جهان موازی"

قسمت دوم


در قسمت دوم این مقاله ما به "جوهر تنهایی" خواهیم پرداخت و شکل های مختلف آن را مرور خواهیم نمود.ما با مفاهیم گوناگونی از "تنهایی" و ارتباط آن با "حس مسئولیت" آشنا خواهیم شد. ما "تعبیر احساسات" را مرور خواهیم کرد و در پی آن خواهیم بود تا "وضعیت تنهایی" را با "اعتماد کردن" بررسی کنیم.


 

در قسمت دوم این مقاله ما به "جوهر تنهایی" خواهیم پرداخت و شکل های مختلف آن را مرور خواهیم نمود.ما با مفاهیم گوناگونی از "تنهایی" و ارتباط آن با  "حس مسئولیت"  آشنا خواهیم شد. ما "تعبیر احساسات" را مرور خواهیم کرد و در پی آن خواهیم بود تا "وضعیت تنهایی" را با "اعتماد کردن" بررسی کنیم.

این شناخت و مرور ،هم چون بخشض نخست مقاله از دریچه ی روان شناسی و فلسفی و گاهاً زیست شناسی خواهد بود.

من گمان نمی کنم نیازی باشد تا به وصف احساس "تنهایی" بپردازم. زیرا این احساسی است که همگی مان از کودکی با آن آشنا هستیم،از آن روزی که همه هم بازی داشتند غیر ما.از آن شبی که درغم تنهایی گذراندیم، هر چند خیلی دل مان می خواست همراه و همدمی داشته باشیم؛ در آن میهمانی که در آن هیچ کس را نمی شناختیم و دور و برمان پر از آدم هایی بود که سخت گرم صحبت با هم بودند؛ از آن شبی که کنار همدم مان به خواب رفتیم اما می دانستیم که دیگر همدم یک دیگر نیستیم و این رابطه به پایانش رسیده است؛ و یا از آن زمانی که ترک مان کردند و ما ماندیم و یک خانه ی خالی.

"عشق" بهایی دارد که برای به دست آوردن آن همواره باید  آن را بپردازیم؛ و "تنهایی" بخشی از این بهاست. همه ی ما که دل در گرو مهر کس یا کسانی داریم، وقتی دیگر آن کس یا کسان نیستند، (چه جسماً تنهای مان گذاشته باشند چه از نظر روحی و عاطفی) احساس تنهایی می کنیم. البته می توانیم خودمان را از چنین گزندی در امان نگه داریم ـ بدین ترتیب که هیچ پیوند عاطفی نزدیکی با هیچ کس برقرار نکنیم ـ اما حاصل این تصمیم نیز یک جور احساس تنهایی اساسی تر و عمیق تر است. 

"تنهایی" ما را به نحوی معنا دار و اثر بخش از دیگران جدا نگه می دارد. اما درست به همین ترتیب ما را از خودمان هم جدا می اندازد،از آن جنبه هایی از وجود خودمان که فقط در ارتباط و پیوند با دیگران است که هستی می یابد و رشد می کند. 

استندل می نویسد: "در خلوت و انزوا به هر چیزی می توان دست یافت غیر از" شخصیت". 

اما به واقع غیر از "شخصیت"، چیزهای دیگری هم هستند که در "تنهایی" نمی توان به آن ها دست یافت. اساساً در "تنهایی"  و انزوا نمی شود "انسان" شد. 

"انسانیت" ما حاصل ارتباطات ما با دیگران و تجربیات ما به همراه آن هاست.ما از نظر فکری و احساسی نیازمند دیگرانیم؛ا گر ما موجوداتی اجتماعی نبودیم، "تنهایی" هم وجود نمی داشت. 

امروزه ورد زبان خیلی هاست که  در "عصر تنهایی" به سر می بریم و گرفتار "اپیدمی تنهایی" هستیم. با این حال هیچ دلیلی ندارد معتقد باشیم که امروزه "تنهایی" شایع تر از زمان های قبل است. در واقع پژوهش های ا"پیدمولوژیک"، که بنیانی هستند برای ارزیابی این روند در طول چند دهه ی گذشته، نشان داده اند که "تنهایی" امروزه شایع تر از گذشته نیست.اگر توجه امان را به تاریخ اندیشه ها معطوف کنیم می بینیم "تنهایی" مفهومی نبوده است که در زمان معینی سر بر آورده  و شایع شده باشد، درست مثل مفهوم "ملال".

"تنها بودن" به نوبه ی خود نه بار منفی دارد و نه مثبت. بل که همه چیز بستگی به نحوه ی تنها بودن دارد. تنها بودن  و به حال خودماندن موقعیتی است که همه بهترین لحظات زندگی را شکل می دهد و هم بدترین شان را.

در زندگی انسانی هیچ تضیمی وجود ندارد که نیاز ما به برقراری ارتباط با دیگران برآورده شود.  احساس "تنهایی"برخی گه .گاه، برخی تقریبا ًهمیشه و برخی دیگر اغلب اوقات در میانه ی زندگی روزمره روی می دهد و گاهی در بحبوبه ی بحران های حاد زندگی. همه ی ما با احساس تنهایی روبرو هستیم. اما همه ی ما آن را به یک شکل تجربه نمی کنیم. با این حال، "تنهایی" می تواند کل زندگی یک فرد را به خطر اندازد. 

یک نمونه این نوع " تنهایی" که خطر بار است را می توان در فیلم " راننده تاکسی"ساخته ی "مارتین اسکورسیزی" یافت. قهرمان فیلم در جایی  از فیلم می گوید:" تنهایی توی کل زندگیم همیشه و همه جا دنبالم کرده. تو بارها، توی ماشین ها، توی پیاده روها، توی فروشگاه ها، همه جا. هیچ جا از دستش خلاصی نداشتم. من همون آدم تنهای خدا هستم."( تصادفاً این جمله ی آخر را  فیلم نامه نویس،"پل شریدر" از عنوان مقاله ی مشهور "توماس وولف" برگرفته است.)

مضامین تنهایی در "کتاب مقدس" و در "مزامیر داوود" نیز آمده است. و دشوار بتوان در این کتاب ها کسی را تنهاتر از ایوب یافت ،اگر چه تنهایی مسیح از او نیز دشوار تر بود. مسیح هم تنهایی فردی داشت و هم تنهایی جمعی.

 با درک واقعیت "تنهایی"،یک دو گانه گی  یا تضاد در وجود ما هست که ما را هم به سوی دیگران می کشاند، چون نیازمندشان هستیم و هم ما را پس می راند، چون نیازمند حفظ فاصله از دیگران هستیم و می خواهیم به حال خودمان باشیم. بهرحال هرگز واژگان "تنهایی"، "خلوت گزینی" ."انزوا" و "گوشه گیری" مترادف های دقیقی نیستند. 

اما" تنهایی" غالباً بار منفی و "خلوت گزینی" بار مثبت را به خود اختصاص می دهد. در حوزه ی ادبیات این تفاوت زیاد بارز نیست. در متون روان شناسی و جامعه شناسی به "تنهایی" بیشتر با همان بار معنای منفی و به صورت یک آسیب پرداخته می شود و در متون فلسفی به شکلی یکسان به هر دو جنبه پرداخته شده است.

آدمی ممکن است با خویشتن خویش بیگانه شود بی آن که متوجه آن باشد. ولی "تنهایی" چنین نیست. چون "تنهایی" نوعی احساس رنج و درد است که بر اثر اختلال در روابط فرد با دیگران پدید می آید و"حسرت و اشتیاق" جزئی جدایی ناپذیر از "تنهایی" است. نوعی آرزومندی برای غلبه بر فاصله ی جسمی و روحی میان فرد و دیگرانی ست که آدمی به آن ها سخت علاقه دارد."حسرت و اشتیاق" در واقع تمنای حضور کسی است که اکنون "غایب" است و در عین حال به معنای آرزوی نزدیکی بیشتر با کسی است که "حاضر" است. درک این دریافت به دشواری نقب می زند؛ این که  چگونه فاصله ی ممیز شده ی این "حاضر و غایب" را دریابیم.

در یکی از نظریه های "شناختی  ـ اجتماعی ِتنهایی "این نظر طرح شده است که "تنهایی" معلول حساسیت بیشتر نسبت به تهدیدهای اجتماعی است. یکی از این تهدیدها همانا ارتباطات الکترونیکی ست. ارتباطات الکترونیکی جهان "تنهایی" را وسعت بخشیده و از سویی آن را به جمع کاذب متصل نموده است.افرادی که احساس "تنهایی" می کنند از این که روابط کافی با دیگران نداشته باشند هراسانند و در نتیجه دائماً دنبال نشانه هاییی از شکست در روابط شان می گردند و همین خودش به روابط شان با دیگران آسیب می رساند و تنهایی شان را بیشتر می کند.علاوه بر این، "ناپذیرفتگی اجتماعی" موجب نگرانی از ناپذیرفته گی های بعدی می شود و باز فرد را وامی دارد تا دنبال نشانه هاییی تازه تری از شکست در روابطش بگردد. در نتیجه فرد در موقعیت های اجتماعی رو به محافظه کاری و احتیاط می آورد و نمی تواند رفتار طبیعی خود انگیخته اش را داشته باشد و همین منجر به رفتارهایی می شود که باز هم خطر ناپذیرفته گی تازه تر را بیشتر می کند. 

این واقعیتی به رسمیت شناخته شده است که تنهایی مزمن و انفراد اجتماعی با احساس بی معنایی در زندگی مرتبط هستند.

البته به معنای زندگی از منظرهای مختلف می توان پرداخت اما ظاهراً یکی از وجوه مشترک در آن ها این است که رابطه ی شخص با دیگران نقشی تعیین کننده در معنای زندگی افراد دارد. زندگی افرادی که چنین روابطی ندارند از معنی تهی می شود.

از این رو همواره در زندان های ممالک جهان شکنجه سرد یا همان شکنجه روانی بدترین آسیب ها را به روان انسان وارد می آورد. اگر مقدور بود بدترین مجازاتی که می شد برای فرد در نظر گرفت این بود که همه ی پیوندهای اجتماعی شخص را بگسلیم. چنان چه دیگر هیچ کس در جامعه کوچک ترین توجه ای به آن شخص نداشته باشد. 

اگر وقتی وارد جایی می شویم  کسی سرش را برنگرداند، اگر وقتی سوالی می پرسیم کسی پاسخ مان را ندهد. یا هیچ کس هیچ اعتنایی به آن چه می کنیم نداشته باشد. خلاصه هیچ کس محل سگ هم به ما نگذارد و همه طوری با ما رفتار کننند که گویی اصلاً وجود نداریم خشم و یاًسی چنان کشنده وجودمان را فرا می گیرد که در مقابلش بیرحمانه ترین شکنجه های جسمانی گوارا می آید؛ چون در میانه ی این شکنجه ها هر قدر هم وضع مان بد و وخیم باشد، باز احساس می کنیم هنوز تا آن حد نزول نکرده ایم که حتی ارزش نگاه کردن نداشته باشیم.

زندگی کردن در دنیایی که بود و نبود ما در آن مطلقاً برای هیچ کس هیچ اهمیتی نداشته باشد، غیر قابل تحمل است. نمونه این عدم تحمل ناپذیری تنهایی را می توان در "مرد زیر زمینی داستایفسکی" یافت. او احساس می کند که همکارانش به دیده ی نفرت به او نگاه می کنند و او به نوبه ی خودش با ترس و تحقیر و حسد به آن ها نگاه می کند. اما با آن که خودش چنین فاصله ای را با دیگران ایجاد کرده است تشنه ی توجه است و حتی با آدم ها دعوا راه می اندازد تا تو جه اشان را جلب کند. 

ما می توانیم آن چه را دیگران درباره ی ما فکر یا احساس می کننند در نظر آوریم و ارزیابی دیگران از ما برایم مان معنادار است. بنابراین ناکامی ما در جلب توجه دیگران برای رابطه ی خودمان با خودمان هم ویرانگر است. 

در پژوهش های مربوط به بهزیستی روحی و روانی، دوست و شریک زندگی بسیار مهم تر از ثروت و شهرت به حساب می آید. برای همین انزوای اجتماعی تاًثیری فوق العاده منفی، هم بر سلامت روح و روان و هم بر سلامت جسم دارد. طرد شدن از اجتماع یا همان تبعید از قدیم و ندیم یکی از سخت ترین مجازات ها تلقی می شده و در دوران باستان آن را مجازاتی معادل اعدام می دانسته اند. در زندان های امروزی هم بسیاری سلول انفرادی را شکل مخوفی از مجازات می دانند.

وحشت از "تنهایی" ما را وامی دارد به دنبال آدم های دیگر بگردیم، حتی زمانی که مثلاً شرم زده ایم و دل مان می خواهد از نگاه داوری کنننده ی دیگران بگریزیم. آن هایی که در "تنهایی" بار آمده اند نه تصور درستی از خودشان دارند و نه خودشان را می شناسند. ما نیازمند نگاه دیگران هستیم که به ما دوخته شود. در فلسفه روشنگری بر جنبه های تیره و ویرانگر "تنهایی" مصّرانه تاکید شده است.

"تنهایی مطلق" شاید بدترین مجازاتی باشد که بر ما تحمیل می شود. هر لذتی که جدا از دوستان می بریم بی رمق می شود و هر دردی در تنهاییی شدیدتر و غیر قابل تحمل تر می شود. هر احساسی که ما را بر می انگیزاند، غرور باشد یا جاه طلبی یا حرص یا کنجکاوی یا انتقام یا شهرت فرقی نمی کند، اصل جان بخشِ همه آن ها،همراهی است. عدم احساس تنهایی است.

اگر ما به کلی از افکار و احساسات دیگران منفک بودیم هیچ یک از این احساسات نیرویی نمی داشتند. بر فرض اگر همه ی نیروها و عناصر طبیعت دست به دست هم بدهند تا در خدمت و فرمان یک نفر باشند. اگر خورشید هم به فرمان یک نفر برآید و فرو رود. اگر دریاها و رودها به میل او بخروشند و جاری شوند. اگر زمین به خودی خود همه ی خواسته ها و مایحتاج مطلوب او را فراهم آورد، باز او درمانده و بیچاره خواهد بود تا زمانی که دست کم یک نفر را داشته باشد که شادی اش را با او قسمت کند و از احترام و دوستی او برخوردار شود.

پژوهش های تکاملی درباره "تنهایی" بر این واقعیت تاکید می کند که ما تکوین پیدا کرده ایم که در جمع و همراه دیگران زندگی کنیم. بی تردید دلایل تکاملی قانع کننده ای برای زندگی گروهی و در میان جمع وجود دارد. نظیر این واقعیت که فرد در میان جمع از حفاظت بیشتری در برابر خودش برخوردار است و می تواند در منابع جمع سهیم شود. اما دلایل تکاملی قانع کننده ای هم می توان برای زندگی نکردن در جمع یافت؛ نظیر این واقعیت که در تنهایی راحت تر می توانیم خودمان را از وحوش پنهان کنیم و لازم نیست منابع مان را با دیگران تقسیم کنیم، لازم نیست تلاش کنیم.

و اما "تنهایی" را می توان از دریچه ی روان شناسی و آسیب شناسی اجتماعی و روانی، در سه شکل عمده یافت:

"تنهایی مزمن"، "تنهایی موقعیتی"،"تنهایی گذرا".

"تنهایی مزمن" حاصل آسیب زده گی های اجتماعی است. نظیر؛ افسرده گی مزمن، زندان، تبعید، مهاجرت. "تنهایی مزمن" وضعیتی است که در آن فرد گرفتار تنهایی از این که روابط کافی با دیگران ندارد دائماً رنج می برد. 

"تنهایی موقعیتی" بر اساس تغییرهایی در زندگی پدید می آید؛ مثل مرگ دوست، خویشاوند، فرزند و غیره. پایان یک رابطه ی پیوندی؛ نظیر پایان ماجرای عشقی، پایان زندگی مشترک عاطفی. طلاق.

"تنهایی گذرا" هر لحظه می تواند سراغ مان بیاید، چه زمانی که در جمع هستیم و چه زمانی که کسی دور و برمان نیست. "تنهایی موقعیتی" گاه حادتر از "تنهایی مزمن" است چون نتیجه ی آشوبی است ناگهانی که در زندگی همراه با تجربه ی از دست دادن به وجود می آید. "تنهایی موقعیتی" همواره حاصل از دست دادن رابطه هاست و می تواند آن قدر نیرومند باشد که عملاً شکل دادن به پیوندهای تازه را ناممکن کند. یک تجربه ی ناکام از زندگی مشترک مبنای بنای "تنهایی موقعیتی" می شود، آن قدر که فرد تمایل ندارد به جهت ضربات عاطفی ـ جسمی و اجالتاً مالی اقدام به پیوندی کند. سرمنشاء هر سه نوع "تنهایی" اما افسرده گی و شکست در روابط است.

جامعه شناسان میان "تنهایی اجتماعی" و "تنهایی عاطفی" فرق می گذارند. "تنهایی اجتماعی"  نوعی فقدان ادغام شدن در اجتماع است و فرد تنها از نظر اجتماعی در آرزوی این است که بخشی از یک جامعه یا جماعت شود و برعکس؛ فردی که گرفتار تنهایی عاطفی است در آرزوی داشتن رابطه ای نزدیک با شخص معین است. فرد ممکن به جایگاه اجتماعی دست یابد اما باز هم گرفتار تنهایی عاطفی باشد. و برعکس؛ ممکن است فرد پیوند عاطفی برقرار کند اما از موقعیت اجتماعی دور بماند و شخص ِ حقوقی نباشد.

اگر شریک زندگی شخصی برای مدتی از او دور باشد و  یا کیفیت رابطه عاطفی رو به کاهش گذارده شده باشد، جای خالی و کمبود آن آشکار می شود و آن قدر تغییر این کیفیت پیش می رود که حتی تماس های جنسی قادر به پُر کردن خلاء عاطفی نخواهد بود. تماس های الکترونیکی هم کارساز نیستند.

در رسانه ها جمعی غالباً "تنهایی" را به صورت بیماری عمومی مطرح کرده اند. اما "تنهایی" بیماری نیست. بل که یک پدیده ی عام بشری است. آن عطش و میل به معاشرت را که در تنهایی وجود دارد همان قدر می توان بیماری به حساب آورد که عطش جسمانی را زمانی که به قدر کافی نیاشامیده ایم. اما ممکن است تنهاییی به شکلی در ما پا بگیرد که خطر اختلالات جسمی و روحی و روانی را جداً در فرد افزایش دهد.

پژوهش درباره ی رابطه ی تنهایی با سلامتی به این نتیجه به دست آمده که؛ شاخص مهمی برای مرگ است.  اثر تنهاییی بر خطر مرگ معادل کشیدن ده تا پانزده نخ سیگار است. باعث چاقی و بی تحرکی جسمانی می شود. فشار خون را افزایش می دهد. هورمون های استرس را تولید مازاد می کند. زوال عقل را پدید می آورد و قوای شناختی را تضعیف می نماید. باعث پیری زودرس می شود. افراد تنها دچار بی خوابی و یا بدخوابی اند.

"تنهایی" هم وجهی احساسی و عاطفی دارد هم وجهی شناختی. اما این دو وجه کاملاً از هم جدا نیستند. چون پدیده های احساسی و عاطفی وجود شناختی هم دارند و بر عکس. آن چه ما احساس می کنیم بستگی به این دارد که تجربه های مان را چگونه تعبیر و تفسیر و درک می کنیم، و نحوه ی تعبیر و تفسیر و درک تجربه ها نیز بستگی به این دارد  که از آن تجربه ها پیدا می کنیم. در حوزه ی پژوهش ها در باره ی تنهایی خیلی فرق می کند که توجه و تاًکید پژوهشگر بر وجه احساسی و عاطفی تنهایی باشد یا بر وجه شناختی آن ـ یعنی توجه و تاکید بر احساس فقدان روابط کافی با دیگران باشد یا بر ناهماهنگی میان تصور شخص از رابطه ی مطلوب و رابطه ی موجود. 

برای درک درست پدیده ی "تنهایی" باید به ترکیبی از هر دو وجه توجه داشت.

بیشتر کتاب های روان شناسی احساسات و یا فلسفی فصلی درباره ی تنهایی ندارند و بیشتر اوقات تنهاییی در این گونه کتاب ها نادیده انگاشته شده است یا بسیار گذرا از آن عبور کرده اند. در این کتاب ها غم و ترس و غرور و عشق جایگاهی برجسته ای دارد، اما تنهایی نه . چرا چنین است؟

هر چه باشد "تنهایی" پدیده ای حاشیه ای نیست. 

آیا دلیلش احتمالاً این نیست که "تنهایی" اساساً نه یک احساس بل که مشکلی اجتماعی در نظر گرفته می شود.

من شخصاً "تنهایی" را واکنشی احساسی نسبت به این واقعیت می دانم که میل شخص به برقراری ارتباط با دیگران بر آورده و ارضاء نمی شود. آن چه  "تنهایی" را تنهایی کرده است همین جنبه ی عاطفی یا احساسی آن است.

چرا احساس "تنهایی" این همه دردناک است؟ شاید از این روست که احساس "تنهایی" چیزی را درباره ی خودمان بر خودمان و جایگاه مان در این جهان آشکار می کند. احساس تنهایی به ما می گوید  چه قدر ما در طرح کلی تر جهان ناچیز هستیم. 

"تعبیرِ شخصی" از اجزای بنیادی و ذاتی احساسات است. چیزی به نام احساس خاص و نیامیخته با تعبیر شخصی وجود ندارد. اما همیشه هم واضح نیست که حالت احساسی یک شخص چیست. در واقع ما همیشه کاملاً آگاه نیستیم که حالت احساسی مان چیست. ما برخی احساسات را شرم آور می دانیم و دل مان می خواهد پیش دیگران اعتراف کنیم که چنین احساسی داریم. غالباً این احساسات را حتی از خودمان هم پنهان می کنیم. "تنهایی" از جمله همین احساسات است که شرم آور  دانسته می شوند. 

احساس تنهایی حاکی از این است که ما روابط اجتماعی ارضا کننده ای نداریم و این حس دردناک وقتی دردناک تر می شود که برای دیگران هم بیان شود. تنهایی احساسی است که ما می توانیم آن را حتی از خودمان هم پنهان کنیم.

واژه به غلط مسطلع میان انسان ها، "حال" و "احساس" است. وقتی از کسی می پرسیم؛ حالت چطور است؟ در واقع از چگونه گی موقعیت حاضر موجود شخص سوال می کنیم. سوال می کنیم تا سر گفت و گو را باز کنیم. اگر آدمی "حالی" نداشته باشد دیگر این و آن اصلاً برایش فرقی نخواهند داشت. چون وقتی "حالی" نداریم هیچ چیز برای مان فرقی نمی کند. "حال" آدم رابطه ی آدم را با جهان، با دیگران و با خودش آشکار می کند. مثلاً شادی بی اندازه ای که از حضور عزیزی به ما دست می دهد و "حالِ عشقِ جهان" به روی ما هم چون ابژه ای گشوده می شود که در آن عشق می تواند رخ بدهد. این شادی فقط چیزی درباره ی عزیزمان بر ما فاش نمی کند. بل که کل جهان را به گونه ای دیگر بر ما می نمایاند، چون هر چیزدیگری را هم در پرتو این شادی است که تجربه می کنیم. ما همه به تجربه دریافته ایم که وقتی عاشق می شویم یا وقتی عشق می میرد چگونه همه چیز در جهان جلوه ای دیگر در چشم ما پیدا می کند.

این حرف چرندی است که میان آدم ها متداول شده است که؛ "عشق" آدمی را کور می کند. عشق ما را وامی دارد چیزهایی ببینیم که وقتی عاشق نبودیم نمی توانستیم ببینیم.

وقتی "حال" مان بد است بخش هایی از جهان بر ما فرو بسته اند و مثلاً از دیدن شادی دیگر به وجد نمی آییم و این یعنی "ملال"، نه غم و نه افسرده گی. این روند احساسی ملال و فرق آن با غم را می توان در در رمان "رویای زنانه که پریدک نیستند"، اثر "سمبوئل بکت" دریافت. 

به هر حال در "خلوت گزینی" ما نگاه متفاوتی به هستی و زندگی پیدا می کنیم اما نه لزوماً نگاهی حقیقی تر.در نتیجه "حال" آدم صرفاً ملازم بودن ما با دیگران نیست. بل که گام بلندی است در جهت تعیین چگونه گی بودن ما با دیگری یا دیگران.

نکته تعیین شده در این میان این است که؛ ما احساسات مان را پرورش می دهیم و در نتیجه عاداتی از احساس و عاطفه در ما شکل می گیرد و پرورش می یابد. اگر ارزش ها و ارزیابی هامان را تغییر دهیم می توانیم احساسات مان را نسبت به امور و افراد نیز تغییر دهیم.  ما می توانیم به شکلی غیرمستقیم بر احساست و عواطف مان تاًثیر بگذاریم. همیشه می توان به دنبال رسیدن به موقعیتی بود که در آن احساسی خاص برانگیخته می شود. موقعیتی که در آن احساس ترس از دست رد خوردن به سینه ی آدم و در نتیجه احساس تنهایی به ادم دست می دهد.می توان با احساساتی که ما را به چنین موقعیتی می رسانند و نیز با احساساتی که در چنین موقعیتی برانگیخته می شوند سروکله زد. هر فردی توانایی های محدود اما به هر حال واقعی و ملموسی برای برانگیختن یا برعکس، سرکوب و پنهان داشتن یک احساس معین را دارد. اما ما باید با زندگی احساسی و عاطفی مان سرو کله بزنیم و نیز باید به ظرفیت های احساسی و عاطفی مان شکل بدهیم. سر و سامانش دهیم. ارزیابی اش کنیم. 

بنابراین ما در برابر احساسات خودمان نیز مسئولیم. ما در برابر "تنهایی" مان مسئولیم. ما همه، بلااستثناء،مسئول چیزی هستیم که هم فاعلش هستیم و هم مفعولش. ما مسئول خودمان هستیم. ما نه فقط مسئول اعمال مان بل که مسئول احساسات مان نیز هستیم.

شاید عجیب برسد اما "تنهایی" رابطه ی مستقیم و در عین حال معکوسی با حس "اعتماد" دارد. طبق پژوهش ها رابطه ی روشنی میان "تنهایی و اعتماد" وجود دارد. هر چه فرد قدرت اعتماد بیشتری داشته باشد،کمتر تنهاست؛ و هر چه فرد کمتر توانایی اعتماد کردن داشته باشد، تنهاتر است.

دشوار بتوان ماهیت رابطه ی علّی میان این دو را مشخص کرد.اما شواهد کافی وجود دارد که هر چه میزان اعتماد در افراد کمتر باشد افراد تنهاتر هستند و برعکس.

از "اعتماد" تعریف های مختلفی به دست داده شده است. اعتماد را یک احساس، یک درک و برداشت، یک باور یا یک رابطه ی رفتاری توصیف کرده اند. همه ی این تعاریف جنبه های مهمی از اعتماد را برمی گیرد. هیچ کس نمی تواند بدون اعتماد مطلق زندگی کند. زندگی انسان بدون اعتماد ناممکن است.

علاوه بر این فقدان اعتماد مانع از این می شود که دست به اعمالی بزنیم که پیش فرض شان اعتماد است. اما بی اعتمادی توان و انرژی بسیار بیشتری نسبت به اعتماد کردن از ما می گیرد. فقدان اعتماد منجربه احتیاط در برقرار کردن روابط صمیمانه ای می شود که بی نهایت برای وابستگی ما به دیگران اهمیت دارد. بی اعتمادی فرد را کاملاً منزوی می سازد. 

این پیش فرض همواره وجود دارد که؛ وقتی به شخصی اعتماد می کنید طبیعتاً  در معرض آسیب قرار می گیرید و وقتی که به شخصی اعتماد می کنید که بی نهایت برای شما آدم مهمی است بی نهایت در معرض آسیب قرار می گیرید. وقتی اسرارتان را با کسی درمیان می گذارید در واقع دیگر اسرار به حساب نمی آیند. وقتی دلبسته کسی می شوید در معرض طردشده گی قرار می گیرید. بنابراین شاید وسوسه انگیز باشد که افرادی را که به راحتی به دیگران اعتماد می کنند ساده لوح بپنداریم. اما بنا به شواهد افرادی که به دیگران اعتماد می کنند عملاً ارزیابی دقیق تری از شخصیت و نیات افراد دیگر دارند و در ارزیابی هاشان نیز پایدارند.عکس العمل هاشان صریح و سریع است و تعاملات شان با دیگران نرم تر و روان تر.

"اعتماد" می تواند مشکل عدم یقین به روابط بین شخصی را حل کند. البته همیشه تعامل با دیگران مخاتراتی همراه دارد. زیرا ما هرگز نمی توانیم دقیقاً بدانیم که "دیگری" چه فکر می کند یا ممکن است دست به چه عملی بزند. واضح تر بگویم؛ آدمی هرگز حتی راجع به این که خودش چه افکار و نیاتی دارد نمی تواند مطمئن باشد. اما این مسئله ایست جداگانه.

در دوستی ها و روابط بین فردی ما معمولا این مخاطرات را نادیده می گیریم. در واقع کسی که چنین مخاطراه ای را نادیده نگیرید نمی تواند دوستی نزدیکی با کسی برقرار کند. البته لازم نیست که به فردی خاص از همه ی جهات اعتماد کنیم؛مثلاً من به دوستی اعتماد می کنم تا کودکم را برای ساعاتی نزد او بگذارم، اما احمقانه است اگر به همان فرد اعتماد کنم و مغزم را در اختیارش بگذارم تا جراحی اش نماید! بنابراین حماقت نیز در اعتماد حدی دارد.

بی اعتمادی نشان می دهد که شما دوستی حقیقی نیستید و وقتی دوستی حقیقی نیستید استحقاق تان همین است که کسی در حق تان دوستی نکند. تنهای ما دلیل موجه ای برای اعتماد نکردن ماست و اعتماد نکردن ما دلیل قابل توجیهی است تا که دیگران سر ما را کلاه بگذارند. این کلاه بر میزان ارزش ها و معیارها و انتخاب های ما می تواند کوچک یا بزرگ باشد. اختیار و انتخابش اما با ماست.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: