چقدر حرف زدن در مورد امريكا بدون شناخت زير و بم هايش سخت است

تا دهه ی نود، علم پزشکی، درد را چیزی می‌دید که در اغلب مواقع باید تحملش کرد، پدیده‌ای که جزئی از زندگی به شمار می‌رفت. مرفین به دلیل اینکه می‌توانست اعتیاد آور باشد،اغلب در بیمارستان ها استفاده مَي‌شد، ولی مستقیم در اختیار بیمار قرار نمی‌گرفت ، اما در اواسط دهه ی نود این عقیده غالب شد که به درد خیلی کم توجه می‌شود
من چند سال پيش اين مطلب را در مورد كتاب از اشپيگل تَرجمه كرده بودم. بعد كتابش را خواندم و احساس كردم چقدر حرف زدن در مورد امريكا بدون شناخت زير و بم هايش سخت است. ديشب فيلمي بر اساس اين كتاب كه خودش اتوبيوگرافي نويسنده است ، ديدم. در نتفليكس مَي شود ديد. به نظرم كه عالي بود.
يك ترامپ در هر خانواده
جیمز دیوید ونس یکی از سفید پوستان آمریکایی ست که به شکل تحقیر‌آمیز هیلیبیلی (یک اصطلاح برای سفیدپوستان تهیدست ) خوانده می‌شوند و جزو نویسنگان اندکی که می‌توانند حرکات این دسته از مردم آمریکا را توضیح بدهند. اشپیگل به مناسبت انتشار کتاب ونس به نام «Hillibilly- Elegie» در آلمان مقاله‌ای درباره ی کتاب و نویسنده‌اش دارد. با اینکه مقاله ی بلندی ست ولی گمان می‌کنم نکات بسیار جالبی برای مخاطب ایرانی داشته باشد.
برگرفته از اشپیگل : 01.04.2017
برگردان گلناز غبرایی
وقتی که جیمز دیوید ونس که جی دی نامیده می شود، چند هفته پیش به میدل تاون شهر زادگاهش در استان اوهایو بازگشت، اولین چیزی که از همان داخل ماشین دید، بیلبوردهای عظیمی بود که به تازگی دراین شهر نصب شده. منظره ای از کوههایی به سرخی آتش که از پس آن خورشیدی درخشان طلوع می‌کند «هروئین! ما دست یاری به سوی شما دراز کرده‌ایم . امید اینجاست.» و زیرش هم یک شماره تلفن.
ونس می‌گوید که در لیست دلایل مرگ ومیر، هروئین مقام اول را دارد، حتی بالاتر از مرگ طبیعی. شب پیش با مادرش صحبت کرد که ۵۶ سال دارد و ۲۶ سال است که مصرف مواد را ترک کرده است.
جی دی هم به دبیرستان می‌رفت که سروکارش به مواد مخدر افتاد وفقط وقتی توانست ، ترک کند که از نزد مادر معتاد و دوست پسرها یا همسران متعددش به خانه ی مادربزرگ و پدر بزرگش نقل مکان کرد . آنجا در شرایطی تقریباً مناسب توانست دبیرستان را به اتمام برساند . در نیروی دریایی ثبت نام کرد و پذیرفته شد. یاد گرفت که اگر کمی به خود زحمت بدهد، موفق خواهد شد. ونس قبلاً این نکته را نمی‌دانست. بعد در دانشگاه یل ، دور از اوهایو ودر میان طبقه‌ی الیت ساحل شمالی حقوق خواند. وقتی که آنجا در رستورانی، پیشخدمت از او پرسید که آب گازدار یا معمولی می خواهد. خنده‌اش گرفت و فکر کرد که قصد شوخی با او را دارند. آب گاز دار؟؟
و بعد سروکله ی پترتیل میلیادرد هج فوند پیدا شد که دی جی را در این سرمایه‌گذاری‌های با ریسک بالا سهیم کرد. امروز ونس۳۲ سال دارد و تمام لایه های سیستم طبقاتی آمریکا را از پایین تا بالا تجربه کرده است.
در تابستان گذشته جی دی کتابی جذاب، تأثیر گذار و هوشمندانه درباره ی سرزمینی که از آن می‌آید نوشته و در آن توضیح داده ،چطور توانسته کم کم و با زحمت بسیار از فرهنگ هیلیبیلی که علت سقوط طبقه ی فرودست سفیدپوستان امریکاست جدا شود و چرا این دنیا را با این همه دوست دارد، هر چند توضیحات و توصیفاتش برای خواننده وحشتناک به نظر بیاید. خیلی‌ها این کتاب را مهمترین کتاب در باره ی آمریکا می‌دانند که در چند سال اخیر نوشته شده است.
و به راستی اگر کسی کتاب ونس را در تابستان پیش از انتخابات می‌خواند از آمریکا و مردمانی که در قلبش زندگی می‌کنند، به وحشت می‌افتاد. با اینکه اسم ترامپ در کتاب حتی یک بار هم نیامده، نمی‌شود این ۳۰۰ صفحه کتاب را خواند و در پایان تصور کرد که می‌شد جلوی آمدن ترامپ را گرفت.
 
ونس از طبقه ی فرودست، از لایه ی پایینی جامعه‌ای می‌نویسد که از آغازقرن بیست و یکم مرتب اوضاع شان بدتر شد ودر سالهای گذشته با سرعتی دیوانه وار از انظار عمومی و عضویت در جامعه دور شدند و کم و بیش با خودشان پنهان پشت کوههای ، کوهستان آپالاجی و یا در شهرهای کوچک و متوسط پیشتر صنعتی و حالا از هستی ساقط شده ی غرب امریکا.به سر می برند.
کتاب ونس در یک نکته ی اساسی با بررسی های دیگری که در مورد سفید پوستان طبقه ی پایین آمریکا شده، تفاوت دارد. او یکی از آنهاست. از خارج به قضیه نگاه نمی‌کند و فقط به موضوع اقتصادی که باقی مسائل را تحت تأثیر قرار می‌دهد، و به عنوان عامل بیرونی باعث سقوط این منطقه شده، نمی پردازد. ونس می‌نویسد که چطور افراد خانواده و دوستانش از نظر فرهنگی تحت هیچ شرایطی قدرت پیشرفت ندارند و به همین دلیل برای وضعیت فعلی خود مسئول هستند: آن‌ها در طی دهه ها رفتاری در پیش گرفتند، نگاه و نظری به دنیا ، اخلاق و حقیقت پیدا کردند که باعث شد از باقی کشور جدا بمانند.
افرادی که ونس در موردشان نوشته، طبق گفته ی امروزش همه به ترامپ رأی داده‌اند. در ترامپ و شیوه ی عصبی، متغیر ومنفعت طلب اش ، چیزی را می‌بینند که درخانه دیده و شناخته اند. ونس می‌گوید : چنین شخصیتی در هر خانواده‌ای پیدا می‌شود. زبان ترامپ را که ترکیبی ست از تعریف و تشویق خود، فحش و توهین و تهدید دیگران، به خوبی می‌فهمند. دروغ‌ها و تئوری توطئه اش به خوبی در تصویری که از دنیا دارند، می نشیند، آن‌ها هم به احتمال زیاد ، نگاه روشن خود را به واقعیات از دست داده اند.
ونس می‌گوید که همه ی افراد خانواده اش فکر می‌کنند، کارگران زحمتکشی هستند.این تصویری ست که از خودشان در ذهن دارند، هرچند کمتر کسی در میانشان هست که شغلی داشته باشد. در میدل تاون بیش از ۳۰ در صد جوانان کمتر از بیست ساعت در هفته کار می‌کنند ، اما ونس عقیده دارد که نمی‌شود کسی را پیدا کرد که از تنبلی خود مطلع باشد. او از قول یکی از آشنایان نقل می‌کند که از صبح زود بیدار شدن خسته شده بود و شغلش را رها کرد. بعدها همان آدم در فیس بوک نوشت که سیاست‌های اقتصادی اوباما موجب بیکاری اش شده است.
ونس و خانواده اش خودشان را هیلیبیلی ها می نامند. اصطلاحی که برای مردم اطراف کوهستان آپالاچی به کار می‌رود . بیشتر برای طبقه ی فرودست. همان‌ها که مشخصات ویژه ای دارند. بچه‌های زیاد، غرورافراد طبقه ی پایین وموضع گیری دربرابر غریبه ها.
پدر بزرگ و مادربزرگ ونس بعد از جنگ جهانی دوم از ایالت کنتاکی در شمال به اوهایو کوچ کردند، به منطقه ی صنعتی غرب میانه، جایی که صنایع زغال سنگ و پولاد برای تمام افراد یک شهر کار ایجاد می‌کرد و نیاز به کارگر وجود داشت.
در میدل تاون مستقر شدند ، در شصت کیلومتری شمال سینسیناتی. پدر بزرگ ونس در اواخر دهه ی چهل در صنایع پولاد کار می‌کرد. شغل خوبی بود که توانست او و مادربزرگ را از طبقه ی پایین به بخش پایین طبقه ی متوسط برساند. میدل تاون به شدت رشد می‌کرد. صنایع پولاد برای مردم شهر پارک و ورزشگاه ساخت و به مدرسه‌ها و دیگر سازمان های اجتماعی یاری رساند.
هیلبیلی ها رسم و رسومات خود را به این دنیای ترو تمیز وارد کردند. وقتی که پدر بزرگ در خوردن مشروب زیاده روی می‌کرد ، به جان ماشین و آشپزخانه می‌افتاد . گاهی فردایش بچه‌ها باید خود را به دلیل داشتن کبودی پای چشم مخفی می‌کردند. به زودی پدربزرگ الکلی شد و مادربزرگ خود را از همه چیز کنار کشید و خانه بی‌صاحب ماند.
سال ۱۹۶۱ و همزمان با ریاست جمهوری جان اف کندی مادر ونس متولد شد. اولین فرزند خانواده بود که پا به دبیرستان گذاشت. نمرات خوبی داشت و می‌توانست به کالج برود. اما در هفده سالگی آبستن شد و در نوزده سالگی پدر بچه را ترک کرد، چون جنگ و داد و بی داد او را به شدت به یاد خانه ی پدری می انداخت. در تابستان ۱۹۸۴ جی دی متولد شد . پدر او دومین شوهر مادرش بود که او هم پیش از آنکه جی دی راه رفتن بیاموزد، ناپدید شد. زندگی جی دی باید در همین مسیر ادامه می یافت. پانزده ناپدری از پی هم آمدند.
تولد جی دی همزمان شد با سقوط میدل تاون .کارخانه ی پولاد اخراج کارگران را شروع کرد. ۱۹۸۹ ژاپنی ها از راه رسیدند. آرمکو استل تبدیل به آرمکو کاواساکی شد . محله ی خانواده ی پدربزرگ فقیر و فقیر تر گشت. شبها معمولاً سروکله ی پلیس در آنجا پیدا می‌شد.
صنایع پولاد هنوز هم هست و مهر و نشانش همچنان بر شهر دیده می‌شود، اما امروز به شکلی دیگر. منطقه ی صنعتی که بعضی از بخش هایش هنوز فعال است، چون ویرانه ی صنعتی بزرگی به نظر می‌رسد . مناطق مسکونی دور و بر از بدترین محله ها هستندو حتی محلاتی در مرکز شهر که از مناطق مرفه به شمار می‌رفتند، حالا شکلی عجیب دارند. بیشتر مغازه ها بسته است. ساختمانی که به شاید روزی تئاتر بود، حالا در حال فرو ریختن است. آنجا که زمانی روسای صنایع پولاد زندگی می‌کردند ، حالا فقیرترین افراد سکنی گزیده اند. ویلاها به آپارتمان های کوچک تبدیل شده و در باغچه ی جلوی خانه، معتادان نشسته‌اند . وقتی که هوا تاریک می شود، در اینجا هم مثل بسیاری از مناطق دیگر هروئین خرید و فروش می‌شود.
در سن دوازده سالگی جی دی آموخته بود که در کشمکش همیشگی زندگی کند. می‌گوید که هنوز هم با به یاد آوردن این دوران قلبش شدیدتر می‌زند. هر شب شاهد دعوای مادر و فاسق اش بود. گمان می‌کرد که این شیوه‌ی ارتباط افراد بزرگسال است. سالها بعد وقتی با همسرش که از خانواده‌ای در کالیفرنیا می‌آمد، آشنا شد، فهمید که روش‌های دیگری هم برای گفتگو در خانواده وجود دارد.
یک بار وقتی جی دی با مادرش به مرکز خریدی خارج از شهر می رفتند، بازهم کار به جنگ و دعوا کشید و کم کم شدت گرفت. مادر پدال گاز را ته فشرد و تهدید کرد که ماشین را بزند به ستون پل. جی دی خود را روی صندلی عقب بالا کشید و فکر کرد که اگر دو تا کمربند ایمنی ببندد، شاید بتواند بعد از تصادف زنده بماند. مادر ماشین را نگه داشت و شروع کرد به زدن پسرش. او از ماشین به خانه‌ای در نزدیکی اتوبان گریخت. یک زن چاق ،در خانه را به روی کودک گریان گشود، چند لحظه بعد مادر آمد و در خانه را شکست. کار به پلیس کشید. در مقابل قاضی جی دی برای اینکه مادرش محکوم نشود، به نفع او شهادت دروغ داد.
اما از آن تاریخ اجازه داشت، هر وقت دلش خواست، برود با خانواده ی پدربزرگ زندگی کند. در آن زمان پدربزرگ الکل را کنار گذاشته بود و مادر بزرگ در سن پیری تبدیل به زنی مسئول و محکم شده بودکه گنجه ای با ۱۹ تفنگ داشت. وقتی که مادر شغل پرستاری اش را در بیمارستان از دست داد، جی دی کاملاً رفت پیش مادربزرگ. مادر قرص مسکن دزدیده بود و باید می‌رفت آسایشگاه تا ترک کند. قرص ها محتوی مشتقات تریاک یا همان مرفین بودند.
سالهای شروع قرن بیست و یکم ، سالهای استفاده ی بالا از اوپیود(مرفین) و هروئین بود. بیش از هر زمان دیگر تبدیل به اپیدمی شد. دورانی که تا حال هم ادامه پیدا کرده و نه فقط در کلان شهرها تاخت و تاز می‌کند بلکه دوشهرستان را در این منطقه نابود کرده است.
نقطه ی انفجار همین جا در جنوب اوهایو بود.
در آغاز با یک نوع انقلاب در برخورد با پدیده ی درد آغاز شد.. یک‌باره بحث حق آزادی در برخورد با درد، داغ شد. مخصوصاً در رابطه با بیماران سرطانی که قرص های مسکن اوپیوم دار،مرگی راحت و بدون رنج ودرد را برایشان به ارمغان می‌آورد. در کنارش نتایج بسیاری آزمایش ها در اختیار مردم قرار گرفت که نشان می‌داد ، مصرف ناچیز این نوع قرص ها فقط در مواردی نادر به اعتیاد منجر می‌شود.
در سال ۱۹۹۵ اوکسیکودین به بازار آمد و همه چیز را عوض کرد. قرصی که عملاً فقط از اکسی دون یعنی همان ماده‌ای که ازآن هروئین به دست می‌آید ، تشکیل شده بود.
اکسی دون تغییری تعیین کننده به وجود آورد. قرصی که تأثیرش به تدریج در بدن عمل می‌کرد و ساعت‌ها اثرش می‌ماند . یعنی آن حالت نشئگی ایجاد نمی‌شد و به اعتیاد منجر نمی گشت. به همین دلیل در بعضی ایالات از جمله اوهایو دیگر پزشکانی که اوپیوید را تجویز می‌کردند،در معرض پیگرد قانونی قرار نداشتند و برعکس به تجویز چنین داروهایی تشویق هم می‌شدند ویا حتی تحت فشار قرار می‌گرفتند.در فاصله ی سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۱۰ مصرف اپیوید چهار برابر شد.
در شهری نزدیک زادگاه ونس ، در همان دهه ی نود اولین مطب هایی که در آن پزشکان جز تجویزاکسیکوتین کاری دیگری نداشتند، باز شد.حتی اتاق معاینه هم نبود. سه دقیقه وقت و دویست و پنجاه دلار پول نقد. به زودی صف مراجعه کنندگان جلوی در این مطب ها صف بستند. دکتر قرصی ها به سرعت در تمام اوهایو زیاد شدند و به دیگر مناطق از جمله کنتاکی، ویرجینیای غربی و بعد تر به دیگر ایالات هم سرایت کردند.
اوکسیکوتین که به اختصار اوکسی و یا هروئین هیلیبلی ها نامیده می‌شد ، یک اشکال و از منظری دیگر یک مزیت داشت:اگر آدم آن را می‌کوبید، آن تأثیر طولانی مدت از میان می‌رفت و اثرش یک‌باره ظاهر می‌شد، از آن گذشته می‌شد آن را به دماغ کشید و یا محلول اش را تزریق کرد که به این ترتیب اثرش شدیدتر هم می‌شد. پاک تر وبه همین دلیل هم قابل کنترل تر از هروئین بازاری بود. سال به سال صدها هزار معتاد به جمع معتادین اضافه می‌شد، اما کسی شیوع این ایپدمی را نمی‌دید. نه تیراندازی و کشت و کشتاری بود و نه محله ی معتادان. همه چیز در پارکینگ روبه روی مطب دکترهای قرصی اتفاق می‌افتاد.
خیلی از بیماران مسن تر که بعد از عمل مثلاً زانو مقدار زیادی اکسی برایشان تجویز شده بود، قرص هایشان را می فروختند. در بازار هر هشتادمیلی گرم اکسی هشتاد دلار می ارزید . یعنی هر میلی گرم یک دلار. یک وعده هروئین ده دلار. دیریا زود بیشتر این افراد می‌رفتند سراغ هروئین . از سال ۲۰۱۱مبارزه با این دکتر قرصی ها شروع شد و خیلی از آن‌ها محاکمه شدند، اما دیگر دیر شده بود. زنان خانه دار معتاد به قرص دیگر جانکی شده بودند. در هانتینگتون،شهری کوچک در آنسوی اوهایو، در تابستان گذشته در یک روز ۲۸ نفر براثر زیاده روی در مصرف مواد مردند. اگر از مردم هانتینگتون بپرسید که چطور کار به اینجا رسیده همه همین جواب را می‌دهند: چون اوباما معادن زغال سنگ را بسته و دیگر کاری در این منطقه پیدا نمی شود. اگر اوباما نبود، کار بود و اکسی و هروئین وجود نداشت. هیچ اتفاق بدی هم نمی‌افتاد.
جی دی ونس ، اما چند هفته پیش با تمام این‌ها بازگشته. سانفرانسیسکو را رها کرده و از همسرش خواسته تا با او به روست بلت نقل مکان کند.
ونس می‌گوید «خلاصه زندگی در سیلیکون والی به درد من نمی خورد. باور همگانی مردم که باید همیشه رو به بالا حرکت کرد، توهم داشتن یک زندگی بی عیب و نقص،بی تفاوتی و بی‌خبری در برابر مناطقی چون اوهایو که اوضاع مردم رو به بدی ست.
ونس می‌خواهد در اوهایوتشکیلاتی غیر انتفاعی ایجاد کند ودنبال راه علاجی برای اپیدمی اعتیاد باشد. وقتی که موفق شد از شر اوهایا خلاص شود، همه برایش دست زدند، اما حال با رضایت بازگشته.
کار کردن روی این کتاب و صحبت‌های طولانی با افراد خانوده وخویشاوندان تصویری را که از خود داشت،عوض کرد. او سعی کرده بود با کمک یک روانشناس روی گذشته‌اش کار کند، اما احساس می‌کرد که آن زن درکش نمی‌کند.
اوایل ، وقتی از یل به اوهایا برمی گشت، برایش دیدن مردم میلد تاون که تبدیل به انسان‌های شکست‌خورده ای شده بودند، دردناک بود. او شروع کرد که درک تحریف شده شان، برخوردهای نامعقول و غیر منطقی شان و ریا و دروغشان را ببیند. چیزهایی که در کودکی به نظرش کاملاً طبیعی می‌آمدند، حالا صاف و ساده احمقانه بودند.
درکتاب آمده: ما باید به دنبال کار می رفتیم. اما حالش را نداشتیم. گاهی هم شغلی به دست می‌آمد، اما نه برای مدتی طولانی. ما را اخراج می‌کردند، چون تأخیر داشتیم، چون اجناس را می دزدیدیم تا در اینترنت بفروشیم ، یا چون مشتری از ما که مست سرکار آمده بودیم، شکایت کرده بود و یا به این دلیل که در هر نوبت کاری پنج بار می‌رفتیم دستشویی و هر بار هم نیم ساعت طولش می دادیم.
ونس کم کم فهمید که این فرهنگ هیلیبلی دوست‌داشتنی ، همان چیزی ست که به مردم اجازه می‌دهد خود را به شکل قربانی ببینند و تمام تقصیرها را بیاندازند گردن حکومت و افراد الیت جامعه. اما نه فقط حکومت، هیلاری کلینتون و یا حتی باراک اوباما، به عقب‌ماندگی مردم میدل تاون کمک کردند، بلکه مقصر اصلی را باید در نگاه و نظر خود به زندگی جستجو کنند. اینکه نه به اخبار اعتماد می‌کنند و نه به سیاستمداران. این باور که در دانشگاه از فرصت های برابر بهره مند نیستند و هر قدر هم که بخوانند، کاری پیدا نخواهند کرد.
ونس اما می نویسد: این همان دروغ‌هایی ست که ما برای خودمان بازگو می‌کنیم تا تفاوتی را که میان دنیای واقعی و دنیایی که در ذهن‌مان نقش بسته، از بین ببریم.
او گناه کودکی و سرنوشتی که به زحمت تغییرش داده به گردن خانواده و حتی مادرش نمی اندازد. کتاب او از کشمکش میان همدردی و تشخیص مقصر،جذاب و نیرومند می‌شود.
هیلیبیلی ها کمک کردند تا ترامپ به قدرت برسد، حالا باید محاکمه‌ و تحقیرشان کرد یا برای فهمشان تلاش کرد و گذاشت پای مشکلاتی که د ر رابطه با اعتیاد دارند.
سازمان های چپ به طور سنتی تقصیر را در خود می‌بینند و نه در هیلیبلی ها یا ترامپیست ها که به رأی دهندگان تهیدست ترامپ گفته می‌شود. آن‌ها خود را مقصر می‌شناسد چون به حرف‌های این مردم گوش نکرده اند . به تازگی یکی از نشریات درون سازمانی در مقاله‌ای ادعا کرده : دمکرات ها برای اینکه بتوانند با مردم واقعی حرف بزنند، آموزش می بینند. و بعضی از گردهم آیی های حزبی در دهات و شهرهای کوچک برگزار خواهد شد.اما با توجه به تصویری که در کتاب ونس داده شده، این کارها نباید فایده ی چندانی داشته باشد. ممکن است به زودی یکی از ۱۹ اسلحه ی گنجه ی مادربزرگ به طرف یکی از این مبلغین گرفته شود.
شاید به همین دلیل دمکرات ها این همه به جی دی و کتابش رو کرده‌اند و به همین دلیل این کتاب مدت‌ها در لیست پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز قرار داشت. چون ونس تقریباً تنها کسی ست که می‌شود با او حرف زد.
جی دی اما خودش هم از جمهوری خواهان است که البته به ترامپ رأی نداده. او به هم حزبی ها و از همه بیشتر به ترامپ اعتراض دارد که چرا با گذاشتن تمام بار مسئولیت همه ی اشکالات و نارسایی‌ها در هشت سال گذشته به گردن حکومت ، به روحیه ی زیربار مسئولیت نرفتن هیلیبیلی ها دامن زده اند.
پاسخ دادن به این سؤال که مقصر کیست، برمی‌گردد به اینکه بخواهیم سقوط روست بلت را با دلایل اقتصادی یا فرهنگی توضیح بدهیم.کسی که فقط روی اقتصاد انگشت بگذارد، هیلیبیلی ها را تبرئه خواهد کرد. ترامپ همین کار را کرد.شعار او این بود: چین مقصر است، مهاجرین ،روند جهانی شدن و سیاست محیط زیستی اوباما که موجب مرگ صنایع پولاد و زغال سنگ شد، مقصرند.
کوین ویلیامسون ، منتقد کنسروانیو اما نظر دیگری دارد که پیش از انتخابات بیان شده است : واقعیت ، درباره ی این جامعه ی ناکارآمد و رو به قهقرا این ست که نابودی حق شان است. از نظر اقتصادی فقط ضرر می‌دهند و از نظر اخلاقی به پایان رسیده اند. چرندیات ملودرام بروس اسپرینگستن را که با گیتار برای شما می‌زند و می‌خواند از یاد ببرید، مظلوم نمایی تاپای جان جنگیدن برای نجات صنایع روست بلت را از یاد ببرید. تئوی توطئه ی آسیایی ها که می‌خواهند شما را به خاک سیاه بنشانند، از یاد ببرید. آمریکایی های تهیدست سفید پوست قربانی فرهنگ بدذات و خودخواهانه شان شده‌اند که بیش از همه برایشان بدبختی و سرنگ هروئین به ارمغان آورده است. دونالد ترامپ به این مردم احساس خوبی می دهد. چیزی در ردیف همان اکسی کونتین.
راه حل ویلیامسون برای هیلیبیلی ها این ست که وانتی جور کرده وسایل شان را بردارند و کوچ کنند. ونس می‌گوید که حتماً ویلیامسون خیلی هم غلط نمی‌گوید. او یک روی سکه را به خوبی تشریح می‌کند ، آن روی دیگر را اما فقط ونس می‌شناسد . او می‌داند که مقاومت سیستم در برابر پذیرش آدمی چون او کاملاً واقعی بوده. تحقیری که مردم ساحل شمالی نسبت که کسی که از روست بلت می‌آید و در رستوران به خاطر اینکه اسم شراب های سفید جورواجور را بلد نیست، فقط شادونه سفارش می‌دهد، در خود احساس می‌کنند. او فرزند همان جامعه ی سفید پوست تهیدست است که در مورد پدیده ترامپیسم (ترامپتارياد)حرف می‌زند و انتقاد می‌کند. هیچ کدام از اعضای خانواده اش از او دلگیر نمی‌شوند. البته همین حرف‌ها را نیویورک تایمز یا کسی از اهالی سواحل شمالی اجازه ندارد، برزبان بیاورد.
در یک‌شنبه ی هفته ی گذشته وقتی داشت برای شرکت در یک شام خیریه به شهری در اوهایو می‌رفت ، باران شدیدی گرفت و ونس ناچار شد زیر یک پل توقف کند. او می‌توانست الان در سانفرانسیسکو باشد، چرا این کار را با خودش می کرد؟
ونس یک لحظه فکر کرد . آب روی سقف ماشین راه افتاده بود و بعد در مورد دادگاه مادرش بعد از اینکه در خانه ی آن زن چاق که جی دی رانجات داده بود، دستگیر شد، حرف زد .
او فقط به این دلیل که نمی‌خواست مادرش راهی زندان شود، دروغ نگفت. دلیل دیگری هم وجود داشت. دوازده ساله بود و برای اولین بار هویت خود را احساس کرد . آن‌ها و ما.
در سالن دادگاه پنج خانواده ی دیگر هم در ردیف متهمان بودند. همه شبیه ما. بلوز شلوار گرمکن و تی شرت کهنه با موهایی کم و بیش چرب. در آنسو آن‌ها بودند که سرنوشت ما در دست شان بود: قاضی ها، وکلا و مددکاران اجتماعی. معلوم است که همه کت و شلوار به تن داشتند، اما از همه مهم‌تر تفاوتشان در حرف زدن بود. همه انگار داشتند اخبار می‌گفتند. به نظرم زبانشان واقعی نبود. زبان تلویزیونی بود.
باران بند آمد و ونس به راهش ادامه داد. می‌گوید که از همان روز فهمید به کجا تعلق دارد
منبع: 
فیسبوک نویسنده
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: