29 فرردین 1354 آغاز پایان!

46 سال پیش، در چنین ساعاتی، شاید دیگر به خانه هایشان برگشته بودند. شاید هنوز صدای غرش مسلسل و صدای نه تک تیر در گوش شان می پیچید و برای فراموش کردن، هنوز باید آرام بخش های بیشتری می خوردند. کشتن، کسب و کارشان شده بود، اما این کمی متفاوت بود.
 
46 سال پیش، در چنین ساعاتی، شاید دیگر به خانه هایشان برگشته بودند. شاید هنوز صدای غرش مسلسل و صدای نه تک تیر در گوش شان می پیچید و برای فراموش کردن، هنوز باید آرام بخش های بیشتری می خوردند. کشتن، کسب و کارشان شده بود، اما این کمی متفاوت بود. هم قسم شدن در یک کافه و بعد، نه زندانی محکوم و برگزیده را جدا کردن و آنها را به سوی تپه راندن، دست به دست کردن مسلسل و تیر خلاص! نه! این متفاوت بود! شاید آنها تفاوت را نمی فهمیدند، اما آنرا حس می کردند. حس می کردند که حکومت از یک خط قرمز دیگر والبته مهم، عبور کرده است.
کشتن زیر شکنجه و در درگیری، نوشتن گردش کار سنگین و حکم مرگ .. اینها دیگر عادی شده بود. این اما از جنس دیگری بود. اسیر کشی بود. چه ضرورتی داشت این تپه کش کردن زندانیان دست بسته؟
ساواک سالاری و ساواکیزه شدن قدرت، از همان سال 50 که شورش اندک شماری از جوانان آرمانخواه و ماجراجو آغار شد، وارد فاز جدید و پرشتابی گردیده بود، اما تا آن روز 29 فروردین ، هنوز حق اعمال انحصاری قهر از آن حکومت بود و اعمال آن، حتی وقتی در سوی مقابل، خانه های تیمی مدعی دادگاه خلقی می شدند، ولو در ظاهر، تابع قانون و روالی بود که نیرو های برخوردار جامعه وضع کرده بودند. گاه، مرگ در زیر شکنجه هم اتفاق می افتاد، اما معمولا بازجو به خاطر " بی احتیاطی" توبیخ می شد و قاعده این نبود.
اینکه یک حکومت قدر قدرت، در اوج اقتدار و داعیه ورود به تمدن بزرگ، به آن همه امکانات سرکوب قانع نباشد و با اسیر کشی مخفیانه، به اعمال قهر در خارج از ساختار رسمی قدرت، مشروعیت ببخشد، نشانگر یک جنون و یک حماقت محض حکومتی بود.
در آن شامگاه شوم، کیفرخواستی هم علیه اسرا خوانده شد : "تا امروز شما در دادگاه های خلقی، رفقای ما را به اعدام محکوم می کردید و اینک نوبت ماست که انتقام بگیریم!" با این ادعا نامه ای که از سوی تیم ترور قرائت شد، حکومت به سطح یک گروهک تروریستی سقوط کرد. بذر شومی که در آن شامگاه در تبه های اوین کاشته شد، سه سال بعد نخستین ثمره شومش را در آبادان به بار آورد : "رکس آبادان را شاه به آتش کشید!" هیچ کس باور نکرد که آن جنایت کار شاه نیست و این تازه آغاز ماجرا بود . بذر های اوین، به کشتزاری مسموم فرا روییدند و در تابستان 67 همه اوین را با کشتار حدود 4000 زندانی محکوم در نوردیدند.
در 29 فروردین 54 ، چندین دهه بود که ایران با همه اشکال اعمال قهر غیر حکومتی وداع کرده بود و کشور در آستانه ورود به یک جامعه باز و قانونمدار قرار داشت. ملکی نادان و ابله به سوی درخت سیب باغ رعیت دست درازی کرد تا در سال های بعد، روحانیت مرتجع درخت را ریشه کن کند. در آن روز شاه با روشنفکری و میراث روشنفکرانه مشروطیت وداع کرد و فضا باز شد تا تاریک اندیشان از گور بر آمده، ایران را با خود به سیاهچاله حکومت اسلامی فرو برند و تفنگ اراذل، مغز روشنفکران را به دیوار ها بپاشد. .
============
در 29 فروردین 1354 شش فدایی، حسن ضیاظریفی، احمد جلیلی افشار، سعید (مشعوف) کلانتری، عزیز سرمدی، محمد چوپان‌زاده، عباس سورکی. و دو مجاهد مصطفی جوان خوشدل، سید کاظم ذوالانواری همراه با بیژن جزنی از زندان ربوده و در تپه های اوین اعدام فراقضائی شدند!
 
 
 
برگرفته از: 
فیسبوک نویسنده
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: