آرزو چیست؟ "من حتی باغ گلستان را هم ندیده ام"

تقدیم به کودکان کار
محله بسیار قدیمی بود با خانه های کوچک کاه گلی که می شود گفت اکثر ساکنان آن خانه ها فرش باف بودند.
درست آنطرف "قوره چای رود خشگ شده" که تنها نامی از آن مانده بود باخندقی طولانی کشیده شده از آن سر تبریز تا این سر تبریز. از دامنه کوه اینالی تا چلبی که محله ما بود. نمی دانم آخرش کجا ختم می شد.محله ما محله ای بود در همسایگی باغ میشه .
 
محله بسیار قدیمی بود با خانه های کوچک کاه گلی که می شود گفت اکثر ساکنان آن خانه ها فرش باف بودند.
درست آنطرف "قوره چای رود خشگ شده" که تنها نامی از آن مانده بود باخندقی طولانی کشیده شده از آن سر تبریز تا این سر تبریز. از دامنه کوه اینالی تا چلبی که محله ما بود. نمی دانم آخرش کجا ختم می شد.محله ما محله ای بود در همسایگی باغ میشه .
محله ای فقیر و زحمت کش نشین .آن طرف رودخانه دانشگاه تبریزقرار داشت. یک پل چوبی زوار در رفته محله ما را به خیابان و چهار راه آبرسان وصل می کرد.
اطاقی که ما کرایه کرده بودیم اطاقی بسیار کوچک بود کاه گلی که به همت اکبر هم اطاقیم که ازبنائی سردر می آورد سفیدش کردیم. من با آویزان کردن چند تابلواز نقاشی های خودم کمی بزکش کردم .
صاحب خانه زنی بود مریض حال که مرتب سرفه می کرد.نامش "سکینه خانم " بود که همراه دو بچه دختر وپسر خردسالش کبرا و مشدی احمد زندگی می کرد .
این دو کودک نان آور خانه بودند. کبرا دوازده ساله بود ومشدی احمد ده ساله. اولین بار بود که از نزدیک شاهد نان آور بودن دو کودک بودم .
صبح الطلوع از خواب بر می خواستند نان وچائی خورده نخورد پشت دار قالی که به سفارش ترابی یکی از فرش فروشان بزرگ بازار تبریز در پستوی تاریک بغل اطاقشان بر پا شده بود می نشستند و با آواز کودکانه خود مشغول گره انداختن ودف زدن بر قالی می شدند.
ظریف ترین فرش های ابریشمی توسط کودکان که انگشتانی ظریف داشتتند گره زده می شد.
"دوآبی بگذار کنار سه سفید حالا دوسبز وشش قرمز".همیشه یک لامپ زرد رنگ شصت وات بالای سرشان روشن بود .پستوئی که من را یاد سلول های تاریک کمیته مشترک با آن لامپ همیشه روشنش می انداخت.
اکثر اهالی فرش باف بودند که می شد از دور شناخت کتف های جمع شده ،با پشتی قوز کرده ، باسن ها پهن عقب رفته که اگر دست می دادی انگشتانی کج شده که فرش باف بودنش را فریاد می زد.
مشدی احمد همیشه گوشه هردوچشمش قی کرده وملتهب بود.عصر ها کتاب های اکابرش را زیر بغل می زد وراهی مدرسه می شد .اما خارش چشم ،خستگی کار مانع از خوب خواندنش می گردید!
یک روز از بچه های دانشکده پزشگی خواهش کردم که اورا به بخش چشم پزشگی بیمارستان پهلوی آن موقع ببرند .باور کردنی نبود در معیت چند دانشجو وانترن مانند یک مهمان عالی قدر وارد بیمارستان شد. شادی ما بیشتر از مشدی احمد بود.ما چه روزها ولحظات انسانی لذت بخشی را تجربه کرده ایم !
چشمش نمره پنج بود با کور رنگی که برای یک فرش باف فاجعه بود .نهار مهمان ویژه غذا خوری دانشگاه بود بچه ها دورش حلقه زده بودند. او غرق در تعجب وخوشی .اما رفتارش مانند مردان بود .هیجانی برای هیچ چیزی نداشت!"نه مانند گربه ای حریص بلکه با مناعت پادشاهان غذا می خورد".شکسپیر
هرگز بازی کودکانه نکرده بود .از جهار سالگی دربازارکار خرید فروش می شد. من اورا "بزرگ مرد کوچک" می نامیدم "بالا کشی"!این برازنده او بود.
بالاکشی آن روزاز من پرسید "ابل آقا آیا یک روز من هم می توانم این جا درس بخوانم"؟ سپس لبخند تلخی برگوشه لبهایش نشست که من هنوز تلخی آن را بعد سال ها در خاطر دارم .گفتم "چرا نه تو بزرگ مرد کوچک حتما می توانی "!اما می دانستم که بعید بود!
او درمیان بدرقه تعدادی از بچه ها بخانه برگشت.
چند روزبعد عینکی که برایش تهیه شده بود را برچشم نهاد بدون کوچکترین سوال وجواب.عینگی با شیشه های ضخیم که به او شمایل پیران داده بود.
چند شب بعد بر در اطاق زد ."ابل آقا کمکم می کنی یک انشاء بنویسم"؟ موضوع انشاءبهترین خاطره بود.گفتم "موضوع خوبی است می توانی از رفتنت به مشهد بنویسی! از گنبد طلائی ،از ضریخ طلا ، از نقاره زن ها :کبوتران وشاید غذای امام رضا "!
همان طور که عادتش بود آرام وبا دقت مانند یک مرد بزرگ به حرف هایم گوش می کرد .گفتم "بنویس من هم کمکت می کنم".از زیر شیشه های عینک ته استکانیش با دقت واندوهی که جانم را بدرد آورد! بمن نگاه کرد. با بغضی شکسته در گلو گفت "ابل آقا من حتی باغ گلستان هم نرفته ام! وقتی من دنیا آمدم پدرم مرده بود او مشهد رفته بود مشهدی بود بیاد او این اسم مشهدی را روی من نهادند. شدم مشد احمد من باغ گلستان هم نرفته ام"!
حال چهل واندی سال از آن شب می گذرد هروقت به یادش می افتم، یا سخن از باغ گلستان می رود چهره اش در مقابل چشمانم جان می گیرد.چهره بزرگ مرد کوچک که باغ گلستانش در آن پستوی نیمه تاریک ونمور گل بته های شکارگاهی بود که بر فرش های ابریشمی ترابی نقش می زد با آمیزه ای از درد وآرزو!"آرزو چیست"؟
کودکان کار، کودکان نشسته در پستو های تاریک ،کودگان آرزوهای کوچک در حد دیدن باغ گلستان !
"دوآبی بگذار کنار سه سفید حالا دوسبز وشش قرمز".
 
 
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

عنوان مقاله: 
رنگ خون بچه ها در نقش و نگار قالیچه ها......
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ســلام دوســـلار...
آقای ابوالفضل محققی و آقای توکلی عزیز..
از اولین کار های که من در دوره دبیرستانی انجام دادم نظارت و کنترل بلیط های ورودی استخر باغ شمال تبریز بود. برادرم مربی شنا برای معلولین