"گناه تن"

"گناه تن" نقدی بر مجموعه شعر"بی آن که از چشم هایم بخوانی"
"بی آن که از چشم هایم بخوانی" نام مجموعه شعریست از "آنا ماریا روداس" که توسط "دکتر علی اصغر فرداد" ترجمه شده است. این مجموعه اختصاص دارد به شعرهای چپ اروتیک. سابق بر این در دو مقاله تحت عنوان " زیر پیراهنت جای من است" که در کتاب "روایت ممنوعه ها" به چاپ رسید و هم چنین در مقاله ی "تن کامی های بی پروا" به طور واضح و کامل از چیستی و چگونه گی شعر "اروتیک" سخن گفته و فرق آن را با "پرونوگرافی" نوشته ام. با این حال در

"گناه تن"

نقدی بر مجموعه شعر"بی آن که از چشم هایم بخوانی"

نویسنده: "آنا ماریا روداس"

مترجم: دکتر علی اضغر فرداد

منتقد: کتایون آذرلی

"بی آن که از چشم هایم بخوانی" نام مجموعه شعریست از "آنا ماریا روداس" که توسط "دکتر علی اصغر فرداد" ترجمه شده است. این مجموعه اختصاص دارد به شعرهای چپ اروتیک. سابق بر این در دو مقاله تحت عنوان " زیر پیراهنت جای من است" که در کتاب "روایت ممنوعه ها" به چاپ رسید و هم چنین در مقاله ی "تن کامی های بی پروا" به طور واضح و کامل از چیستی و چگونه گی شعر "اروتیک" سخن گفته و فرق آن را با "پرونوگرافی" نوشته ام. با این حال در این جا مختصر ـ موارد دیگری را برای خوانندگان و علاقمندان به این سبک و سیاق توضیح و الزاماً تشریح خواهم نمود.

مترجم در مقدمه ای که برای این دفتر شعر نوشته است، ابراز می نماید که ؛" در "گواتمالا" در سال 1973 زمانی که گرسنگی و بی سوادی هنوز گسترش چشمگیری داشت، کتابی به نام "اشعار اروتیک"بی شرمانه و شهوت انگیز شناخته شده و مطرود اعلام گردید. "اروتیسم" خطری بود برای سنت ها و "چپ" خطری بود برای حکومت ها"

اما چرا سخن راندن و از "تن" نوشتن خطر محسوب می شود؟ چرا در هر عصری و در هر حکومتی از "تن" گفتن بی شرمی ست؟ چرا حکومت یان و مذهبیون این بخش از وجود انسان را نادیده تلقی می کنند؟ حتی در عرصه هایی دیده شده همان هایی که مدعی "چپ" اند، از بیان و تشریح عوامل و اسباب "تن" سر بازده و گاهاً آن را سانسور کرده اند و ترجیح داده تا از آن سخن به میان نیاورند.

"تن" تابوست. بیان از آن "تابو شکنی" ست.اما فرق است بین "اروتیک" نوشتن" و "پورنوگرافی" تحریر کردن.

این باز می گردد به شگرد هنرمند که چگونه آن را بیان کند تا مرز بین این دو آشکار شود. ما در "اروتیک" گاهی با نمادها و توصیفات و تمثیل هایی روبه رو هستیم که در معنای اجزای تن قلمداد می شوند. در "پرنوگرافی" ما با صورت عینی مسئله سروکار داریم.

در "اروتیک" ما با بیانی سرو کار داریم که از شنیدن آن به هیجانات عاطفی دست می یابیم در حالی که در "پورنوگرافی" ما با صورت عینی عمل مقاربت روبه رویم که در اصل ماجرا چندان زیبایی ندارد و فقط تحریک کننده ی غرایز جنسی انسان اند.

اگر چه این نوع سخن گفتن هنوز در جوامع شرقی و آسیایی به عنوان یک سبک شناخته نشده است، اما کم و بیش از قرن نوزدهم به این سو نگرش به این نوع بیان هنری و یا حتی ترسیم آن تعدیل یافت و سر انجام در اروپا به عنوان یک سبک شناخته شد. امروزه عرصه هایی که هنرمندان هنر "اروتیک" در آن فعال اند، گسترش یافته است. با این حال نویسندگان و هنرمندانی که به این سیاق دست به قلم می برند و یا آفرینشی دارند مردود و مغضوب جامعه و فرهنگ خویش قرار می گیرند. جامعه سعی می کند با بَرّی شمردن آن، هنرمندان را اگر نتواند از میدان به دَر برد، حداقل منزوی اشان کند. اما این که هنرمند و یا نویسنده به دامنه ی انزوا برسد و آن را بپذیرد و یا نپذیرد بستگی به جان ـ سختی او دارد:

بی آن که بگویم

در چشم هایم خواهی دید

زیباترین ترانه تنم برای تست

وقتی نیاز من و سماجت تو

دیوار قانون را نابود می کند

آه ای دلقک درمانده در سایه و نور

اگر من به جای شعر شجاعت داشتم

و تو کمتر دروغ می گفتی

"دوستت دارم" تنها شعر جهان می ماند.

هم چنان که در این شعر می خوانید ما اگر چه با نام اجزای بدن سرو کار نداریم اما فقط یک کلمه ما را به ساحت تن می رساند، "ترانه ی تن". سپس از ماجرای تن به یک مفهوم کلی و اخلاقی دست می یابیم؛"عدم دروغ گفتن".این که کمتر ریاکارانه در "عشق" رفتار کنیم تا "عشق" نخستین و آخرین حرف جهان شود. اما این "ممکن" همواره "ناممکن" باقی می ماند.زیرا سر منزل

بسیاری از انسان ها "عشق" نیست، بل که تظاهر به آن است برای دستیابی به "لذت". آن هم لذتی آنی، کوتاه مدت و اجالتاً بی دردسر!

تنم می داند چه می خواهد

وقتی با شهودی شهوتناک از خواب بیدار می شوم

آدمی خستگی را با خواب

و تشنگی را با آب سیراب می کند

اما این شهود شهوتناک را چگونه پنهانش کنم

وقتی از دست های تو قصه های نگفته ام عریان لیز می خورند.

صفتِ "شهوتناک" پس از اسم "شهوت" زیبایی نگارشی ندارد. زیرا خود کلمه ی "شهوت" بیانگر اوج نیاز جنسی است و صفت دوم فقط حامل تاکید بر شدت و حدّت آن است. شاید بهتر بود در ترجمه "شهوت بسیار" و یا "حسِ حریص" درج می شد. با این حال صرف نظر از این، واژگان "تن"، "شهوت"، لیز"،خواب، همه و همه دال بر لحظه ی هم آغوشی دارد با این فرق که از بیان آن ما به حس ِ تحریک غرایز جنسی نمی رسیم بل که اگر دقت کنیم، این شعر بیانگر عدم توجه هم خوابه به حرمت تن آن دیگریست. نخستین بند این شعر ما را به این نتیجه می رساند.

باکره باید باشی برای مسافران

بی صدا و شرمگین

به هنگامی که مردی، سفت

فرو می رود در تنت

با خنجری که پنهان است

ما ماده های معصوم باید بوی عطرمان

مرگ را پاره کند.

واژگان کلیدی، باکره" و "مرگ" است.

زنان پس از اولین مقاربت جنسی است که زادگاه "زیستن" می شوند و می توانن تولید مثل کنند. واژه ی "خنجر" اما حامل خشونت و عدم رضایت در این مقاربت است و شعر ما را به "پرونوگرافی" نمی رساند. بل که به عمل غیر رضایت آمیزِ دلخواه و دو جانبه می رساند. به اصل سنت و زور.

عریان

وقتی که موهایمان را می شوییم

با دو پستان و ران و روزنه ی رو به بهشت

وقتی با تبسمی و نگاهی

زندگی کنارمان شل می شود

وقتی زیر لب زمزمه می کنیم؛ آه و آخ و تکانه های تخت

شهید می شود زیر لمبرهایمان

مردها می میرند با فواره هاشان.

واژه ی "روزنه ی بهشت" اشاره به آلت جنسی زن است. و "فواره ها" نماد آلت جنسی مرد است. کل شعر اما حاکی از لحظه ی انزال است. و اما کاش به جای "مو"، "گیسوان" ترجمه می شد تا به متن بهای عاشقانه و عاطفه آمیز و در عین حال شاعرانه بخشد.

دوش گرفتی

و تماد ردّها را از میان بردی

اما نه خاطره و تخمی را که کاشتی

اکنون بی آن که مستحق باشم به آشپزخانه بازگشته ام

اجاق روشن می کنم

گردها را می ربم

و کره بر نان می مالم

اسکناس ها و کلمات

شب خوانی تو را شیرین کرد و رنجور

به سطلی سیاه تبدیل شدم

سطل زباله ی شهوت

سطح سوراخ.

کل مفاد شعر ما را با یک رابطه ی سنتی روبرو می سازد. زنان در یک رابطه ی سنتی پس از همخوابگی، اسباب و لوازم آسایش مرد خویش را فراهم می آورند.اما شاید جالب باشد تا بنویسم من پس از خواندن این شعر بی درنگ یاد ترانه ی

" Les Chansons commencent" با صدای زیبا و اجرایی منحصر به فرد از "Patrica kaas" افتادم.

بله! اغلب "مردان" جز آسایش تن چیز دیگری را در "زن" جستجو نمی کنند. ما این را به مادرن مان می گویم. به آن هایی که مردان را غنیمت شمرده اند!

با این وجود هنوز همه چیز را از دست نداده ام

چشم هایت در رویاهایم

بوسه بر تنم می زند

من رویاهایم را جدی گرفته ام

تنها صدایت تنم را می لرزاند

وقتی نیستی

این ها رویاهای پنهان من اند.

همیشه صفی از ران ها و تخم ها

در رویاهایم رژه می روند

من شاعرم

و با تمام تنم زنم.

چهار سیلاب "م" در بند آخر و در ترجمه ی فارسی وجود دارد؛"من شاعرم و با تمام تنم زنم" اگر سیلاب آخر را از اسم خاص "زن" برداشته می شد، می توانست تاکید بر آن را شدت و همگانی سازد و در عین حال از آوای کلامی پایان متن دلالت کند.

شعر از حماقت های زنانه سخن می راند. باور رویاهایی که مردان نسبت به آن فاقد باورند و چندان به آن وقعی نمی گذارند. به آن ها ارج نمی نهند و از آن بر اساس نیازشان می گذرند و گاهاً فراموشش می نمایند. شاید جالب باشد بدانید که زنان نیز هم چون مردان از برخی از اجزاء تن مرد تعبیری اروتیک دارند.شانه های پهن. ران های کشیده و ماهیچه ای و الزاماً قوی، سینه ای ستبر، و آلت جنسی بزرگ و پهن از لوازم زنانه پسند، در امر عشق بازی اند.

بیا گفت و گو کنیم

اگر چه می دانم وحشت می کنی

می دانم

ترس، تو را حس می کند

تو را می خورد

پس چگونه می توانی از خواستن بگویی

ما زن ها جز بچه ریختن

نیازمان به چیست؟

چگونه بگویم آن زبان

چگونه برقصاند

وقتی لیسیدن را نیاموخته ام

رهایی تو را در آغوش می گیرد و من

خروشم را سرکوب می کنم

اگر چه وحشت می کنی از گفتن، اما

چشم چرانی

معشوق دیگری شدن

ممنوع

برای زنان زندگی ممنوع است.

 

مردان بر خلاف زنان حرف هایشان غیر مستقیم است. آن ها کمتر تمایل دارند در خصوص موضوعات احساسی حرف بزنند. آن ها عقایدشان را نیز با عمل نشان می دهند. مثال قدیمی آلمانی هست،Ein Mann mit Einem Wort,Eine Frau mit einen Worterbuch یک مرد با یک کلمه، یک زن با یک کتاب فرهنگِ لغات!

و دقیقاً در همین جاست که "ترس" درونی آن ها را در خود اسیر می کند. مردان از شماتت شدن. مورد توبیخ قرار گرفتن. انگشت اشاره را بر آن ها نشانه گرفتن و اجالتاً نزدیک شدن به موارد عاطفی را نمی پسندند و چندان خوش آیندشان نیست.

جمله ی "ما زن ها جز بچه ریختن نیازمان به چیست"، جمله ای اعتراضی و در عین حال کنایه آمیز است.

در این میان اما امر "لیسیدن" و "مکیدن" امور لذت بخش مردان است. لذتی که دو جانبه است. این از نظر روان شناسی بازمی گردد به "ناخودآگاه" آدمی، به کودکی، و به نخستین جایگاه "لذت طعام". زنان نیز پا به پا همین لذت را می برند، با یک فرق، و آن این است که آن ها لذت "لیسیدن" و "مکیدن" را در دو مرحله ِ "ناخودآگاه" و "اصل طبیعت" تجربه می کنند، نخستین مرحله همان کودکی است و دومین مرحله، زمانی ست که به شیردهی می پردازند. لذت شیردهی و شیرخواره گی ، لذتی ست که فقط زنان تجربه می کنند.

 

بند پایانی اما حکایت از دنیای "مردسالارانه" دارد، این که همه چیز برای مردان مجاز است و برای زنان ممنوع. یک زن خوب و با حیا و نجابت، زنی که به درد زندگی کردن بخورد هرگز از موارد "تن" خویش سخن نمی راند. هرگز پا را از منطقه ی امن خویش برنمی دارد. هرگز به ممنوعه ها نزدیک نمی شود. این باور کلی جوامع "مردسالارانه" یا "پدرسالارانه" است.

تو مثل بچه های تشنه و کودن

هنوز به لیموهای سبز من چسبیده ای

اودیپوس

در این کشاکش انکار و خواستن

تصویر من شکنجه ات می دهد انگار

برای بودن

تو باید هر روز، هزار بار

بکارتم را بدری

تا روزت با افتخار درو شود

اما تو مثل پسر بچه ای تشنه و کودن

همیشه به لیموهای من نگاه خواهی کرد.

عقده ی "اُدیپ" Oedipus Complex از دیگاه روانکاوی باز می گردد به تمایل احساسی و عاطفی پسر بچه ها نسبت به مادرشان.

این مفهوم نخستین بار توسط"زیگموند فروید" در سال 1899 در کتاب" تفسیر خواب ها" بیان شد و بعدها به عنوان یک اصل و موضوع روانکاوی در آمد. این احساس پسران را وادار به رقابت با پدران شان می سازد.بر اساس این نگرش و نظریه، پسران ابتدا مادرشان را موضوع و جایگاه "عشق" می پندارند که در واقع محل عشق پدران شان نیز هست. پدر و پسر بر سر رسیدن به این کانون "عشق" در حال رقابت با هم اند. طی مراحل رشد کودک، پسران به این شگرد دست می یابند تا برای حفظ آن جایگاه از"عشق" مادر چشم پوشی و با پدر همانند سازی کنند. او با جبران این چشم پوشی در آتیه خواهد توانست زنان دیگر را در مقام "عشق" تجربه کند.

این اصطلاح روانکاوی از قصه ی ساده یونانی به نام"اُدیپ" گرفته شده است. "اُدیپ" پدرش را می کشد و با مادرش ازدواج می کند.

شاعر از تمام وسایل موجود "زندگی" و "تن" شعر می آفریند. عروسک را شعر می کند. آلت تناسلی را نیز. او از مفاهیم، معنای در خور شعر می سازد و خود را در آن به یک"خود ـ انگیخته گی" می رساند. او چنان می سُراید که به ابتذال دچار نشود.

آن قدر با هم بازی هایت نقش خدا را بازی کردی

که هر چیز

جدّی تر از ما شد.

اکنون هم چون کودکی که خدا شده است

خشمگین

مرا به جهنم ات می سپاری

آه، ای خدای عصبانی که ضربه ی مشتت

بهشت مرا نابود می کند

من هنوز دوستت دارم

این بازی هم تمام می شود

اما جهنمی دیگر در راه است.

شعر حاکی از خشونت و تسلیم است. زنانی هستند که به غلط آموخته اند خشونت بدنی و تنبیه مرد امریست الهی و تربیتی. آن ها بی درنگ به همان مردی که تا پیش به آن ها خشونت ورزیده، مهر می ورزند و با تکنیک "بخشایش" خود را بزرگوار جلوه می دهند و به این ترتیب به امتداد و پهنه ی تکرار این خشونت دست می سایند. زنانی که دارای روحیه ی وابسته اند، از ترس جدایی ترجیح می دهند جهنم شان دو تا باشد!

 

همه ی شعرهای من شخصی اند آقایان

زنانه و شخصی

خنده های شما را جدی نمی گیرم

چرا که من برای نوشتن از "من" امده ام

شاید روزیزبانم بچرخد روی به سوی شما

اما

من هنوز از چیزهایی می نویسم که خوب می شناسم شان

راست می گویم

من همیشه راست می گویم در شعرهایم

از اندوه

حتی از توت فرهنگی های لذیذ

در قعر فلاکتم

راست می گویم

من همیشه راست می گویم

وقتی از احمق ها خسته ام.

آقایان

من به دلخواه به دنیای شما نیامده ام

و هیچ چیز جهان شما برایم زیبا نیست

جز مرگ

وقتی که روح مراه پاره کرده اید

من کلماتم

و برای این ضیافت بزرگ

کاغذ و قلم هایم را خودم انتخاب می کنم.

با خوانش این شعر احساس همگنی به من دست داد. حس کردم از زبان من می سراید و چه بسا از زبان احساس زنان دیگر. شعر، اعتراض به جهان ساخته و پرداخته شده ی مردان است و در عین حال طرد کردن آن جهانی است که مردان برای زنان رقم می زنند. همان هایی که خود را سخت جدی می پندارند و جهان زنانه را دغدغه های شخصی نام می نهند.

در شعر "معشوق جدید" ما با یک "پاردوکس جبرانی" روبه رو هستیم.

ای کاش می توانستم بگویم میان چشم های تو و من

تنها شهوت است که در گذر است

ای کاش می توانستم بگویم

این پوست سفید که گاه کبودش می کنم

هم چون پوست اوست

که انگار هنوز مرا در خویش می فشارد

بگذار بگویم

نمی توانم نامت را بر زبان بچرخانم

چرا که هنوز

لب های دیگری را که پستان هایم را می مکید

به یاد می آورم

گاهی گریه می کنم و به تو می چسبم

نه با عشق

که یاد اوست که مدهوشم می کند

ای کاش می توانستم.

 

انسان ها در زندگی خویش گاه به "رفتارهای جبرانی" دست می سایند. این گونه رفتارها که حکم "مکانیزم های دفاعی" را دارند، باعث می شود تا چیزی را در خویش ترمیمم دهند و یا مانع از شدت دردش شوند. اگر چه این راه ـ کاری عملی برای درمان درد نیست، با این حال "واکنش جبرانی" برای زمان کوتاهی می تواند کارساز محسوب می شود. یکی از این رفتارها در هنگامه ی فراموشی یک فرد ـ که در حکم "عشق" است، صورت می پذیرد. فرد به وصال نرسیده، فرد شکست خورده در عشق، با جایگزینی دیگری، آن دیگری را سعی دارد تا فراموش کند. اغلب این تلاش ناکام باقی می ماند و فرد مرتکب شده به چنین واکنشی اسیر دست دایره ی تودر تویی می شود. واکنش بعدی که مربوط به این شعر نیست. اما ارتباط با "مکانیزم های جبرانی" دارد؛ مشغولیت بیش از حد به شغل، پیشه، یا سرگرمی یا فعالیت های اجتماعی ـ فرهنگی است. فرد با التجا بردن بر این دست آویزها سعی می کند تا آن "عشق" را فراموش کند. اما بی خبر است که آتش زیر خاکستر دارد.

نکته بعدی در بند دیگری در همین شعر است؛"گاه گریه می کنم و خودم را به تو می چسبانم"،"واکنشی هیستریکی" است که اغلب زنان جهت توجه بیشتر و این که در راًس نگاه مرد باشند، انجام میدهند. رفتارهای "هیستریکی" را مردان ناخودآگاه نمی پسندند و به آن وقعّی نمی گذارند. این که نوشتم" ناخودآگاه مردان آن را نمی پسندد" از این روست که عمتداً همه آگاهی به این "مکانیزم های دفاعی روان شناسی "ندارند. بل که ناخودآگاه آن را می پذیرند و یا نمی پذیرند. رفتارهای "هیستریکی زنانه" از این نوع هستند.

شعرهای "آنا ماریا روداس" خواننده را از سطح پوست به عمق روان می برد. گاه چنان از امورات ساده، مفهومی کلی و پیچیده می سازد که خواننده می بایست که بیندیشید قبل از آن که قضاوت کند.

شعر اروتیک این فرصت را فراهم می آورد تا انسان به ماهیت پیچیده ی "تن" و راز کشف مجهولات این بدن مثله شده پی برد. پیچیده گی ها و ظرافت آن را بشناسد. سر بکشد به دنیایی دیگر. دنیایی که اجزاء "تن" را به رسمیت می شمارد و به آن همان قدر ارج نهد که به طلای ناب.

" علی اضغر فرداد" اما خود روان پزشک است. با جهان ادبیات نیز آشنا ست و دستی بر آتش دارد. او با ترجمه ی این شعرها گران ـ قدری و گران ـ سنگی خویش را در "ادبیات تبعید" بیش ار بیش نمودار ساخت.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: