پلاسکوی ما و KDWی آنها

اول بگویم که من خاطره ی روشنی از ساختمان پلاسکو که حالا چهار سال از نابودی اش می گذرد، ندارم. برایم در کنار فروشگاه کوروش نماد پایتخت بود. جایی که می شد چیزهایی دید که هنوز ما در شهرستان خوابش را هم نمی دیدیم. اینجا
 
اول بگویم که من خاطره ی روشنی از ساختمان پلاسکو که حالا چهار سال از نابودی اش می گذرد، ندارم. برایم در کنار فروشگاه کوروش نماد پایتخت بود. جایی که می شد چیزهایی دید که هنوز ما در شهرستان خوابش را هم نمی دیدیم. اینجا که هم آمدیم اوایل هر وقت می خواستیم برویم خرید می گفتیم بریم ببینیم فروشگاه کورش شون چی داره. اینها را برای این گفتم که وقتی پلاسکو سوخت و این همه از ان نوشتند، من به سختی شکلش را به خاطر آوردم. اما تازگی با خواندن دو کتاب « دومشت زندگی» « زندگی جدید» که دومی ادامه ی کتاب اول است، خیلی به ساختمان پلاسکو و سرنوشتش فکر کردم و اینکه چطور می شود یک ساختمان، یک فروشگاه بزرگ تبدیل به نماد یک شهر، یک دوره ی تاریخی، فراوانی و تجدد شود و چطور ادبیات می تواند این را به یک خاطره ی جمعی بدل کند، چطور می تواند آن را به زندگی افرادی که در آن کار می کردند، خرید می کردند، برایش جنس فراهم می کردند، در خانه و کارگاه برایش لباس می دوختند پیوند بزند و این کار چقدر با ارزش است.
KDW
ی آنها در سال ۱۹۰۷ ساخته شد و پلاسکوی ما در سال ۱۳۴۱. آن فروشگاه دو جنگ، قحطی، رکود، تقسیم برلین ودوبار تعطیل شدن را از سر گذراند و هر بار وقتی دوباره باز شد، تبدیل به نماد امید یک شهر گشت، نماد برگشت به زندگی طبیعی که می شود در آن کمی رفاه را هم تجربه کرد. به سلف سرویس بزرگ و روشنش رفت و قهوه ی واقعی نوشید و بشقاب را تا آن جا که می شود از چیزهای خوشمزه و غیر معمول پر کرد. می شود دوباره به سرو وضع خود رسید و یا حداقل امیدوار بود که به زودی امکان این کار وجود خواهد داشت.
پلاسکوی ما اما پس از آن دوران طلایی اولیه کم کم به حاشیه رانده شد. تا آنجا که می شد پرش کردند تا حداکثر سود را از آن ببرند. نه کسی به فکر نگهداری از آن افتاد و نه خرجی برای امنیتش شد ووقتی هم که سوخت به راحتی هر کس انداخت گردن دیگری.
اما نقش ادبیات اینجا چیست؟ وقتی این دوکتاب را می خواندم دیدم که فقط یک داستان ساده ی تاریخی نیست. داستان تغییر روابط سنتی میان زن و مرد، کارگر و کارفرما، مالک و مستاجر، غریبه و خودی و حتی میان مخالفین سیاسی به روابطی مدرن است. این را نه از منظر فعاليت سیاسی و یافيمينست ها بلکه در زندگی کاملا طبیعی زنان ومردانی که با مشکلات در جنگ و صلح می جنگند نشان می دهد. یکی از چهره های کتاب زنی است که از روستای دوردستی در اشپروالد با یک مدرک خیاطی به برلین می آید و گذارش به این فروشگاه بزرگ که بعد از جنگ اول جهانی دوباره به دوران طلایی اش باز گشته می گذارد. از آن زن که به زحمت خود را به سطح یکی از طرحان این فروشگاه می رساند به دخترش می رسیم که بعد از جنگ جهانی دوم و شکست آلمان نازی و تقسیم برلین هنوز هم برای اینکه اسمش را در یک کلاس طراحی بنویسد احتیاج به اجازه ی شوهر دارد، برای سفر با هواپیما و بازکردن یک حساب بانکی و خیلی چیزهای دیگر. با زنی یهودی آشنا می شویم که بعد از جنگ به آلمان باز می گردد و بدون توجه به عذابی که این مردم در آن دوره کشیده اند، مسئولیت شان را به آنها یادآوری می کند. اول همه به سرو وضع شیک او که از امریکا برگشته، به روابط مشکوکش با یک زن دیگر توجه می کنند و به دست هایش که چون دست های خودشان نشان از جنگ و قحطی ندارد، اما یک جایی ناچار می شوند اعتراف کنند که این سوالات ناراحت کننده و دردناک بجا و به موقع طرح شده.
نویسنده قصد قضاوت در مورد شخصیت های داستان را ندارد. کتاب را که تمام کردم، به این فکر افتادم که اگر جماعتی با داشتن قانون اساسی مشترک و ملزم بودن به آن تبدیل به یک ملت می شوند، برای در کنار هم ماندن احتیاج به تاریخ مشترکی دارند که حتما نباید به هزار سال پیش برگردد. نمادهای حی و حاضر، مکان هایی که وقتی به آن پا می نهی، نفس آنها را که پیش از تو در آن بوده اند، لحظات تلخ و شیرین زندگی خود را در آن گذرانده اند، تصمیمات مهم شان را در ان گرفته اند احساس کنی.
ما با از دست دادن پلاسکو یکی از همان مکان ها را از دست دادیم. ادبیات نقش خود را در این میان ایفا کرد؟
 
 
 
 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: