از یادداشت های "آمیرزا تقی خان جنگلی" _ در بزرگداشت روز جهانی زنان!

(این عکسی است که خواهرم چند روز پیش از مادرم گرفته و برایم فرستاده است. سالهای آخر قرنی از زندگی خود را پشت سر میگذارد. مسلماً اگر از او بپرسند: عزیز، در یک قرن زندگی خودت چه ها دیده ای و نظرت درباره آن چیست؟ حتماً می خندند و میگوید: می کوچ آقا، شیمی پیر، آدم خیلی خوبی بود. ... – آقا کوچیک من، پدر شما آدم خیلی خوبی بود.)
 
(این عکسی است که خواهرم چند روز پیش از مادرم گرفته و برایم فرستاده است. سالهای آخر قرنی از زندگی خود را پشت سر میگذارد. مسلماً اگر از او بپرسند: عزیز، در یک قرن زندگی خودت چه ها دیده ای و نظرت درباره آن چیست؟ حتماً می خندند و میگوید: می کوچ آقا، شیمی پیر، آدم خیلی خوبی بود. ... – آقا کوچیک من، پدر شما آدم خیلی خوبی بود.)
در بزرگداشت روز جهانی زنان!
بمثابه فردی متعلق به یک گروه بزرگ انسانی که مردان نام دارند و با توجه به اینکه من اصلاً نمیدانم خودمان با خودمان چند به چند هستیم، آرزوی برابری برای زنان با " ما " که خود از نابرابری رنج می بریم، یک شعار سطحی و فاقد روح واقعی برابری و تا حدودی مختص جامعه مردانه است. من فقط آرزو می کنم بتوانیم به یک زندگی هارمونیک انسانی نائل آئیم. در آنجا میشه درباره حق و حقوق و اینا، با مشورتی اساسی، هم برابری رو معنی کنیم و هم حد و حدودهای جامعه انسانی را در برخورد با طبیعت و جهان هستی رو.
حالا برای اینکه سهمی در واکنش به نامگذاری سمبلیک یک روز بنام زنان گرفته باشم، عکسی اینجا میذارم از زنی که بخش معینی از زندگی من از وجود او بوده که جان گرفته. کسی که مرا به چالش زندگی پرت کرد بی هیچ ادعائی و هیچ برنامه مشخصی که چطور روزگار بگذرانم. شاید یکی از وجوه دیرینه سالی زندگی او اینگونه بوده که هرگز نخواست کسی دیگر را راهنمائی کند. او خودش به سختی با درک گذران روزمره اش درگیر بود. تا آنجائی که میتوانست به این زندگی و اموراتش خندید حتی برای خنده هایش هم دلیل خاصی نمی آورد. احساساتش در هیچ مرز مشخصی درجا نزد. فاصله گریه اش تا خنده، به موئی بند بود. تابع هیچ مناسک معینی نبود و نیست. یکبار در اعتراض پدر بزرگم به او که گفته بود: عزیز، تو سر ظهر مگه نماز صبح می خوانی که با دو رکعت تمامش کردی!؟ در حالیکه می خندید و در حین جمع کردن جانمازش گفت: چه فرقی می کنه، خدا همین رو از من قبول می کنه!
وقتی پس از نزدیک به سه دهه دوری از او در حالیکه سه تا از فرزندانش در کنار هم بودیم، تصمیم گرفتیم زنگ زده و باهاش صحبت کنیم، نه گذاشت و نه برداشت تنها از حال برادر بزرگم پرسید و گفت: می جلیلک نبه، خوایم سر به تن هیچکدام شما نبه! – جلیلکم نباشه، میخوام سه به تن هیچ کدام شما نباشه! همه ما در حالیکه از خنده یه طرف ولو شده بودیم گفتیم: پس بگو ما برگ چغندریم دیگه!؟ خودش هم در حالیکه آن سوی تلفن غش غش می خندید گفت: شوما همه می زاکید! خاب جلیلکه بیشتر دوست دارم د... – همه شما بچه هایم هستید، خب، جلیل رو بیشتر دوست دارم دیگه!
یاد پنج شش سالگی ام می افتم که دامن چین چین دار مخصوصی رو می پوشید و در بعضی از عروسی های فامیل و همسایه می رقصید. پدرم در گوشه ای از عروسی ایستاده بود و می خندید. رابطه بی غل و غش و هارمونیک این دو، بدون اینکه کمترین نمایش مهر و محبت ظاهری در خودش داشته باشه، بی نظیر بود!
واکنش مادرم در برخورد با مرگ پدر هم در نوع خودش بی نظیر بود! همراه یک مینی بوس به سوی قبرستان رشت می رفتیم تا مراسم سومین روز مرگش را برگزار کنیم، وقتی از جلوی فروشگاه اتحاد مخصوص کارکنان انتظامی و ارتشی میگذشتیم، مادرم ناگهان با صدای بلند و با گریه فریاد کشید: من دِ فروشگاه نخوام، من دِ فروشگاه نخوام... ما فرزندان و بقیه با تعجب بهش نگاه می کردیم که چی میگه! بعد که متوجه شدیم از کنار فروشگاه اتحاد رد میشویم، برادر بزرگم با خنده گفت: وای عزیز، گریه تو هم به آدمیزاد شبیه نیست! آخه در بین اینهمه مسائل تو هم افتادی بیاد فروشگاه و خریدهایمان از آنجا!؟ خودش زد زیر خنده و بقیه مسافرین مینی بوس از همسایه ها و آشنایان همه زدند زیر خنده و گفتند: وای عزیز خانم، تو هم با این حرفهایت...
چندسالی پیشتر از آن در یک تماس تلفنی گفته بود: یه کاری بکنید و منو از رشت ببرید. وقتی پرسیدیم برای چه میخوای از رشت بری؟ گفت: آیا مره بگنسته!!! – اینجا دیگه دلم رو زده! خب، این هم میتونه دلیلی برای مهاجرت باشه مگه نه!؟
یه زمانی در دوران زندانی بودنم به ملاقاتم آمده بود. بعداز مدتها به ما ملاقات حضوری داده بودند. اینجا و آنجا تظاهرات مجاهدین برپا میشد و شعارهائی برعلیه مسئولین آن زمان میدادند. مادرم آهسته از پشت توری توی یه محوطه باز به من گفت: تو ساغریسازان (محله ما) بچه ها افتاده اند وسط خیابان و میگن: بهشتی، بهشتی، خلخالی رو تو کشتی! – گفتم: عزیز، خلخالی که زنده است... نکنه میگفتند: طالقانی رو تو کشتی!؟ گفت: وایش... یه چیزی میگفتند دیگه! – خلاصه این هم شده بود مثلاً اطلاع رسانی ایشان به ما!
در سال اول زندانی بودنم، یکبار با کمک برخی از فامیل ما و با همراهی مهری خانوم عزیز بالاخره موفق شده بود به ملاقات آیت الله قدوسی برود. آیت الله ازش پرسید: مادر چه کمکی از دستم بر میاد؟ گفت: حاج آقا، پسرم رفته بود سر قبر پدرت... قدوسی با تعجب و حالتی همراه با لبخند گفت: مادر جان، مگه پسرت پدر من رو میشناخت!؟ مادرم زد زیر خنده و گفت: وایشش ببخشید حاج آقا اشتباه کردم، رفته بود سر قبر پدر خودش... اونو اونجا گرفتند و گفتند شلوغ کرده... حاج آقا هم البته از خنده ریسه رفته بود و گفت: چشم مادر جان. هرچه از دستم بر بیاد انجام میدم...
آها تا یادم نرفته این رو هم بگم و ختم کنم به روده درازی هایم: سر گهواره هر کدام از بچه هایش – خصوصاً پنج تایش رو خودم شاهد بوده ام – یک آواز سوزناکی می خواند که بچه توی گهواره با نگاهی غم انگیز به اون نگاه میکرد. تا اینکه یه روز برادر بزرگم رو به مادرم کرده و گفت: عزیز، این آواز نکبت چیه تو میخونی!؟ "زهله " بچه رو بردی!؟ - اشاره به دامن زدن به ترس و دلهره در بچه هست... مادرم روی سر بچه داستانی رو میخوند از حکایت دختری با مادرخوانده که حرفهایش را به یک نی منتقل کرده بود: بزن نی زن، بزن نی زن، چی خب خب می زنی، نی زن، مرا کشتی به آب دادی، دو پشته بر چمن دادی... مادرم بعد از آن هر وقت این آواز رو میخوند بخاط علاقه ویژه ای که به پسر بزرگش داشت، دست میکشید و یه لالائی گیلکی می خوند!
خلاصه کلام باید خدمت دوستانی که تا این جای متن رو خوانده اند عرض کنم: اگر توان این رو داشتیم که حتی یک روز زندگی انسانی دیگر در موجودیت زنانه رو مجسم کنیم، قطعاً میتوانستیم مجموعه سالم تری داشته باشیم.
من به سهم خودم تنها میتوانم از حماقت هایم عذرخواهی کنم که در مناسباتم با زنانی دیگر داشته ام. امیدوار باشم به اینکه شاهد جهانی باشیم بدون شکل دادن هرگونه مرز بین موجودیت عشق و عاطفه در حیات و هستی پیرامون ما.
Kan være et billede af 1 person, sidder og indendørs
 
برگرفته از: 
فيسبوك نويسنده
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: