عالم خانم

کمی گذشت تا ما بفهمیم که احتیاجی به مخفی کاری نیست. این ها اصلا کاری به چرایی و چگونگی آمدن ما نداشتند. دنبال راه های گرفتن پول بیشتر از سوسیال بودند. امکانات ما را می خواستند ارزیابی کنند.خانه ی ما را با خودشان مقایسه می کردند. به این نتیجه رسیدند که مال خودشان بهتر است و یک حیاط کوچک هم « خدا را صد هزار مرتبه شکر » دارد. البته عالم خانم برای این که خیال مرا راحت کند گفت که « خوب ما دوتا بچه داریم شما یکی ».

ازکنارم می گذرد. نمی دانم چرا فکر می کنم آشناست. شاید فرم برگشته و ناراضی لب هایش یا طرز راه رفتن و نگاه کردنش به جلو. چند لحظه می گذرد تا مطمئن  شوم که حتما ًخودش است. چه خوب که زودتر نفهمیدم وگرنه حالتم تغییر می کرد و او هم سربر می گرداند. شاید سر تکان میداد و یا شروع می کرد به سوال جواب. این یکی که دیگر افتضاح می شد. شاید او هم مرا شناخت و در ذهنش همه ی این احتمالات را بررسی کرد و بعد تصمیم گرفت پایش را تند تر کند. یعنی او هم گذشته را به اندازه ی من دوست ندارد؟ یا شاید بیشتر، من لااقل از گذشته فاصله گرفته ام. او که وسط آن گیر کرده. قیافه اش چه بد شده بود. پیشترها هم چیز خاصی نبود. ولی جوان بود و شاداب . موهای جلو را کلنلی کوتاه می کرد وپشتش را بلند می گذاشت. همان مدلی که من و شوهرم  توافق کردیم بشدت از آن بدمان بیاید. همیشه پیژامه به پا داشت و هر وقت به ناچار در آپارتمانش را می زدیم تا چشمش به شوهرم می افتاد چادرنمازرا می کشید روی پایش  و یک واه کشدار می گفت.هنوز هم همان جا زندگی می کنند؟ آن ها که آمدند ما سه چهارماهی بود ساکن طبقه ی دوم بودیم. طبقه ی اول را پیرزن صاحبخانه در اشغال داشت. دخترکی عقب مانده را به فرزند خواندگی قبول کرده بود و خانه اش پر از گل و لباس های باقیمانده از دختری بود که سالها پیش رفته بود امریکا زندگی کند. در آن شهر کوهستانی دورافتاده که همه خانه ای از آن خود دارند هرگز نمی توانست برای طبقه ی دوم مشتری پیدا کند. شانس آورد که سازمان تاًمین اجتماعی منطقه که آن وقت ها پناهندگان به آن « سوسیال » می گفتند آن جا را کرایه کرد تا ما را در آن اسکان دهد. ما هم البته شانس آوردیم چون این جا تعداد پناهندگان کم بود و از هایم های پناهندگی که ما فقط داستان هایش را شنیده بودیم و گمان می کردیم چیزی در ردیف « بازداشتگاه کلدیس » است خبری نبود.

خانه را مبله کرایه داده بود. دو تا اتاق تودر تو که در هرکدامشان یک تخت دوطبقه ی عظیم و یک کمد چهار دره پر از لباس قرار داشت. در اتاق سوم قفل بود. می گفت اگر نوه ام بیاید در آن می خوابد. نوه ای که هیچوقت ندیدیم. نه زبان بلد بودیم و نه می دانستیم که اصلا می شود اعتراض کرد. ماموری هم که ما را رسانده بود اعتنایی به اعتراض دست و پا شکسته مان نکرد. حتما به خودش گفت که همین هم از سرشان زیاد است. این طور شد که ما در آن دواتاق پر از اثاثیه ساکن شدیم و به جای راه رفتن روی زمین غلت زنان از این تخت به آن تخت می رفتیم. این البته بخش خوب قضیه بود. باید یکی دوروزی می گذشت تا می فهمیدیم که تنهایی چه بلایی به سر آدم می آورد. هیچ وسیله ای نبود تا ساعات کشدار آن روزها را کوتاه کنیم. سه نفر آدمی که محکوم به گذراندن شب و روزشان با هم هستند. پسرم ،من و شوهرم. تا حال هیچوقت با هم تنها نشده بودیم. اصلا سال ها بود که از تنهایی فاصله گرفته بودم. هنوز هم شبحش که بر سر تمام کودکیم سایه انداخته بود وحشت آور می نمود. از نوجوانی تصمیم گرفته بودم هیچوقت تنها نمانم. به هر قیمتی که می خواهد باشد و حالا این تنهایی سمج افتاده بود روی روزها و شب هامان. هیچ صدای آشنایی نبود. شهرهای کوچک آلمان هنوز هم به نظرم دلگیر و غمناک می آیند چه رسد به آن روزها ی «تازه واردی» که اگر به بهشت هم پا بگذاری بازهم غریبی می کنی و این دوتا اتاق خواب پرو پیمان هیچ شباهتی به بهشت نداشت. دیگر کم کم داشتیم به حال آن هایی که توی مناطق پر جمعیت تقسیم شده و گذارشان به هایم افتاده بود حسرت می خوردیم که یک شب صاحبخانه آمد بالا و با همان لال بازی که دیگر به آن عادت کرده بودیم حالیمان کرد که به بیمارستان می رودو ما چند روزی به گل و گیاهش آب بدهیم. تنوعی بودبرای خودش. بعد از سه روز پسرش شبانه آمد و شروع کرد به زیرورو کردن خانه ی مادر و به ما که هراسان رفته بودیم ببینیم چه شده فهماند که مادرش مرده. فهمیدیم که دنبال اشیای قیمتی می گردد. پیدا کرد یا نه را نفهمیدیم. دو روز بعد دختر هم از امریکا رسید. صاحب اسباب اثاثیه ی توی کمدها !ما آوردیمش بالا و سعی کردیم بپرسیم که برنامه اش با آن همه لباس دهه ی پنجاهی چیست.با دیدن لباس ها بشدت به خنده افتاد. حتی یک تکه اش را محض یادگاری هم برنداشت.

بادست اشاره کرد که بریزید بیرون. ما که دیدیم شرایط مناسب است  اتاق نوه را نشانش دادیم. بازش کرد و ما با مرگ فرخنده ی خانم هنز صاحب یک خانه ی سه اتاقه ی دلباز شدیم. البته کمی نگران بودیم که بزودی خانه به فروش می رود و ما ناچار به ترک آن جاکه درشرایط ما خیلی عالی بود می شویم. خانه به فروش نرفت و یک روز خبردار شدیم طبقه ی پایین را هم همان سازمان تامین اجتماعی کرایه کرده و به زودی خانواده ی جدیدی را در آن اسکان می دهند.چقدر هیجان زده بودم. دعا می کردم خانواده ای ایرانی را بیاورند. بچه داشته باشند. پسرم همبازی و ما هم زبان پیدا کنیم. ما یک سال پیش از آن که گذارمان به آلمان بیفتد در باکو زندگی می کردیم. فکر می کردیم همه جور آدمی را دیده و می توانیم با هرکسی کنار بیاییم. یک جور اعتماد احمقانه به خود داشتم یا شاید همه وقتی جوانند این طور فکر می کنند که می توانند محبت و علاقه ی هرکسی را به خود جلب کنند. فقط باید تصمیم بگیرند. روزی که قرار بود بیایند بشدت هیجان زده بودم  ووقتی صدای دختر بچه ای را شنیدم که فارسی حرف می زد، بسرعت رفتم پایین و چشمم به عالم خانم افتاد که چند تا کیسه پلاستیک پر از خرت و پرت بدست داشت و هن هن کنان از پله ها بالا می آمد. نگاه ناراضیش را روی تنم حس کردم. ایستاده بود و از سرتاپا نگاهم می کرد و به نظر می رسید از تصویری که جلوی رویش می بیند زیاد خوشش نیامده. پسربچه ی شیرینی به پاهایش چسبیده بود و با صدای بلند چیزی می خواست. بی اختیار به سویش رفتم خم شدم که بغلش کنم و گفتم من هم یک پسر دارم. می برمش خانه ی خودمان. به جای جواب رو به بچه می گوید « علی خانم را اذیت نکنی » و با لگد بچه را از خود می راند. بچه که از مادر ناامید شده می گذارد بغلش کنم. کمرم را که راست می کنم چشمم به دخترکی همسن پسر خودم می افتد  با یک بلوز دامن گل گلی و موهای عسلی پریشان . پشت سر دخترک مردی بی حال و پاکشان می آمد. بیاد روز اولی که به این خانه آمدیم می افتم. تک و تنها و غریبه . با یک ما ًمور زبان نفهم که بی لبخند کلماتی را پشت هم ردیف می کرد و وقتی می دید ما نمی فهمیم سعی می کرد با دست و پا و انگلیسی بریده بریده یک چیزهایی به ما بفهماند. بیاد سرگردانی و بیچارگی آن روز می افتم . به یاد اتاقی پر از تخت که نمی دانم چرا مرا به یاد اتاق « لگن » های فراندا در صد سال تنهایی انداخت. به خودم می گویم « آن روز تو هم  حال و روزی بهتر از این ها نداشتی . شانس آوردی کسی در آن حال ندیدت».

با پسرک به طبقه ی خودمان می روم و غنیمت به چنگ آورده را به پسرم نشان می دهم. می بینم که چه شاد می شود. همه ی اسباب بازی هایی را که در این مدت کوتاه برایش دست و پا کرده ایم می آورد و می ریزد تا با هم بازی کنند. من هم یک ظرف هله هوله جور می کنم و می روم برای همسایه گان جدید نهار بپزم. چیزی نگذشته که سر وکله ی زن پیدا می شود. مامور سوسیال این بار حتی زحمت بالا آمدن را به خودش نداده بود. نمی دانستند  فیوز کجاست. شوهرم با علاقه رفت پایین و دخترک آمد بالا. من تمام سعیم را کردم تا نهارم هیچ ایرادی نداشته باشد. پس از مدت کوتاهی شوهرم و عالم خانم و منصور سر رسیدند. تعارفات معمول شروع شد و من که در حالت عادی اصلا حوصله ی این کارها را ندارم از ته دل از تعریف و تمجیدهای آن ها شاد شدم و به نوبه خود تا آن جا که بلد بودم شادیم را ازبودنشان نشان دادم. سر چای برای اولین بار صحبت از نحوه و دلیل ترک ایران به میان آمد. ما در آن دوره مثلا مخفی کاری می کردیم. نمی گفتیم از چه راهی آمده ایم . حزب توده را کنار گذاشته بودیم از  دولت شوراها بشدت سرخورده بودیم . اما بازهم یک چیزهایی بود که ما را به آنان پیوند می زد. راضی نمی شدیم حتی یک کلمه در جمع از شوروی انتقاد کنیم . فقط در میان خودی ها و آن هم با احتیاط یک چیزهایی می گفتیم. جالب این که در این زمینه من از شوهرم بدتر بودم. هربار او می خواست اظهار نظری کند من فکر می کردم باید بیفتم وسط و جو را آرام کنم. فکر می کردم مخاطب ناراحت می شود. شوروی و کل اردوگاه سوسیالیسم چیزی در ردیف خانواده مان به حساب می آمد و توهین به آن را بی جواب نمی گذاشتیم. مخصوصا وقتی یک نفر بیگانه به خود چنین اجازه ای را میداد. تازه واردین که دیدند ما حرفی نمیزنیم خودشان شروع کردند. همان اولش معلوم شد برای امتیازاتی که گمان می کردند پناهندگی در کشوری اروپایی دارد دارو ندارشان را فروخته و راهی آلمان شده اند. حالا هم سخت سرگرم مقایسه ی این جا با دیگر کشورها بودند و احساس می کردند سرشان کلاه رفته.

کمی گذشت تا ما بفهمیم که احتیاجی به مخفی کاری نیست. این ها اصلا کاری به چرایی و چگونگی آمدن ما نداشتند. دنبال راه های گرفتن پول بیشتر از سوسیال بودند. امکانات ما را می خواستند ارزیابی کنند.خانه ی ما را با خودشان مقایسه می کردند. به این نتیجه رسیدند که مال خودشان بهتر است و یک حیاط کوچک هم « خدا را صد هزار مرتبه شکر » دارد. البته عالم خانم برای این که خیال مرا راحت کند گفت که « خوب ما دوتا بچه داریم شما یکی ». مقایسه هایش لحظه به لحظه خصوصی تر و برخورنده تر می شد. بلد نبودم جوابش را بدهم. طوری با شهرستانی بودن ما برخورد کرد که انگار یک بیماری است و باید هر چه سریعتر از شرش خلاص شد. دانسته های ما  هیچ ارزشی نداشت. ما که یاد گرفته بودیم ارزش و اعتبار آدم ها را با دانش سیاسی شان اندازه بگیریم برای اولین بار در مقابل آدم هایی قرار گرفتیم که گمان می کردند چون  معین خواننده را نمی شناسیم کلا ً ول معطلیم. هرچه بیشتر حرف می زدند ما ساکت تر می شدیم.  سوراخ های سکوت بزرگ و بزرگتر شدند و سر آخر فقط سر و صدای بچه ها بگوش می رسید. منصور خمیازه ای کشید و گفت « عالم به اندازه ی کافی مزاحمت ایجاد کردیم. بچه ها را صدا کن برویم.» دلم نخواست بگویم بچه ها را بگذارند تا بعد. پسرم با لب و لوچه ی آویزان ایستاده بود. دستش را کشیدم و با خود به اتاق بردم. تنها که شدیم  خودم را روی تنها کاناپه ی خانه انداختم و احساس کردم چقدر از این که رفته اند خوشحالم.شوهرم از من هم حالش بدتر بود. با هم نشستیم و کلی به حالشان تاًسف خوردیم. بعد هم سعی کردیم فراموششان کنیم. اما آن ها فقط چند پله پایینتر از ما بودند و همه کاری می کردند تا ما حتی یک لحظه از یادشان غافل نباشیم. فریادهای عالم خانم و متعاقب آن صدای گریه ی بچه ها. مست بازی های منصور، ادا عشوه های خرکی عالم خانم، مهمان هایی که به خانه شان می آمدند، درزدن های وقت و بی وقتشان برای قرض گرفتن مواد غذایی که هیچوقت برگردانده نمی شد(البته حتما خودشان می گذاشتند به حساب زرنگی بی حد و حصر شان و حماقت شهرستانی ما ) و از همه بیشتر  فضولی از سر عادتشان.

کنجکاویشان هیچ ربطی به علاقه ای که  به زندگی آدم های مورد علاقه نشان می دهیم نداشت. همین طور بی هیچ دلیلی دوست داشتند از کوچکترین کاری که در خانه انجام می شود ، از نوع  رابطه ی ما با هم و یا با بچه مان ، از رفت و آمدها گاه و بیگاه سر در بیاورند و بدتر از آن درباره اش قضاوت کنند. کم کم یاد گرفتیم خیلی چیزها را از آنان مخفی کنیم. نگوییم . رابطه مان را با معلم آلمانی، کار های وقت و بی وقتی که شوهرم یا من پیدا می کردیم همه مخفیانه پیش می رفت وچون ما تجربه ای در این نوع عملیات نداشتیم آن ها تقریبا همیشه موفق می شدند سر بزنگاه مچمان را بگیرندو ما هر بار سعی می کردیم ماهرانه تر عمل کنیم. دیدم دیگردوست ندارم بچه هایشان بیایند بالا. دیگر حتی صدای گریه ی بچه ها هم مثل قدیم آزارم نمی داد. یک بار وقتی از پله ها می آمدم بالا ضجه ی علی کوچولورا شنیدم که تمام راهرو را پر کرده بود. در زدم و دیدم که عالم خانم با یک چنگال که روی اجاق داغ کرده دست پسرش را سوزانده که چه می دانم دیگر چه کاری را نکند فقط به او گفتم دفعه ی دیگر صدای این بچه بیاید به پلیس زنگ می زنم همین و وقتی فریاد منصور را پشت سرم شنیدم که گفت آدم فروش حتی سر بر نگرداندم. آن همدردی که فکر می کردم همیشه در وجودم هست و هر وقت لازم باشد خود را نشان خواهد داد ناپدید شده بود.عالم خانم از آن ها بود که به هر چه زشتی و بدی در وجود آدم است امکان نشوو نما می دهد. دیگر حتی توی آینه هم که نگاه می کردم نه خود بلکه تصویری را که او از من در ذهنش داشت و به اشکال مختلف منتقل می کرد می دیدم. حس می کردم دیگر کم کم شبیه آن تصویر می شوم. هنوز هم همیشه از این جور آدم ها فرار می کنم. آن هایی که تصویر خودشان را از آدم می خواهند هر طور شده بخوردش بدهند. عالم خانم اماعلاوه برا ین کاری می کرد که تو به آن تصویر نزدیکتراز هر وقت دیگر بشوی. آن نیمه ی مکار ،دروغگو و حیله ساز که سالها حتی خودت از وجودش خبر نداشتی یا سعی می کردی ندیده اش بگیری.آن چنان از ناکامی ،شکست ،تحقیر و دلخوریت شاد می شد که آرزو می کردی خودش را در همان حال و روز ببینی و بعد از خودت بدت می آمد. به محض این که می دید ناراحت و غصه داری به هر بهانه ای خودش را به تو می رساند و سعی می کرد بفهمد چرا ؟با شوهرت اختلاف داری؟ بچه ات موفق نشده زبان کافی را برای مدرسه رفتن بیاموزد؟ در مصاحبه برای پذیرش پناهندگی رد شده ای ؟ برای عالم خانم فرقی نمی کرد. هر چه تو بیشتر غصه دار بودی او شادتر می شد. سرمست از رضایت شروع می کرد به تعریف از شوهر و بچه هایش ،از این که منصور ارتشی است و آن ها حتما پاس پناهندگی شان را می گیرند. گاهی به مشکلات کوچکتر هم رضایت می داد. بوی برنج سوخته یا یک برخوردکوچک لفظی میان من و شوهرم برای نجات روزش کافی بود. آنوقت همان لبخند زیرجلکی را که دیگر بخوبی می شناختم می گذاشت روی صورت همیشه ناراضیش و می آمد تا نتیجه ی کار را ببیند. هرچه فضا متشنج تر بهتر. در این حالت اگر منصورو بچه ها صدایش می کردند دیوانه می شد و به زمین و آسمان فحش می داد انگار حساس ترین قسمت یک سریال تلویزیونی را که مدت ها در انتظارش بوده از دست داده باشد.

در آن بیکاری و بی عملی کشنده که ما گیر کرده بودیم مهمان تنها تنوع به شمار می رفت. اما کو مهمان . دوستانمان هیچ کدام در آن اطراف تقسیم نشده بودند. پولی هم برای مسافرت در میان نبود.در حاشیه ی آن شهر دور افتاده و یا بهتر بگویم در جنگل های اطراف خانه ی بزرگ و نیم مخروبه ای را به عده ای از پسران مجرد اختصاص داده بودند. از میان آن ها همشهری و هم مسلکی پیدا کردیم که گاه و بیگاه بدیدنمان می آمد.با پسرم بازی می کرد ،با شوهرم بحث سیاسی و بامن هم می گفت و می خندید. کم کم به آمدنش عادت کردیم. با او می شد از جنگل و دریای شمال حرف زد. می شد ذخیره ی بسته هایی که از ایران می رسید  قسمت کرد.می شد از همسایه های طبقه ی پایین گله کردهرچند او گمان کنم زیاد به حرف های ما باور نداشت. شاید فکر می کرد مبالغه می کنیم ولی گوش می داد و این خود غنیمتی بود. شبی بارانی دیر وقت  در خانه مان را زد. شوهرم رفته بود به یکی از جلساتی که آن زمان گمان می کردیم شرکت در آن از نان شب واجب تر است و پسرمان را هم با خود برده بود. قرار بود همان شب برگردند. من و عالم خانم هم زمان آمدیم روی پله ها. با این که می دانستم او در خانه ی ما را زده اصلا متعجب نشدم.دیگر عادت کرده بودیم که  رفت و آمدها ، نامه وبسته های پستی مان را کنترل کند. سلام و احوال پرسی کردیم و دعوتش کردم بیاید بالا. نگاه کنجکاوعالم خانم را بر پشتم حس کردم ولی محل نگذاشتم. در خانه دوستمان که معلوم بود آخرین اتوبوس را به خانه ی جنگلیشان از دست داده  پرسید  بچه ها کجا هستند و من پاسخ دادم  هر جا باشند دیگر همین حالاست که برسند. چای دم کردم و تازه در فکر برنامه ای برای شام بودم که عالم خانم در را زد. راهی نبود. باز کردم. دوستمان توی همان پاگرد که آشپزخانه مان هم به حساب می آمد نشسته بود. ولی او باز هم سرکی به اتاق نشیمن کشید و گفت « واه تنهایی» گفتم « نه » از لحن سرد و جواب کوتاهم جا نزد. همان جا جلوی در مانده بود و من نمی دانستم چه بگویم. یک دفعه اشاره ای به من کرد که سرم را بیاورم جلو بی اختیار یک قدم به جلو برداشتم . به پچ پچ ( البته فقط ادایش را درمی آورد. حرف هایش را در آن فاصله دوستمان به راحتی می شنید.) گفت که می تواند دخترش را بفرستد بالا و تعارف هم نمی کند به حضرت عباس .لال شده بودم.

دخترش هنوز هفت سال هم نداشت و او می خواست بفرستدش پایین تا مواظب من باشد. از تصور فکری که در سر دوستم با شنیدن این پچ پچ می گذشت تا بناگوش سرخ شدم. بیاد یک روز دور افتادم که پسرعمه ام مرا تا خانه همراهی کرد و من با شور و شوق از او خواستم که بیاید تو تا با هم سریال محبوبم را ببینیم . وقت نماز بود . مادر و خاله جان به مسجد رفته بودندو بانو در اتاق نماز می خواند. هنوز تلویزیون را  روشن نکرده بودم که سرو کله اش پیدا شد. هنوز مقنعه به صورت داشت و این یعنی که نمازش تمام نشده. بی هیچ توضیحی چمباتمه زد گوشه اتاق . همان جا نشست. انگار تلویزیون نگاه می کند. اما نمی دانم چرا یک دفعه هوای اتاق داغ شد. داغ و سنگین. نفس نمی شد کشید. جمله ی نیمه کاره توی گلویمان گیر کرده بود. نگاه شماتتگر بانو می گفت که چطور من پانزده ساله هنوز نمی دانم نباید با یک پسر در یک اتاق تنها بنشینم و حالا او مجبور شده نمازش را رها کند و بیاید ما را زیر نظر بگیرد. یعنی ابتکار شخصی بود یا  اشاره ی مادرم؟ فقط این را می دانم که وقتی پسر عمه ام از جا بلند شد و گفت که از این سریال سر در نمی آورد و رفت من آن قدر خجالت زده بودم که تا مدت ها درو خانه ی عمه را خط کشیدم. دیگر نتوانستم بدون این شرم و احساس گناه از برخوردی که ظاهرا ً نباید ربطی به من می داشت با او حرف بزنم. نمی دانم چه گفتم و چطور خود را از شر عالم خانم رها کردم. وقتی که رفت با خنده برگشتم و گفتم « دیدی ؟حالا باورت شد که ما با چه هیولایی روزگار می گذرانیم؟» و سعی کردم دنباله ی بحث پیش از آمدن عالم خانم را بگیرم. سعی کردم نشان دهم چقدر همه ی این برخوردها بی معنی است. چقدر ما آدم های مدرن و امروزی از این مسائل دوریم. اما معلوم بود که چقدر دارم سعی می کنم . دیگر آدم چند دقیقه پیش نبودم . او هم نبود. هردو ادای سرحال بودن و بی خیال بودن را در می آوردیم. اندیشه ای که عالم خانم  پخش کرده بود، فضای تنفسی را بشدت مسموم می کرد و ما زن مراقبت شده ی سالیان سال و مردی که حتما به او آموخته بودند باید دراتاق با هیچ نامحرمی تنها نماند قدرت مقابله با این اندیشه را نداشتیم . ما فقط می توانستیم نقش بازی کنیم . نقش آدم های مدرن و آزاد را.ودرست به همین دلیل وقتی چند دقیقه ی بعد منصور دوباره در زد و از دوستمان دعوت کرد برای خواب برود خانه ی آن ها  و اوهم در جا  خداحافظی کرد و نمی دانم در آن شب بارانی کجا رفت نفسی به آسودگی کشیدم. با رفتن او زن و شوهر هم پیروزمندانه به سمت پله رفتند. به نظر می رسید انتظار تشکر دارند.

شوهرم که آمد موضوع را برایش تعریف کردم با همان لحن شوخی. مثل یکی دیگر از گند کاری ها ی روزانه ی عالم که اگر به آن نمی خندیدیم گریه آور به نظر می رسید . به او نگفتم که آن قدر شجاع و مدرن نبودم که در را محکم بکوبم توی صورتش، نگفتم که بعد از رفتن آن بیچاره احساس راحتی کردم . نگفتم که تقریبا مثل همیشه به رای و نظر اکثریت عقب مانده تر گردن گذاشتم.

سی سال از آن روزها می گذرد. از عالم خانم تنها چیزی که یاد آور گذشته است همان لب های به پایین کشیده شده است. با مهمانانی که آورده ایم شهر قدیمی مان را نشانشان بدهیم می رویم غذایی می خوریم . به بی مزه گی آن دوسالی که این جا بودیم. عجله دارم برگردم. به ماشین نرسیده دوباره می بینمش. روی یک نیمکت جلوی یک میدان مرده و خالی از آدم نشسته و بازی بچه ها را تماشا می کند.سیگار مثل همیشه در دستش است و نگاه خالیش بدون کوچکترین کنجکاوی به جلو خیره شده. فکر می کنم زندگی سایه وار و در حاشیه ی مهاجرت به ما که این همه سعی کردیم کم نیاوریم راحت نگذشته چه رسد به عالم خانم که براستی در عالم خود زندگی می کردو یا شاید عالم دیگری نمی شناخت.

20 یونی 2012 آلمان

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.