چه بر سر این کشور آمده است؟ داستان تلفن های عید

شاید باور کردنش مشکل باشد اما این دقیقا بازتاب تمام گفتگو ها ئی است در طی همین چند روز اول سال در تبریک گفتن به اقوام ودوستان داشتم چند جمله اول صرف تبریک و حال واحول پرسی و چگونگی هوا وخانه نشینی و گرانی که امان از مردم بریده .اما شاه بیت تمام این مکالمات پرسش در مورد چگونگی امکان خارج شدن از ایران ، پرسش در مورد راه های خارج شدن و موسساتی که این کار را صورت می دهند بود.
چه بر سر این کشور آمده است؟ داستان تلفن های عید
شاید باور کردنش مشکل باشد اما این دقیقا بازتاب تمام گفتگو ها ئی است در طی همین چند روز اول سال در تبریک گفتن به اقوام ودوستان داشتم چند جمله اول صرف تبریک و حال واحول پرسی و چگونگی هوا وخانه نشینی و گرانی که امان از مردم بریده .اما شاه بیت تمام این مکالمات پرسش در مورد چگونگی امکان خارج شدن از ایران ، پرسش در مورد راه های خارج شدن و موسساتی که این کار را صورت می دهند بود. بخصوص که چند ماه قبل یکی از اقوام ما با استفاده از امکان تحصیل به هزینه خود دست همسر وبچه های خود را گرفته از ایران خارج شد وحال ساکن سوئد گردیده ودر حال تکمیل یک دوره تخصصی برای آماده شدن جهت بازار کار است.
قریب به اتفاق کسانی که در این ایام عید به آن ها زنگ زدم یا آن ها زنگ زدند از گرانی ،وضعیت سخت گفتند و جویای چگونگی خارج شدن یکی از اقوام نزدیک من وگرفتن آدرس موسسئه ای بودند که آن ها از طریق آن خارج شده اند.برخی شان پدر ومادرانی بودند که با وجود سختی دوری از فرزندانشان می گفتند "بجه هامان دارند از بین میروند سال ها درس خوانده اند اما بیکار ،افسرده وعصبی ،ناامید از وضع موجود دارند تباه می شوند."
یکی از دوستان نزدیکم بغض کرده با صدائی که می لرزد می گوید "پسرم تمام خانه وزندگیشان را فروخته ، مطبشان را بسته . دارد جور می کند بروند استرالیا اما آنجا خیلی دوره قراره به تو زنگ بزند در مورد سوئد بپرسد ترا خدا کاری کن که هوای استرالیا از سرشان بیفتد. بلکه جور بشه بیان همین سوئد که نزدیک تراست و اقلا تو آن جائی اشند.همین امروز بتو زنگ می زنند."
فرصت توضیح دادن نمی دهد توضیح این که من چکاره ام ،چه کاری از دستم بر می آید. من پسرشان را وقتی دو ساله بود دیده بودم حال چطور می توانم صحبت کنم. ساعتی بعد تلفن زنگ می زند. "عمو ابوالفضل من فرزادم سال نو مبارک دلمان براتون تنگ شده. بابا این قدراز خاطراتش با شما گفته که نمی دانید! عمو راستش گیر کردیم! نمی دانیم چکار کنیم؟ من پزشگ متخصص قلبم وضعمان بد نیست خانومم هم متخصص زنان زایمان است .دو تا هم بچه داریم دیگه این مملکت جای ماندن نیست جوانی ما که تباه شد نمی خواهم بچه هایم در این محیطی که این لامصب ها بوجود آورده اند بزرگ شوند .نمی خوام بچه هام هرروزشتشوی مغزی توسط یک مشت آدم های عقب مانده ای بشوند که زندگی ما را تباه کردند حال نوبت بجه هامان رسیده .خود ما تمام کشورهایئ که میشه مهاجرت کرد را بررسی کردیم .استرالیا ازهمه بهتره چون زبانشان انگلیسی است ، گرمه ، کارم هست .اما خیلی دوره ونا آشنا بهر حال این اروپا برای ما ایرانی ها دم دست تره و آشنا تر.سوئد برای بچه میگن خیلی خوبه شنیدم همین "ن"جان که آمده اند بچه به فاصله یک هفته رفته اند مدرسه .من تو انترنت در مورد تحصیل بچه ها خواندم اما عمو اگر شما بگید خیلی ممنون می شوم ."
دلم می گیرد از خارج شدن این همه نیروی تحصیل کرده وپرورش یافته در خانواده های خوب فرهنگی.اما نمی توانم چیزی بگویم وتاکید بر ماندن در جهنمی بکنم که حکومت اسلامی ومشتی دزد ولات ومتجر دینی در آن جا ساخته اند. جائی برای منصرف کردن و موعظه من نیست آن ها تصمیمشان را برای خارج شدن از ایران کرفته اند .
می گویم "در این جا همه چیز در خدمت کودکان و فراهم کردن عالی ترین شرایط برای بچه هاست .بچه های "ن"یک هفته بعد از مستقر شدنشان در شهری که قرار است او دوره ببیند بمدرسه رفتند.این جاهمه چیز برای تحصیل کودکان مجانی است ونهار در مدرسه از طرف دولت داده می شود. بچه هائی هم که والدینشان صبح زود سر کار می روند و عصر دیر بر می گردند درهمان مدرسه بخشی بنام وقت فراغت وجود دارد که بچه ها را آن جا می گذارند که مربیان آن بخش صبحانه وعصرانه آن را می دهند و تا شروع کلاس ها با کار های دستی و موسیقی وقت آن را پر می سازند و عصر هم تا آمدن والدین عصرانه می دهند وسر گرمشان می کنند تا پدر و مادر ها از کار بر گردند و بچه ها را تحویل بگیرند.
این جا برای بچه های مهاجر بهر زبان که باشند معلم زبان مادری هست. زبان مادری را هم بچه ها باید بخوانند وامتحان بدهند.از خانواده های مهاجر می پرسند که آیا بچه های شما گوشت خوک می خورند یا نه وچنانچه خانواده نخواهد گوشت خوک را از برنامه غذائی بچه حذف و بجای آن گوشت گاو می گذارند.در شروع سال تحصیلی جدید یک معلم جا افتاده! معلمی کلاس اولی ها بر عهده می گیرد و همراه آن ها تا کلاس چهارم بالا می آید و آن هارا تحویل کلاس پنجم می دهد. در این چهار سال با شناخت کامل ان بچه ها روی تک تک آن ها کارمی کند . این چهار سال دوره کامل کردن بچگی است جنگل نوردی ،ورزش شنا ،بازدید از موزه ها رفتن به مراکز تفریحی همه در این چهار سال است واین جا واقعا بهشت بچه هاست .در دانشگاه ها باز است با تمام امکانات برای تحصیل."
می گوید "عمو ما یک گروه هشت نفری هستیم که همگی هم کلاسی های سابقیم که تصمیم بخارج شدن ازاین جهنمی که برایمان ساخته اند گرفته ایم یک خانواده دختر عموهاشم است اون ها هم دو بچه دارند...." ادامه دارد
 
 
 
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

عنوان مقاله: 
چه بر سر این کشور آمده است؟ داستان تلفن های عید
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
برسر کشور چیزی نیامده. همان کشور است و همان مردمان.
سالهاست که روستائی که میخواد تغییروضع بدهد میرود قصبه .
تصویر نظرات رسیده

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
Abolfazl Abdi
رفیق دردمند و دلسوخته ، ان چه گزارش کردید و همه ی ما قبلا مهاجرت کرده ها سالهاست با ان اشناییم ، تازه نیمی از انچیزی ست که بر ان کشور و مردمش رفته ست.
نیم دیگر که اهمیت
تصویر نظرات رسیده

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
Hoas Asadi
متاسفانه درد مشترک همگانی ما است . من در طول این سالها یاد گرفتم که باید شفاف فاکتها را بیان کنم اینکه سوئد کشوری کوچکی است و با خیل عظیمی خارجی تباران بدون آینده و‌ با کمترین حقوق