وقتی "ماکا خانم " عصبانی میشود
29.06.2021 - 00:31

وقتی "ماکا خانم " عصبانی میشود

گرمادر بیرون ساختمان بیداد می کند .تمام در وپنجره های خانه را بسته، در هوای خنک حاصل از کار چند دستگاه خنک کننده تن به خواب نیم روزی آرامی سپرده ام .
کسی به پنجره اطاق می کوبد! نگاه می کنم کسی را نمی بینم. پلک هایم را بر هم می گذارم .باز کسی محکم تر به پنجره ضربه می زند .بلند می شوم بطرف پنجره می روم.پشت پنجره "ماکا "خانم گربه سیاه سفید خانه در حالی که دم علم کرده وسخت عصبانی است ایستاده است .
از پشت پنجره می گویم "هان چه خبر است؟"عصبانی این بار با کله محکم به شیشه می کوبد.نه دیگر حای شوخی نیست .در چنین مواقعی اگر در یا پنجره برایش باز نکنیم قهر کرده چند روزی از خانه می رود .پنجره را باز می کنم .با آن دوچشم وحشی که با خشم سخت بمن خیره شده، داخل می شود.
وارد شده نشده می گوید :"خجالت نمی کشی خودت تواین اطاق خنک نشسته چرت میزنی !آنوقت منو با سه یچه شیر خواره زیراطاقک شیروانی جا داده ای ؟ شرم آوراست! بچه های من از گرما دارند مثل سگ له له می زنند.تو این جا نشسته عین خیالت نیست .پس معرفتت کجا رفت؟ داری مرتب از عشق ودوستی می نویسی !اماگرما زده شدن بچه های این خانه را نمی بینی؟
سخت از دستت دلخورم ! نگاه کن ببین بیچاره "سزار" ته حیاط گوشه ایوان زیر میز رفته ونای بلند شدن ندارد.آخر این چطور حیوان نگاه داشتن است؟ تو که نمی توانی سگ وگربه نگاه داری چرا مسئولیت نگهداری ما را بر عهده گرفتنی ؟مارا تو این خونه آوردی عادتمان دادی، شد خونه ما .اما پرتمان کردی تو اطاقک زیرشیروانی.
به "سزار"سگ زیبای جرمن شیپر که زیر میز ته ایوان دراز کشیده نگاه می کنم متوجه می شود! از همان دور دمش را تکان می دهد."ماکا که سخت عصبانی است می گوید:" دم تکان دادنش را نبین . ازتنهائی کلافه است .چند روز پیش میگفت ."بعد یک سال که نبود برگشته ،هنوز سراغ من نیامده .دستی به سر وگوشم نکشیده آخه این هم شد نگاه داشتن؟ "لاکی" که پانزده سال تو این خونه بود چند ماه پیش مرد .حتی نیامده تسلیت بگه .از "یورا"بپرسه زیر کدام درخت چالش کرده؟ یک شاخه گلی ،یک تسلیتی، حداقل بپرسه که بدون لاکی بدون جفت چکار میکنی؟
سزار که باز شدن پنجره وصحبت کردن "ماکا"خانم را شنیده از زیر میز بیرون می آید ،بسرعت خودش را به چمن مقابل پنچره می کشد ."ماکا خانم "می گوید داشتم می گفتم که چه انتقادی میکردی ! سزار آهی می کشدبا دستپاچگی می گوید: "من که انتقاد نمی کردم درد دلم را میگفتم !درددل با انتقاد خیلی فرق دارد من که هیچ نارضایتی ندارم.خیلی هم از این خونه وصاحبم راضیم .ببین کارمان بکجا کشیده گربه جای سگ صحبت می کند؟تو که هیچ کاری نمی کنی، فکر می کنی صاحب خونه هستی تمام روز در حال چرت زدنی !اما من تمام مدت حواسم به نگهبانی خانه است. حال تو جای من صحیت میکنی؟ "سپس دمی تکان می دهدومی نشیند.
ماکا خانم که سخت عصبانی شده می گوید: "حقا که خیلی متملقی ،تمام سگ ها این طوری هستن آن همه بمن گفتی حالا زیرش میزنی؟"
سزارکلافه شده با نگاه ملتمسانه ای نگاهم می کند! سخت شرمنده است.طبق معمول وقتی احساس گناه کند روی زمین دراز می کشد دودستش رازیر پوزه اش قرار میدهد ،چشم هایش را بپائین می دوزد واز زیر چشم بدقت نگاه می کند .کافی است که با محبت نگاهش کنی بلافاصله دمی تکان می دهد وهمین طور که روی شکم خوابیده خودش را جلوتر می کشد.
"ماکا عصبانی تر شده از چشم های درشتش فقط خشم بیرون می زند.بهرحال او حاصل ازدواج "مارسل" خانم فیلسوف مادی گرا و" مافیوز" بود. گربه ای که بیشتر از هشت کیلو وزن داشت وهیچ جای بدنش خالی از زخم های التیام یافته نبود .لاتی بود قلدر که در راس مافیای محله قرار داشت .از هیچ چیز نمی ترسید.دوسالی می شود که هر دو رخت ازاین جهان بسته اند .امیدوارم که خداوند از گناه های هردو بگذرد ودر بهشت با" ذوالجناح" و"دولدول" محشورشان کند.هر چند که بعید می دانم .
ماکا همین طور براق در چشمم خیره شد .می گوید شما مسلمون ها اصلا نباید سگ و گربه نگاه دارید.شما که به گربه بچشم موش گیر و سگ دزد گیر نجس، نگاه می کنید! هیچوقت از صمیمم قلب به ما ها دل نمی بندید وما را همدم خود نمی دانید.واقعا دلم تو این خونه گرفته تو این محله که خیلی از این خانه ها دری به محبت رویت گشوده نمی شود. کجا می توان رفت؟ وقتی که هر جا بری اذیتت می کنند.
یاد لاکی می افتم سگی که پسر خوانده ام "یورا" از دو محله پائین تر از خانه پیدا کرده بود عرق در خون. دمش را بریده ،پایش را چاقو زده بودند ودوتوله سگ دیگر را همراه مادرش کشته بودند .از مردن نجاتش داد و نگاهش داشت .اما هرگز آن وحشت از ذهن او بیرون نرفت وبمحض دیدن فردی نا آشنا می لرزید و به زیر زمین پناه می برد.
به "ماکا نگاه می کنم آرام مانند مادرش و جنگجو مثل پدرش چه زود بزرگ شده ، خانمی شده .از پنجره بیرون می رود اندکی بعد یک بچه سفید چون برف را بدندان گرفته وارد می شود. بی آن که بمن نگاه کند یا بهتر است بگویم بحسابم بیاورد از پله ها سرازیر می شود. سفید برفی را در خنک ترین قسمت اطاق پذیرائی جای می دهد،بر می گردد آن دو تای دیگر هم می آورد وجایشان می دهد .
اندکی بعد وارد اطاقم می شود .یک راست سراغ مبل رفته پا روی پا می اندازد ومی نشیند. " آب خنگی ،شیری داری که بخورم ؟اصلا نمی پرسی که چطور این سه بچه را شیر می دهم؟ "خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش. "
شیری می آورم می نوشدچشمکی میزند. در واقع چشم هایش را تنگ می کند وگشاد. بر میخیزد لطقی کرده، به آرامی دمش را بپایم میکشد "خب من باید برم سراع بچه ها . سری بزن ! این سزارم خیلی تنهاست ."
از پله ها پائین می رود.از پنجره حیاط را نگاه می کنم. هنوز سزاز همان جا دراز کشیده بطرف پنجره نگاه می کند. "چطوری سزاری ؟خوشحالیش را حس می کنم دمی محکم تکان می دهد، برمیخیزد بدنش را روی دو پا کش می دهد، با محبت بمن خیره می گردد . باید پائین بروم ! باید فکری برای تنهائیش بکنم ." ابوالفضل محققی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما