دو نگاه دوزندگی
26.05.2021 - 06:16
 
زمان چابکی گرفته وپاهابسختی بار تن بر دوش می کشند.پای سنگین گدر زمان جای خود بر چهره نهاده گرد نقره بر موی سر پاشیده وطلا بغارت برده است. شادابی جوانی آرام ، آرام جای خود به لختی پیری می دهد .راهی طولانی طی شده .راهی که کمتر بر گشته وبر آن نظر انداخته ام .چرا که آدمی را کمتر توان نقد خود در آئینه زمان است .به هر میزان که زمان از نقش ما کم می کند میل به دیده شدن در ما فزونی می گیرد ونقد خطا کمتر میگردد.هریک از ما بدرجات گوناگون در هزار توی زمان میچرخیم، هزار توئی که روزی چون "تسئوس"شمشیر بر دست در پی یافتن "مینو تور"قدم در آن نهادیم ،باشد که سر از تن این هیولای آدم خوار جدا سازیم ودر هزار تو بگشائیم.امروز که سال ها ازاین جستجو وتعقیب وگریز می گذرد .می بینم این هزار تو وغول سرگردان درون آن که طعمه اش جز انسان نیست .درون سیری ناپذیر وخود شیفته آدمی است .خود شیفتگی و آزی که عمدتا در قدرتمندان وروشنفکران دیده می شود.
مردمی که به سادگی زندگی می کنند ، حاصل دست رنج خود بر سفره می نهند ، به قرصی نان، جرعه ای آب وبستری ساده ،گرم شده از محبت وچشم گشودنی عاشقانه بر صبح بسنده می کنند،کمتر گرفتار چنین غولی سیری ناپذیر می گردند.
سر بالائی کوچه بن بست خانه ام را طی می کنم. در ورودی کوچه ساختمان سیمانی عظیمی سر بر کشیده است چند سالی است که ده ها کارگر وبنا سرگرم ساختن این خانه اند. خانه ای که هرروز با بلعیدن خانه های هم جوار خود بزرگتر و بزرگترمی شود .صاحب خانه مردیست میان سال کوته قامت ،چهره ای آرام با چشمانی که نشان از نوعی تهاجم بر خود دارند .هر بار که من را می بیند می پرسد "به نظرت کار چگونه پیش می رود؟ "یکبارگفتم این دو ستون ورودی نسیت به پیکر ساختمان ودرب ورودی آن بسیار بزرگ هستند."خندبد وگفت "اما نشانه قدرت وشوکت صاحب خانه نیز هست ! "گفت که سرگرم چانه زدن با صاحب چهارمین خانه است تاآنرا بخرد، بکوبد وباغی مشجر بسازد .
حداقل ده اطاق وچندین طالار بزرگ درون این مجموعه قرار دارند .می پرسم "خانواده پر جمعیتی دارید ؟" می خندد و می گوید:" تنها یک پسر دارم ویک دختر.پسرم در امریکاست ودخترم ازدواج کرده و به خانه همسر رفته خانه بزرگی دارد . تنها من هستم وخانمم." از سرویس آشپزخانه که از ایتالیا سفارش داده ، از گروهی نقاش که سرگرم کار روی شیشه های در ها و پنجره ورودی با تزئین طلائی هستندمیگوید. ازخانه دیگرش در دامنه کوه های چمگان.نهایت سری به افسوس تکان می دهد و می گوید " این همه زحمت می کشم! اما نمی دانم بعد از من قدر این ها که ساختم خواهند دانست یا نه ؟"
میدانم به عادت این سخن می گوید چرا که ثروت و قدرت بی مرگی می آورد. قدرتمندان تا لحظه چشم بستن بر حیات مرگ را باور نمی کنند .خدا حافظی می کنم ،دور می شوم واورا در هزار توی سیری ناپذیر نفس خود تنها می گذارم .
در کنار خیابان ایستاده ام دست بلند می کنم. ماشین کوچکی ترمز می کند .مردی هم سن خود من پشت فرمان نشسته است. "کجا ؟""شهرداری تاشکند" چند می شود؟""بنشینید هرقدر که هر روز میدهید."مردی است سرد وگرم روزگار چشیده با چهره ای آرام که خبر از آرامش درون می دهد.سر موهای خود در مسیر زمان از کف داده است. درنگاهش مهری جذاب خانه گزیده است. نگاهی که به نشستنم وادار می کند.می نشینم!
دلم میخواهد نگاه او به زندگی را بدانم ."اکه ""برادر بزرگ" چند سال دارید؟" می خندد ."چندسالم می دهید؟سال تولدم را یا سال قلبم را شصت وهشت سال دارم اما قلبم هنوز به سی سال نرسیده ."باز می خندد "شما چند ساله هستید ؟"می گویم تازه هفتاد ساله شده ام ."می خواهم بگویم قلب من نیز هنوز جوان است. امادرد واندوه وصاف نشدن درون وبیرون، دربدری مانع از چنین گفتاری است. می گویم "قلبم پیر تر است." به تعجب واندوه نگاهم می کند ."نه نه من بشما پنجاه وپنج سال بیشتر نمی دهم ."می خندم." می گوید عمر آدمی را که با روز ،ماه ،سال نمی سنجند .عمر آدمی را با چگونگی زندگیش باید حساب کنند .یک روز زندگی کن اما با تمام وجودت از آن لذت ببر!من زندگی وحیات را چنین می بینم.
یک خانه کوچک دارم با همسرم ،دو پسر و دخترم با پنج نوه. باز نشسته ام، روزی هم چهارساعت تاکسی می رانم آن هم نه یک نفس. دو ساعت قبل از ظهر و دو ساعت عصر.زندگیم بخوبی میگذرد.یک خانه پنج اطاقه دارم .به همسرم گفتم بیا قبل از آن که بمیریم این خانه را بین فرزندانمان تقسیم کنیم. به هر کدام از پسر ها دو اطاق دادم یک خانه کوچک در دهکده کوچک نزدیک تاشکند "زنگی آتا " دارم یادگار پدرم. آن هم بدخترمان دادم .می دانید گریه کرد،قبول ننمود "پدرجان من هیچ چیز جز سلامتی شما نمی خواهم آن خانه یادگار پدر کلان است ما تمام خاطرات کودکیمان آن جاست! بگذارید همین طور بماند تا این نوه های شما هم همان جا کلان شوند."
"دخترم چنین است. معلمه است عاشق بچه ها .نمی دانید من وقتی که او کنارم می نشیند دستم را می گیرد چه میزان احساس خوشبختی می کنم .حال که شما راپیاده کردم چند تا آب نبات که برای نوه هایم گرفته ام بر میدارم، خانه می روم. جانم را می شورم غذا هر چه باشد برایم لذت بخش است .بعد نان، چائی می نوشم. روی تشکچه دراز می کشم .آوازی از "جوره ِیف یا زلیخا" می گذارم،دم می گبرم ،چرتی می زنم، به باعچه کوچک حیاتمان که در آن گوجه فرنگی ،خیار،سیاه دانه وریحان کاشتم سری می زنم ، بعد باز دو ساعت کار می کنم .از زندگیم راضینم تمنائی ندارم جز آرامش و صلح .همین برای ما ازبک ها کافی است. من در همان یک اطاق با همسرم خوشبختم .
نگاه کنید گل های سرخ همه باز شدند چند روز بعد توت خواهد رسید. دست می کند از داشپورت آب نباتی بیرون می آورد دست روی قلبش می نهد و به روسی می گوید
"ز دوشی "از" صمیم قلب" شکلات را می گیرم تشکر می کنم . آب نبات را در دهان می گذارم . می نوشم شادی صمیمیت اورا که از قلبی ساده برخاسته و پیاده می شوم. ابوالفضل محققی
 
 
 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما