از یادداشت های "آمیرزا تقی خان جنگلی" درباره عشق!
14.02.2021 - 06:46
 
هنوز نتوانسته ام درجائی بخوانم که چه کسی و در چه رابطه ای این کلمه "عشق" را برای توضیح این بی بدیل ترین حس و تجربه ناشناخته درون انسان بکار برده و بر آن چنین نامی نهاده است. این کلمه چه بسا توسط کسی که برای اولین بار آنرا بکار برده، هیچ پیشوند و یا پسوندی نداشته؛ قصد خاصی برای تشریح یک وضعیت ویژه منظورش نبوده؛ مایل نبوده آنرا برای رسیدن به چیزی، هدفی، منظور خاصی و غیره مورد استفاده قرار دهد.
شاید، اولین بار که از این کلمه استفاده شده، مثل یک واکنش غیرمتعارف، ناخودآگاه و صرفاً متأثر از یک فراز خاص درونی بر زبان رانده شده. هرچه هست، این کلمه را نه میتوان از زندگی منفک کرد و نه میتوان آنرا در قالب های عامیانه فرو برد. نه میتوان آنرا با نشانه ها به اثبات رساند و نه میتوان از آن بعنوان یک ابزار استفاده کرد. این کلمه – بدون آنکه برای آن صوت خاص، نام خاص، واکنش خاصی از پیش شناسائی شده باشد، در تمامیت هستی وجود داشته و وجود خواهد داشت.
این مقدمه، شاید آنقدرها ربط مستقیمی نداشته باشد با آنچه در خود و در گذران حیات و زندگی خود با آن برخورد کرده و کماکان برخورد می کنم. وقتی " ایوا " مرا " تقی جون " خطاب می کند، وقتی " آمبر " با چهره خندانش از وسط سالن فرودگاه با سرعت می دود تا او را در آغوش بگیرم، وقتی، این یا آن انسان را می بینم و درونم غرق در شادی ناشناخته ای می شود، آنگاه احساس من به من میگوید: این همان حس بی بدیل هست. نامش را هرطور که خطاب کنیم، آن حس، آن بی بدیل باز هم ابعاد دیگری دارد. به گفته یک انسان خردمند: " تفسیر یک وضعیت و حالت، نامگذاری آن، هرگز نمی تواند تمامیت آن چیزی باشد که اتفاق می افتد."
چند روز پیش این عکسی را که در پائین همین نوشته گذاشته ام، در یک استاتوس موقت یکی از دوستانم دیدم. عکسی از "گلاره". دخترکی استثنائی، آنقدر استثنائی که من در توصیف آن واقعاً گیر می کنم. این دخترک زمانی پای به وجود گذاشت که دقیقاً زمینه ساز تولدی دیگر برای پدر و مادرش بود. پدر و مادر جوان این دخترک، در غم انگیزترین شکلی که میتوان مجسم کرد، پیش از او دخترک دیگری را حتی کمتر از آنکه فکرش را بکنیم، از دست داده بودند. رشته های مهر و عاطفه مادر و پدر گلاره بگونه ای از بچه اولش شان گسسته شده بود که هیچ مرهمی نمی توانست این درد را ترمیم کند.
با چنین پیشینه ای، آن دو جوان در اوج ناامیدی و تردید، گلاره را حیات بخشیدند. با تردید و توجه و نگرانی لحظه های شکل گیری جنین و گذرانش در شکم مادر را دنبال کردند. شهرک محل زندگی آنان در هلند بنحوی از انحاء در این ترس و تردید و دلهره با آنان همراه بودند. آنان در زمان از دست رفتن کودک قبلی، با این دو جوان گریسته بودند، با آنان همدرد شده و با لحظاتشان همراهی کرده بودند. حال در حلقه هایی کم و بیش نزدیک حول این زن و شوهر جوان در انتظار آمدن " گلاره " بودند.
بالاخره گلاره آمد. مثل هر نوزاد دیگری با خود یک حجم خاص زندگی را به این جهان وارد کرد.
با آمدنش، زندگی برای پدر و مادرش معنی دیگری یافت. مادر هر روز شکفته تر و شکفته تر شد؛ پدر روحیه ای را در خود باز می یافت که ماهها و چه بسا سالها بود از او دور شده بود.
وقتی قنداق " گلاره " را در آغوشم گرفتم، بیش از نگاه به کودک، به مادر جوانش خیره مانده بودم. نشانه های حیاتی نوین در تمام وجودش موج میزد. پدر، دور و برم می چرخید و حجم خانه از شادی و خنده او به انفجار رسیده بود. در شوک و شادی عجیبی فرو رفته بودم. درست همانگونه که میگویند: حتی یک جوانه، وقتی پای به عرصه وجود می گذارد، تمام جهان در برابر آن به سجده می افتند و حضورش را گرامی می دارند.
دیدن اولین خنده های گلاره، دیدن اولین نگاه کنجکاو او به چهره من بعنوان یک غریبه آشنا... هنوز آنقدر با او اخت نشده بودم که پدر کولبار محدود زندگی را بر دوش کشید تا حیاتی بهتر و جدی تر و آینده ای روشن تر را برای خانواده رقم زند. آنها از آن شهرک بیرون رفتند و به شهری بزرگ و دور کوچ کردند.
برای من اما هربار دیدن عکس و نشانی از " گلاره " همراه بوده با نشاطی غریب که نتوانسته و بعدها دست کشیده ام از شناسائی آن. هرچه هست، من و قلبم با هم کنار آمده ایم. من تماماً میشوم نگاه و غرق میشوم در دنیای این کودکی که با تولد خود و لحظاتی که پشت سر میگذارد، به حیات دو انسان دیگر معنی می بخشد و وجود آنان را از سرزندگی سرشار می سازد.
عشق نمیتواند معنی دیگری داشته باشد غیر از آن وضعیتی که نمیتوان سفارش داد و با پول خرید و با قدرت به چنگ آورد. برای کشف و درک آن باید وجود خود را برای چنین میزبانی، آماده و خالی از هر تلاش و آرزو قرار داد.
جرقه اش، تمام وجودت را به آتش می کشد وقتی با آن روبرو میشوی!
 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی
برگرفته از:
فیسبوک نویسنده

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما