مشکل روانی علی جوانمردی (سیزیف) و بخشی از اهل سیاست، آخوندها، حکومتی ها و حتا مخالفان

در آماری که وزارت بهداشت جمهوری اسلامی سالهاست منتشر میکند، به این مهم اشاره داشته است که یک چهارم از جمعیت کشور( بنظر من از جمله شامل مردم عادی، سیاستمداران، سرمایه داران، اپوزیسیون داخل وخارج رژیم و غیره) به مشکلات روانی خفیف یا شدید دچار هستند. شاید خواننده این سطور تصور کند او یکی از آن چهار نفر نیست. بسیار خوب. اما اگر بپذیریم که یک چهارم جمعیت ایران دچار این مشکل هستند (که البته معنایش این نیست که صد درصد مردمان سایر کشورهای جهان صاحب عقل سالم هستند!) مسلما یک چهارم... ادامه نظر..

 

 

 مختصری از روان اهل سیاست!

مسلما یک چهارم از اهل سیاست ایران نیز که موضوع این مقال هستند باید دچار چنین مشکلی باشند. حال تخفیف هم بدهیم اگر بگوییم یک چهارم برای این بخش زیاد است، اما باز بخش بزرگی از جمعیت سیاسی از آخوندهای حکومتی و سیاسیون در داخل گرفته تا اپوزیسیون خارج دچار مشکل روانی هستند. و شما خواننده این سطور، حتا اگر صاحبنظر معروفی هم هستید و کلی دنبال کننده در فضای مجازی دارید، اگر بازهم خود را جزو آن بخش مشکل دار نمیدانید، بد نیست برای اطمینان خاطر هم که شده بدهید توسط یک روانشناس یک آزمایشی از شما بعمل بیاورند... برای «رفع کتی» بد نیستآرام.

صرف تعداد زیاد فالوئر در فضای مجازی دال بر سلامت عقل نیست. پرزیدنت ترامپ هم میلیونها فالوئر دارد و امیر تتلو که البته سلامت عقل و نظرش نیاز به تفسیر ندارد و فالوئرش سر به میلیون هم میزند و ایضا سحر تبر هم معروف حضور هستند. در عین حال نمیتوان گفت همه میلیونها فالوئر ترامپ مشکل روانی دارند به این دلیل که رفتار او بهنجار نیست.  بهرحال یک چهارم جمعیت ما و یا درصدی از سایر جوامع زیاد یا کم مشکل روانی دارند. آنچه مسلم است، یک چهارم پزشکان، مهندسین، بقال ها، کارگر ساختمان، کارمند وزارت کشور و کارمند بانک و غیره مشکل روانی دارند.  رهبر مان هم که مبدع یک «دژمن» خیالی در ذهنش است نیز سالهاست عقلش را از دست داده است. از حق نگذریم حکومتی ها و آخوندهای حکومتی به دلایل معلوم میتوان گفت که آمار پریدگی عقل شان درصد بالایی را تشکیل میدهد.  شاید در مورد این نگارنده کنجکاو باشید! راستش چنین زحمتی به خودم نمیدهم که خودم را نزد روانپزشک چک کنم چون خودم را از قبل جزو آن یک چهارم محسوب داشته ام! (میترسم برم سراغ روانپزشک بگوید وضعت خراب تر از 4 درصد استخجالتی).  خب مسیر و خط زندگی شاد و عادی ام که زمان شاه داشت مسیر طبیعی اش را طی میکرد با انقلاب بهم ریخت و آواره هم شدم و بیش از سی سال زندگی در غربت ناشاد ..راست حسینی اش برایم از سلامت روان حرف زدن کمی سخت است. ولی سالم یا روانی همه ایرانی هستیم و باید زندگی را ادامه بدهیم. از میان برداشتن این رژیم قدم بزرگی در راه سلامت روانی ما است.

حال با این مقدمه و زاویه دید، میتوان یک برآورد روانشناختی از برخی افراد و رفتار و عملکرد شان بعمل آورد. من البته روانشناس نیستم اما روانشناسان را دوست دارم (امامخمینیمردد). منظورم این است که نخوردیم نون گندم دیدیدم دست مردم و این برآورد نه تخصصی که بنا به تجربه است. باری، این کسان به نحله های گوناگونی تقسیم میشوند که مجال پرداختن به همه نیست فقط سه چهارتایی را اینجا مطرح میکنم که شناخته شده ترین هستند و احتمالا شما هم ارتباط موضوع با آنها را درک میکنید.

سعید سکویی

اولین آنها که برخورد داشتم شخصی بود بنام «سعید سکویی». او با نام مستعار «کاپیتان هادوک» در اتاقهای بحث پالتاک حضور می یافت. اوایل با توجه به حضورمساوی با سایرین رفتار معقولانه ای داشت. اما بر مثال آب گندیده گودال را زود پیدا میکند چند نفری هم نظر پیدا کرد اتاق بحث خودش را در پالتاک براه انداخت. نام مستعارش را برداشت و با نام حقیقی خودش سعید سکویی یا با عنوان «دکتر سعید سکویی» حضور یافت. او آدمی عامی و بیسواد بود و مشخص بود که کتاب هم نخوانده بود. گرفتن مدرک دکترا از یک موسسه خصوصی در آمریکا با پر کردن چند ورقه سوال کار آسانی است و به همین جهت از این رقم دکترها در آمریکا زیاد داریم. سعید سکویی در عمل دکترای هیچ چیز بجز لمپنیزم نداشت و الحق خوب فحش میداد. در پالتاک خیلی زود تعداد شرکت کنندگان اتاق بحث او بیشترین تعداد و نفرات را نسبت به اتاقهای سایر گروههای سیاسی و یا اتاقهای بحث آزاد پیدا کرد و استقبال زیادی از اتاق او بعمل آمد. بعدها که در تلویزیون ماهواره ای برنامه خودش را براه انداخت حسابی گل کرد و دلیل آن هم چیزی نبود مگر همان فحاشی ها.  من که با همه ده پانزده اتاق بحث پالتاک آشنا بودم بخوبی متوجه شدم که حتا روشنفکران نیز همزمان که در اتاق بحث خودشان هستند در اتاق بحث سکویی نیز حضور می یابند و این را میشد از تعداد زیاد شرکت کنندگان در اتاق سکویی و کم نشدن از تعداد شرکت کنندگان اتاقهای دیگر دریافت. و سوال اینجاست که روشنفکری که در ملاء عام عارش میامد حتا نام سکویی را ببرد برای چه با نام مستعار و ناشناس در اتاق بحث سکویی شرکت میکرد. آیا از او چیزی یاد میگرفت؟ مباحث او را علمی و قابل بحث میدانست یا چه؟ پاسخ این است که هیچکدام! سعید سکویی به مخالفانش و بسیار بیش از آن به آخوندها فحش های آبداری میداد. این فحاشی ها به آخوندها دل روشنفکرانی را خنک میکرد که اگرچه در دل رکیک ترین فحشها را نثار آخوند میکردند اما نزاکت سیاسی باعث میشد هرگز در گفتار و نوشتار از چارچوب ادب خارج نشوند و این خشم فرو خورده در طی سالیان در دل آنها آتش بپا میکرد.  این بخش از دق دلی این روشنفکران را سکویی خالی میکرد و به آنها خوراک میداد و دل شان را خنک میکرد و مقداری تسکین روحی می یافتند. آن سالها هنوز افکار مثل امروز باز نشده بود و روشنفکر ما اگرچه با انقلابی که کرده بود قدم به راهی گذاشته بود که ناچار به فرار به جلو بود و نمیخواست عمل انقلابی خودش را زیر سوال ببرد و به اشتباهش اقرار کند اما در دل و در وجدانش آگاه بود که انقلاب بر علیه شاه اشتباه بود. این روشنفکر برای تسکین وجدان و مجازات خودش به دنبال کسی بود که او را تنبیه کند.  تنبیه چیزی بود که از کودکی در مدرسه و خانه تجربه کرده بود و یکی از راههای درمان و تسکین اش بود. روشنفکر ما در کودکی به عقوبت انجام کاری زشت و یا انجام ندادن تکالیف مدرسه  تنبیه میشد و کتک میخورد. اگرچه دردش می آمد اما «حسن» این تنبیهات این بود که گناه و کتک باهم یر به یر میشد و او پس از مجازات شانه هایش از زیر عذاب گناه آزاد میشد. از فردا نه او از کسی ناراحتی بدل داشت و نه کسی از او ناراحت بود.  مثل فرشته ای پاک زندگی را از سر میگرفت تا گناه بعدی و تنبیه بعدی.

حال روشنفکر ما بار گناه انقلاب را بدوش داشت و نبودن یک تنبیه جانانه روحش را عذاب میداد که از زیر بار این گناه خود را بیرون بکشد.  این بار فحشهای آبدار سکویی به کسانی که باعث و بانی این انقلاب شدند «تنبیه مورد نیاز روشنفکر» را که یک دارویی برای روشنفکر بود برایش فراهم میکرد و تسکینش میداد. روشنفکر ما ناشناس در اتاق سکویی حضور می یافت و فحش میخورد و نشئه میشد. اتاق سکویی از این رو شلوغ بود. خود سکویی این را میدانست که روشنفکران به اتاقش می آید اما دلیل واقعی آنرا نمی دانست. سکویی وقتی به طعنه به اسامی مستعار ساکت در اتاق اشاره میکرد و به آنها میگفت شماها همه روشنفکران اتاقهای روشنفکری هستید تقریبا همگی شکلک خنده به علامت تایید صادر میکردند. اما آن مردک بیسواد تصور میکرد که بخاطر علم سیاسی نداشته اش است که اتاقش از افراد پر میشود و خیلی پز این استقبال را میداد. این حضور روشنفکر در اتاق سکویی اگر مشکل روانی و نیاز به تنبیه در آنها نبود پس چه میتوانست باشد؟ در عین حال با فحش های مبتکرانه و آبدار بدون به کار گیری اصل کلمات حاوی فحش که سکویی به رژیم میداد دل فعال سیاسی و روشنفکر را در آن اتاق خنک میکرد و خشم او از رژیم را تسکین میداد. این اگر  یک تسکین درد روانی نبود پس چه بود؟

بر همان سیاق میتوان ترامپ، سحرتبر، تتلو، علی جوانمردی، امید دانا، امیر عباس فخر آور و امثالهم را مورد تحلیل قرار داد. البته دیگرانی هم هستند اما این ها که نام بردم افرادی مشخص و از نگاه من انسانهای نارسیست و خودپسند و کم دانشی هستند که با دیدن عده ای هوادار نارسیسیسم آنان بر قوه تعقل شان چربیده و خراب کرده اند. خمینی اما این گونه نبود. او هرگز گول هیچ هواداری را نخورد و فریفته عوام نشد. او خودش بود. خامنه ای هم نیک میداند حتا منفور همانهاست که هنگام دیدارش سر از پا نمی شناسند. آخوندها مثل این ها که نام بردم پپه نیستند که فریفته عوام فالوئر و هوادار بشوند. 

صادق قطب زاده

اولین کسی که بیادم هست که فریفته عوام شد تا آنجا که جان بر سر این احساس گذاشت صادق قطب زاده بود. وقتی او و بنیصدر باهم در افتادند، عده ای حزب الهی در مقابل ساختمان تلویزیون جمع میشدند و به حمایت از او شعار میدادند و با دست او به بنیصدر پس گردنی میزدند. قطب زاده همانجا با دیدن آن چندصد نفر تصور کرد که گویا محبوب قلوب ملت است و در سخنرانی هایش خطاب به آنها میگفت: «ملت من»! درست عین هیتلر! نفر بعدی بنیصدر بود که او هم گز نکرده پاره کرد و قربانی همین نارسیسیسم شد. البته او زرنگی کرد و بموقع جیم شد. چنین افرادی تا دوتا ماشاالله باریکلا آفرین میشوند امر برشان مشتبه میشود که گویا رسالت خداوندی برای انجام اهداف شان دارند و خودشان را خراب میکنند. از میان آخوندها تنها خلخالی را دیدم که با دوتا ماشالله ایوالله  بابت کشتارهایش از جانب چپهایی که سابقا او را آدم حساب نمیکردند و جواب سلامش را هم نمیدادند ماشین کشتارش را روغنکاری کرد. بقیه شان زرنگتر از این حرفها هستند که فریفته عوام بشوند. 

 

منوچهر محمدی

 منوچهر محمدی، فرد آزادیخواهی بود که بخاطر مقاومت و شجاعت خودش و نیز برادرش که در ایران در اثر اعتصاب غذا در زندان فوت کرده بود اسمی در کرد. اما آیا صرف آزادیخواه بودن و در زندان شکنجه شدن به معنای روشنفکر و باسواد بودن هم هست؟ وقتی تازه از کشور خارج شده بود، در واشنگتن در خانه دوستی با او و خواهرش روبرو شدم و پس از مختصر گفت و گویی متوجه شدم که او یک طبل توخالی حاصل بزرگنمایی های رسانه های خارج کشور بیش نیست. مطلقا بینش سیاسی نداشت و چیزی برای گفتن نداشت. نه سوادی، نه مطالعه ای هیچی. فقط یک فرد عامی شجاع و آزادیخواه بود. برایم گفت که ترجیح داده بود که سخنرانی اش را نه به فارسی بلکه به انگلیسی برای عده ای از سیاستمداران آمریکایی از روی نوشته بخواند. وقتی ویدیوی آن سخنرانی را دیدم حس چندشی بمن دست داد. شرمگین ازاین که یک مبارز شجاع و آزادیخواه کشور من که رسانه های فارسی زبان اینقدر برای آمریکایی ها بزرگش کرده بودند  قدرت تمیز این را نداشت که اگر تسلط به زبان انگلیسی ندارد هیچ اشکالی ندارد که به فارسی حرفش را بزند و برایش ترجمه کنند. اصرار کرده بود که حتما به انگلیسی سخنرانی کند. همینقدر میگویم که حسابی گند زد. میشد خشم و تاسف آمریکایی ها را از چهره شان دید. خشم از این که ایرانی ها چرا وقت آنها را برای شنیدن حرفهای بی سر و ته این آدم تلف کرده بودند و احساس تاسفی هم داشتند از همان جنس که در فیلم «سخنرانی پادشاه» در تماشاگران ورزشگاه ویمبلی لندن بهنگام سخنرانی شاهزاده میشد دید. با این تفاوت که سخنرانی شاهزاده انگلیسی اجبارا توسط پدرش و علیرغم میلش به او تحمیل شده بود اما سخنرانی منوچهر محمدی به انگلیسی به اصرار خودش به میزبان تحمیل شده بود. چه ترحم برانگیز است که فردی متوجه کمبودهای خودش نشود. همان زمان با خودم اندیشیدم که اگر ایرانیان مخالف رژیم چنین کسی را با این میزان از «قدرت تمیز» بعنوان روشنفکر تحت ستم از داخل به خارج آورده و بادش کرده باشند و او اینچنین در مقابل سیاستمداران آمریکایی گند بزند آیا آن سیاستمداران به نقل قول های ما که آدمهای روشنفکر و آگاه در زندان جمهوری اسلامی داریم اعتماد چندانی خواهند کرد؟ تصور نمیکنم از مستمعین «سخنرانی» منوچهر محمدی هنگام خروج از سالن کسی حتا یک کلمه از حرفهای او را فهمیده یا بیاد داشته باشد.

  

امیرعباس فخر آور

فخرآور را تحت عنوان منتقد رژیم در داخل ایران اول بار در ویدوهای مستند که در ایران تهیه شده بود دیدم. اسمی در کرده بود و در خانه شان در حالی که داشت مادرش را جلوی دوربین بخاطر کاری شماتت میکرد و منم منم میکرد از ویدو تماشایش کردم . از نوع سخن گفتن آمرانه او با مادرش در مقابل دوربین معلوم بود که با دیدن دوربین امر بر او مشتبه شده بود که فرد مهمی است. تصور میکرد که شده نلسون ماندلای ایران و در راس جنبش ضد رژیم قرار گرفته و با توجهاتی که از رسانه های خارجی میگرفت این تصور در او بیشتر تقویت میشد. وقتی به خارج آمد پس از چند نشست و مصاحبه خیلی زود مشخص شد که او هم طبل توخالی بیش نبوده. بجز یک سری خالی بندی ها و ادای روشنفکری در آوردنها چیزی برای گفتن نداشت و رسانه ها هم وقت برای شنیدن لاطائل او را بیش از آن نداشتند. چند باری که لب باز کرد اغلب منم منم کرد و البته رسانه ها دیگر سراغش نرفتند. لذا این تصور برایش پیش آمد که قربانی توطئه شده است. این تصور هنوز هم ادامه دارد.

 

امید دانا

اولین بار است که به این آدم اشاره میکنم. راستش عارم می آید. اما با توجه به موضوع مقاله به میان کشیدن نام او نیز خالی از مسما نیست. امید دانا هم جوانکی از جنبش سبز،  بدون مطالعه و بیسواد و دست چندم بود. اما در این که آدم پشتکار داری هست شکی نیست. کمبود مطالعه اش را کم کم به اندازه نیازش و با توجه به مسائلی که برایش پیش می آمد  و در پاسخگویی ها وا میماند کم کم جبران کرد. و البته همچنان به اندازه نیازش آگاهی دارد و تصور نمی کنم در عمرش بیش از انگشتان یک دست کتاب تاریخ یا جامعه شناسی خوانده باشد. هنگامی که در ایران فعالیت میکرد رسانه ها و برخی نیروهای خارج از کشور به تصور اینکه هر جوانی که در داخل با رژیم مبارزه میکند الزاما آدم چیز فهمی هست دست او را گرفتند و از کشور خارج کردند. در مورد امید دانا بیشتر مشروطه خواهان بودند که دست او را گرفتند. امید دانا این روزها که پابوسی علی خامنه ای را راهنمای راهش کرده،  وقتی از کسانی که به او کمک کردند که از ایران خارج شود در ویدیوهایش یاد میکند آنها را با وقاحت  مسخره میکند. ته وجدانش هم گاهی میخارد و یکی دو فرد سلطنت طلب را که بیشترین کمک را به او کردند ملایم تر مسخره میکند. اوایل که یکی دوتا از ویدیوهایش را دیدم بنظر از آن آریا پرستان شاه الهی از قماش سعید سکویی میرسید که یک چیزی شنیده اما هر را از بر تشخیص نمیدهد. بعدها دیدم گویا با بهرام مشیری و کیانوش توکلی و سایت ایران گلوبال سرشاخ شده است. به خودم گفتم اینها چقدر بیکارند که اصلا به این آدم مفنگی میپردازند. این روش آدمهای گمنام است که به آدمهای مهم بتازند تا نامی در کنند. در یکی از ویدیوهای سعید سکویی (من هنوز گاهی ویدیوهای سعید سکویی را در یوتوب تماشا میکنم و از فحشهای آبداری که به رژیم میدهد حال میکنم و از ته دل به قهقهه میخندم که اشک از چشمم سرازیر میشود- عه.. خودمو لو دادم که یکی از شرکت کنندگان در اتاق پالتاک سکویی بودم. با این تفاوت که همه نام مستعار و نام اصلی مرا میدانستند) دیدم که در حالیکه چند تا از آن آبدارها و کلفت و نازک های ناموسی را بار امید دانا میکرد و او را تهدید کرد که اگر این بار با او (سکویی) سرشاخ شود بدتر از اینها را نثار امید دانا خواهد کرد. تصور میکنم امید دانا دست و پایش را با این تهدید جمع کرد چون دیگر ندیدم سعید سکویی به او بپردازد. 

باری، در این گونه آدمها نظیر امید دانا و تتلو و سحرتبر مهم «جلب توجه» است. یعنی نیاز هیستریک به جلب توجه دارند. این که این جلب توجه به قیمت از میان رفتن حیثیت نداشته شان تمام شود برای شان مهم نیست. مهم معروف شدن است. یک رفتاری داشته باش که جلب توجه و کنجکاوی دیگران را بکنی و نامت مشهور شود. این که به چه قیمت مهم نیست. چندی پیش برنامه «بدون سانسور» را از کانال یک شهرام همایون دیدم که به امید دانا پرداخته بود. اگرچه رغبتی به تماشای موضوعی در مورد امید دانا نداشتم اما پس از سالها که خبری از او نداشتم گفتم ببینم در این برنامه در مورد او چه میگویند.  مجریان برنامه تاکید داشتند که باید به امید دانا پرداخت. لذا به یوتوب مراجعه کردم.  پس از تماشای چند ویدیوی تازه از امید دانا  متوجه یک تغییر روش کلی و عجیب درمنش و کار امید دانا شدم. کنجکاو شدم.  دیدم او از لباس   منتقد سلطنت طلب و آریا پرست و مخالف رژیم اسلامی 180 درجه تغییر روش داده و این بار تبدیل به یک مدافع سرسخت رژیم شده و برای قاسم سلیمانی عزاداری میکند و کف نعلین خامنه ای را دم به ساعت می بوسد و از «بچه شیعه ها» سخن میگوید. خوب که دقت کردم دیدم او همان «دکتر حسن عباسی» تحلیل گر مالیخولیایی رژیم در لباسی تازه است. اطلاعات سپاه وقتی دید تحلیل های سیاست داخلی و خارجی اش که توسط دکتر حسن عباسی ارائه میشد چیزی بجز مایه طنز و تمسخر نسل جوان نیست، دست به تاکتیک تازه ای زده بود و مخ امید دانا را بکار گرفته در به استخدام خودش در آورده بود. مشخص است که سپاه توسط عواملش با امید دانا تماس گرفته با تایید برخی انتقادات او، او را متقاعد کرده که سپاه و رژیم اسلامی در شرایط فعلی بهترین گزینه برای ایران هستند. با چند حمایت مالی بصورت کمک به فعالیتهای سیاسی امید دانا جوانک را از دو سال ظرفشویی رستورانها نجات داد. هنگامی که به حرفهای امید دانا توجه کنید متوجه میشوید که سپاه برای او هوادار تراشیده و چند «اتاق فکر» برای تغذیه فکری برایش تهیه دیده است. حرفهای امید دانا برای کسی که دستی بر آتش دارد روشن میکند که سخنانش دیکته هایی است که سپاه مقابل او نهاده است که امید دانا با یاد کردن از «اتاق فکر» این دیکته شده ها را لو میدهد. گاها مشخص است که همچی در دلش نیست که برخی حرفها را بزند چرا که زیادی غیر منطقی بودند.  دقیقا حسن عباسی و همان لحن و همان طرز بیان منطق ابلهانه این بار در لباس امید دانای ظاهرا مخالف رژیم و فراری از رژیم که از رژیم هم دفاع میکند! اما هدف سپاه از بهره گرفتن از امید دانا چیست؟ هدف این است که بیننده برنامه امید دانا در ایران بخود میگوید که اگر حسن عباسی این حرفها را بزند بر او حرجی نیست. اما امید دانای مخالف رژیم که به حسن روحانی میتازد و از سیاست های خامنه ای و سپاه تمجید میکند و «سردار سلیمانی» را می ستایدچه؟ لذا جوان داخل ایران لازم است در مورد نظرات منفی اش راجع به رژیم اسلامی یک سبک و سنگین  نزد خود بکند. نکند دارد به اشتباه با رژیم در میافتد؟ نکند حق با امید داناست و جوان داخل ایران بی جهت دارد در مقابل رژیم خود را به کشتن میدهد یا به عبارتی به کشورش خیانت میکند؟ این هدفی است که سپاه و دستگاه تبلیغاتی رژیم از بکارگیری امید دانا دنبال میکند. به حق جلوه دادن سیاست های رژیم در منطقه از زبان «یک مخالف رژیم» که ظاهرا اگر به ایران برگردد اعدام هم میشود! و نیز دادن حس احساس غبن و گناه به جوان مبارز داخل کشور. نیروی سایبری سپاه در لباس فالوئر هم اعمال امید دانا را می ستاید. 

 سپاه از طریق کانال یوتوب و تعداد زیادی بیننده که البته ارتش سایبری و رباتهای اینترنتی اش فراهم کرده  تعداد بازدید کنندگان ویدیوهای او را بالا برده و بنام حمایت مردمی پولی به جیب امید دانا ریخته و دستش را هم از طریق دیگر در معاملاتی بند کرد.  امید دانا از کارگری رستوران و فقر نجات یافت آنچنانکه  توانست از سوئد سرد و بارانی به جزایر قناری در شمال آفریقا جای گرم و نرم نقل مکان کند. سوال اینجاست که بچه دست فروشی که در ایران آه نداشت با ناله سودا کند و در سوئد در رستوران بیگاری میکرد و ظرف می شست را چه به بازرگانی و معاملات تجاری؟ برای توجیه منابع مالی اش این سخن را که معاملات تجاری دارد را خود امید دانا در ویدیوهایش ابراز میکند و خود را لو میدهد. در جزایر قناری بازهم با حمایت مالی سپاه گویا خانه و زندگی و رفاه برقرار کرده و کاری بجز بررسی رسانه های اپوزیسیون و ساختن خزعبلاتی از نوع دکتر حسن عباسی بر علیه آنها و دفاع از سیاستهای ایران برانداز رژیم ندارد. امید دانا در ویدیوهایش اینها را بخوبی لو میدهد. اما از نگاه من رفتن امید دانا به توصیه سپاه بوده است که او در آنجا در امن و امان به بافتن خزعبلاتش بپردازد. احتمالا او از از ترس این که بخاطر مهملاتش در مورد اپوزیسیون در خیابان کتک بخورد به جزایر قناری نقل مکان کرده است. او در عین حال  ندیدبدید بودن خود و عقده ای بودنش را نیز در ویدوهایش بخوبی به رخ میکشد و نشان میدهد که عقده فقری که این آدم در ایران دچارش بوده، و عقده دیدن ماشینهای آقازاده ها باعث شده که سپاه از این نقطه ضعف استفاده کرده و او را بخرد. نشانش این که  این ندیید بدید در ویدیوهایش علنا و به وضوح پز میدهد و به بیننده نشان میدهد که زندگی اش مرفه است، ماشین دارد، به غواصی میرود و خوش میگذراند و ویدیو میگیرد و در یوتوب اینها را به رخ اپوزیسیون میکشد و میگوید شماها راننده تاکسی و کارگر هستید من وضعم توپ هست و عشق میکنم. شماها پول ندارید که به آقا زاده ها حسادت میکنید و میگویید که چرا فرزندان بزرگان نظام در خارج زندگی میکنند. او تلاش میکند که دزدی های بزرگان نظام را توجیه کند. کدام فرد سیاسی جدی را دیده اید که از زندگی خصوصی و نوع تفریحاتش در یوتوب ویدو بگذارد و پز بدهد؟ مشخص است که این آدم که در ایران با دیدن زندگی آقا زاده ها عقده گلویش را گرفته بود، با «شکلات» زندگی در جزایر قناری که سپاه برایش فراهم کرده عقده هایش رفع شده و شده عروسک دست سپاه. این ندید بدید همچی جزایر قناری جزایر قناری میکند که انگار رفته بهشت! والله همه کسانی که به جزایر قناری مسافرت کرده اند میتوانند شهادت بدهند که شمال ایران خودمون خیلی خوش آب و هوا تر از جزایر قناری است.  این پزهای امید دانای ندیدبدید ممکن است بچه محل های سابق  اش را که پایشان را از ایران بیرون نگذاشته اند تحت تاثیر قرار دهد و بگویند آغا عجب بچه تیزی است این امید خان ببین به کجاها رسیده! جزایر قناری لابد پر از بلبل و قناری است! من که دو بار به جزایر قناری سفر کرده ام بجز طوطی و پرنده هایی از این دست در پارکهایش ندیدم. محیطش نیز گویی اطراف تهران و دماوند است و در ارتفاعات نیز جنگلی. پز دادنهای امید دانا درست از همان انواع چسی آمدن های خاله زنکی است. حتا نوع برنامه و لهجه اش هم حرف در آوردن ها برای اپوزیسیون و دفاع از خامنه ای و سپاه خاله زنکی است تا تفسیر سیاسی خخخخ.  مردک بجای تفسیر سیاسی مثل زنهایی که توی کوچه سبزی پاک میکنند غیبت میکند. احتمالا این را هم از همان شرایط در کودکی فرا گرفته.  خاک بر سر سپاه که کارش به اینجا کشیده است که از این مجنون استفاده میکند. همانگونه که آب گندیده چاله را پیدا میکند سپاه هم امید دانا را پیدا کرده.  رژیم این بار نیز تخم مرغهایش را در سبد شکسته ای انبار کرده و حسن عباسی عزیز دردانه اش را در لباس امید دانا حرام میکند. امید دانا در مدت کوتاهی یک سر و صدایی بپا کرد. همانگونه که امیر تتلو سرو صدایی بپا کرد. اینها موقت است. تتلو کجا و گوگوش و ابی کجا؟ سحرتبر کجا و گلشیفته فراهانی کجا؟ امید دانا کجا و همان مسعود بهنود که امید دانای دلقک تلاش مذبوحانه ای میکند که او را مورد استهزا قرار دهد کجا؟ امید دانا از همین امروز هم فراموش شده و یک تشکر به من بدهکار است که اینجا اسمش را آوردم و پنبه اش را زدم خخخخخ. 

 

و اما علی جوانمردی،

او «سیزیف» (1) این داستان است.  نوعی اجرای برنامه خبری و اعتماد بنفسی که هنگام اجرای برنامه و ارائه «خبر منحصر بفرد»  که از «منابع موثق» بدستش رسیده دارد که  اغلب حیرت بیننده آگاه به مسائل را بر می انگیزد که این آدم با چه جراتی این چنین بی پروا اخباری را میدهد که بعدها هم مشخص میشود که پایه ای نداشته و رسوا میشود. اما او حیا نمی کند و بازهم همان راه را طی میکند!  افرادی مثل سکویی، امید دانا و علی جوانمردی و فخرآور همه مشترکا از نارسیسیسم رنج میبرند اما نمایش بیرونی شان بسته به نوع فعالیت شان باهم تفاوت دارد. نکته مشترک دیگر اینها این است که با مفهموم و حس شرم و حیا بیگانه هستند. اگر سخنی خلاف واقع بگویند و عکس آن ثابت شود و سنگ روی یخ شوند، نظر به اینکه بی عار هستند  به جایی شان بر نمیخورد و عبرت نمیگیرند.

علی جوانمردی  با وجودی که بارها به کیانوش توکلی تاخته و کیانوش هم  بارها دماغش را به خاک مالیده باز مانند «سیزیف»، اسطوره یونانی، تخته سنگ سنگین حمله به کیانوش توکلی و این بار ایران گلوبال را به دوش میگیرد و از  دامنه کوه سایت بالا میرود تا بلکه کیانوش توکلی را بتواند زیر این سنگ له کند. درست مثل سیزیف، وقتی به نزدیک بالای قله میرسد، سنگینی باری که به دوش می کشد او را پس زده و زیر خود میگیرد و خورد میکند. جوانمردی  با پشتکار بظاهر خستگی ناپذیری این بار تخته سنگی بمراتب سنگین تر قبل را به دوش گرفته است. او همه نویسندگان سایت ایران گلوبال را مزدور رژیم خواند. و حالا  باز دارد زیر سنگینی بمراتب بیش از پیش این بار سنگین له میشود. باید به او گفت: ای سیزیف، ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست/ عِرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری.

1- 

سیزیف

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
 از اساطیر یونان باستان

او به علت خودبزرگ‌بینی و حیله‌گری به مجازاتی بی‌حاصل و بی‌پایان محکوم شد که در آن می‌بایست سنگ بزرگی را تا نزدیک قله‌ای ببرد و قبل از رسیدن به پایان مسیر، شاهد بازغلتیدن آن به اول مسیر باشد؛ و این چرخه تا ابد برای او ادامه داشت. به همین دلیل و از طریق تأثیر آثار کلاسیک یونانی بر فرهنگ مدرن امروزه انجام وظایفی که در عین دشواری، بی‌معنی و تمام نشدنی نیز هستند را گاهی «سیزیف‌وار» خطاب می‌کنند.  

 

 

 

 

 

 

 

 

و 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر محسن کردی

عنوان مقاله: 
مشکل روانی علی جوانمردی (سیزیف) و بخشی از اهل سیاست، آخوندها، حکومتی ها و حتا مخالفان
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
دقیقا کیانوش، صرف داشتن فالوئر فراوان دال بر صحت عقل «شاخ» نیست. اگر یک چهارم جامعه مشکل روانی دارد طبیعی است که میلیونها نفر آماده جذب شدن به شاخ های مشکل دار است.
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
فاطمه خویشوند، معروف به سحر تبر، زمانی که بازداشت شد ۱۸ سال داشت.
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
محمد حسینی و اپوزیسیون ری استارتی‌ها که چند میلیون دنبال کننده داشت ؛ امروز کجاست؟
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
برای آشنایی "دکتر"«سعید سکویی» مطلب محسن کردی را بخوانید:
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
یاد آوری اتاق پالتاکی سعید سکویی و داستان «سیزیف» خیلی جالب بود!