نویسنده با خشم وحرص از دوستی «خارج نشین» نوشته بود

دیروز در اینستا گرام مطلبی خواندم که تا حال دست از سرم بر نداشته است. نویسنده با خشم وحرص از دوستی «خارج نشین» نوشته بود که عکسش را با با کارت واکسن که چون مدال افتخاری به سینه زده بود برایش فرستاده و او فکر کرده دارد به او که از واکسن محروم است پز می دهد. یادش آمده که همان دوست چند سال قبل با دیدن یک سس هزار جزیره در میان سوقاتی ها به گریه افتاده و مدت ها اشک ریخته. رفته توی یخچال همان سس را برداشته و چندین عکس هنری از زوایای مختلف آن گرفته و برای دوست فرستاده تا دلش بسوزد.

دیروز در اینستا گرام مطلبی خواندم که تا حال دست از سرم بر نداشته است. نویسنده با خشم وحرص از دوستی «خارج نشین» نوشته بود که عکسش را با با کارت واکسن که چون مدال افتخاری به سینه زده بود برایش فرستاده و او فکر کرده دارد به او  که از واکسن محروم است پز می دهد. یادش آمده که همان دوست چند سال قبل با دیدن یک سس هزار جزیره در میان سوقاتی ها به گریه افتاده و مدت ها اشک ریخته. رفته توی یخچال همان سس را برداشته و چندین عکس هنری از زوایای مختلف  آن گرفته و برای دوست فرستاده تا دلش بسوزد. مطلب در ابتدا یک موضوع تکراری و در عین حال بی آزار می آید و راستش من هم اگر کامنت های زیر پست را نمی خواندم شاید لبخندی می زدم و فراموش می کردم، اما این کامنت ها که از خود مطلب تند و تیزتر بود و آن حجاب طنز را هم به رو نداشت، مرا به فکر واداشت که چطور می شود حتی یک موضوع مثل واکسن که زدن یا نزدنش فقط و فقط به مدیریت پاندمی دولت و به حداقل قدرت سازماندهی نیاز دارد، باز هم دلیل دوری ما شود. این که دیگر سفر دریایی با کشتی کروز و یا چه می دانم زندگی مثلا لاکچری نیست که بشود با آن پزداد. ربطی هم به شهروندان ندارد و اگر افتخاری در ایمن کردن مردم باشد، از آن دولت است و بس. اما باز هم  می شود از درونش یک پارامتر برای دورتر کردن کسانی که به طور منطقی باید کنار هم زندگی می کردند،در آورد. به تمام این سالها و موج هایی که هر وقت آمدند ما به اندازه ی یک دست و پا زدن در طوفان از هم فاصله گرفتیم ، فکر کردم و حالا دیگر گاهی صدای هم را از دور می شنویم و اغلب اصلا نمی فهمیم آن دیگری چه می گوید. نویسنده شاید نمی داند که دوستش پس از آن عکس به کدام سو می رود، برای گرفتن پاس و اقامت به چه درهای بسته ای کوبیده و وقتی آن را به دست آورده تازه اثرات سال های سرگردانی را بر خود، همسر و فرزندانش دیده، از تردیدهای او در برابر مشکلات زندگی در جامعه ای ناشناس خبر ندارد، از غم هایش وقتی خبر بدی از ایران می رسد و او راهی برای رفتن نمی بیند، از عزاداری های خاموش، از آن لحظات که مشکلی پیش می آید و او فقط به خود و تجربیاتش می تواند تکیه کند که گاهی در عمل معلوم می شود چقدر ناکافی است، از وحشت پیری در سرزمینی که تجربه ی پیری را در مادربزرگ و مادرت ندیده باشی ... البته بسیاری از ما این طرف آبی ها در مورد این تجربیات با خانواده و دوستان مان در آن سو حرف نمی زنیم. موضوع به سطح یک تصمیم گیری نزول می کند و هر کدام از دو طرف می خواهد ثابت کند که درست وبه موقع برای رفتن و یا ماندن تصمیم گرفته و آن دیگری را به تنبلی و ترس و یا این دیگری را به بی مسئولیتی و بی عاطفگی متهم کند ودر این میان آن سوال اصلی که اصلا چرا به این جا رسیدیم در هوا معلق می ماند. چرا ما نتوانستیم در کشور خود باشیم ، از سوپر سر خیابان سس هزار جزیره مان را بخریم، تابستان ها به شمال و لب دریا برویم و اصلا هیچ احتیاجی هم به کشتی کروز و مسافرت های آنچنانی نداشته باشیم و چرا آن ها هنوز وسط موج چهارم سرگردانند و باید از دیدن زندگی واقعا نرمال و نه چیزی بیش از آن حرص بخورند. چرا به عامل این معلولیت که گردن همه ی ما را گرفته فکر نمی کنیم؟ چرا به جای نفرت از هم، آن انقلاب خارج از تاریخ و حکومت ناساز با تاریخ که از همان انقلاب نشئات گرفته و به همین  همین دلیل شاید، چاره ای جز کنار رفتن ندارد، زیر سوال نمی بریم.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: