آیا "صدای تبردوم را هم شنیدی"؟

"مهاجرت "قسمت پنجاهم

چرنیشفسکی مردی که در باره نگاه فلسفی او وکتاب "چه باید کردش" بسیار کم می دانستم!تنها می دانستم که بیست ویک سال از عمر کوتاه خود را در زندان های تزاری و تبعید گذرانده بود.من اورا بیشتر در ارتباط با علاقه مندیش به تاریخ ایران بخصوص شاهنامه می شناختم .
 
 
چرنیشفسکی مردی که در باره نگاه فلسفی او وکتاب "چه باید کردش" بسیار کم می دانستم!تنها می دانستم که بیست ویک سال از عمر کوتاه خود را در زندان های تزاری و تبعید گذرانده بود.من اورا بیشتر در ارتباط با علاقه مندیش به تاریخ ایران بخصوص شاهنامه می شناختم .
مردی که در کتاب "قصه اندر قصه "خود از مهر بی‌اندازهٔ خویش به فردوسی و پهلوانان آن می نویسد.
پهلوانان شاهنامه از نطر چرنیشفسکی الگوهای راستینی ازشورمندی خیال انگیری بودند که در آن سال های انقلابیگری و بیداری! مردمان روس به چنین چهره‌های تاریخی نیاز داشتند.
"در شاهنامه، درونمایه‌های فراوانی هست که مانندشان را حتی در ایلیاد و ادیسه هم نمی‌توان یافت. برای روشنگری مردم روس، تنها داستان رستم و سهراب را نمونه آوردن بسنده است. انسان راستگو داوری خواهد کرد که این داستان شگفت برای اروپای امروز، از داستان‌های یونانی بهتر و گویاتر ،به دل ما نزدیک‌ترو با روان ما سازگارتر است! سهراب از اخیلوس گیراتر ودوست داشتنی ترمینماید"
چه شباهت غریبی در این رشته های احساسی خوابیده در کلمات برانگیزاننده چرنیشفسکی با ادبیات انقلابی ما وجود دارد.مائی که هر کداممان خود رادر سیمای رستمی می دیدیم که باید از هفت خوان عبور می کردیم تا نام خودرابه آزادگی برکشیم.شاهنامه برای بسیارانی از ما حماسه داد خواهی بود.حماسه زنده کردن قهرمانی آرش با نهادن جان بر تیر وپاگیزگی سیاوش در عبور از آتش.
ما بی آن که بدانیم اسیر اسطوره های قهرمانی قهرمانانی بودیم که بخش عظیمی از تاریخ وذهنیت غایب مردمان سرزمنیی بنام ایران را شکل می داد.
بازدیداز لنینگراد بگونه غریبی من را تحت تاثیر قرار داده بود.دیدن این بناهای عظیم !دیدن این جلال وجبروت شاهانه ویاد آوری فقر وفلاکت رعایای "با با تزار" با چهره های زرد ونحیف زانو زده در مقابل شمایل های مذهبی ، در مقابل سورتمه های باشکوه اشراف پیچیده در پوست سمور که از برابر دیدگان منجمد،سرما زده و بی رمق شان عبور می کردند.
در جای جای ارمیتاژ این نخوت وفاصله عمیق مردم را با حکومت می توانستم ببینم .در سقف های پوشیده از لایه های نازک طلا تا نقاشی های "رپین".اگربه دقت گوش می کردیم می توانستم در آن تالارهای مجلل صدای وهم انگیزی که از دور بگوش می رسید همراه صدای خوردن تبر به درختان باغ در پرده آخر نمایشنامه "باغ آلبالو"را بشنویم!
صدائی که سال ها قبل چخوف می شنید و چرنیفشکی با آن هم نوا می شد.می شد در صدای زدن تبر صدای سرود خوانی تبر زنندگان راهم شنید که در فاصله یورش از کاخ اسمولنی تا ارمیتاژ می خواندند.
"ازديوار تيرباران كموناردها در پاريس
تاسنگ‌فرش‌هاي خونين پطرزبورگ
راهی است
که پرولتاریای جهانی با آتش و خون نوشته است".
صدائی که در فاصله نه چندان دور تمامی این اطاق ها را در نوردید.
بیاد حافظ می افتم
"آیینه سکندر جام جم است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا"حافظ
*میان بری کوتاه قبل از ترک لنینگراد.
چند روز بعد از برگشتنمان لوگینف را همراه غفور مترجممان دیدم .با خنده گفت"راضی بودی "؟گفتم "عالی بود ! بخصوص ارمیتاژ"!پرسید "چه دیدی "؟گفتم "عظمت انسان در آفرینش کار های عظیم هنری و نا پایداری قدرت مندان !"گفت "همین"؟گفتم در لابلای آن همه ثروت وقدرت صدای خوردن تبر بر درختان باغ آلبالو را هم شنیدم "!
درصندلیش عقب کشید با همان چشمان تنگ شده مغولی در من خیره شد."یعنی تو صدای تبر را شنیدی؟ چند صدا بود"؟
گفتم "صدای فرو ریزی اشرافیت روسیه تزاری ."
خنده ای کردوگفت :"پس هنوز قادر نیستی صدا ها را تفکیک کنی .قدرت چخوف شنیدن صدائی بود که دیگران سالها بعد شنیدند. حال هم صدای تبری درباغ بگوش می رسد .صدائی تبری که می خواهد بسیاری از درختان باغی را که خشک شده،مریضی گرفته قطع کند.باغی که در این هفتاد ساله متاسفانه خشگ تر و در هم ریخته تر از باغ خانواده رانوسکی شد.
دلم می خواهد این صدا ی تبردوم را هم می شنیدی!صدائی که در اوج دیکتاتوری استالین بسیاری از هنر مندان ما شنیدندو کسانی که می دانستند هیچ بهشت ومدینه فاضله ای حتی اگر اسمش اردوگاه سوسیالیسم هم باشد وحود ندارد.بهشتی که در آن هیچ صدای مخالفی شنیده نشود و صدائی جز صدای خود خدا نباشد!بهشت نیست !
بخنده می گوید در بهشت هم اگرخدا بخواهد همان بلائی که سر حوای بیچاره وآدم آورد سر من بیاورد و خوردن میوه دانائی را ممنوع نماید من جهنم را ترجیح می دهم.
ترس خدا از خوردن میوه دانائی ترس از برابر شدن انسان با خود بود.ترسی که همه قدرت مندان دارند.
بله امروز در این باغ صدای تبر پروستاریکا و گلاسنوست را باید خوب بشنوید ودرکش کنید.تا کی می توان سنگ تکفیر بر آنا اخماتوا زد واز سولژینستین بعنوان خائن یاد کرد؟ اگر لنینگراد را بدون آنا آخماتوا تنها با اسمولنی وارمیتاژ ببینی ارزشی نخواهد داشت.
تاریخ لنینگراد با سنگ ،خون ،صدای اعتراض به بهای تبعید وزندان بسیار نویسندگان وشاعران وانقلابیون نوشته شده است .تاریخی که یک سویه نمی توا ن نوشت! تاریخ شامل همه است چه دوره تزاری چه استالینی وچه برژنفی.
بیاد آنا آخماتوا،حصر وعزلتی که دو دهه بر او تحمیل شد همراه هراس دائم زندگی پسرش که بخاطر او زندان وتبعید سیبری گردید بود می افتم . بیاد تصویر نقاشی شده او و شعرهای که کفر بودند.
مانیز اورا خائن به اردوگاه سوسیالیسم می دانستیم! مائی که تا آخرین روزفرو پاشی اردوگاه سوسیالیسم صدای تبر دوم را نشنیدیم. هر چه گفتند تکرار کردیم ونزدیک شدن به میوه های باغ ممنوعه سوسیالیسم واقعا موجود را گناه کبیره!
"در این اندوه کوه‌ها سر خم می‌کنند
رود پهناور از رفتن می‌ایستد...
آن روزها تنها مردگان لبخند بر لب داشتند
خشنود از آرامش.
و لنینگراد به ولنگاری
زندان‌هایش را به پوزه گرفته بود
و ستون محکومان می‌گذشتند
درهم شکسته از شکنجه
و کوتاه بود سوت قطارها.
ستاره‌های مرده بالای سرمان
و زیر پا خاک معصوم روسیه
که له می‌شد زیر چکمه‌های خونین
و زیر چرخ گشتی‌‌ها"....
"اينجا گويي صداي انسان
هرگز به گوش نمي‌رسد
اينجا گويي در زير اين آسمان
تنها من زنده مانده‌ام
زيرا نخستين انساني بودم
که تمناي شوکران کردم" آنا آخماتوا
به لنینگراد بر می کردم شهری که آئینه تمام نمای روسیه است .قرار است از بنای یاد بود جنگ دوم جهانی دیدار کنیم.ادامه داد 
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: