چه کسی از «عارف زمینی» می ترسد!

لااقل شور و هیجان نقد یک نگاه نو و همچنین پاگذاشتن به یک عرصه نو، به دیداری نو با دیگری که کمتر کسی جرات این دیدار و چالش را داشته است، بایستی برای نقادان پرشور ایرانی پیر یا جوان، یک «اغوا و یک اجبار برای پذیرش این آزمون یا دیدار و دیالوگ» باشد. مگر اینکه باز بر آنها نیز ترس و تنبلی دیرینه ایرانی غلبه کند و اینکه بهتر است بنشینند و درباره مدرنیت و اینکه خوشبختی همیشه جای دیگری است، دور است، مویه کنند، به جای اینکه...

داریوش برادری کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر

راز سکوت و هراس از دیدار و چالش با «عارف زمینی»

اینکه پدیده و سیستم «عارف زمینی» به طور عمده با سکوت رازآمیز نسل پدران و همچنین متفکران نسلهای دوم و بعدی روبر شده است، در واقع بخوبی نشان می دهد که این سیستم و نگاه نو توانایی آن را داشته است ورای مرزهای سیستمهای فکری معمولی ایرانی قرار بگیرد. ازینرو هر تلاش معمولی برای درک و کلیشه سازی آن با معیارهای معمولی روشنفکر ایرانی به شکست انجامیده است و روشنفکر معمولی ناتوان از «درک و هضم آن»، بهتر دیده است که ساکت بماند. یا با سکوت و بایکوت خشمش از ناتوانی از درک و لمس عمیق قدرتها و اغواهای این پدیده و حالت را بیان بکند و در محافل خصوصی برای دوستانش کرکری بخواند که او می تواند در نقد این مبحث چنین و چنان بکند، اما از یک چالش و دیدار رودرو و در حوزه نقد علمی و عمومی با این پدیده در برود. زیرا او می داند که نه توانایی این کار را دارد و نه توانایی دیدار با ناتوانی خویش و عبور از هراسهای خویش. زیرا عارف زمینی در واقع او را با عمیقترین « تمنا و آرزوی درونی» او و یکایک ما روبرو می سازد که همان توانایی ورود به جهان مدرن و ایجاد یک مدرنیت متفاوت و ایرانی، توانایی دستیابی به یک قدرت و هویت مدرن و عبور از بحران و چندپارگی کنونی در عرصه فرهنگی یا فردی است. اگر دستیابی به دموکراسی یا جامعه مدنی والاتر آرزوی خودآگاه این جامعه و روشنفکر است، آنگاه دستیابی به این «هویت مدرن و توانایی مدرن و متفاوت فردی و ملی» بخش دیگر و ضروری این تحول گفتمانی و در واقع پیش شرط نهایی این تحول است. زیرا در نهایت این انسانها هستند که بایستی این ساختارهای نو را بیافرینند و مانع از مسخ آنها توسط سنتهای کهن و عادات غلط شوند. 

پدیده «عارف زمینی» ازینرو از یک سو برای این روشنفکر معمولی ایرانی یک پدیده سخت قابل فهم است و همزمان اعصابش خورد می شود که نمی تواند آن را در چهارچوبهای معمولیش قرار دهد و آنها را به شیوه معمول روشنفکر ایرانی برای ایجاد یک «عرفان خراباتی نو»، برای ایجاد یک حالت مالیخولیایی نو و یا برای خطای «بومی کردن مدرنیت» مورد استفاده قرار دهد. زیرا همینکه این روشنفکر یا خواننده معمولی با این خواستها و توهمات و برای دستیابی به یک آرامش و وحدت وجود خیالی عارفانه، برای دست یابی به تمتع حالت مالیخولیایی و نارسیستی روشنفکر و «راوی معمولی» ایرانی به سراغ «عارف زمینی» برود و یا بخواهد به کمک او مدرنیت را برای خودش بومی، مطبوع و بی خطر سازد، آنگاه سریع با خنده رندانه عارف زمینی به این توهمات روبرو می شود، با توهم و گره حقارت نهفته خویش در این حرکات و خواستها روبرو می شود. برعکس عارف زمینی او را اغوا می کند که وارد عرصه و جهانی زمینی و سمبلیک شود که به او اجازه عبور از هراسهای خویش و همزمان اجازه لمس و درک تمناهای مدرن خویش و توانایی پذیرش سمبولیک و ترمیزی مدرنیت در فرهنگ خویش و در ساختار خویش را می دهد. به او امکان لمس قدرتها و توهمات فرهنگ خویش یا فرهنگ مدرن و اجازه نوزایی، تلفیق قوی و به هزار شکل را می دهد. به او اجازه دگردیسی فردی یا جمعی به یک قدرت نو و خلاقیت نو را می دهد. چیزی که او با تمام وجود می طلبد و همزمان از آن هراس دارد. زیرا برای دستیابی به این آرزوهای فردی و جمعی بایستی حاضر به پرداختن بهایش باشد، حاضر به عبور از گفتمان کهن عارفانه/کاهنانه و قادر به ورود به گفتمان پارادوکس، خندان و رندانه عارف زمینی، عاشق زمینی، خردمند شاد و مومنان سبکبال باشد. 

بایستی با خودمان لااقل اینقدر صداقت داشته باشیم و قبول کنیم اگر پدیده و سیستم عارف زمینی یک نگاه معمولی و یا بی پایه می بود، آنگاه مطمئنا چه از طریق نسل پدران و باصطلاح پیش کسوتان یا نسلها بعدی، حتما نقدهای فراوانی بر آن نوشته می شد و خطایش نشان داده می شد. زیرا از آنجا که خالق این نگاه نو بسیاری از نظرات نسل پدران یا نسلهای بعدی را نقد و بررسی کرده است و خطاهایشان را نشان داده است، همانطور که قدرتهایشان را تقدیر کرده و یا از آنها یاد گرفته است، آنگاه حتما دوستانی چه برای نقد متقابل یا حتی برای خالی کردن یک دق دلی قدیمی شروع به نقد می کردند. بهرحال همه ی ما ایرانی هستیم و این بازیهای ایرانی را می شناسیم. اما این سکوت تراژیک/کمدی وار بیش از هرچیز نشان می دهد که چرا آنها از چالش و دیالوگ با «عارف زمینی» هراس دارند و گاه فقط از دور یک کرکری می خوانند، لعنتی می فرستند و سپس از هر سوال و گفتگو در این باره دوری می کنند. پس چه عجب که حتی رادیوها و تلویزیوهای ایرانی چون صدای آمریکا یا بی بی سی، سایتهای مدرن ایرانی چون سایت زمانه و غیره در نهایت در این «بایکوت و سکوت»، به حالت خودآگاه و یا ناخودآگاه شریک می شوند و در جایی که حتی هر خلاقیت هنری ضعیف و یا هرحماقت هنری و فکری سریع بازتابهایی می آفریند و بحثها یا مناظرههایی در آن باره ایجاد می شود، اما یکدفعه همگی در این باره سکوت اختیار می کنند، کتاب را نقد نمی کنند، یا مثل نقد خنده دار اما در عین حال صادقانه خانم شهرنوش پارسی پور بر کتاب « از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی.1» اعتراف می کنند که آنها این اندیشه و کتاب را نمی فهمند . اما این بار نیز مثل او خطا را در کتاب و در نگاه و زبان نوین می بینند، مثل خانم پارسی پور آنزمان در نقدش بر این کتاب، با اذعان به اینکه او عاجز از خواندن کتاب بوده است، با اینحال کتاب را نقد و نفی می کنند. یعنی خانم پارسی پور به سان نمادی از این نسل پدران و مادران و به سان نمادی از روشنفکر و هنرمند معمولی ایرانی حتی نمی تواند اعتراف بکند که این نگاه نو از مباحثی سخن می گوید که برای او بسیار تازگی دارد و زمینه مدرن برای درک و فهم آن را هنوز ندارد؛ که اینجا بایستی ابتدا یاد بگیرد و سپس نقد بکند. اما این اذعان مدرن به ضعف خویش و کمبود خویش برای او سخت است، پس علت را تنها در سختی زبان کتاب و دیگری می داند و حاضر نیست با این سوال ساده روبرو شود که چرا او نتوانسته است به دیدار با این کتاب تن بدهد، ابتدا آن را فراموش می کند و پس از سه ماه آنگاه نقدی می نویسد بی آنکه آن را بخواند. 

علت روانکاوی این فراموشی و این سهل انگاری مشخص است . علت هراس از دیدار و چالش با نگاه نو و تمنای نو و لمس کمبود خویش و تمنای خویش است. علت هراس از درگیری با نگاهی است که به تنبلی و ساده باوری معمولی ایرانی اجازه حضور نمی دهد و با تمام ضعفهای ویرایشی یا زبانیش در واقع زبان و سیستمی به بار می آورد که شبکه وار، بینامتنی، آکادمیک و همزمان قابل فهم است و این دیدار با کمبود و تمنای خویش برای انسانها و بخصوص برای انسانهای در بحران سخت است. بخصوص برای ایرانیانی سخت است که فکر می کنند بایستی چهار دستی به همان چند هوادار و دوستدار خویش بچسبند و این نگاه آرزومند و مشتاق را از دست ندهند،پس چه عجب که چه پیش کسوت و چه نسلهای نو همگی در پی ایجاد گروه و دسته خویش هستند و مرتب از «رقیب خیالی» هراس دارند. به جای اینکه از قدرتهای نو خوششان آید، بشخصه به دیدار آنها روند و با نقدشان کمک به رشد آنها کنند و همزمان از طریق نقد و چالش با نگاه نو، به رشد نوین خویش و نقدشان دست یابند. بر عکس همانطور که خانم پارسی پور در نقد کوتاهش، با تیتر « درباره ی کتابی که نخوانده ام»، به من انتقاد می کند که چرا از مفاهیمی مثل «گیتی گرایی پسامدرن» سخن می گویم و اینکه او این چیز را نمی فهمد، از خویش سوال نمی کند که چرا برای انتقاد به این موضوع لااقل درست کتاب را نخوانده است تا بحث مهم گیتی گرایی مدرن و تحول آن از مارکس و وبر تا گیتی گرایی پسامدرن لیوتار تا دریدا و دیگران را بفهمد، چیزی یاد بگیرد. اما این پیش کسوتان گویی خیال می کنند واقعا همه چیز را یاد گرفته و می دانند، حتی اگر به ظاهر چیزی دیگر بگویند. این نقادان ساکت و در خیال بایکوت می دانند برای دیدار با این دیگری نوین و قدرتمند، اغواگر، احتیاج به قدرتها و تواناییهایی دارند که همیشه طلبیده اند وهم همیشه از آنها هراس داشته اند. یعنی توانایی ایجاد یک جهان فردی و تخصصی، توانایی «تنانگی و فردیت» و بدست گرفتن خویش و دیگری، سنت و مدرنیت در دستان خویش و توانایی نقد آنها، نقد خویش. همزمان توانایی درک عمیق این موضوع که این نقد نو نیز همیشه یک جایش می لنگد و این قدرت نو احتیاج به دیگری و احتیاج به تکامل مداوم دارد و همیشه راهها و امکاناتی دیگر موجود است. قدرت عارف زمینی دقیقا در این «حالت پارادوکس» است که هم مغرور از توان و قدرت نوین خویش است و دیگری را به چالش و دیالوگ می طلبد تا قدرتش را در نقد و چالش نشان دهد و بیازماید و هم می داند نیازمند دیگری است تا تحول یابد، پس چالش و دیالوگ می طلبد.

روی دیگر این سکوت و بایکوت طبیعتا آنگاه تیرهای از درون تاریکی و وبلاگهایی است که گاه به اسم مستعار بر علیه نویسنده زده می شود تا تمامی خشم و هراس ناموسی و جنسی، عقده های جنسی یا جنسیتی این گفتمان معمولی روشنفکری این بار بی پرده بیان شود و دقیقا همین خشونت بی پرده و ناموسی، این میل و تمتع بیان گرسنگی و تشنگی جنسی و روحی، روی دیگر و حالت دیگر گفتمان عارفانه/کاهنانه ایرانی است. گفتمانی که چون مطلق گرا و نارسیستی است، از سوی دیگر مرتب دشمن همزاد خویش یعنی کاهن لجام گسیخته/عارف لجام گسیخته و بی مرز را می آفریند که حال می خواهد انتقام تشنگی روحی و جنسی خویش را از دیگری بگیرد و در پی شکست هر قانون و قراردادی است و نمی داند که در این حالت بی قانونی دقیقا تکرار پدر است و ازینرو دیکتاتور نوین. همانطور که تاریخ معاصر ما بخوبی نشان داد. پدرکشی و پسرکشی دو روی یک سکه اند، همانطور که سکوت و بایکوت و این خشم لجام گسیخته پنهان و ناموسی دو روی یک سکه اند و دو چهره گفتمان معمولی روشنفکری ایرانی و حالات مرید/مرادی این روشنفکری.

جالب اینجاست که در ابتدای طرح «عارف زمینی» مهمترین انتقادی که به این نگاه گرفته می شد، این بود که این زبان و نگاه سخت است و بایستی زبانش بهتر و قابل فهم تر شود. من با اینکه می دانستم که در این انتقاد بیشتر همان ناتوانی از درک و لمس این موضوع نهفته است که عارف زمینی در واقع «پایان و مرز گفتمان عمومی روشنفکر ایرانی» است و ازینرو برای آنها و کلیشه های معمولی زبانی و اندیشه شان غیرقابل فهم، هراسناک یا سخت است؛ با اینکه می دانستم که هر نگاه نو بایستی زبان متفاوت و خاص خویش را بوجود آورد و جهان تودرتو و خندان عارف زمینی و مهاجر چندفرهنگی احتیاج به زبانی اینگونه تودرتو، لابورینت وار و همزمان روان دارد، با اینحال از انتقادات آنها استفاده می کردم تا زبان و قدرت بیان عارف زمینی را تحول بخشم، در عین پیچیدگی و تودرتویی آن را روان و ساده سازم. جالب اما این بود که حتی این تحولات باعث نشد که حال آنها به نقد متقابل دست بزنند، زیرا خوب حتی آنها در خفا می دانستند که موضوع و مشکل در واقع کجاست و نمی خواستند در این چالش ودیالوگ با خویش و تمنای عمیق خویش، ضعفهای خویش روبرو شوند و اذعان به یک قدرت نوین بکنند. قدرت نوینی که قادر به پاگذاشتن به عرصه هایی بوده است که همه ی آنها می طلبیدند اما نه جرات ورود به این عرصه و عبور از هیچی و پوچی،عبور از بحران و هراس فردی و جمعی خویش و نه توانایی دست یابی به شناخت و دانش قدرتمند و سیستماتیک برای خلق این جهان نوین و اغواگر را داشتند. همانطور که این نگاه نو و متفاوت، تلفیقی بنا به ضرورتش در واقع هم در زبان مادری خویش و هم در زبان نوینش تا حدودی همیشه یک «غریبه» می ماند تا بتواند مرتب چیزی نو و حالتی نو، مازادی نو بیافریند، زیرا او یک چشم انداز نو و متفاوت است، یک «غریبه آشنا» است. ( بی دلیل نیست که بخش مهمی از اندیشه و هنر پسامدرن توسط مهاجرینی چون جویس یا ناباکوف، ادوارد سعید و دریدا ایجاد شده است. زیرا او بناچار در زبان جدیدش متون و حالاتی از زبان مادری وارد می کند و در زبان مادریش چیزی نو و حالاتی از زبان نو و اینگونه جهان و زبانش هر چه بیشتر چندنحوی و تودرتو می شود، البته پس از توانایی گذار از چندپارگی و بحران مهاجر یا مدرن خویش). عارف زمینی یک «غریبه آشنا» است. غریبه آشنایی که نماد حضور ناآگاهی، «سوژه ناخودآگاه» و قدرتهای سمبولیک نوین است. نماد حضور «دیسکورس دیگری» و خواست عمیق گفتمان و بحران مدرن ایرانی برای عبور از بحران و برای دستیابی به قدرت و سعادتی دنیوی و زمینی است.2

عارف زمینی «ساحت رئال.3» این گفتمان عارفانه/کاهنانه فرهنگ ایرانی و روشنفکر ایرانی است. او از یک سو آن «خنده مفسیتووار و دهن کجی رئال» به این حماقتها و ناتوانیهای فرهنگی و روشنفکری است و همزمان از سوی دیگر او آن اغواگری است که با تاکید بر قدرتهای این روشنفکران و نسل پدران یا پسران و دختران، با نوزایی فرهنگی و پذیرش سمبولیک یا ترمیزی مدرنیت در بستر زبانی و فرهنگی خویش، یک جهان نوین و زمینی و قدرت نوین و زمینه سازی برای تحولات بهتر این روشنفکران و فرهنگ بوجود می آورد. او با ایجاد این جهان زمینی و هویت نوین زمینه ساز عبور بهتر هر ایرانی و فرهنگ ایرانی از چندپارگی و بحران کنونی و دستیابی به خلاقیت و فردیت نوین یا به گفتمان نوین و مدرن ایرانی می گردد. او بستری برای هزار روایت نو و رنسانس نو و مشترک می آفریند. حالت « عارف زمینی» حالت آن «غول زیبای زمینی» است که با قدرت و دانش خندان، زمینی و اغواگرش در واقع همه مفاهیم معمولی این فرهنگ عارفانه/مذهبی را از درون «قلمروزدایی و معنازدایی» می کند و معانی نو، کدهای نو بوجود می آورد. ازینرو این نگاه بسیار « رادیکال و سوبورسیو» است و همزمان به زعن نیچه درباره حالت اندیشه نو و والا، او خندان و نرم با گامهای کبوتر می آید. همانطور که عارف زمینی آن «مهاجر چندفرهنگی» است که در جهان و زبان مدرنش تفاوت می آفریند و نماد آینده جهان مدرن چندزبانی و چندفرهنگی و با یک «کثرت در وحدت چندصدایی» است. آینده ای که اکنون در حال بوجود آمدن است.

ازینرو سیستم و نگاه عارف زمینی از یک سو مثل کتاب « ستایش زندگی یا اسرار مگو.4» نگاهی نو به زمین و زندگی می اندازد، بر هراس انسان ایرانی و حتی انسان مدرن از جسم و تنانگی چیره می شود. او ارزشها را از نو ارزش گذاری می کند، زندگی را به بازی عشق و قدرت و نظربازی رندانه و همیشه متفاوت تبدیل می کند؛ همزمان جهانی زمینی برای رشد هزار نوع تفاوت و روایت نو، خلاقیت نو و عارفان و عاشقان زمینی نو، خردمندان شاد نو می آفریند و اینگونه به سرنوشت خویش تن می دهد که همانا کمک به ایجاد رنسانس عشق و خرد ایرانی و تحول مدرن فرهنگ وساختار جامعه ایرانی است. 

طبیعی است که حتی اینکه این نگاه عمدتا روانشناختی است و اینکه تعداد نقادان آشنا به نقد روانشناختی در ایران بسیار اندک است، نمی تواند دلیلی برای این سکوت و هراس از دیدار با او باشد، زیرا اینجا نگاه و نظریه ای مطرح می شود که در واقع با یک « نقد فرهنگی و گفتمانی» در پی یک تحول بزرگ فردی و فرهنگی است و چشم اندازی از یک سو تخصصی و از سوی دیگر قابل فهم برای علاقه مندان به تحول تحول ایجاد می کند. چشم اندازی که می تواند و بایستی از نظرگاههای مختلف نقد و بررسی شود و قدرتها و یا ضعفهایش مطرح گردند. همانطور که این نگاه نو می تواند در کتاب «از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» برای اولین بار چندین بحران مهم جامعه ایران را در کنار یگدیگر به نقد بکشد و پیوند گفتمانی این بحرانهای مدرن جامعه ایران، مانند بحران فردیت،گیتی گرایی، بحران جنسی یا جنسیتی و هویتی، را نشان دهد. پس چه عجب که این کتاب نیز با سکوت و بایکوت نسبتا مشترک این نقادان بزرگ و کوچک روبرو شد و با اینحال توانست و می تواند مرتب خوانندگان بهتری بیابد و راه خویش را برود. 

باری امیدوارم که حال کم کم نقادانی یافت شوند که حتی برای اینکه قدرت خویش در نقد و چالش را بیازمایند،به نقد این مقاله مهم و اساسی « سیستمی نو،قدرتی نو برای آفرینش رنسانس ایرانیان» در پایان این نوشتار بپردازند و به خویش و دیگران جواب دهند که چرا هیچکس جرات نقد این نظریه و مقاله را از زمان زایش آن در چند سال پیش نداشته و ندارد، که علت «ترس از دیدار باعارف زمینی» چیست؟
لااقل شور و هیجان نقد یک نگاه نو و همچنین پاگذاشتن به یک عرصه نو، به دیداری نو با دیگری که کمتر کسی جرات این دیدار و چالش را داشته است، بایستی برای نقادان پرشور ایرانی پیر یا جوان، یک «اغوا و یک اجبار برای پذیرش این آزمون یا دیدار و دیالوگ» باشد. مگر اینکه باز بر آنها نیز ترس و تنبلی دیرینه ایرانی غلبه کند و اینکه بهتر است بنشینند و درباره مدرنیت و اینکه خوشبختی همیشه جای دیگری است، دور است، مویه کنند، به جای اینکه با راه حلهای عملی دست یابی به تمنا و سعادت فردی یا جمعی خویش ملاقات یا دیدار بکنند. یا اینکه این نقادان قوی بتوانند با اندیشمندی و بازیگوشی هم قدرتهای این نگاه و هم ضعفها و خطاها یا توهمات نهفته در این نظریه را نشان بدهند. زیرا برای چنین کاری باید توانایی آن را داشت که ابتدا این نگاه و جهان تو در توی آن را در دست گرفت و از جوانب مختلف بررسی کرد. آیا کسی پیدا می شود که توانایی این دیدار اغواگر و هولناک با عارف زمینی را داشته باشد و از پس آن بر آید تا از دیالوگ و چالش با او، هم او و هم این نگاه و هم خوانندگان و پروسه تحول مشترک به نتایجی مثبت دست یابند؟ چه کسی یا چه کسانی بهترین منتقد عارف زمینی خواهند بود و ازینرو بهترین یار و همراهان او؟ کدام نقاد و یا نقادانی توانایی دیدار، نقد و یا چالش با این مقاله ذیل و جهان نوین را دارند؟ آیا سرانجام این راه و نگاه جدید، نقاد جدید خویش را بوجود آورده است و یا اینکه هنوز باید باز زمان بگذرد، گل و لای بگذرد تا این نقاد نو و خندان، این بازیگران نو و خندان،این همبازیان رند و نظرباز و قوی به 
صحنه آیند و پایان گذشته، حضور جهان نو و گفتمان نو را اعلام کنند؟

لینک مقاله « سیستمی نو، قدرتی نو برای رنسانس ایران»

http://www2.asar.name/books/systemi.pdf

ادبیات:
1/ نقد خانم شهرنوش پارسی پور بر کتاب « از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» و نقد متقابل من

http://zamaaneh.com/parsipur/2010/02/post_365.html

http://zamaaneh.com/morenews/2010/02/post_1194.html

2. در نگاه فروید حضور ناخودآگاهی ( یا درستتر ضمیر ناآگاه) معمولا به حالت یک «غریبه آشنا» صورت می گیرد. مثل کابوسی که در خواب می بینیم و هم غریبه و هم برایمان آشنا است. آنچه بر ما به حالت غریبه آشنا ظاهر می شود، در واقع ما را با آرزوها و هراسهای ناخودآگاه خویش روبرو می سازد. ازینرو برای مثال «غریبه مثل مدرنیت»، یا «زن» و غیره معمولا برای انسان ایرانی و فرهنگ ایرانی و در کل برای انسان این پدیده آشنا، اغواگر و همزمان ترسناک «غریبه آشنا» هستند. لکان در بحث اش درباره «ضمیر ناآگاه» از فروید جلوتر می رود و نشان می دهد که ضمیر ناخودآگاه یک «نفس اماره» نیست بلکه او محل حضور قدرتهای سمبولیک ماست. او سوژه ناخودآگاه ماست و ما از طریق دیدار با «غریبه آشنا» و پذیرش سمبولیک او در جهان خویش مرتب به بلوغی بهتر و قدرتی نو دست می یابیم. زیرا ضمیر ناخودآگاه همان دیسکورس دیگری، نوای غیر و بلوغ است که به ما می گوید چگونه به سرنوشت خویش تن بدهیم و به جهان فردی و بلوغ همیشه ناتمام خویش دست یابیم.
3. ساحت رئال در نگاه لکان مرز «ساحت سمبولیک» است. هر گفتمانی، چون گفتمان سنتی یا مدرن یا مثل گفتمان بینابینی و بحران زده ما، در واقع یک روایت و برداشت، یک ساختار از واقعیتی است که هیچکس در نهایت نمی داند چیست. ما با باورهای خودآگاه و ناخودآگاهیمان می زییم و هر از چندگاهی ناگهان از طریق دیداری با «غیر یا دیگری»، از طریق یک شوک متوجه می شویم که باورهایمان و اعتقادات مطلقمان یک اشتباه بوده است و حال مجبور به تحول یا اسارت در بحران و پادرهوایی هستیم. ساحت رئال دقیقا همین لحظه شکست باورها و گفتمانهای ما در توضیح رخدادها و حوادث است. ساحت رئال لحظه بی زبان شدن یک فرهنگ و انسان و زمین خوردن آن است. برای مثال حضور مدرنیت در جامعه ایران با آن قدرت نظامی و فرهنگی چون یک شوک رئال بوده است که هنوز هم جامعه ما هضم نکرده است و ازینرو یا اسیر این شوک است و به دیگری لعنت می فرستد و یا می خواهد به لباس او در آید و به خیال خویش به لذت مطلق دست یابد. اندیشه عارف زمینی نیز برای این گفتمان معمولی دقیقا به سان شکست اجتناب ناپذیر این گفتمان عارفان/کاهنانه بروز می کند و ازینرو به حالت ساحت رئال بر برخی بروز می کند و آنها را بی زبان می کند. یا از سوی دیگری آنها به خشم زبانی دچار می شوند، به جای آنکه به این دیدار و لمس ضرورت آن تن دهند که همان ضرورت یکایک ماست.
4. کتاب « در ستایش زندگی یا اسرار مگو»

http://www2.asar.name/books/asraremagou1.pdf

5. کتب الکترونیکی دیگر را می توانید در سایت عارفان زمینی بیابید

http://www.sateer.de/

منبع: 
ایران گلوبال
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.