یادی از نوروز و مادرانه ها
از یادداشت های "آمیرزا تقی خان جنگلی"
27.03.2021 - 09:53
 
Missing media item.
 
حدود یازده سالم بود، بخاطر تب دنباله دار و سردردهای مزمن، مادرم خسته و عاصی از رسیدن به من و بقیه بچه های قد و نیم قد و گذران چندتائی بزرگتر، منو به مادربزرگ سپرده بود.
در خانه مادربزرگ چند مزیت منحصر بفرد، آنجا را به آخرین پناهگاه بدل کرده بود؛ حضور مادربزرگی که از زیر سنگ هم شده، راه حلی برای مشکل مریضی و بیماری های کودکانه ما پیدا می کرد؛ غذاهائی که حتی با هزینه هایی بالاتر از گذران متعارف تهیه دیده و شکم کودکانه ما را سیر می کرد؛ و حضور خاله گیتا، زن جوانی که بعد از جدائی از شوهر، کار میکرد و منبع درآمدی داشت و دوستانی جوان و گذرانی تضمین شده از مهر و محبت.
مدرسه در آخرین روزهای قبل از عید، وضع به سامانی نداشت. اسمال آقا فراش یا خانم تذرو آنقدر درگیر کارهای مدرسه و بچه های خودشان بودند که رساندن ما به بهداری آموزشگاه ها، کار اضافه ای بحساب می آمد و پزشک بهداری هم با چندتا قرص و مقداری ویتامین، تب ها و سردرد مرا ناشی از سوء تغذیه، درد چشم و وضعیت آب و هوا معرفی میکرد و میگفت: بزودی هوا خوب میشه و تو هم حالت بهتر خواهد شد.
در خانه پدر بزرگ گرامافون تپاز یکی از غنائم خاله از زندگی متاهلی چند ساله اش، تنها زمانی از کار می افتاد که پدر بزرگ با رادیوی ترانزیستوری خود ور میرفت تا به اخبار گوش دهد، به جانی دالر و یا داستانهای شب. در دو قسمت آخری، همه اعضاء خانواده پدربزرگ شامل خاله، برادرم عباس و بابا و مامان یعنی بابابزرگ و مامان بزرگ سهم میگرفتند.
در لحظه های تب، وقتی آهنگی از تپاز بلند میشد، برای من حالتی کش دار پیدا می کرد و انگار صفحه در حالت پائین تر از سی و سه دور می چرخد. چشمانم باز نمیشد. سقف اتاق با سرعت هراس انگیزی به طرف من پائین می آمد. نگران و خسته چشمم را باز می کردم، سایه روشن لامپ و سقف به سرعت عقب نشینی می کردند و صدای کشدار موزیک روی تپاز حالت عادی به خود میگرفت.
آن شب برادر بزرگم نیز پیش مادربزرگ مانده بود. جدال لفظی و تحمیل سلیقه موسیقیائی او با خاله از مرزهای بحث و گفتگو به جدالها و حرفهای تند تر کشیده میشد. برای پدربزرگ چنان مساواتی بین آن دو وجود داشت که هیچ گاه نه طرف خاله را بعنوان فرزند خود میگرفت و نه طرف نوه اش را که در واقع از دخترخوانده اش بود. (مادرم از همان دوران نوزادی توسط مادربزرگ به فرزندی گرفته شده بود تا مبادا پدربزرگ اصلی من، مادرم را بخاطر مرگ همسرش سر زایمان، از بین ببرد.)
هربار چشمم رو باز می کردم این صدا آرام آرام به گوشم وارد میشد: تووا، مونامو، مونامی، کونسرژ وریانتا... مونا مو، مونامی ... " تا میگفتند: لا، لالالالا، لا/ لالا... من دوباره چشمانم سنگین میشد و به خواب می رفتم و هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود باز سقف اینبار با تاریک روشن هایش به طرف من هجوم می آورد و من وحشت زده بیدار می شدم و اینبار، یا خاله در کنارم بود و نوازشم می کرد و یا مادر بزرگ... دیگران خواب بودند و من منتظر بودم بقیه آواز را بشنوم ... آهنگی در کار نبود و تنها جدال سایه ها و نور ضعیف چراغ لامپا، همزمان بوی تند دود چراغ که احساس می کردم از لوله کشیده لامپ تنوره می کشد و بسوی من می آید و ... با هراس چشم باز می کردم.
بی تابی ناشی از تب، حد و حدودی نداشت. گاهی دلم میخواست مادرم عزیز را صدا کنم. در خانه خودمان برای صدا زدن او محدودیتی نداشتم. اینکه بقیه در اتاق خواب هستند یا نه. در خانه مادربزرگ اما صدا زدن عزیز، بابا بزرگ را بیدار می کرد و یا مادربزرگ رو. صدایم را قورت می دادم و از درد و ناتوانی برای خوابیدن و تمایل شدید به خواب، کلافه میشدم و اشک هایم از گوشه چشمم سرازیر میشد.
 
Missing media item.
آن شب برادر بزرگم چندین بار بلند شد. یکبار مرا بغل گرفت و برای رفتن به توالت کمک کرد. در همان هوای خنک اولین روزهای بهار منتظرم بود تا دوباره مرا بغل گرفته به رختخواب برگرداند. در حالیکه در بغل او به گردنش آویزان شده بودم، چشمم در سپیده کم سوی صبح، جوانه های درخت آلوچه وسط حیاط را دید. وقتی به اتاق برگشتیم، به برادرم گفتم: من گرسنه ام... مادر بزرگ شنید و بطرفم آمد و بوسیدم و گفت: اوخی، داری خوب میشی! سریع برایم چای درست کرد و خوب شیرین اش کرده و با تکه ای نان به من داد و من هم خورده و نخورده به خواب رفتم!
نمیدانم چه ساعتی بود از خواب بیدار شدم، هرچه بود برنامه مخصوص روزهای تعطیل نوروزی بود و سروصداهای شاد و خنده و آواز از رادیو شنیده میشد. پدر بزرگ در خانه بود این نشان میداد باید امروز روز تعطیل باشد!
مادرم برای سرکشی از من و وضعیتم به خانه مادربزرگ آمده بود. دستی به سرم کشید و گفت: خدا رو شکر دیگه تب نداری!
من حتی از تصور آن سایه های گریزانی که با بستن چشمم به من نزدیک میشدند و دیواری که رویم آوار میشد، حالت تهوع میگرفتم و خیلی سریع چشمم رو باز کردم و لبخندی زده و گفتم میخوام بیام خونه خودمان!
پی نوشت اول: در کامنت ها دو آهنگ الله تی تی و مونامو رو میذارم! یادواره و خاطره ای است که در این روزهای گذران نوروزی، شب و روز به یادم می آیند و ساعاتم را از آن خود کرده اند!
پی نوشت دوم: خاله گیتا (همان خاله ای که بالای سرم بیدار می نشست) از ایران به من پیام تبریک فرستاده و گفتم: کمی از ورم لثه و دندان درد و اینا و شرائطی هم که هست، تو خونه مونده ام و حالم زیاد تعریفی نداره... ضمناً برای رفتن به دندان پزشک باید قرار تلفنی بذارم و حتی ممکن هست در یکی دو روز نتونم پیشش برم. ایشون هم نه گذاشت و نه برداشت گفت: آخ الهی بمیرم، کاش اینجا بودی – رشت! – تو رو سریع میبردم پیش دکتر و دندان پزشک! در لحظه طرح این موضوع احتمالاً خاله بیست و سه چهار سالش بود و من هم همان بچه ده دوازده ساله!
 
Kan være et billede af blomst, stenfrugttræ og natur
 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی
برگرفته از:
کل گپ
https://didan.blogspot.com/2021/03/blog-post_27.html

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما