من های گریزان از من

تحلیل اسطوره ها و نمادهای روان شناسی مردان
"من" های گریزان از "من"
عنوان مقاله ای است که من برای نقد کتاب "نمادهای اسطوره ای و روان شناسی مردان" برگزیده ام. این متن در ادامه مقاله ی "زن،اسطوره، قربانی یا قهرمان" است که به تحلیل الهه های روان زن پرداخته است و در کتاب "روایت ممنوعه ها" چاپ شده است. وقفه ای که بین این دو متن روی داده، واقعه ی زمانی ـ مکانی بود. اما قبل از ورود به مبحث تذکر نکاتی را لازم می دانم و آن این است که؛ کلیه ی کلماتی که

"من" های گریزان از "من"

عنوان مقاله ای است که من برای نقد کتاب "نمادهای اسطوره ای و روان شناسی مردان" برگزیده ام. این متن در ادامه مقاله ی "زن،اسطوره، قربانی یا قهرمان" است که به تحلیل الهه های روان زن پرداخته است و در کتاب "روایت ممنوعه ها" چاپ شده است. وقفه ای که بین این دو متن روی داده، واقعه ی زمانی ـ مکانی بود. اما قبل از ورود به مبحث تذکر نکاتی را لازم می دانم و آن این است که؛ کلیه ی کلماتی که در گیومه گذاشته شده است بار روان شناسی دارند. اسامی خاص اشاره به نمادها دارند و نه اشخاص. الگوهای ارائه داده شده پیش فرض های احتمالی اند و چه بسا یک فرد ( مرد) حضور چند رب النوع را در خود بیابد  و آن را در ضمیرش فعال  حس کند.

و اکنون،

دو جمله در منتهی الیه  این کتاب شاید اغراق آمیز جلوه کند؛ جمله ی نخست:

"با شناخت رب النوع ها می توانیم خود را بشناسیم و در بعضی از آن ها بازتابی از خود را ببینیم".

جمله ی دوم:

"زندگی برای مردان مجموعه ای از جدایی ها و بی هویت شدن ها است"

نویسنده، "شینودا بولن" بر پایه ی نظریه ی روان شناسی تحلیلی دکترای خود را دریافت کرده است. روان شناسی تحلیلی را نیز "گوستاو یونگ" پایه ریزی نموده است. اما اشتباه است اگر تصّور کنیم بازگشایی مبحث اسطوره ها و نمادها، شیوه ی "روان شناسی تحلیلی" است. 

"گوستاو یونگ" در طی تجارب و کاوش خویش بر انسان به راز پیچیده گی های ضمیر "ناخودآگاه" و "خودآگاه" بیشتر پی برد و آن را کاوید و در آن "نمود"هایی از جمله "ناخودآگاه جمعی"، "عقده ها"، "روان برون گرا" و "درون گرا"، "آنیما و آنیموس" (روح زنانه گی و مردانه گی در ضمیرانسان ) و "سایه ها" و "پِرسُونا" پی برد و آن را به تحلیل و اثبات رساند.

اما اساساً انسان از زبان قصه و داستان و افسانه است که گاهاً به درون خود هدایت می شود و در آن سایه هایی از درون مُثله شده ی خویش، یا آرزوها و آرمان های نایافته خود را به دست می آورد. به آن نزدیک می شود. انس می گیرد و اگر پای عملی در کار باشد سعی می کند خود را به آن نزدیک و تا حدودی منطبق سازد.

نمادها و اسطوره های روان شناسی چنین زبانی دارند. آن ها ما را به درون خویش هدایت می سازند و کاستی ها و افزونی های پتانسیل های روانی و شخصیتی امان را آشکار می سازد. آن ها هم چون قصه های پر شور بر ما نازل می شوند و در تنگناها به دادمان می رسند تا نقاط مجهول و پنهان خویش را ببینیم و به آن دست یابیم.

اگر به دنیای نمادها در درون انسان باور داشته باشیم، بی درنگ خود را به "جهان ِ پسین" و "جهان پیشین" گره زده ایم. جهانی که طی نسل ها و از طریق درک "روح جمعی" بر ما هموار گشته است. 

باور به این، بی درنگ اما ما را به فلسفه و آیین بودایی نزدیک می سازد؛"کارما". 

از این جهان ناپدید می شویم و بار دیگر پدیدار می گردیم. این نظام "کارما" است.هم چنان که نظام نمادها و اسطوره های روان شناسی استحاله ی نیروی های به ذات و به قوهِ در درون ما است.

ما هر چه "خود" و "دیگری" را بشناسیم به جهان یکپارچه گی و هماهنگی در درون مان دست می یابیم و در سطح تحتانی هستی خویش،"با او" و "باخود" پیوند می گیریم. گاه اما این شناخت باعث سرخورده گی در ما می شود. همان گاه که نظر بر کاستی ها و نداشتن ها مان می افکنیم. همان جا که پی به فروریختن های درون مان می بریم. به سّدها و موانعی که برای رسیدن به هدفی در برابرمان قرار می گیرد و توانمندی های به ذات مان را زیر سوال می کشاند.

در جایی نوشتم؛ پدیدار شدن "خودِ واقعی" زمانی امکان پذیر می شود که توانمندی ها و کاستی های مان را بپذیریم و اجازه دهیم تا در آزادی عمل به آن چه را که در هستی امان اسیر و دربند است، فرصت رهایی دهیم. ترس هامان را بشناسیم. با آن روبه رو شویم و آرام و آهسته آن را از خود دور و جدا سازیم.

پدیدار شدن ِ "خودِ واقعی" زمانی امکان پذیر است که با خود بی ریا باشیم. اما این فقط زمانی امکان وقوع می یابد تا در برابر "کس" یا"کسانی" قرار بگیریم که به ذات ما حرمت می گذارند. آن را می پذیرند و اجازه می دهند تا نقاب ها و سایه ها را از چهره ی خویش برکشیم.

پدیدار شدن ِ "خودِ واقعی" ما زمانی امکان پذیر است که"خودـ انگیخته" و "خودـ انگیزه" باشیم. مجذوب آن چه دوست می داریم باشیم و منفور آن چه نمی خواهیم.

و این میسر نمی شود مگر با پذیرش "روان شناسی اختیار"*

حال، نمادها و اسطوره ها صحنه آفرینی می کنند تا با زبان قصه و افسانه پرده از رازهای درون مان برداریم. به نقاط مثله شده ی درون خویش دست یابیم و فرصت این را به خود دهیم تا به بازسازی آن بپردازیم.

نمادها و اسطوره ها فرصت انتخاب و گاهاً مقایسه خود با ذات فراموش شده امان را فراهم می آورد. این فرصت را فراهم می کند تا به درون خویش نزدیک شویم و قالب پنهانی امان را بشناسیم. دریابیمش و خود را با آن همگون سازیم.

انسانی که دائماً در حال جنگیدن با درونش است نمی تواند به "صلح درونی" دست یابد. دستیابی به این "صلح درونی" فقط آن گاه میسر می شود که فرد قادر باشد با خودش بی ریا رفتار کند. از کتمان خویش دست بردارد. دست بردارد از سرزنش خویش. دست بردارد از قربانی کردن خود و از آن بدتر در نقش یک قربانی به بازی زیستن ادامه دادن.

تا به این جا روی سخنم با "انسان" بود. از این جا به بعد رویکرد من به "مردان" است. 

مردان دنیایی ساده و در عین حال مخفی را در درون خویش دارند. آن ها بر اساس آموزش ها و طبیعت پنهان کار، به خطا آموخته اند تا بخش بزرگی از وجود خود را همواره مثله کنند. بخشی را کاملاً پشت سر بگذارند و فراموش کنند. بخش دیگری را تکه. تکه کنند و به نام "زندگی مشترک" آن خُرده ها را با دیگری تقسیمش نمایند. بخش دیگر را به محسوسات واگذار کنند. ناچاراً به ارزش های "پدرسالارانه" روی آورند تا بتواند در "دنیای بقا" تعادل بین "مرگ" و "زندگی" را فراهم آورند و در سیستم نامرئی "پدر سالارانه" که سلسله مراتب خود را دارد مورد تشویق و یا سرزنش واقع شوند. مورد پذیرش و یا عدم پذیرش واقع گردند. مقبول شوند و یا ناپسند جلوه کنند.

ارزش های "پدر سالارانه" به طور سیستماتیک به آن ها آموخته است تا بین قدرت خرد و ناخرد، خرد را و بین دنیای منطق و احساس، منطق را برگزینند.

مردان دوران های زندگی اشان به سرعت گذر می کند. "پسران" زود "مَرد"می شوند. دنیای کودکی هاشان سهل و آسان به جهان مردان متفکر و قدرتمند و پرکار و جنگ جو وشجاع و سیاستمدار تغییر می کند و خون جای شیر را می گیرد.

مردان در جهان پدر سالارانه به غلط می آموزند تا برای حفظ فردیت خویش نقاب بر چهره بزنند و تصویر واقعی خویش را پنهان نمایند، در نتیجهمنطق حاکم بر عاطفه می شود. 

کم و بیش مردان می آموزند تا عواطف خود را فقط در یک سطح مشخص و آن هم گاهاً ابراز نمایند؛ دربستر همخوابه گی. 

این جا یگانه جایست که مردان خود را فارغ از هر چیز و هرکس می نمایند و در آن برای دِمی چند آرام می گیرند. نقاب شان را بر می دارند. سلاح شان را بر زمین می گذارند. مسئولیت ها و تعهد ها را از خود فارغ می سازند و بدن مثله شده ی خویش را به آن دیگری ارزانی می دارند. 

گفتم؛ دنیای مردان ساده است. آن ها بخش های آسیب پذیر خویش را در خود یا پنهان و یا از بین می برند. بخش های آسیب پذیر، همانا سائقه های "عشق" و "ترس" است. مردان هر دو را در درون خویش پنهان می سازند. به سختی می توان مردی را یافت که با شور و هیجانات زنانه از "عشق" سخن بگوید یا ترس هایش را بر ملا کند. آن ها نمی توانند مثل زن ها از موش بترسند و جیغ بکشند و هوار راه بیندازند. آن ها آموخته اند کنترل اوضاع را در دست خویش داشته باشند.

دنیای مردان ساده است. آن ها آموخته اند که یک زندگی مخفی را در درون خویش داشته باشند. به ندرت دیده و یا شنیده می شود مردان هم چون زنان ساعت های طولانی از یک موضوع و یا مفهوم کوچک حرف بزنند و تشریح ِ معانی اش کنند. مردان با منطق ریاضی،عواطف و احساسات خویش را بیان می کنند.

جهان "پدرسالارانه" جهان غیر عاطفی ست. محبت را اگر نکُشد حداقل آن را تقلیل می دهد. زیرا در نظام پیچیده ی خویش قانون بر این روال است که نشان دادن محبت و یا عشق از شاًن و شعور مرد می کاهد. در این جهان مرد قبل از آن که اعتماد را بیاموزد به بی اعتمادی روی می آورد. در نتیجه همواره از عصیبتی پنهانی و اضطرابی پنهانی تر رنج می برند.

در جهان "پدرسالارانه" به مردان آموخته می شود مادران خویش را ترک کنند و از هر چه زنانه است دوری گزینند. عواطف شان را کنترل کنند و از احساسات خویش و قهراً از رویاهایش دوری گزینند. مردان این مُثله شدن روحی را هم از بدّو تولد تجربه می کنند. در جوامع "پدرسالارانه" اسلامی زیباترین و مهم ترین و حساس ترین عضو بدن آن ها بریده و مُثله می شود. با این عمل مردان می آموزند جهان "پدرسالارانه" جهان عقیم شدن هاست.

مردان در سنین کودکی به غلط می آموزند که باید از مادران شان جدا شود. این مرحله نخستین مرحله ی آغاز جدایی است و هنگامه ای است که احساسات پر شور و سرشار از محبت را در درونش می کُشد و به زودی می آموزد بین عواطفش با دنیای بیرونی دیواری مسدود بکشد. ما کمتر مردی را می بینیم که به هنگام ناراحتی. خشم. غم و احساساتی از این دست گریه کند. گریه مرد نشانه ی ضعف تلقی می شود، به خصوص اگر در برابر دید مردم باشد. کمتر از مردی می شنوید که دوران کودکی خویش دوران طلایی بنامد. مردان از کودکی های خویش نمی گویند.

در مردانی که زندگی خالی و بی روح و عاطفه ای دارند ، شناخت خود و موقعیت شان تا سن میانسالی فراهم نمی آید. زمانش  نیز که برسد به جهت تلنباری بسیاری از احساسات و عواطف کار بسیار سختی است تا با خویشتن خویش رو به رو شوند. با این حال افسرده گی، اضطراب، روابط بحران زای میان ـ فردی ، کابوس ها و بی خوابی ها در شمار زنگ های خطری اند که به او اعلام می کنند تا بدین جای زندگی، موارد و موضوعات زیادی را در خویش سرکوب کرده است. این اعلائم نشان می دهد که او تا کنون چه چیز بدی را پشت سر گذاشته و آن را نادیده گرفته و اتفاق را در خود پنهان ساخته است.

هر انسانی برای رو به رو شدن با واقعیت خویش نیازمند "شهامت" است. نیروی شهامت، جذبه ای رمزآلود و در عین حال گره گشا دارد. با "شهامت"می توان اقدام به اعمالی نمود که تازه گی و خوشی و لذت را همراه می آورد. وقتی تصمیم گرفته می شود بر اساس احساسات قلبی خویش اقدام به عملی کنیم در واقع با دو نیروی "شهامت" و "ترس" خود را رو به رو می سازیم و خطر می کنیم. خطر کردن اما اقدام به شهامت است. ما وقتی از قلب مان پیروی می کنیم و بر اساس آن چه احساسش می نماییم، رفتار می کنیم، این احساس تعهد به خودی خود در جهان اطراف مان انرژی مثبت تولید می کند. گوته می گوید:

" تا قبل از این که انسان به خود تعهد بدهد، تردید و راه بازگشت وجود دارد. در چنین شرایطی خلاقیت بی فایده است. اما از لحظه ای که فرد به خود متعهد می شود قدرتی شگفت و شگرف در او متجلی می گردد. از همین تصمیم است که وقایع بیرونی رخ می دهند و رویاها تحقق می یابند. آغاز به شهامت داشتن کنید. شهامت در بطن خود، نبوغ قدرت و جادو را دارد"

در برابر رب النوع های مردانه که به اختصار به آن اشاره خواهم کرد، دو کلید اصلی روان شناسی وجود دارد: نخست: دایره گمشده و دوم: حضور "زن گمشده" است. دایره ی گمشده در فرآیند خود شناسی حاصل می شود و حضور "زن گمشده" تجلی می یابد. در زندگی مردان، همسرانشان الزاماً نباید همان "عشق" شان باشند. مردان اغلب از این رو به زندگی مشترک دست می زنند تا جبران خلاء های درونی خویش کنند. راز بقا را تداوم بخشند. الگوهای ارائه شده ی جامعه و فرهنگی را که در آن زندگی می کنند، محترم شمارند و از آن پیروی کنند.نیاز جنسی، آن ها وادار می سازد تا دست به گزینش زنند و در قالب زندگی زناشویی اقدام به برآورده ساختن اساسی ترین نیاز خویش نمایند.

شاید جالب است که بدانید زهدان زن محل امن و آسایش مردان است. و این ریشه در راز بقا و بازتاب های روان شناسی دارد. مردان از زهدان مادر خویش بیرون می جهند و سینه ی او را که مکان دوم "لذت طعام"است می مکند. ورود مجدد به آن دریچه ی نرم و لزج و گرم، احساس نخستین محل امن او را در ضمیرش تداعی می کند. این محل، جای است که حس و دریافت می کنند مورد "پذیرشِ واقعی" واقع شده اند.

اصل "پذیرش" در نهاد مردان اصلی است ضروری.

حال، مردانی سعادت واقعی دارند که پس از پشت سر گذاشتن "دایره ی گمشده"، به "زن گمشده" خویش دست یابند. این دستیابی الزاماً نباید بر اساس و فرم و الگوهای پذیرفته شده ی اجتماعی باشد. الزاماً نباید با یکدیگر ازدواج کنند و زندگی مشترک داشته باشند. فرزندیابی کنند و به عبارتی دیگر حماقت قبلی را تکرار نمایند. بل که می تواند این دستیابی فاقد از الگوهای متداول اجتماعی صورت پذیرد. 

مردی که به "زن گمشده" خویش دست می یابد، در درون و بیرون از خود به "آنیمای" وجود خویش دست یافته است. بخشی که همواره از او ستانده شده است.

در رمان "آنیموس" که بر اساس تئوری یونگ طرح ریزی و به تحریر آمده است من به نمادهای روان شناسی که ملزم رسیدن به "آنیما" است، اشاره کرده و توضیح  داده ام.

در این اثر اما ما با رب النوع هایی سر و کار داریم که نقب می زنند به جهان درونی مردان. نویسنده هشت رب النوع را منحصر به روان مردان می داند.

نخست: رب النوع "زئوس"؛ که گستره ی "آسمان" حیطه ی اوست و نماد "اراده" و "قدرت" در روان مردان است. او نماد آن بخش از درون مردان است که نیاز به "تسلط" و "اقتدار" دارند. حاکم اند و در نقش قدرتمندیکه جنبه ی شاهانه ای داشته باشد، جلوه گر می گردد. عشق برای مردان "زئوسی" وسیله است و نه هدف، هم چنان که تشکیل خانواده و ازدواج نیز. هدف این گونه از مردان از ارتباط با زن فقط گستره بخشیدن به تسلط و قدرت است. ریاست کردن بر هر کس و هرچیز از ویژه گی های مردان "زئوسی" است. مرد "زئوسی" در ارتباط با عواطف و احساسات عقیم است.

این گونه مردان درختان را نمی بینند چون دارند جنگل را نگاه می کنند!

مرد "زئوسی" همواره در یک موقعیت غیرمتعادل زندگی می کند.

دوم: رب النوع "پوسیدون"؛ که پهنای "دریا" قلمرو اوست و نماد "عواطف"و "غرائز" در روان  مردان است. "دریا" در روان شناسی نماد "ناخودآگاه"است. او نماد مردانی است که عواطف و غرائز را در خود سرکوب و به عمق درون می برد و قهراً آن را چال می کند. مردان "پوسیدونی" از درون خویش بریده اند. این کهن الگو نیز به زنان وقعی نمی گذارد و عواطف را در خود سرکوب می کند. اگر در مقام همسر واقع شوند مقتدر و مستبدند. اما نکته ای که در مردان "پوسیدونی" بسیار مشهود است ناپایداری های عاطفی است.

سوم: رب النوع "هادِس" است که  دنیای "ارواح" و "ضمیر ناخودآگاه" را تحت سلطه دارد و نماد "جهان زیرین" است. "جهان زیرین" در روان شناسی نماد "ناخودآگاه" و بخش پنهانی درون است و حاکم بر اعماق ماست. این رب النوع هم چون الهه "پرسیفون" است که در اعماق زمین زیست می کند.

"هادس" بیش از آن که الگوی شخصیتی مردان باشد، یک نیرو است. نیرویی که مردان را واقف می سازد به درون خود فرو روند و به احساسات و عواطف خویش که سرکوب شده اند بپردازد. در واقع جایگاه "ناخودآگاه فردی و جمعی و مکانی" است که مردان خاطرات، افکار و احساسات دردناک و شرم آوری را که مورد پذیرش و قبول دیگران نیستند و نمی توانندآن ها را نشان شان بدهند. آرزوهایی را که هرگز ابراز نکرده و یا به آن دست نیافته اند.

روان شناسان از این نیرو برای دست یابی به "ناخودآگاه" بیمار افاده می جویند و سعی می کنند فرد را به این لایه ی درونی هدایت نمایند. "هادس"نماد "کودک" * درون است "کودک"ایی که سرکوب شده است.

چهارم: رب النوع "آپولو" است که مظهر "خورشید" است و نماد "قانون" و "احقاق اهداف" است. هیچ رب النوعی به اندازه آپولو سرکوب گر جهان درون نیست. و هیچ رب النوعی هم به اندازه ی او از "عشق" رنج نمی برد. و از همین روست که مظهر عقل، هوش، شفافیت است. این کهن الگو، نمایانگر آن بخش از شخصیت مردانه است که جویای تعاریف روشن اند. قدرت مهارت یابی دارد. به هماهنگی و نظم اهمیت می دهد و ظاهر امر بیش از عمق آن برای شان اهمیت دارند. این الگو به تفکر بیش از احساسات، به فاصله گذاری عاطفی، بیش از صمیمت و به ارزیابی عینی،بیش از شهود درونی اهمیت می دهد. 

آرمان گرا است. 

مردان "آپولویی" نه در جسم و نه با عواطف خود، بل که در سر خود زندگی می کند. عاشق پیشه نیستند و از نظر شخصیتی به زنان عواطف پر شوری نشان نمی دهد. ارتباط عاطفی با چنین الگوی مردانه ای غالبا عمیق نیست، چون ترجیح می دهد از نظر عاطفی فاصله خود را حفظ کند. مرد "آپولویی" به راحتی عاشق نمی شود و وقتی ذهنش روی موضوعی متمرکز است، شخصیتی دارد کاملاً تک بعدی.

از آن جا که نماد "هدف مدار" است، شاید زمانی فرا رسد که دنباله رو احساسات خود شود. اما از آن جا که این احساسات حاصل ارتباط صمیمانه است و فاقد رفتارهای غیر کلامی و حسی است، زنی که با او ارتباط برقرار می کند دیر یا زود ترکش می نماید. زیرا در می یابد این رابطه فاقد "عشق" است. مردان "آپولویی" پیش از آن که در جسم یا تخیلات خود زندگی کنند، در سر خود زندگی می کنند و در زمینه ی عشق، خام دست است. این الگوی شخصیتی از جذر و مدّ جذابیت های غریزی و عاطفی آگاهی اندکی دارد و ارتباطات جسمانی و کلامی صمیمانه با شریک زندگی خود ندارد. در نتیجه پس از برطرف کردن نیاز خود زن را از خود دور و یا ترک می کند و زن احساس طردشده گی و خلاء می کند. مرد "آپولویی" شکارچی ماهری در امر ازدواج است. او دقیقاً زنی را برمی گزیند که کمتر از احساسات پرشور برخوردار و ازهیجانات عاطفی به دور باشد. 

او زنی را برمی گزیند که  بیش از آن که با او "هم سر" باشد، "هم کار" باشد. هم چون او با زندگی درونی در تماس نباشد. بدین ترتیب ازدواجِکاری برای هر دوی آنان خوب است. هر یک برنامه کاری دیگری را می داند. هر یک برنامه ی کاری خود را دارند. با آرامش خانه را ترک می کند و خرسند است که زنش "محتوا" را به "شکل" ترجیح می دهد. 

مرد "آپولویی" همواره تلاش می کند تا ارتباطش را با زنش بهبود بخشد و گاهاً آن قدر پیش می رود که تمام حقانیت را به او می بخشد. مرد "آپولویی" از ازدواجی که وجه مشخصه آن عمق ارتباط کم و عواطف در آن کمتر باشد کاملاً خشنود است او برای نگه داشتن ازدواج خود فشارهای درونی و بیرونی را متحمل می شود. مرد "آپولویی" به جای این که خود را با تمامی احساسات و عواطفش درگیر یک رابطه کند و در بطن ماجرا قرار بگیرد و از این طریق عواطف خود را ارتقاء  ببخشد، ترجیح می دهد کناره گیری کند و از فاصله های دور به گونه ای "انتزاعی" موضوع را بررسی نماید.

مرد"آپولویی" زنان را به دو دسته تقسیم می کند. زنانی که برای ازدواج مناسب اند و زنانی که برای این امر مناسبتی ندارند. چنین الگویی تا زمانی که به عواطف و غرایز ذاتی خود ارزش قائل نیست، هرگز نمی تواند آن را بیان و یا نشان دهد. حتی اگر دلش برای زنی بتپد، به او اهمیت نمی دهد.زنی که با الگوی مرد "آپولویی" ازدواج می کند  و هم چون او عقل را بر احساس رجحان می دهد در طی زمان فاصله عاطفی بین آن دو افزایش پیدا می کند و رفته. رفته او نیز از عواطف خویش حرفی به میان نمی آورد و از احساسات خود فاصله می گیرد.

اما شگفت زده خواهی شد اگر بدانید چنین الگوی مردانه ای در میانسالی ارتباطی خارج از چهارچوب ازدواج می یابد که اولین و آخرین معشوق او محسوب می شود و با وجود این که نسبت به او بیش از همسرش گرایش دارد، تمایل دارد به سوی همسرش بازگردد. به خانه ای که ازعشق خالی است. این تناقض او را به بحران های روحی عمیقی می رساند که فقط با درک نیروی "عشق" می تواند آن را ترمیم نمایند.

مرد "آپولویی"، "زندگی نزیسته" و بخش های غیر تجربه شده و سرکوب شده ی فراوانی دارد و همین باعث می شود تا بهاء سنگینی را برایش پرداخت کند. اما در میانسالی است که بخش های نادیده انگشته شده و طرد شده و یا رشد نیافته امکان بروز می یابند و بحران درون با بیرون آغاز می شود.

پنچم: رب النوع "هرِمِس" است که هاتف و پیام رسان و راهنمای ارواح است. این کهن الگو نیز بیش از آن که ویژه گی های روحی باشد، صفات شخصیتی و توانمندی هاست. مثل: تیز هوشی، فصاحت کلام. کنجکاوی، ماهیت فیزیکی و پویایی دائمی است. اما در پذیرش الگوی مردانه در برابر زنان، شخصیت هایی بسیار مخرب هستند. آن ها برای به دست آوردن زنی به هر دورغی، زبان به کلام می گشایند و خود را چیزی جلوه می دهند که نیستند.وعده ی کذب می دهند و هرگز آن را عملی نمی سازند. در امورات جنسی حد و مرز خود را نمی شناسد و پا را فراتر از آن چه که هست، می گذارد. تنوع طلب  در امر سکس است. درامر ازدواج شعار بزرگش این است،" در هیچ شرایطی نباید متعهد شد". احساس تملک یا وابستگی زن، مرد "هرمسی" را فراری می دهد. مرد "هرمسی" غیر عادی به نظر می رسد. در دوران میانسالی اما این غیر عادی بودن بیشتر جلوه می کند. مرد "هرمسی" ثابت می کند دزدی قهار و هوشمند و دروغی مجاب کننده است. "هرمس" رب النوع، الگوی مردانی است که هرگز رشد درونی ندارند. او از دلباختگی شدید عاطفی مصون است. پدران بدی برای فرزند یا فرزندان خوداند. زنانی که با چنین الگوی شخصیتی از مردان روبه رو می شوند آسیب های عاطفی و روحی بسیاری را تجربه می کنند.

ششم: رب النوع "آرِس" است که رب النوع "جنگ" است. در دنیای "پدر سالارانه"  کهن الگوی تاً ییده نشده ای هست. او فعال و با عواطف و احساسات لجام گسیخته است. او قبل از اقدام به عملی فکر نمی کند و همین باعث دردسرهای زیادی می شود. در ارتباط با زنان این الگو چندان مناسب رابطه نیست بخصوص برای زنانی که از اعتماد به نفس بالایی برخوردار نیستند و عمل و کارآیی درونی و ذاتی ندارند. روابط غریزی و عواطفی او بستگی به دوران کودکی اش دارد. اگر در این دوران از عشق و محبت و توجه برخوردار شده باشد با زنان عاطفی ارتباط برقرار و اگر غیر از این باشد با تنفر و خشونت مواجه می شود. وجه سومی در شخصیت او نیست. یا این است یا آن. بی ثباتی روحی باعث رخ دادن مشکلات جدی در زندگی می شود، مثل از دست دادن شغل و یا خیانت به همسر. او مولد جنگ است. جنک درون و بیرون.

مرد "آرسی" به جهت طردشده گی ها. احساس خشونت. تحقیر شدن ها آسیب های جدی در شخصیت می یابد. او مُوّلد اعتیاد و از خود بیگانه گی ست. نماد "قربانی" است. "کودک" درون او نه آسیب دیده ، بل که کاملاً منحل شده است.

هفتم: رب النوع "هفاسنئوس" است که نماد اختراعات و صنعت است. این کهن الگو بیشتر بر توانمندی های بدنی و قوای هوشی تکیه دارد. نماد "کودک" ویران شده ی ویرانگر است. از آن جا که کودکی خوبی نداشته در بزرگ سالی از عصبیت برخوردار است و خشمش دیر مهار می شود. مرد "هفاسنئوس" آدمی سر سخت و درون گرا است. با "آنیما" ی وجودش اصلاً رابطه ای ندارد و خوش هم ندارد وارد این حیطه ی زنانه شود. از آن جا که درون گرا است به سختی می توان پی برد که به چه و چگونه می اندیشد و در سرش چه می گذرد. او با وجود درون گرایشی، شخصیتی ناآرام و عصبی دارد. با این حال هیچ الگوی هم چون او نمی تواند خود را وقف کار و صنعت و اکتشافات کند. او به زنانی که در قالب پرستاری از او در می آیند اهمیت می دهد. زنانی که او را هم چون مادرش دلجویی می کند. اگر زنی احساسات او را بفهمد در حقیقت قوه ی تخیل او را برمی انگیزد، همان ساحتی که به او فرصت کشف و اکتشافات را می دهد. او از اجتماعات فراری است و عزلت و انزوا محل امن و امان اوست. او تک همسر و وفادار است. اما هنگام کامجویی نسبت به او بی توجه است. مرد "هفاسنئوسی" نماد مردان سنتی در ارتباط با زنان و عواطف و غرائزاند.

با این همه، چنین الگویی در میانسالی، خشمگینی است که افسرده گی مزمن و رفتاری ستیزجویانه و مرعوب کننده ای با مردم دارد و آنان را طرد می کند. این الگو غیر قابل انعطاف است. او نماد شکست خورده گی است.

هشتم: رب النوع "دیونیزوس" است که نماد عاشق و شور و سرمستی است. شاید بهتر بود نام این رب النوع را "سرگشته گی و ناپایداری" می نهادند. زیرا آن چه از مشخصات الگوهای رفتاری او بر می آید به این نام بیشتر شباهت دارد تا عاشقِ شوریدهِ حال ِ سرمستِ خوش.

او نیز هم چون رب النوع های دیگر کودکی خوشی نداشته است و از دامن مادر نه تنها دور بل که طرد شده است. او نماد یگانه گی و تقدیر احوالات الهی است، چیزی که به آن"عرفان" می گویند. چنین الگوی برای تطابق یافتن با زندگی عادی  نماد مشکل آفرینی است. روح شَمَنی او مانع از ایجاد تعادل بین دنیای تخیلات با واقعیت می گردد و نهاد بی ثباتش به این امر افزوده می گردد. او سرگردانی ست میان بود و نبود. هست و نیست. شخصیتی دوگانه دارد و از همین روست که نمی تواند با ثبات باشد. او هرگز نمی تواند به شغلی ثابت دست یابد و در امر معاش کارساز باشد. ملایان و کشیشان دارای چنین روحیه ای هستند. آنان واقعاً زنان را دوست دارند و از ابراز علاقه به آن ها دریغ نمی کنند. اما این فقط تا آن زمان است که او در پی نیازهای جنسی و عواطف خویش است. بعید می رسد چنین الگویی تن به زندگی تک همسری دهد و یا اصلاً راه به ازدواج کشیده شود. در حول و حوش او زنان بسیاراند. او آن قدر به زنان علاقمند است که می تواند با آن ها یک مهد کودک تشکیل دهد. با این حال زن سنتی او را گزینه ی مناسبی برای همسریابی نمی داند. زیرا نمی تواند نان آور خانه باشد و زیر بار مسئولیت برود. او از هر آن چه که با "قید و بند" و "تعهد" همراه باشد گریزان است.

مرد "دیونیزوسی" در میانسالی بحران های شدید روحی را طی می کند که غالباً موفق از آن بیرون نمی آید و همین باعث می شود تا به افیون پناه ببرد و در دنیای تخیلات خویش غوطه ور گردد. مشکل روانی چنین الگویی عدم دوست داشتن و پذیرش خود و خود بزرگ بینی است. این الگو زمینه مناسبی برای روان پریشی و جنون های آنی روحی اند. رفتار هیستریکی در آن ها مشهود است. نشانه های روان ـ تنی و بالینی از جسم به روان منتقل می شود و فرد قادر نیست بین این دو نقطه ی تمیزی قائل شود. دنیای محسوسات با مشهودات او یکی و گاه درهم می شود.

اکنون با بررسی ضمنی این رب النوع ها به اصولی پایه ای و ویژه گی های هم مانند اشاره می کنم. به این که؛

نخست: تمام این رب النوع ها در یک چیز و در یک دوره از زندگی اشان با هم مشترک اند؛  دوران کودکی نامناسب. عدم تجربه ی عشق اولیه که از سوی والدین باید تجربه می کردند. در نتیجه دارای "کودک" درونی زخم خورده و آسیب دیده اند. 

دوم: تمامی در یک نقطه مشترک اند؛ عدم باور و تمایل به "عشق".

سوم: عدم پذیرش روح زنانه گی یعنی؛ "آنیما" ی درون

چهارم: تمامی این رب النوع ها حاصل دوران و زندگی "پدر سالارانه" اند.

پنچم: تمامی در دوران کهن سالی شاید شانس تجربه کردن قوای مثبت و سازنده را در خود بیابند.

ششم: از "من" خویش دور افتاده و با نهاد خود"ego" ارتباط روشن و واضح و مستقیمی ندارند.

هفتم: هیچ یک مُولد جهانی صلح آمیز مبنی برعواطف پایدار انسانی نیستند. 

اکنون راه رستگاری کدام است؟ پاسخ ساده است. بازگشت به درون و آشنا شدن با نیروی آنیمای وجود خویش.

خواندن این اثر زیبا را با ترجمه ی روان خانم مینوپرنیایی و با همکاری پرتو پارسی توصیه می کنم.

 

• *روان شناسی "اختیار" عنوان پایان نامه و رساله ی پزشکی من در رشته ی روانکاوی آنالیزم و روان تن ها است. 
• * "آنیموس" رمانی بر پایه روان شناسی یونگ است که در سال 0200 به رشته تحریر آمد و انتشارات دهخدا در لوس آنجلس آن را چاپ کرد. 
• * برای درک بیشتر مفاهیم "کودک"، "بالغ"،" والد" می توانید به کتاب های "تحلیل رفتار متقابل" از اریک برن و کتاب " ماندن در وضعیت آخر" نوشته ی امی . ب . هریس با ترجمه ی اسماعیل فصیح مراجعه کنید.

 

 

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: