مجموعه تلویزیونی «از تهران تا قاهره» چه می طلبد؟

فیلسوف معروف «ژیژک» با زبانی پارادوکسیکال و طنزوار این نکته مهم را بیان می کند که « سینما به عنوان منحرفترین هنرها به ما نمی گوید چه بطلبیم، چه تمناورزیم بلکه چگونه بطلبیم، چگونه تمناورزیم». یا در قالب یک فیلم مستند «چگونه به گذشته یا یک پدیده بنگریم». در حالت یک مجموعه تلویزیونی چون «از تهران تا قاهره»، چگونه به خویش و به گذشته، به شاه و انقلاب و سی سال اخیر بنگریم و چه نقش و احساسی را به عهده بگیریم و با آن چگونه خویش را همخوان و همسو سازیم.

 

داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

 

مجموعه تلویزیونی «از تهران تا قاهره» که اخیرا از «شبکه من و  تو» پخش شده است، به حالت یک فیلم مستند و با کمک مدارک مختلف تاریخی و رسانه ای و همچنین از طریق مصاحبه با «شهبانوی سابق ایران خانم فرح دیبا»، در واقع می خواهد ما را با «آخرین ماههای شاه فقید و بخشی از تاریخ ما» روبرو سازد. این مجموعه می خواهد لحظات بحرانی ، از دوران خروج شاه در ایران تا مرگ شاه در مصر را، به تصویر بکشد و تماشاچی ایرانی را با این بخش از تاریخ خویش و سرگذشت شاه فقید آشنا بکند. قدرت و ضعف این مجموعه  از منظر روانشناختی چیست؟  موضوع مهمتر این است که این مجموعه و آسیب شناسی مباحث نهفته در آن، چه نکاتی درباره نوع برخورد ما به یکدیگر، به گذشته، به دیگری و یا درباره بحران معاصرمان می تواند به ما یاد بدهد؟

 

برای پاسخ گویی به این سوال و نقد مجموعه بایستی ابتدا به این موضوع مهم توجه بکنیم که سینما، و در نهایت تلویزیون و یا فیلم مستند، در حال «نشان دادن واقعیت عینی» نیست بلکه در حال ایجاد روایتی است و «چشم اندازی نو» به یک موضوع یا  به یک سری موضوعات ایجاد می کنند. در حال ایجاد «واقعیت نوینی» است و هدف از ایجاد این روایت و چشم انداز نو، واقعیت نو در واقع این است که در ما تماشاچیان نه تنها «تمناها و احساساتی را برانگیزد » بلکه می خواهد «نوع نگاه ما به این یا آن موضوع را، نوع تمنامندی ما را سامان دهد و به آن چهارچوب بدهد». فیلسوف معروف  «ژیژک» با زبانی پارادوکسیکال و  طنزوار این نکته مهم را اینگونه بیان می کند که « سینما به عنوان منحرفترین هنرها به ما نمی گوید چه بطلبیم، چه تمناورزیم بلکه چگونه تمناورزیم». یا در قالب یک فیلم مستند «چگونه به گذشته یا یک پدیده بنگریم». در حالت یک مجموعه تلویزیونی چون «از تهران تا قاهره»، چگونه به خویش و به گذشته، به شاه و انقلاب و سی سال اخیر بنگریم و چه نقش و احساسی را به عهده بگیریم و با آن  چگونه خویش را همخوان و همسو سازیم.

ازینرو برای شناخت قدرت و ضعف این مجموعه از منظر روانشناختی، بایستی به این موضوع در مجموعه توجه بکنیم که  رابطه با چهارچوب برخورد مجموعه «از تهران تا قاهره» با موضوعش، با گذشته و با فرد مصاحبه کننده چگونه  است؟ سوال اصلی این است که   حالت دیدار با این رخداد و حادثه تاریخی از چشم انداز دوربین چگونه است؟ نگاه دوربین، نگاه چه کسی است و به ما چه می خواهد بگوید؟ چه تمنا و احساسی را در دیدار با گذشته مشترک می خواهد در ما برانگیزد؟ یا مجموعه «از تهران تا قاهره» در نوع نگاهش، موزیکش، مونتاژش یا از طریق سوالاتش، چه ساختاری از «تمنامندی در این دیدار با گذشته خویش» را می خواهد خودآگاه یا ناخودآگاه به بیننده  انتقال بدهد، چگونه می خواهد تمنامندی تماشاچی را سامان بدهد و چه نقشی به او می خواهد در ساختار خویش، در واقعیت تولید شده اش و در دیدارش با گذشته مشترک بدهد، یا چه نقشی در این ساختار و روایت نوین خویش به  ملکه سابق ایران بدهد که مرکز توجه دوربین و تماشاچی است و خاطرات او نقش مهم و اصلی را در نگاه به گذشته بازی می کنند.

 

 این سوالات اصلی و چشم اندازی است که می تواند قدرت برنامه یا ضعف این  برنامه در مجموع «خوب» را نشان بدهد، بی آنکه بخواهیم توقع کار بسیار حرفه ای چه در حالت و مونتاژ فیلم یا در روایت فیلم مستند از این برنامه داشته باشیم.  از این چشم انداز روانشناختی و اینکه این مجموعه چه نگاهی و چه دیدی به موضوع مورد بحثش دارد و می خواهد چه نگاه و چگونه تمنایی به این تاریخ را در بیننده برانگیزد، آنگاه با چند موضوع محوری و با یک ساختار نمادین دارای  خطاهای جدی روبرو می شویم. با قدرتها و ضعفهای جدید این مجموعه در دیدار با گذشته و با سرنوشت شاه فقید روبرو می شویم که همدیگر را از جهاتی تکمیل می کنند و در نهایت همان خطاهای فرهنگی و کوریها و حماقت های فرهنگی  را  بازتولید می کنند که اصولا این گذشته دردناک  و دچار بحران را بوجود آورده اند یا زمینه سازی کرده اند.

پس بگذارید گام به گام جلو برویم و این مجموعه را «ساختارشناسی» بکنیم و از این طریق همزمان به دیداری متفاوت و پارادوکس با این «گذشته و تاریخ مشترک» دست بزنیم. دیداری همراه با احترام و نقد که در نهایت ما را با سوال و موضوع سوم این متن روبرو می سازد. این موضوع سوم همان «وضعیت کنونی ما» و شرایط ماست، که زمان یک «تحول نو و تغییر اجتناب ناپذیر» مثل سال یا سالهای قبل از انقلاب بهمن است و اینکه اکنون چگونه «تحول و تغییر ضروری را می خواهیم سامان بدهیم» و چقدر از تاریخمان یاد گرفته ایم.

مباحث و معضلات اساسی برنامه تلویزیونی «از تهران تا قاهره»

 قدرت اصلی این برنامه تلویزیونی ایجاد «دیدار با تاریخ خویش» و با یک بخش مهم آن یعنی «پایان شاه» است که همزمان به معنای «دیداری با خویش» است. ازینرو یک تمنای اساسی و برداشت محوری  که تماشاچی در پایان مجموعه ی «از تهران تا قاهره» احساس و درک می کند، لمس «کوری و حماقت» خویش است. لمس اینکه چگونه «پدرکُشی و کین جویی کور به شاه و او را مقصر همه بدبختیها دانستن»، به این وضعیت کنونی و به «پسرکُشی نو» می انجامد. به اینجا می انجامد که به قول شهبانوی سابق و هنوز زیبا و مهربان، این سوال پیش می آید که حال این قهرمانان حال کجا هستند و چه بلایی بر سرشان آمده است و ما می دانیم کجا هستیم و چه اتفاقی افتاده است. مشکل اما در «چگونگی دیدن کوری و حماقت» خویش است و در شکل و ساختاری که «دوربین فیلم» می خواهد «این دیدن را سامان دهد» و در نهایت نوعی «نوستالژی و یا کوری یک طرفه و شرمندگی» ایجاد می کند. به جای اینکه قادر به برخورد «پارادوکسیکال و چند چشم اندازی به موضوع باشد» و تماشاچی را با علل مختلف این «کوری و حماقت یا شکست تحولات» روبرو سازد، زمینه ساز تفسیرهای مختلف و بحث درباره این «گذشته مشترک» شود، به جای اینکه در پایان این برنامه بگوییم این خوب بود، چرا از دستش دادیم و آن بد بود و چرا باورش کردیم. دقیقا اینجا ما با «کوری دوربین و حالت خیالی (نارسیستی) نگاه دوربین» و تبلیغ یک دروغ و حماقت نو روبروییم.  یعنی فیلم می خواهد همان واکنشهایی را بوجود آورد که برای مثال بعد از فیلم بعضا شاهدش هستیم. شاهد گریه کردن دختر و پسرهای جوان و کامنتهای پردرد آنها در نشناختن شاه فقید و گذشته خویش هستند و ممنون بودن از این «اعاده حیثیت شاه فقید و دیدن عدم سپاسگزاری و  ناشکری ملت و بهای خطایشان در قالب معضلات و دیکتاتوری کنونی».

 

ازینرو تماشاچی باهوش باید پس از دیدن مجموعه و لمس «کوری و حماقت جمعی و بهای پدرکُشی»، حال یک سوال ساده مطرح بکند و ازین منظر دوباره به فیلم و مجموعه بنگرد. سوال ساده و اساسی این است « که اگر این جماعت و ملت در آنزمان کور بودند و دچار یک هیستری جمعی شده بودند، چرا شاه با تمامی دستگاه مدرنش، با قدرت بزرگش نتوانست نه تنها این کوری را ببیند و به شیوه درست با آن برخورد بکند، بلکه شکست خورد و حتی مجبور به فرار شد؟» سوال دیگر این است که «چرا شاهی که به قول یک خبرنگار خارجی در فیلم به عنوان «چشم قهوه ای» به «چشم آبی ها» پند و اندرز می دهد که چگونه اقتصاد و کشورشان را درست بکنند و عقاب اوپک است،  نتوانست حوادث و تحولات را درست ببینند، بسنجد و تغییر مدرن ایجاد بکند؟ چرا در برابر رقیبی که حتی مثل او نمی توانست انگلیسی یا مدرن و درست صحبت بکند، مجبور به چنین شکست و فراری دردناک شد و به یک فیگور « کمدی وار» تبدیل شد که حتی ابتدا هیچکس به او جایی نمی خواست بدهد». سوال مهمتر این است که چرا شاه و یا حال حتی شهبانوی سابق، هیچگاه مسئولیت خویش در برابر اینکه چگونه جامعه و کشورش را به مرحله ای کشاندند که فقط حال خشم و میل قتل پادشاه حاکم بود و فقط نیروی طرفدار تغییر بنیادین و اعدام انقلابی می توانست قدرت بگیرد، به عهده نگرفته و هنوز هم نمی گیرند؟ زیرا بهرحال، به عنوان پادشاه و حاکم بر کشور، مسئولیت و نقش آنها در اینکه جامعه به این نقطه انفجار بکشد و به این شکل بکشد، اساسی  است و یک برنامه و فیلم مستند تلویزیونی مدرن لااقل بایستی این سوالات ساده را مطرح بکند، نه آنکه بخواهد نوستالژی ایجاد بکند و  فقط زحمت و درد و بی خانمانی شاه فقید و شهبانوی زیبا و مهربانش را نشان بدهد؟

 

نگاه دوربین و برنامه گذار «رها اعتمادی» خودآگاه یا ناخودآگاه در واقع  در اختیار و مسحور «ملکه سابق» و در پی «اعاده حیثیت پدر فقید» است و به این خاطر چه حالت فیلمبرداری و طرح سوال، چه نورپردازی و غیره، دچار و اسیر این اشتیاقات و خواستهای آگاهانه یا ناآگاهانه  هستند. یعنی به ناچار هم در شکل کار و هم در محتوا اسیر یک «سری فانتسم و توهمات» هستند و نمی توانند یک «فیلم مستند و نقادانه قوی» را، یک مصاحبه مدرن و نقادانه با ملکه سابق را در کل ایجاد بکنند. نمی توانند به کمک آرشیو و شواهد فراوانی که می آورند، چشم انداز نو و سوالات نقادانه ای را مطرح بکنند. چشم اندازی نو و سوالاتی متفاوت که یک فیلم مستند بایستی مطرح بکند تا امکان دیدن جوانب دیگر حادثه و تعبیر و تفسیرهای نو برای تماشاچی را ایجاد بکند. به جای اینکه به حالت نارسیستی و خیالی در پی هوراکشیدن برای شاه فقید یا شهبانوی زنده باشد،  یا گرفتار حالت قدیمی و آشنای «گریه کنید مسلمانان یا ایرانیان» شود و بخواهد آن را بازتولید بکند. زیرا ازین منظر متفاوت و نقادانه  است که یک فیلم مستند و مجموعه تلویزیونی می تواند هم با احترام و علاقه به این دوره و تراژدیها بنگرد، با علاقه به فیگور مورد بحث یا مورد مصاحبه بنگرد و هم سوال مطرح بکند، چشم انداز بیافریند. درهایی را از طریق طرح سوال، نورپردازی و استفاده از آرشیو باز بکند که به تماشاچی اجازه می دهد مرتب در «نوری نو» شهبانوی سابق، تراژدی شاه سابق یا پدیده مورد بحث را ببینند و اینگونه سرانجام هر چه بیشتر امکان یادگیری جمعی و تبدیل گذشته به « تجربه نمادین» بوجود آید. زیرا از چنین منظر مدرن و حرفه ای و با  سوالاتی اینگونه، آنگاه ما با «کوری و حماقت شاه و تمامی دستگاه او» روبرو می شویم که شکست او را بوجود آورد. یا در او همان ارثیه فرهنگی را می بینیم که بعد از او نیز و در رقیب او نیز وجود داشت و دارد و آن  «هاله نور» است و اینکه هم شاه و هم احمدی نژاد به آمریکا و دیگران پند و اندرز می دادند. همانطور که ناتوانی شاه از دیدن «کوری و حماقت خویش» باعث شد که نتواند ببیند که خواستهای برحق و مدرن مردم کجا بودند و چطور آنها را برآورده سازد، به دیالوگ و اندیشه مدرن و انتقادی جا بدهد و اینگونه مانع قدرت گیری بخش منفی یکایک ما و خود او، شود یعنی همان بخش هاله نور، خودبزرگ بینی نارسیستی یا هولناک و میل جستن یک «مقصر برای بدبختی های خویش».  ارثیه فرهنگی که چه در حالت مردمی خویش را بازتولید می کرد که با تمامی خواستهای برحق سیاسی و آزادیخواهانه شان، در شاه مقصر و عامل بدبختی را می دیدند و بدنبال پدر و رهبری قویتر می گشتند. چه در حالت شاهی که همه جا توطئه ارتجاع چپ یا راست می دید و دچار این توهم بود که غرب او را رها نمی کند.

ازینرو همانطور که در فیلم نیز می بینیم، شاه و شهبانو از یک سو «باز و مدرن هستند، چند زبان می دانند» اما «مسئولیت مدرن خویش را در برابر «رخدادها» را نمی بینند و نگاه نقادانه به خویش» ندارند یا کمتر دارند. به ویژه شاه مسئولیت خویش در ایجاد بحران و شکستش را نمی خواهد ببیند و مثل یک مصاحبه در فیلم، حتی در باهاما و چندین ماه پس از انقلاب نیز هنوز می گوید که «نمی داند چه اتفافی افتاده است و چرا این اتفاق افتاده است». همانطور که این شاه یکدفعه از طرف دیگر «فاتالیست» می شود و می گوید همه چیز کار خدا و خواست خداست و اینگونه خویش را دلداری می دهد، به جای اینکه نقد مدرن بکند و مسئولیت بپذیرد.  یعنی شاه دقیقا ناتوان از «قبول مسئولت خویش به عنوان شاه برای وضعیت و بحران حاکم» بود. ازینرو پیام او نیز و اینکه «صدای انقلاب شما را فهمیدم»، به درستی توسط مردم فهمیده شود که او چیزی نفهمیده است. از طرف دیگر مردم و یکایک ما نیز مثل او حال مقصری جُسته بودیم  و رهبری نو که می توانست «پدر جدید و قویتر» ما باشد و بنابراین بایستی مقامش از مجسمه شاه بالاتر باشد و به ماه برود. زیرا نقد مدرن به معنای این است که حال یکایک ما مسئولیتمان، نقشمان در این تحولات سی و چندساله اخیر،  در « انقلاب و فجایع تراژیک بعدی» و بحران بزرگ کنونی را بفهمیم و اینکه چرا تحول و خواستهای مدرن مردم ایران در نهایت محکوم به شکست بودند و بایستی به تحولات کنونی منتهی می شد. چرا از شاه و دستگاه او تا جامعه مدنی و رهبری اسلامی آن و یکایک ما مسئولیت و سهم در این تحولات و ناتوانی از عبور از بحران خویش داشته و داریم.

 

 زیرا برای مثال این «کوری و حماقت شاه» که همان عدم قبول «کمبود و کستراسیون و محدودیت» خویش بود، باعث شد که او «خیال بکند که شاه است، سلطان است» و نداند که «او فقط یک شاه است، یک قدرت نمادین و مشروطه است و حق ندارد  سلطان باشد» و هر نقدی را سرکوب بکند.  فقط مدرنیزاسیون بخواهد و اینکه سریع به دروازه تمدن برسد، اما حاضر به تحولات متناسب و مهم ساختار سیاسی و حقوقی به ساختار دموکراتیک نباشد. یا ضرورت تغییر ساختار احساسی مردم و خودش به ساختار بالغانه تر درک نکند و اینکه بایستی مردم با روشنگری و آموزش مدرن هر چه بیشتر به پذیرش مدرنیت و بهای آن تن بدهند و لمس بکنند که چرا تمنای مدرن، تمنای یکایک آنهاست، نیاز آنهاست. زیرا دقیقا این «تناقض و فاصله» میان مدرنیزاسیون شدید و بی برنامه ی قوی و از سوی دیگر نبود «ساختار مدرن و روشنگری مدرن» باعث شد که از یک سو در خیابانها مینی ژوپ باشد و در ذهنها و افکار همان هراسهای اخلاقی و سنتی و این چندپارگی ساختاری و درونی، این «بحران هویت» ضرورت «ظهور پدری جدید و قدرتمندتر» را ایجاد کرد، که حال هم قول آزادی مدرن می دهد و هم قول رهایی از مسئولیت و هراس مدرن و بازگشت به خویشتن قوی را می داد. تناقضات درونی و ساختاری که باعث شد هر چه بیشتر جامعه ما به این حالت دچار شود که فریاد بزند «مرگ بر شاه، زنده باد شاه و رهبر نو و قویتر، پدر قویتر وبزرگتر». تحولی ساختاری و «کوری جدید، بازتولید ساختار خطای قبلی به شکل جدید» که همه در ایجاد آن سهم خویش را داشتند، بنا به قدرت و سهیمه شان در ساختار اجتماعی و سیاسی، از نقش و مسئولیت محوری شاه و دستگاه او تا جامعه مدنی خشمگین و رهبران جدیدش و روشنفکرانش.  همانطور که همین کوری  و گرفتاری در بازتولید ساختار سلطان منشی و ضد مدرن باعث شد که سرانجام «آیت الله خمینی» و  رهبران بعدی نیز به «سلطان نو» تبدیل شوندو   بحران تا به امروز ادامه یابد و حال ما در مرحله جدید «تکرار تاریخ و بحران» هستیم.

 

بنابراین موضوع عبور از این نگرش سیاه/سفید یا نوستالژیک و دیدار صادقانه و پارادوکسیکال با «گذشته مشترک» خویش است و اینکه چه شاه، چه مردم مسلمان یا دگراندیش و چه رهبرانی چون آیت الله خمینی و دیگران، در نهایت به خاطر ندیدن کوری و ضعف خویش، به خاطر ندیدن نیاز خویش به دیگری و به نگاه انتقادی، به خاطر ندیدن «مسئولیت خویش در تحولات و بحران» و به خاطر اینکه همه در پی «مقصری می گشتند»، در نهایت محکوم به شکست بودند و اینکه تلاشهای برحق، حسن نیتهای هر کدام از این رهبران  جدید یا پادشاهان پهلوی و زحمتهای درستشان به هدر رود و یکی سرانجام « دردناک و  مضحکانه» فرار بکند و دیگری نیز یک « شکست نو و سیستم محکوم به شکست نوین» را ایجاد بکند. حتی اگر این سیستم تا کنون سی و اندی سال عمر کرده باشد. جامعه ما این دوران گذار و «دیدار با خویش و تحقق رویاهای خویش» را احتیاج داشته است تا هر چه بیشتر ببیند و لمس بکند که چرا بایستی ساختارش را عوض بکند. ما بایستی در عمل بهای بازگشت به خویشتن و به بهشت گمشده مان را می چشیدیم، چه در مدل پادشاهی، مدل اسلامی.  یا فردا محکوم به تکرار این فاجعه  در مدل قومی آن و مقصر دانستن یکدیگر و برادرکُشی  هستیم، اگر از این تاریخ مشترک بدرستی یاد نگرفته باشیم و مسئولیتمان در برابر سرنوشت و تاریخ و کشور مشترک را قبول نکرده باشیم. همانطور که با این نگاه پارادوکسیکال هم زحمتهای یکایک این رهبران و هم کوری و شکست اجتناب ناپذیرشان بهتر فهمیده می شود که نماد تلاش و شکست یکایک ما و این دو سده اخیر و سی ساله معاصر نیز هست.

 

دقیقا این «ناتوانی از دیدار پارادوکسیکال با دیگری» باعث می شود که حتی سخنان زنی زیبا و ملکه سابق باهوشی  چون «فرح دیبا» مالامال از «توهم و فانتسم و تلاش برای پاک نگه داشتن یاد یک شوهر و پادشاه سابق» باشد. با آنکه در همان بخش اول برنامه مشخص است که او نیز متوجه خطاهای شوهرش، ناتوانیها و دودلیهایش و خودبزرگ کردنهایش در برابر غرب شده است. او بهرحال می خواهد یاد شوهرش و شاه را پاک و بزرگ نگه دارد. این خطا را می توان تا حدودی به او بخشید و همزمان اما دید که چرا تفکر سلطنتی و نوستالژی در پی شاه فقید مجبور بوده است بهای این دروغ و توهم را بپردازد، زیرا به زندگی نمی توان کلک زد. چه آنگاه که این شاه پرشکوه مجبور به  فراری تراژیک/کُمدی وار است، چه آنگاه که وقتی پسر اولش، سلطنت طلبان یا فرح دیبا می خواهند این «تصویر پرشکوه پدر و شوهر» را برای یک چنین روزی نگه دارند و به یاد مردم بیاندازند که چه خطایی کردند، اما «دروغ و شکست این تصویر» را ما در «خودکشی دختر و پسرش» می بینیم. زیرا به زندگی نمی توان کلک زد و ما با حقیقت خویش روبرو می شویم و پیام خویش را می گیریم. همانطور که سیستم کنونی و جایی که فعلا ما ایرانیان قرار داریم، دقیقا بهای این دروغ و ناتوانی از تحول نهایی است و بهایش را می دهیم و یا سیستم کنونی مجبور است بپردازد، به این شکل یا به آن شکل. به این شکل که مثل شاه فرار بکنند و یا اگر باهوش باشند و از خطای شاه و از تاریخ مشترک یاد بگیرند، هر چه زودتر بهای تحولات را بپردازند و در حد توانشان و برای حفظ نظامشان تغییرات ساختاری را بپذیرند. 

 

در واقع یک صحنه اصلی  و قوی این برنامه وقتی است که فرح دیبا می گوید که به نظر او «تحولات انقلابی بهرحال صورت می گیرد، حتی اگر شاه اینکار یا آن کار را می کرد»، دستور کشتار می داد یا نمی داد. این لحظه در واقع لحظه دیدار صادقانه با خویش و دیگری، با گذشته مشترک خویش است و دقیقا همینجا دوربین و مجموعه «کور می شود»، به جای اینکه اینجا مکث و سوال بکند و علت این احساس و نگاه خردمندانه فرح دیبا را بپرسد، از آن می گذرد، زیرا موضوعش ناخودآگاه یا خودآگاه چیز دیگری است و در نهایت در پی ایجاد «مصیبت نامه ای دردناک» است، به جای اینکه پرسش و چشم انداز بیافریند، تجربه جمعی و نمادین بیافریند. زیرا تنها با درک و لمس  «اجتناب ناپذیر بودن» حوادث و تحولات است که حال یکایک ما از هر گروه و اندیشه ای، از سلطنت طلب تا جمهوریخواه، چپ، مسلمان و اصول گرا می تواند لحظه ای عمیق به خویش و دیگری بنگرد، به گذشته خویش بنگرد و «علل ساختاری را درک بکند که این تحول را اجتناب ناپذیر کردند». همان «علل ساختاری»، چه معضلات ساختار سیاسی و حقوقی مدرن، نبود دمکراسی و سیستم مشروطه و یا جمهوری مدرن در حکومت شاه یا کنونی، چه معضلات ساختاری در نوع رابطه ی احساسی فرد/دیگری، دولت/جامعه مدنی، که باعث انقلاب و تحولات سی و اندی ساله اخیر شدند و یا حال تحولات جدیدی و عبور از دیکتاتوری را می طلبند. زیرا با این نوع نگاه است که ما از جستجوی مقصر می گذریم و عمیقتر به خویش و دیگری می نگریم و می بینم که چرا ما از یکسو بایستی به ساختارهای مدرن سیاسی و حقوقی چون دموکراسی و جامعه شهروندی و حقوق بشر به شیوه خویش و بر بستر فرهنگی و تاریخی خویش دست یابیم و مدرنیت را مسخ، تقلید روبنایی یا تبدیل به بازگشت به خویشتن اسلامی و غیره نکنیم، بلکه مدرنیت را پذیرا شویم و بهایش را بپردازیم. از طرف دیگر بدانیم که بایستی «ساختار رابطه ی میان خویش و دیگری» را از رابطه ی خیالی، سیاه/سفیدی و  در جستجوی مقصر  عبور بدهیم و پا به عرصه «دیدار مدرن با دیگری، یا دیدار نمادین و پارادوکس با دیگری» و همراه با احترام و نقد دیگری بگذاریم. کوری و محدودیت خویش و دیگری و نیاز خویش به یکدیگر را ببینیم. تا حال سرانجام به یک ساختار نوین درونی و بیرونی دست یابیم، به «وحدت در کثرت» درونی و بیرونی به عنوان «دولت واحد و متکثر، ملت واحد و رنگارنگ ایرانی، فرد واحد و متفاوت» ایرانی بهتر دست یابیم و بدور این سه اصل محوری هر چه بیشتر متحد شویم و آن شویم که هستیم و تحول نهایی و ساختاری را ممکن سازیم. 

 

با چنین تحولاتی و با ورود هر چه بیشتر انسان ایرانی به عرصه «نقد و دیدار مدرن با  دیگری»، به عرصه والاتر «دیدار نمادین و پارادوکس با دیگری»، شاید روزی برنامه ها و فیلمهای مستند بهتر ساخته شود. نگاهی پارادوکس همراه با علاقه/نقد به «موضوعش» که بتواند  قدرت و ضعف، عقلانیت و توهم نهفته در یک تحول و یا نظر را بهتر نشان دهد و قادر به نقد ساختارها و ایجاد نگاه نو به ساختارها باشد. به جای اینکه مثل مجموعه «از تهران تا قاهره» دوباره ما را دراین وضعیت و توهم قدیمی قرار دهد که بگوییم « گذشته بهتر بود و چرا از دستش دادیم» و دوباره ما را اسیر تمتعی نو و توهمی نو از گذشته ای بکند که حال به ناچار زیباتر بنظر می رسد. زیرا از یاد می بریم که بدون آن گذشته اصولا این حال و وضعیت کنونی امکان پذیر نبود. بدون سلطان قبلی، سلطان نو و ادامه حکومتی که «خیال می کند شاه و سلطان است» امکان پذیر نبود. باری با این نگاه متفاوت و از منظر نو آنگاه پی می بریم که چرا « پدر خوب، رهبر خوب، شاه خوب، یک پدر مُرده است، یک شاه و رهبر مُرده است».

 

زیرا ابتدا با مرگ شاه و رهبر واقعی و تبدیل او به یک «قانون نمادین»، با قبول و درک شکست اجتناب ناپذیر سیستم رضاشاهی، محمدرضاشاهی و جمهوری اسلامی، آنگاه ما سرانجام هر چه بیشتر پا به عرصه  گفتمان نمادین  یا مدرن، یعنی پا به عرصه همپیوند « دولت مدرن، ملت مدرن، فرد مدرن»  می گذاریم و همزمان می دانیم که یکایک این حالات و نقشها دارای محدودیت و کمبود و قابل تحول هستند. همانطور که با قبول «مرگ پدر و تبدیل پدر به قانون قادر به تحول»، سرانجام هر حکومتی که بر سر کار آید، هر چه بیشتر مشروطه مدرن یا جمهموری مدرن می تواند بشود و از طرف دیگر به جای دور باطل «پدرکُشی یا پسرکُشی» می توانیم شاهد تحول عمیق و ساختاری باشیم. زیرا اولین سنگ را کسی پرتاب بکند که بگوید من اشتباه نکردم. این تاریخ و سرنوشت مشترک ماست و  همه ی ما در برابر آن و اکنونش مسئول هستیم. تولید مشترک ماست.  

 

 متاسفانه برنامه تلویزیونی «از تهران تا قاهره» ناتوان از ایجاد این نگاه مدرن، چندچشم اندازی، پارادوکس و یا نمادین به دیگری و به پدیده مورد نقدش  است و «نگاه تک ساحتی» اش را تا پایان پیش می برد و ازینرو مرتب لحظات مهمی را در مجموعه از دست می دهد تا آن واقعیتی را نشان بدهند که فرح دیبا نمی خواهد ببیند و شاه نمی خواست ببیند، یا دوستان و هموطنان سلطنت طلب  نمی خواهند ببینند.

یک نمونه دیگر  این  ناتوانی نگاه دوربین،  این وضعیت است که همانطور که فیلم نشان می دهد، بعد از آنکه شاه می رود، در عرض سیزده روز این کشور و ایرانیان سعی می کنند همه نشانه های او را پاک بکنند و مجسمه هایش را از جا بکنند یا سرش را جدا بکُنند.  اما حال یک ملکه سابق با این نفرت و خشم و تلاش مردم برای فراموش کردن چه برخوردی می کند؟ چرا دوربین آن را تبدیل به سوال مهم و مکث مهم بر روی این رخداد مهم نمی کند، حتی اگر لحظه ای را نشان می دهد که مردم با تفنگ بادی به عکس آنها می زنند و فرح دیبا فقط خنده تمسخرآمیزی می کند. دقیقا در این لحظه به جای اینکه نگاه دوربین بچرخد و چشم انداز دیگری از فرح دیبا را نشان دهد و تحقیر او به خشم مردم و تلاش برای ندیدن آن بخش درست در این خشم کور را نشان دهد، نگاه دوربین  تبدیل به «نگاه فرح دیبا» می شود و حالت او نیز به این واکنشها در نهایت  تمسخرآمیز است. به جای اینکه  اینجا تفاوت و فاصله میان آنچه فرح دیبا یا شاه می پندارند، با آنچه مردمش بیان می کنند را نشان دهد و بر روی این «تفاوت و تناقض فاحش» تاکید بکند و بماند. تفاوت و تناقض میان تصویر زیبا و مدرنی که فرح دیبا و شاه از خویش داشتند و به قول شاه در مصاحبه ای هنوز نمی دانست که چه اتفاقی افتاده است و فرح دیبا همه چیز را زیر سر انگلیس و آمریکا می بیند، با  خشم و کین ملتی که تصاویر آنها را به وسیله نشانه گیری تبدیل کرده اند.

 

 یا موضوع مهمتر این است که در تمام بخشهای بعدی که ما با «تراژدی شاه»  روبروییم و اینکه هیچ کشوری او را نمی خواهد بپذیرد یا درمان بکند و آمریکاییها می خواهند از دستش خلاص شوند و در انتها به قول  فرح دیبا تنها مرد واقعی سادات  است و شاه را می پذیرد، دوربین و مصاحبه گر این سوال را مطرح نمی کند که یک لحظه به این موضوع فکر می کنید که چرا همه می خواستند از دستتان خلاص شوند؟ چرا حتی «برادر بزرگ» امریکا و انگلیس قصد خلاص شدن از دست این مرد بزرگ و به قول خودش بزرگترین مانع کمونیسم در منطقه را داشت؟ یک عده از داخل مملکت می خواستند حساب شان را برسند و دادگاهی شان بکنند و بقیه می خواستند زودتر شاه بمیرد و راحت بشوند و حتی یاران دیرینش او را نمی خواستند بپذیرند و نگه دارند. زیرا تراژدی دقیقا اینجاست و درک این تراژدی و جوانب مختلف آن و  تبدیل آن به تجربه جمعی اهمیت اساسی دارد.  درک و بیان «چشم اندازهای مختلف» این «تنهایی نهایی شاه و خانواده اش» اصل موضوع است و آن جایی است که می توان معضلات را بهتر درک و بیان کرد و یاد گرفت. طبیعی است که  جهان غرب همیشه به منافع خویش می اندیشد. موضوع اما این است که چرا یک حکومت مثل حکومت شاه اسیر توهم است و خیال می کند که برادر بزرگ هیچوقت رهایش نمی کند. اینها «تراژدی شاه و در نهایت تراژدی مشترک» است و تراژدی گفتمانی  در رابطه با غرب و مدرنیت که یک سویش تقلید عمدتا کورکورانه از غرب توسط شاه و روی دیگرش نفرت از غرب و شیطان بزرگ آمریکا توسط حکومت کنونی  است و هر دو  دوروی یک سکه  ومحکوم به شکست هستند. هر دو نماد یک «رابطه ی خیالی سیاه/سفیدی، امروز مسحورانه/ فردا متنفرانه با دیگری و با جهان غرب» هستند به جای اینکه به رابطه و همکاری همراه با دوستی و نقد بر اساس منافع ملی با غرب دست یابند.

 

این «تنهایی نهایی و بی سرزمینی، قبر شدن در کشوری دیگر»، تراژدی شاه و هر حکومت دیکتاتوری و مطلق گرا در ایران است. یک  تراژدی که روی دیگرش حالت مضحکانه و کمدی وار است و شاهی که مثل یزدگرد سوم در حال فرار است و هیچکس او را نمی خواهد بپذیرد و این بار به جای آسیابانی پیر، سرطان تیر خلاص را به او می زند. درک این تراژدی و  از سوی دیگر دیدن « تکرار سرنوشت پدر» در  تراژدی شاه مهم است. یا از طرف دیگر درک «تناقض درونی و اساسی او» مهم است و اینکه شاه حُسن نیت داشت، زحمت کشید و ساختارهای مدرن فراونی چون دانشگاهها، صنایع نوین و غیره را هر چه بیشتر آفرید، می خواست چیزهایی دیگر نیز بیافریند و همزمان از بطن این فرهنگ و سنت بود، مطلق گرا و دیکتاتورمنش بود.  درک این تناقض او مهم است که  هم می خواست مدرن باشد و هم «سلطان و دیکتاتور و تکرار کوروش و داریوش باشد». این «تناقض و دوپارگی» او که همان تناقض این فرهنگ و ملت به شیوه های مختلف بوده و هست، باعث شکست او شد. به این خاطر او به جای مدرنیت، هر چه بیشتر «مدرنیزاسیونی» دچار تناقض بوجود آورد. بنابراین  ساختارهای مدرنی که می ساخت دچار ضعفهای فراوان  و تناقضات ساختاری مدرن بودند، دچار بحران مدرنیت/سنت بودند و او بهترین موقعیت های تاریخی خویش را از دست داد و با مطلق گرایی و خودباوریهایش، با کُشتن منتقدین و روشنفکران، در نهایت «قبر خویش را کند» و چنان خودش را تنها کرد که هیچ قبری و زمینی او را در آخر نمی پذیرفت. همانطور که با شکستش در واقع «گرفتاریش در تکراری بیمارگونه» را نشان می دهد و به «تکرار پدرش رضا شاه» تبدیل می شود. زیرا از تاریخ و سرگذشت  و تناقض اصلی پدرش که می خواست یک «دیکتاتور مدرن» باشد، خوب یاد نگرفته بود و از آن عبور نکرده بود. این تراژدی واقعی شاه و در واقع حالت «تراژیک/کمدی» او است و تنها با چنین نگاهی و با لمس این کمبودها و معضلات می توان درسی بهتر از گذشته گرفت. زیرا تاریخ شاه، تاریخ مشترک ماست. تراژدی مشترک ماست و جامعه ما بار دیگر به خاطر یاد نگرفتن از تاریخ و گذشته «بر لحظه بحرانی تاریخ خویش» و ضرورت تحول ساختاری از یک سو و از سوی دیگر  خطر «تکرار تراژیک تاریخ و فرار شاهان جدید و زنده باد شاهی نو، ناجی نو» قرار دارد و یا این بار در قالب «شاهان قومی نو» و خطر جنگ داخلی قرار دارد.  دقیقا همینجاست که این مجموعه تلویزیونی دچار همان دروغ و نوستالژی و تکرار تاریخ باقی می ماند و انگار از این سی و اندی سال چیز زیادی یاد نگرفته است و می خواهد بگوید ببیند چه بلایی بر شاهتان آوردید. ازینرو به جای تراژدی ما از جهاتی با «ساختاری مصیبت نامه گونه» روبروییم و به ناچار در نهایت این مجموعه تلویزیونی محکوم به این است که به جز تلاشی ناممکن برای «اعاده حیثیت»  و کمی گریه وزاری در پای قبر شاه، به چیزی دست نیابد.

 زیرا موضوع این است که در این «قبر مُرده ای نیست» و روح شاه، مثل روح پدر هاملت، سرگردان است و تا زمانی که با برخورد صحیح و نقادانه به «تجربه مشترک و  نمادین» تبدیل نشود و جای نمادینش را « در خاطره جمعی و زبان و تاریخ مملکتمان» نیابد، تا آنزمان این روح سرگردان است و نمی تواند به آرامش دست یابد و بازماندگان خانوادگی یا ملت سابقش مجبور به تکرار خطای او یا ناآرامی نو هستند. زیرا به وظیفه شان و تبدیل تجربه شاه و انقلاب کنونی به یک «تجربه و عقلانیت نوین» و دگردیسی جمعی هنوز دست نیافته اند.  تا با این تحول نو و دگردیسی نو،  این گذشتگان، چه سرنوشت شاه و چه همه کُشتگان انقلاب سابق یا در این سی و اندی سال اخیر، چه قطعه «خاوران»، به «هشدار جمعی و تاریخ مشترک» تبدیل بشوند و ما سرانجام به پوست اندازی ساختاری و هویتی دست بیابیم. یعنی به دو موضوع مهم  «ساختار سیاسی، حقوقی مدرن و دموکراتیک» و  «ساختار درونی بالغانه و نمادین در دیدار با خویش و دیگری» بهتر دست بیابیم یا دست یافته باشیم. زیرا بدون تبدیل تراژدی تاریخ معاصر به «تجربه و قدرت جمعی»، آنگاه  جامعه و بازماندگان او و بازماندگان همه مقتولین دیگر این سی و سه اخیر و یا این سده اخیر، محکوم به تکرار بحران و خطای نو هستند. محکوم به تکرار گذشته، مصیبت نامه نویسی، نوستالژی، جستجوی مقصر، جستجوی پدر و هویت گمشده و در نهایت محکوم به «پدرکُشی وپسرکُشی» هستند. محکوم به این هستند که همانطور که صادق هدایت نشان می دهد، تاریخشان، حافظه جمعی شان، بوفشان کور باشد و ازینرو هر عنصر نو و راوی نو، پسر و دختر نو مجبور است به تکرار سنت، به تکرار پدر و فاجعه او تبدیل شود و بحران را به شیوه نو بازتولید بکند. یعنی به پیرمردخنزرپنزری و در نهایت مسخره تبدیل شود. زیرا اگر سرنوشت پدر تراژیک بود حال تکرار او توسط نسل نو و پسران و دختران، مسخره و احمقانه می شود، خنده دار می شود.

 بنابراین در واقع دردناک و همزمان مسخره است که وقتی دختران و پسران جوانی که حتی آن دوران را ندیده اند، حال مثل برخی واکنشها به این مجموعه تلویزیونی، مثل شب عاشورا گریه کنند و در یاد حسین مظلوم بگریند. همانطور که این واکنشها معضل ساختاری و احساسی این برنامه تلویزیونی را نشان می دهند.  زیرا این مجموعه جدا از قدرتهای مدرنش، در نوع رابطه احساسیش با موضوعش، دچار رگه  های مصیبت سازی و مظلوم سازی است. تفاوت تراژدی با مصیبت نامه در خیابان یا در تلویزیون دقیقا در این جاست که در تراژدی ما مقصر نداریم، سیاه/سفید و شمر/حسین نداریم. چه برسد به اینکه  این برنامه تلویزیونی بخواهد هر چه بیشتر به یک «فیلم مستند مدرن و بهتر» تبدیل شود، تراژیک/کمیک یا چندلایه شود و مرتب در عین احترام به این شخصیت تاریخی، سوال ایجاد بکند و واقعیتهایی را مطرح کند که فرح دیبا یا تماشاچی نمی خواهد ببیند، نمی خواهد با خودش دیدار بکند. برای مثال اینکه چرا حال، به قول فرح دیبا  و ولیعهد سابق، همان ثروتی را که شاه آورده بود به باد داده اند. چرا خوب یاد نگرفتند و هنوز به قول فرح دیبا دچار خوش باوری هستند؟  یا سوال مهمتر،آنها چطوری می خواهند حال کشوری را از یک ورشکستگی و بحران بزرگ و چندجانبه نجات دهند وقتی که هنوز حتی در برخورد به خویش حاضر به دیدن زوایای کمپلکس و پیچیده و چندجانبه قضیه نیستند و در نهایت نقش «مظلوم و قربانی تراژیکی» را می خواهند بازی بکنند که گویی حال بایستی دوباره ارزش شان و بزرگی کارشان درک شود و به عرصه نمادین و صحنه معاصر برگردند.

مطمئنا بایستی شاه و آنچه او و شهبانوی مهربان انجام داد به عنوان بخشی از تاریخ و تلاش برای مدرنیت و تحول دیده شود و بایستی از خشم به او عبور کرد و هم قدرتهایش را دید و هم ضعفهایش. آشتی با او،  آشتی با خویش است و با تاریخ خویش. ما به این «آشتی با یکدیگر و  با تاریخ خویش» احتیاج داریم، چه آشتی مدرن با شاه یا با دوران معاصر و  عبور از نگاه سیاه/سفیدی، عبور از گرفتاری در میل «پدرکُشی، پسرکُشی نو و هوراکشیدن برای پدر و رهبر نو». برای این آشتی مدرن و پارادوکس و  ایجاد بستری برای «ترمیم زخمها»، برای پایان دادن به دور باطل کین جویی و جستجوی مقصر، از یکسو هم تحولات ساختار سیاسی و حقوقی و  امکان عدالت قانونی لازم است و هم از سوی دیگر دقیقا عبور از مصیبت نامه نوشتن و تکرار خطاهای گذشته لازم است. هم «قبول مسئولیت فردی و یا گروهی» در برابر رخداداها لازم است و هم اینکه قادر بود هم تراژدی و هم حالات کمدی وار این رخدادها مثل فرار و سرنوشت شاه را دید. هم بزرگیهایش و هم دیکتاتورمنشی هایش، لافهای گزافش و غیره را دید که آخر او را اینگونه تنها ساخت و  به تکرار سرنوشت پدرش مجبور ساخت. موضوع دیدار  پارادوکس با خویش و دیگری است تا هم قدرشان را بدانیم و هم خطاها و فاجعه ی خویش و آنها را درک بکینم و اینگونه با آرزوهای خویش و فاجعه های فردی و مشترک خویش روبرو شویم و از آن عبور بکنیم. زیرا آنجا که این دیدار نقادانه و همراه با محبت با گذشته نباشد، آنجا تاریخ، حافظه تاریخ، بوفِ تاریخ کور است و اجبار به تکرار اجتناب ناپذیر است.

همانطور که ازین منظر مدرن می توان تحولات سیاسی در پسر شاه و ولیعهد سابق و قبول سیستم مشروطه توسط او را به عنوان تحولی مثبت و دموکرات دید. او را باور کرد و اینکه او می خواهد از «خطای پدر بگذرد و یاد بگیرد». همزمان بایستی ازو خواست که برای اینکه تکرار پدر نشود و از این «تکرار بیمارگونه» بگذرد، برای اینکه روح پدرش سرانجام آرامش یابد و بتواند بمیرد، بایستی او را به «تجربه نمادین و جمعی» تبدیل بکند و این نه از طریق ایجاد نوستالژی نو بدنبال او، بلکه از طریق دیدن قدرت و ضعفهای او ممکن است و اینکه چرا او محکوم به شکست بود. او بایستی سرانجام حاضر به دیدن همزمان تراژدی پدر و کُمدی در این تراژدی باشد و خودش را از تلاش برای پاک نگه داشتن تصویر پرشکوه پدر رها سازد. وگرنه در نهایت محکوم به این است که دم خروسش خویش را نشان دهد و برای اعاده حیثیت پدر به دیکتاتوری نو و به تکرار او تبدیل شود. چه بخواهد یا نخواهد.

 

  خانم فرح دیبا عزیز نیز که زنی باهوش و مدرن است،  در این مجموعه در  نهایت نقش یک زن و ملکه سابقی را بازی می کند که با تمامی دردها اما نشکسته است، مغرور و امیدوار است و می خواهد تصویر شوهر و شاه سابق را بزرگ و بدون خدشه نگاه دارد. می توان خطای او در ندیدن و نپرداختن به مسئولیت همسرش و خودش در تراژدی مشترک را به خاطر  سن و تراژدیهای فردی و بزرگی که چشیده است، نادیده گرفت. یا این خطاها را به خاطر مهربانیش و زودباوریش و از سوی دیگر عشق اش به ایران بخشید. اینکه او مجبور بوده است به عنوان یک همسر سابق، ملکه سابق و نیز مادر  یک طوری با این فاجعه های  بزرگ و تکرار دردناک آنها در سرنوشت فرزندان عزیزش لیلا و علیرضا کنار بیاید. دو فرزندی که بویژه از این تحولات تراژیک ضربات سنگین روحی خوردند، زیرا که در آن زمان بسیار کوچک بودند. اما از یک فیلم و مجموعه که قصد دیدار با تاریخ را دارد، باید انتظاری بیش از یک «ساختار و روایت در نهایت نوستالژیک و مصیبت وار» را باید داشت، آنهم پس از سی و اندی سال فاصله و با تجربه جهان مدرن. همانطور که همینجا بایستی مهمترین معضل جامعه ما را دید. در این «کوری و ناتوانی فیلم مستند «از تهران تا قاهره» بایستی یک «عارضه جمعی» را دید. «فانتسمهای بزرگ»  و الگوهای رفتاری و برخورد جامعه و انسان ایرانی را دید که باعث می شوند محکوم به تکرار خطای گذشته باشند. در بیان و آشکار ساختن این «عارضه جمعی» و تکرار این فانتسمها و این موضوعات، این مجموعه تلویزیونی بشدت صادق است البته بدون آنکه بخواهد.

 موضوع این است که به قول لکان «ما همان لحظه که می نگریم،نگریسته می شویم»و  این نگاه در واقع شخصیت و حالت ما را می سازد و راز ما را برملا می سازد. ازینرو نیز این «نگاهِ در نهایت نوستالژیک، در پی اعاده حیثیت و مصیبت وار» در مجموعه «از تهران تا قاهره» بشدت همان فانتسمها و خطاهایی را تکرار می کند که معضل این فرهنگ و اجزای آن، از شاه تا سلطانهای کنونی، از مردم و روشنفکران بوده و هست و عبور از آنها ضرورت هر چه بیشتر جامعه ماست. فانتسمها  و الگوهای رفتاری مثل اینکه «گذشته بهتر است و بایستی به این گذشته برگردیم و قدرش را بدانیم»، چه گذشته پادشاهی یا بازگشت به خویشتن اسلامی و غیره باشد. اینکه همیشه «دیگری مقصر است». اینکه «قدرمان را کسی نمی داند». اینکه خویش را خدایی فرض می کنیم و سپس ناگهان با آن روی سکه روبرو می شویم و با خلاء و تهی بودن خویش روبرو می شویم و می گوییم «نمی دانم چه اتفاقی افتاد». اینکه «به غرب پند می دهیم، یا مثل امروز ناوهای جنگی غرب را لگن خطاب می کنیم» تا فردا که یکدفعه و هنگام فرار به مضحکه و  سوژه رسانه های غرب یا مهره بازی منافع غرب در منطقه تبدیل شویم.

باری تکرار این فانتسمها و خطاها در نگاه دوربین و فیلمبرداری است که باعث می شود در نهایت درباره فیلم مستند و مجموعه «از تهران تا قاهره» گفت که فیلم و فیلمبردار ناتوان از ایجاد دیداری منتقدانه و آموزنده با تاریخ مشترک و با یک تراژدی مشترک بوده اند و بیشتر در حال تبلیغ و ستایش بهشت باصطلاح از دست رفته هستند. به جای اینکه از طریق این دیدار صادقانه و نقادانه هم «شاه»، هم فرح دیبا و تاریخ سلطنتی، هر چه بهتر «جا و مکان نمادینش را در پروسه تحول مدرن ایران» بیابند و اینکه چرا هر سلطنت طلبی بایستی دموکرات و مشروطه طلب شود. همانطور که هر جمهوریخواه ایرانی بایستی طرفدار «جمهوری مدرن و بدون پسوند اسلامی و غیره» شود و فقط یک حکومت مشروطه یا جمهوری مدرن با ویژگیهای فرهنگی و تاریخی خویش را بطلبد. مدرنیت متفاوت و ایرانی بطلبد. هم یکایک ما و نسلهای نو بهتر از این گذشته مشترک یاد بگیرند و از افراط/تفریط عبور بکنند. در تراژدی چندلایه شاه و سلطنت، در تحولات و تراژدی سی واندی سال اخیر،  تراژدی و بحران مشترک، تناقضات مشترک را ببینند، اشتیاق مشترک بدنبال مدرنیت و ناتوانی از  دستیابی به آن به خاطر گرفتاری در ساختارهای بیمارگونه و  هراس از مدرنیت را بهتر حس و لمس بکنند. تا از طریق این دیدار صادقانه و نقادانه با خویش و دیگری، یکایک ما از هر گروه و مسلکی هر چه بیشتر مدرن و دموکرات شویم و تن به ساختارهای مدرن یا بالغانه دهیم. تا با آشتی نقادانه با «شاه» هم سرانجام به او جای واقعیش در سرزمین و خاکش را بدهیم و  هم بدینوسیله با خویش آشتی بکنیم و بهتر تحول یابیم و پوست اندازی بکنیم. زیرا فرد،دیگری است.فرد، تاریخش و بستر فرهنگیش است و وقتی این تاریخ و فرهنگ، این بوف کور باشد و یا روحی سرگردان باشد، ما نیز به ناچار سرگردانیم و یا محکوم به «تکرار خطای پدر و تاریخ مشترک مان» هستیم.

 

تکرار «عارضه و فانتزی جمعی» در  برنامه « از تهران تا قاهره» 

 

ازینرو  این برنامه تلویزیونی در نهایت « گرفتار است» و  به این خاطر به جای اینکه دیداری پارادوکس، مهربانانه/نقادانه با گذشته مشترک و امکان نقد و تبدیل آن به تجربه جمعی ایجاد بکند،، بستری برای یک آشتی نوین با خویش و دیگری و بخشی از تاریخ خویش شود،  در نهایت به حالت «دیداری خیالی و نارسیستی با گذشته» تبدیل می شود که یا می خواهد تماشاچی را به هوراکشیدن برای این تصویر باشکوه  و حسرت خوردن در پی این گذشته از دست رفته اغوا بکند و یا دیگران به او و نگاه مسحورانه اش لعنت می فرستند و او را دروغ و پروگاندا می پندارند. مشکل فیلم مستند « از تهران تا قاهره در واقع مشکلی ساختاری است. زیرا دارای «ساختاری عمدتا خیالی ( و نه نمادین)» است و در نهایت چنین ساختاری مسحورانه و نوستالژیک را  بدور « مصیبت شاه و خانواده اش» می آفریند و تماشاچی را به این برخورد سیاه/سفیدی اغوا می کند و  چنین نقشی به او می دهد. پس چه عجب که واکنشها نیز در مجموع اینگونه اند، مگر آنکه بتوان با فاصله گیری نقادانه هم قدرت این مجموعه و هم ضعفهایش را بررسی و تحلیل کرد. این مجموعه در نهایت «قدرتهای مدرنش و از جمله نشان دادن خشم کور مردم به شاه» را فدای این «تمتع نارسیستی و  نابالغانه و ایجاد یک تصویر باشکوه از شاه فقید و شهبانوی سابق و نوستالژی و حسرت در پی گذشته زیبای از دست رفته» می کند.  این تصویر خیالی و نابالغانه مانع دیداری صادقانه با تاریخ و با تراژدی شاه می شود. دیداری صادقانه و تمنامند که هم باعث یادگرفتن از تاریخ مشترک است و هم باعث می شود که سرانجام این «روح سرگردان به آرامش برسد و در زبان جمعی و تجربه جمعی به خاک سپرده شود» و جای درستش را در تاریخ مشترک بازیابد. از یک تصویر و شخصیت از یک سو منفور و از سوی دیگر مورد ستایش و حسرت توسط سلطنت طلبان ، به یک چهره و شخصیت تاریخی، به یک مرحله تاریخ کشور ما با قدرتها و ضعفهای خویش، با تلاشهای برحقش برای این مملکت و با حماقتهای فاجعه بارش برای مملکتش تبدیل شود. مملکتی که مطمئنا عشق و تمنای او بود، همانطور که عشق و حماقتش، تناقضش در پی مدرن بودن و  از سو دیگر بازگشت به خویشتن، تناقض و بحران مشترک بوده و هست.

بنابراین و به ناچار این برنامه تلویزیونی مثل  «موضوعش»، مثل شاهی که می خواهد به تصویرش بکشد، در یک حالت بحرانی و در تناقضی گرفتار است، در تناقض میان  میل و اشتیاق بازگرداندن گذشته پرشکوه پادشاهی و اعاده  حیثیت پدر تبعیدی، و از سوی دیگر میل ایجاد یک فیلم مدرن و نگاه مدرن و یادگیری از گذشته و  اشتیاق مدرن گرفتار است. پس محکوم است که او نیز  هنوز در فضای «از تهران تا قاهره» گرفتار و سرگردان بماند و نتواند این گذشته را به «تجربه نمادین و جمعی» تبدیل بکند و گامی در این مسیر بردارد که سرانجام «شاه در سرزمین خودش، در زبان و تجربه جمعی مردمانش به درستی به خاک سپرده شود، با همه خوبیها و ضعفهایش و تبدیل به یاد و خاطره جمعی گردد». ازینرو این مجموعه مجبور است در پای قبر مُرده بنشیند و بگرید و متوجه نباشد که در این «قبر مُرده ای نیست» و درک نکند که تنها راه عبور از گذشته ،قبول مدرنیت بر بستر فرهنگی خویش و ایجاد و آفرینش ساختار سیاسی و حقوقی مدرن چون دموکراسی، حقوق بشر و فرهنگ و هویت مدرن ایرانی است.

موضوع دقیقا رهایی از این «پرسه زنی و گرفتاری مالیخولیایی و مصیبت نامه ای در لابلای تاریخ» و تبدیل گذشته به تجربه است، تبدیل شاه و این سی و اندی سال اخیر به «تجربه نمادین و مشترک» از طریق دیدن و قبول کردن قدرتها، ضعفها و توهمات، حالات تراژیک/کمدی وار یا چندلایه او و یکایک ماست. تا شاه و تمامی تاریخ سی و اندی ساله اخیر و تمامی تاریخ معاصر سرانجام از روح سرگردان کنونی بتواند به آرامش دست یابد و بمیرد  و فرزندانش و یا فرزندان این ملت و یکایک ما، چون هاملت دچار آن نباشند که بخواهند او یا یک رهبر دیگر چون آیت الله خمینی را اعاده حیثیت بکنند، یا مرگ و تراژدی او را تکرار بکنند. بلکه با تجربه راه و بحران پدر و تاریخ مشترک، راه فردی و نوین خویش را بروند. تا بوف و تاریخ ما، حافظه جمعی و مشترک ما هر چه بیشتر بینا شود و با قبول کمبود و ضعفها و نیازش به دیگری، با قبول تمناهای مدرنش که روی دیگرش همان پذیرش قانون و کستراسیون است، هر چه بیشتر از این حالت یهودی سرگردان و قهرمان تراژیک در آید وبه «دولت مدرن، ملت مدرن و رنگارنگ، فرد مدرن» دگردیسی یابد. به ساختاری نوین و به «وحدت در کثرتی نوین» دست یابد که به قول فرح دیبا در آن برای همه ایرانیان، از هر مسلک و اندیشه یا زبان و قومیتی، جا و مکان است و هر کدامشان قدرت و ضرورت این کشور نوین واحد و متکثر هستند و نیازمند یکدیگرند. همه حاضر به قبول مسئولیت فردی و جمعی خویش در برابر تاریخ مشترک و وضعیت معاصر هستند، بدنبال جستجوی مقصر نیستند و از طریق چالش مدرن بدنبال تغییر ساختارها و عبور از بحران مدرن هستند. زیرا می دانند که مرگ یکی از آنها به معنای مرگ دیگری است و به یکدیگر نیاز دارند. نیازمند «وحدت در کثرت» مدرن هستند.

 

 اگر بخواهیم حال گامی جلوتر برویم و لایه ها و اشتیاقات عمیقتر روانی این فیلم مستند را کنکاش بکنیم، آنگاه به پدیده جالبی برمی خوریم که همزمان به شکلی نو بیانگر یک «معضل جمعی و عارضه جمعی» است. زیرا از منظر روانشناختی معضل عمیق و محوری برنامه تلویزیونی «از تهران تا قاهره»، جستجوی «پدر گُمشده، بهشت گُمشده» است و ناتوانی به اینکه بپذیرد که «بهشت گمشده ای نبوده است». زیرا وقتی یک فرد، یک فرهنگ یا یک برنامه تلویزیونی ناخودآگاه باور داشته باشد که گویی « بهشتی بوده است، حکومتی بزرگ بوده است که او از دست داده است، اصلی  بوده است که به ناحق از دست داده است» در واقع دچار یک دروغ و فانتسم است و بهای این فانتسم و دروغ این است که خراباتی شود و بدنبال یک چیز ناممکن بگردد و بخواهد به اصل خویش، به وصال با دیگری گمشده، دست یابد یا بازگشت به خویشتن بکند. ابتدا وقتی یک فرد یا ملت یا یک اثر هنری، در عین تمنامندی و عشق به زندگی بهتر  یا خلاقیت نو،  هر چه بیشتر ناممکنی «دستیابی به بهشت گمشده و  نهایی» را بپذیرد، می تواند «سعادت و خلاقیت زمینی و فانی و همیشه ناتمام» خویش به عنوان فرد و ملت دست یابد. تحولی که یکباره و برای همیشه نیست. زیرا میل دستیابی به بهشت گمشده دوباره برمی گردد تا شخص مرتب حالاتی نو و تحولاتی نو بیافریند. ازینرو نیز مدرنیت همیشه در حال تحول است. اما موضوع اصلی این است که رهایی هر چه بهتر از «جستجوی پدر گمشده، اصل گمشده یا بهشت گمشده»، رهایی هر چه بهتر از میل وحدت وجود با دیگری و غیر  و قبول کمبود و قانون، پیش شرط بلوغ فردی، جمعی یا هنر ی است. ازینرو ما انسانها و به ویژه ما ایرانیان بایستی هر چه بیشتر خویش را از فانتسم  یا توهم «جستجوی پدر و رهبری» که ما را نجات می دهدو  ما را به قدرت از دست رفته می رساند»، رها سازیم، از فانتسم «جستجو و بازتولید شکوهی که گویی بوده و ما با اشتباهمان از دست داده ایم»، رها سازیم و ضرورت پایان و مرگ گذشته و ضرورت تحولات نوین و ساختن جهانی نو را درک بکنیم. بتوانیم  با «قبول ضرورت مرگ پدر و تبدیل او به قانون مدرن، ساختار مدرن» هر چه بیشتر این پیوندها و ساختارهای مدرن، احزاب مدرن، جامعه مدنی بهتر و چالش مدرن را بوجود آوریم و اینکه برای مثال تحول اجتناب ناپذیر جامعه کنونی ایران به چه شکلی می تواند بهتر از همه رخ دهد. چگونه جامعه می تواند با داشتن برنامه های متفاوت مانع از آن شود که یا فقط انفجار بکند یا منتظر ناجی خارجی باشد و یا سریع سرکوب شود.

 

موضوع دیگر این است که اینکه  این برنامه تلویزیونی «از تهران تا قاهره» اکنون پخش می شود، حاکی از  یک «ضرورت» و بیانگر نیازی  است. حاکی از این است که جامعه ما متوجه شده است که ما بار دیگر بر «سربزنگاه تاریخ» و در لحظه مشابه انقلاب بهمن و شرایط آن زمان هستیم و اینکه آیا این بار به تحول مدرن و چندجانبه دست می یابیم و هر بخش جامعه، از دولت تا جامعه مدنی و اپوزیسیون، نقش و مسئولیتش را به عهده می گیرد و در حد توانش تن به تغییر ساختاری یا نوین می دهد، یا محکوم به تکرار تاریخ به شیوه ای نو و با حالتی جدید هستیم. آنچه مسلم است این است که دوران دیکتاتوری کنونی نیز به پایانش رسیده است و مهم این است که ما با قبول «مرگ پدر و رهبر» حال به تحول مدرن دست یابیم. با قبول «ناممکنی دست یابی به بهشت گمشده»، در نهایت به جای اینکه به عقب بنگریم و مرتب بازگشت به خویشتن بکنیم، به جلو بنگریم و تحول مدرن ایران و رنسانس ایرانی را به پایان برسانیم.

 همانطور که پایان دادن به «جستجوی پدر گمشده، اصل گمشده» به معنای رهایی از «مادر و بهشت مادرانه ای» است که در پشت این پدر و جستجوی خراباتی قرار دارد. زیرا در واقع فرد و یا جامعه هنوز به حالت یک کودک می خواهد به آغوش این «مادر و بهشت اولیه» و بیگناهی و بی مسئولیتی اولیه رجعت بکند، دوباره به آغوش این مام وطن، به آغوش این اصل گمشده بازگردد. به جای اینکه پی ببرد که بازگشت به اصل و به آغوش مادر ممکن نیست و آنچه اصل می پنداریم، فقط روایت و امکانی بوده است و  راه درست ایجاد ساختار و روایتی نو و مدرن از مام وطن و ارثیه تاریخی یا فرهنگی  است. موضوع نه بازگشت به عقب، بازگشت به خویشتن دروغین پادشاهی، اسلامی یا قومی، بلکه به جلو رفتن از طریق «پذیرش مدرنیت در بستر فرهنگی خویش» و آفرینش «رنسانس سیاسی و فرهنگی، ملی» است. موضوع دستیابی نهایی و اما درست، بالغانه، نمادین به «ابژه گمشده» ای است که هم رضاشاه، هم شاه و هم جمهوری اسلامی می طلبیدند، یکایک ما می طلبیدند و می طلبند و همزمان از آن هراس داشتند و داریم و به اینخاطر آنها رهبران ما و پادشاهان ما شدند. این «ابژه گمشده» میل دستیابی به «کشور و فرهنگی مدرن است که همزمان دارای ویژگیهای فرهنگی خویش باشد». این ابژه گمشده ای است که هم در ما اغوا و تمنا و میل به آزادی و شکوه مدرن می انگیزد و هم هراس و دلهره و اینکه خویش را از دست بدهیم و چگونه خودمان را حفظ بکنیم. حاصل این میل دستیابی به این ابژه گمشده و هراس از آن، سیستم پادشاهی مدرن و دیکتاتورمنش، جمهوری متناقض اسلامی، بحران کنونی و ضرورت تحولی کنونی است. موضوع عبور از «تناقض و چندپارگی کهن» و  تبدیل تناقض و چندپارگی به حالت « پارادوکس و تلفیق و چندلایگی، وحدت در کثرت نوین درونی و برونی» است. عبور از حالت متناقض «شترمرغی» به حالت «مدرنیت متفاوت ایرانی» است. موضوع دستیابی نهایی به «مدرنیت و ساختاری سیاسی و فرهنگ مدرن ایرانی» است که هم به قبول ساختار دموکراتیک و حقوق بشر دست یابد و همزمان قادر به «رنسانس فرهنگی» باشد. یعنی بتواند به شیوه خویش سرانجام به گفتمان همپیوند مدرنیت ایرانی «دولت مدرن و متکثر، ملت واحد ایرانی و رنگارنگ، فرد واحد و متفاوت یا رنگارنگ» دست یابد. گفتمانی که دستیابی به آن به معنای «آشتی واقعی با تاریخ و بحران مشترک خویش» و یادگیری از آن، به معنای صداقت علمی با خویش و تمنای خویش و تمنای دیگری و تاریخ خویش است.

تنها با دستیابی به این «گفتمان نو و همپیوند مدرن» و همزمان با آن با این «ساختار رابطه نوین و نمادین، پارادوکس با دیگری» است که ما سرانجام هم به آن چیزی دست می یابیم که یکایک ما و این پادشاهان و رهبران می طلبیدند و آن سرزمین و کشوری است که هم مدرن باشد و هم از هر ایرانی یا مذهبی تا هر قوم و قشری بتواند جای خویش را در این ساختار مدرن بیابد و دچار تناقض و چندپارگی شدید نباشد. تا دوباره بتوانیم قادر به تحول و آفرینش و شکوه فردی  و جمعی شویم. این «ساختار مدرن ایرانی» آن چیزی است که تاریخ معاصر ما و همه ی قربانیان آن می طلبیدند، یکایک ما می طلبند و برای رسیدن به آن بایستی از «تناقضات و خطاهای» آنها و خویش یاد بگیریم و عبور بکنیم. بایستی از خطاهای آنها و خطاهای یکایک ما برای «مسخ کردن مدرنیت و نپرداختن بهای مدرن شدن»، از «خطای بازگشت به خویشتن پادشاهی یا اسلامی» بگذریم و سرانجام آن بشویم که هستیم، انسان مدرن ایرانی و کشور مدرن ایرانی شویم.  تنها از این مسیر و با این تحولات ساختاری دوگانه ما سرانجام به پوست اندازی مدرنی دست می یابیم که تازه ابتدا شروع تحولی نو است. زیرا مدرنیت همیشه متفاوت است و همیشه در حال تحول است. همانطور که با این تحول می توانیم مانع از تکرار فاجعه های گذشته در قالب «بازگشت به خویشتن قومی»، برادرکُشی و جستن مقصری نو و غیره شویم. (زیرا فرهنگ ایرانی دارای سه بخش هویت ایرانی مشترک، هویت مذهبی و هویت قومی است و دو بخش اول افراطهای خویش را نشان داده اند و نیز توهمات و شکست خویش را نشان داده اند و خطر مهم کنونی حال از طرف بخش سوم است که چون مورد تبعیض واقع شده است، در حالات افراطیش به دنبال مقصری می گردد و بدنبال بهشتی گمشده،اصل گمشده پان ترکی یا پان عربی خویش. همانطور که راه درست برخورد به این خطر از یکسو پایان دادن به تبعیضات قومی و گذار هر چه بیشتر به یک ساختار دولت واحد مدرن و متکثر یا فدرال است و از سوی دیگر قبول مسئولیت همه ی شهروندان و اقوام در برابر تاریخ مشترک و هویت مشترک ایرانی، فرهنگ مشترک)

برنامه تلویزیونی «از تهران تا قاهره» گرفتار فانتسم «جستجوی پدر» و در نهایت «بهشت گمشده» است، پس چه عجب که در نهایت «دقیقا به مادر، به ملکه مادر می خواهد برسد» و می خواهد او را بزرگ و مهربان نشان دهد، عشق و وفاداریش به او را نشان دهد. ازینرو این مجموعه در نهایت در حال توصیف و بیان مسحورانه «شهبانوی سابق و مادر کنونی فرح دیباست» و او را می طلبد، در پی ستایش و بزرگ نشان دادن اوست. به این خاطر نیز در مجموع نقش و اهمیت فرح دیبا در کل مجموعه از نقش شاه فقید بیشتر می شود و دوربین و مجموعه «بدور او» می چرخد و او را تحسین می کند. این تمنا و توهم نهایی این مجموعه است و بازیافتن مادر، بازگشت به آغوش مادر از طریق نگاه دوربین، تکرار خطای قدیمی، توهم قدیمی است. این اشتیاق نهایی و پنهانی دوربین  و کارگردان و مجموعه است و میل بازگشت مادر و در آغوش گرفتن او، بزرگ شمردن او و ازین طریق به حس بزرگی و امید و به بهشت گمشده و خیالی دست یافتن. اما بازگشت  به بهشت گمشده و به آغوش مادر ممکن نیست و حتی کودکی نیز بهشتی خالص نبوده است و مادر یا ملکه سابق و خانم فرح دیبا نیز هیچگاه کاملا مقدس و بدون خطا نبوده و نیست. آنچه اما ممکن است دیدار صادقانه و مهربانانه با «دیگری و غیر» و ایجاد روایات نو و مدرن از دیگری و از خویش است، بیان قدرت و ضفعهای خویش و دیگری یا نشان دادن قدرتها، ضعفها، تجارب و توهمات، چهره های مختلف یک ملکه سابق و زن مدرن کنونی است و بدینوسیله تبدیل خاطرات او به «روایت او» که می توان اینگونه یا آنگونه به آن نگریست و خوانشهای متفاوت از آن آفرید و از آن یاد گرفت.

 

نتیجه گیری و آنچه برای « تحول  اکتوئل و نوین ما» شناختش مهم است

 

موضوع ورود هر چه بهتر به عرصه ساحت نمادین و ایجاد ساختار نوین، نمادین  و پارادوکس در «رابطه فرد/دیگری» است، چه  در  ساختار نگاه دوربین با ملکه سابق، چه در ساختار نگاه ما به «شاه فقید و گذشته مان»، یا در نگاهمان به تجربه این سی و اندی سال و  پذیرش  نمادین بخش های حذف شده این تاریخ و فرهنگ، تبدیل آنها به تجربه جمعی، توانایی ایجاد چشم اندازهای نو، خلاقیتها و تحولات فردی، ملی نو و ساختارهای نو و در نهایت «رنسانس نو» است. این آن چیزی است که ما به آن نیازمندیم و تا به این «تحول ساختار سیاسی و حقوقی» از یک سو و از سوی دیگر به «تحول ساختاری و همپیوند احساسی و در نوع رابطه مان با دیگری» و  به عبور از حالات افراط/تفریطی، سیاه/سفیدی دست نیابیم، محکوم به کوری نو و «تکرار فاجعه و بحران» به شیوه نو هستیم.  اگر به این «رنسانسی» دست نیابیم که «ضرورت زمانه» ما و «تمنای عمیق زمانه و فرهنگ و بحران اکنون» ماست، سرنوشت و تمنای یکایک ماست، آنگاه محکوم به تکرار تاریخ و خطای گذشتگان، محکوم به کوری و حالت یهودی سرگردان هستیم. آنگاه چه خودمان، کشورمان یا ارواح گذشته مان به جای نمادین و مدرنش در «ساختار تاریخی و فرهنگی» و  در ساختار مدرن ایران دست نمی یابند. به این خاطر چه این تاریخ ما، چه اکنون و وضعیت اکتوئل ما، چه یکایک این فیگورها، قربانیان و بازیگران این گذشته و حال در واقع «ناآرامند، عصبی و گرفتارند». چون ارواح و جانهای پریشان در خیابانهای انقلاب بهمن، در قطعه خاوران، چون روح سرگشته شاه و غیره در حال پرسه زنی و در جستجوی قبر خویش و یا جای خویش در زمانه  هستند. یا چون دوران پریشان کنونی ما هستند، یعنی سرگردانند و اینکه «هیچ چیزی سر جای درست و نمادینش نیست» و ازینرو بحران مرتب تشدید می شود و هیچکدام نمی توانند به آرامش دست یابند.  این بحران و ناآرامی جمعی و ارواح گذشتگان مجبور است اینقدر ادامه یابد و به حالت  بحرانهای جدید، از بحران اکتوئل تحریم، خطر جنگ تا بحرانهای مختلف درون کشور و یا بحرانهای فردی، ادامه  یابد تا سرانجام این «واقعیتهای سرکوب شده و تمناهای ضروری» به درون خاطره جمعی وارد شوند، سرانجام تغییر ساختاری و اصلی صورت بگیرد و هر کس بتواند در جای نوین خویش و در ساختار نوین و مدرن قرار بگیرد و به آرامش اولیه و قدرت خلاقیت نو دست یابد. همانطور که حال این ارواح قربانیان و یا گذشتگان می توانند سرانجام به «خاک سپرده شوند».

 

«این اجبار به تکرار بحران تا یافتن جواب نمادین و ساختار بالغانه» و اینکه به قول فروید «ضمیر ناآگاه برمی گردد»، بحران و تمنای سرکوب شده، تاریخ و قربانیان سرکوب شده برمی گردنند تا حق خویش را بطلبند، اصل و پایه تحول بشری  است و  به این خاطر هیچ دیکتاتوری و هیچ حالت بحرانی نمی تواند ابدی ادامه یابد. هر داستانی آغاز و پایانی دارد، همانطور که هر حکومتی و بحرانی آغاز و پایانی دارد. همانطور که حال ما در لحظه پایان «داستان جمهوری اسلامی سابق» و یک شروع نو هستیم و اینکه این شروع  نو به چه شکل صورت می گیرد. آیا دولت می تواند به شخصه و برای حفظ قدرتش تن به تحولات لازم و شنیدن صدای انقلاب بدهد؟ آیا ملت می تواند به سان یک «قدرت مدنی» بزرگ صحنه مبارزه را تعیین بکند و به شکل مدرن به خواست خویش دست یابد؟ گرفتار تمتع «پدرکُشی» نو نشود و همزمان به خواست خویش دست یابد، چه به شکل مبارزه مدنی مسالمت آمیز و در چالش و یا دیالوگ، چه آنگاه که مجبور به «قیام شهری و مقابله با خشونت در زیر لوای قانون» بشود؟ آیا سیاستمداران و روشنفکرانش از هر گروه و نگاهی، از اسلامی و اصول گرا تا چپ، لیبرال، مشروطه طلب، جمهوری خواه و مستقل، از هر قشر و طبقه اجتماعی و تبعیض دیده، چون زنان و مردان ایرانی، چون اقوام ایرانی، چون زحمتکشان ایرانی و غیره، می توانند به نقش مدرن خویش تن بدهند و ساختاری مدرن، صحنه چالشی مدرن ایجاد بکنند؟ به «وحدت در کثرت» درونی، قلبی و از طرف  دیگر ساختاری دست یابند و بتوانند چنان از یک سو خویش را به دور سه اصل محوری « دولت مدرن و متکثر ایرانی، ملت مدرن و رنگارنگ، فرد واحد و رنگارنگ ایرانی» و در چهارچوب یک «ایران واحد و رنگارنگ» متحد سازند، که با هر حرکت افراطی و خشن چه از طرف بنیادگرایان درون حکومت یا از طرف بنیادگرایان درون جنبش و در پی «خلاء قدرت» مقابله و مرزبندی بکنند، آنها را ایزوله سازند و راه را برای تحولات بهتر و ساختاری فراهم سازند؟ یا اینکه باز گرفتار حالت نوینی از خطای دوران شاه و سیستم «همه با هم بر علیه یک مقصر»  می شویم، یا  گرفتار شکل  قرینه و متقابل این  سیستم و به حالت افراطی و نارسیستی «همه ضد هم» می شویم و بار دیگر تحولمان نصفه و نیمه می ماند، یا این سقوط  حکومت و تغییر با کشتار فراوان و ضربات فراوان به دموکراسی نوپای ایرانی همراه می شود؟

موضوع این است و دقیقا ازین منظر است که «دیدار با شاه و انقلاب و تاریخ معاصر خویش» و آشتی نقادانه با او و با گذشته خویش، به معنای پاگذاشتن هر چه بیشتر به این عرصه و ساختار نو و مدرنتر است. به معنای درک عمیق این موضوع است که چرا یک بحران مرتب ادامه می یابد تا به جواب بالغانه و تحول ساختاری مورد نیاز خویش دست یابد. زیرا هر بحرانی ناشی از «ضرورتها» است. زیرا زندگی و جهان انسانی در درون کثرت و تنوع یا چندگانگیش دارای یک «نظم درونی و قانون» است و همین قانون و ضرورت دستیابی به «ساختار نو و متناسب با زمانه» باعث شد که اصولا سیستم پهلوی یا سیستم جمهوری اسلامی بوجود آید و همزمان ناتوانیهای آن که ناتوانیهای یک ملت و یکایک ما بود، باعث شد که بحران ، فاجعه و ناتوانی از پوست اندازی نهایی و مدرن تا به امروز ادامه یابد و ما مرتب و مثل امروزه بار دیگر در برابر این «انتخاب و ضرورت» قرار بگیریم. یا هر سی و اندی سال یکبار جامعه ما در برابر این ضرورت تحول قرار بگیرد و اینکه آیا باز بخواهد فریاد «مرگ بر شاه، زنده باد شاه نو» بزند. یا این بار از «جستجوی پدر و ناجی» دست بردارد، از مرگ و زنده باد گفتن و پدرکُشی و سپس پسرکُشی و دگراندیش کُشی دست بردارد و تن به ساختار مدرن سیاسی، ساختار شهروند و رابطه ی مدرن میان رهبران فعلی و ملت یا احزاب و روشنفکران بدهد. تحول ضروری را سرانجام انجام دهد و از «نو متولد شود». با تولدش و رنسانسش همزمان هم گذشته و هم آینده را نجات بدهد و به مردگان و قربانیان این  سه دهه و دو سده اخیر اجازه بدهند که «سرانجام بمیرند و آرامش یابند» چون به حقشان رسیده اند، دادخواهی شده اند. همانطور که با آرامش آنها ما نیز سرانجام به آرامشی نو و دگردیسی نو دست می یابیم. زیرا فرد، دیگری است و تمنای فرد، تمنای دیگری است و ازینرو تحول و خوشبختی فرد بدون تحول ساختار جمعی ناقص و بحران زاست. همانطور که این تحول نو به معنای دستیابی نهایی به بهشت گمشده نیست بلکه به معنای ورود به عرصه ای نو و قدرتی نو است که با خویش طبیعتا مشکلات نو و بحرانهای نو بوجود می آورد. فقط این بار  ملت و ما  یاد گرفته ایم که «بحران و تحول» ضد یکدیگر نیستند بلکه همزاد یکدیگر و دری به سوی یکدیگرند و تحول مدرن بدون بحران مدرن ممکن نیست.

همانطور که این شناخت عمیق به ما یاد می دهد که (به قول لکان) هر انسانی « در واقع دو بار می میرد»، یک بار به حالت مرگ فیزیکی و بار دوم به حالت «مرگ نمادین». همانطور که ما در  نمونه «تراژدی شاه و ضرورت اکتوئل به خاک سپردن او در خاک وطن، در تاریخ و ساختار مشترک»  با موضوع دو مرگ روبرو هستیم و اینکه این «مرگ دوم و نمادین» مرگی مهمتر و اصلی است، تا پیوند نسلها و یادگیری از یکدیگر ممکن باشد. تا گذشته به ارواحی پریشان تبدیل نشود و قربانیان  «قطعه خاوران» و غیره به خشمی ناخودآگاه و کور تبدیل نشوند که حال دنبال فرصتی می گردند تا آتشی و خرابی بیافرینند. بلکه آنها در تصویر جمعی و تجربه جمعی، به سان بخش دیگر ما که هم عزیز و هم مورد انتقاد و نقد هستند، پذیرفته می شوند و به یار ما تبدیل می شوند. به تاریخ و یاری باتجربه برای «مردان و زنان مدرن » تبدیل می شوند و گفتگوی پارادوکس و شوخ چشمانه انسان ایرانی با تاریخ عزیزش و پدر و مادرانش بهتر شروع می شود. به جای اینکه این تاریخ و گدشته، مثل حالت عمومی در جامعه ما، تبدیل به باری وحشتناک شوند که هر چیز نو و  فرزندش را زیرفشار احساس گناه یا نوستالژیش  داغان می کند، مریض می سازد و پسرکُشی می کند. یا فرزندانش را تبدیل به ابزار /ابژه اجرای  خشم کهن  خویش و تقاص گیری، ابزار/ابژه  تمتع خشونت یا قربانی طلبی بیمارگونه خویش و تکرار خطای پدر و گذشتگان می کند. 

زیرا موضوع این است که  چه بخواهیم یا نخواهیم، یکایک ما و جامعه ما در حال آفرینش سرنوشت فردی و یا جمعی و مشترک هستند و هستیم. ما بار دیگر در «لحظه بحران بزرگ و تحول اجتناب ناپذیر سیاسی، فرهنگی و ملی» هستیم و محکوم به انتخاب و اجرای ضرورت هستیم، به این شکل یا به آن شکل بالغانه یا نابالغانه، به حالت عمدتا مدرن و یا همراه با کین جویی و تکرار خطاهای گذشته و تکرار خطاهای انقلاب بهمن. تنها یک تفاوت مهم و اساسی نسبت به آن دوران و سی و اندی سال پیش وجود دارد و آن تفاوت این است که دیگر نمی توانیم بگوییم «نمی دانستیم چکار می کنیم»، زیرا تکرار در نهایت ضد زندگی است و در واقع  تکرار ممکن نیست. در زندگی و واقعیت بشری هر «تکراری شروع یک تفاوت نو، تحول نو» است و آن فرد و جامعه ای که دچار «تکرار بیمارگونه و ناتوانی از تحول و تفاوت نو» می شود، محکوم به این است که اگر بار اول مثل انقلاب بهمن تحولش و رفتارش در نهایت «تراژیک باشد»، حال و این بار و  در صورت تکرار خطای کهن و سقط جنین تحولش، در واقع حرکتش و خودش به حالت «حماقت و مسخره» تبدیل می شود . زیرا همانطور که  مارکس (با استفاده او از نظر هگل) برای نشان دادن ناممکنی تکرار تاریخ بیان می کند:«حوادث تاریخی دوبار رخ می دهند، یک بار به حالت تراژیک و بار دیگر به حالت مسخره». بنابراین تکرار تراژدی  سابق در نهایت ممکن نیست بلکه ما می توانیم فقط این بار اوج حماقت و مسخرگی خویش را نشان بدهیم، اگر باز هم خطاهای گذشته را تکرار بکنیم.

من و شما، از دولت تا جامعه مدنی یا هر قشر و فرد این جامعه، یکایکا ما، دیگر حتی مثل شاه در پاناما نمی توانید بگوییم و یا بگویید که « من نمی دانم چگونه این اتفاق افتاد». زیرا نه تنها شاه  می دانست و نمی خواست ببیند و این خطا و حماقت تراژیک و فاجعه آفرین  او بود، بلکه اکنون سی و اندی از آن زمان گذشته است و ما همه «می دانیم و دیده ایم، هر روز می بینیم». همه شریک و سهیم در این تحولات بوده ایم، به این شکل یا آن شکل. ازینرو توجیهات سابق مثل «نمی دانستیم چی می خواستیم و چکار کردیم» و اجرای نقش «قربانی بیگناه و یا عاشق و قهرمان تراژیک» ممکن نیست. چون همه ی این نقشها بازی شده است و در صورت تکرار آنها  آنچه می ماند فقط خنده تاریخ و زندگی به فیگورهای مسخره ای چون ماست که هیچگاه از زندگی و تاریخشان و از دردهایش چیزی نمی خواهند یا نمی خواستند یاد بگیرند، زیرا حاضر به پذیرش «مسئولیت و تمنای مدرن خویش» و پرداختن بهای فردی و جمعی آن نبودند. اسیر تمتع و لذت بیگناه بودن، جستجوی پدر گمشده و بهشت گمشده، اصل گمشده بودند. اسیر تمتع و حالات خراباتی قربانی شدن یا قربانی کردن، دردکشیدن یا درد دادن، مُقصر جُستن و تمتع بیمارگونه «پدرکُشی یا پسرکُشی» بودند یا هستند، به جای اینکه وارد عرصه «روادارای مدرن همراه با مسئولیت مدرن و قبول محدودیت مدرن» شوند. یا در حالت والاتر وارد گفتمان روانکاوانه همراه با قبول «قانون و کمبود، قبول تمنا، قبول فردیت» خویش و دیگری و ضرورت چالش و دیالوگ مدرن، تحول مدرن، تفکیک حوزهها و مسئولیتها و تحول ساختاری چه در بیرون یا در درون خویش و در رابطه احساسی با دیگری و غیر بشوند. به این شناخت و قدرت نائل آیند که همیشه خوانش و راهی دیگر، تحولی دیگر ممکن است و زندگی انسانی، تحول انسانی همیشه یکجایش می لنگد تا بازی و تحول و نوشتن جهان نمادین و بشری ادامه یابد. تا مرتب امکان و حالتی نو از دولت مدرن، از فردیت و عشق، روایتی نو از زندگی، از مذهب و علم ممکن باشد.

با چنین تحولی و تغییر ساختاری، انسان و جامعه ایرانی هر چه بیشتر وارد «عرصه نمادین و سمبولیک»، واقعیت نمادین و سمبولیک بشری، یعنی وارد همین زندگی روزمره و اکنون می شود و می داند که همیشه روایتی دیگر و تحولی دیگر ممکن است. یا پی می برد که چرا دیدار با گذشته و تبدیل آن به تجربه نمادین ضروری است. بهتر درک و  لمس می کند که «مرگ نمادین» و دومین هر انسان یا رخدادی مهمتر از «مرگ فیزیکی» و اول اوست، تا سرانجام  ما «پیام آنها و مُردگان را که همان تمنا و  آرزوی خودمان  است» را قبول بکنیم و  سرنوشتمان را بدست بگیریم، تحول نهایی و تغییر ساختاری را انجام بدهیم و پوست اندازی بکنیم. یا این «پیام را نگیریم و پس بزنیم» و هراس از دیدار پارادوکس با گذشته خویش داشته باشیم و بناچار مرتب گرفتار حالتی جدید از این بحران و شکل جدیدی از یک «ساختار مدرن و شکننده، متناقض یا بحران زا» چون سیستم پادشاهی، جمهوری اسلامی و غیره شویم. موضوع این است و اینجاست که ما اکنون در برابر خویش و این انتخاب قرار داریم، در برابر انتخابی که رضاشاه، شاه و آیت الله خمینی  و همه رهبران قبلی قرار داشته اند.

 

ما در لحظه دیدار دوباره «با تمنای خویش و آرزوی خویش» قرار داریم که همان «تمنای دیگری، آرزوی دیگری»، آرزوی کل جامعه و تاریخ و فرهنگ ما و همه قربانیان مختلف آن در پی دست یابی به «مدرنیت ایرانی» و ساختار مدرن ایرانی و شکوه نو است. تمنا و آرزومندی  مشترک بدنبال «دولت مدرن و متکثر ایرانی، ملت ایرانی و رنگارنگ، فرد ایرانی و رنگارنگ» و در چهارچوب « کشور واحد و رنگارنگ ایران» می باشد.

 تا سرانجام هر کس و هر چیز، از دولت تا جامعه مدنی و اقشارش، در  «سر جای نمادین و مدرن خویش و با قدرت و مسئولیت، محدودیت مشخص خویش» قرار بگیرد و ما با ایجاد این ساختار مدرن و رابطه ی مدرن با یکدیگر بتوانیم هر چه بیشتر پلهای شکسته را آباد بکنیم، قادر به حل معضلات و تبعیضات و  آفرینش شکوه نوین و رنسانس نوین ایران باشیم. رنسانسی که در عین یک پوست اندازی مدرن، همزمان دارای ویژگیهای فرهنگی و تاریخی خویش در هر عرصه ای است و به نوزایی فرهنگی دست می زند، مذهبی و عارفش، خردمند و روشنفکرش را ، عاشق و معشوق اش را، هر چه بیشتر «زمینی»، دنیوی و سبکبال، شوخ چشم می سازد. قادر به این می سازد که هم روایت خویش از عشق و مذهب و از اندیشه را بسراید و هم به دیگری اجازه بیان نظر و روایت و نوای عشق و تمنایش دهد و اینگونه مرتب «وحدت در کثرتی نو و همیشه ناتمام و قادر به تحول جدید» در همه عرصه ها بیافریند. یا بحران و مشکلاتش با «دیگری» را، با رقیب عزیز فکری، عشقی، سیاسی و غیره  را چون سنگ پرشی برای تحول نو و بازی زمینی نو، دیالوگ و شوخ چشمی و نظربازی نو ببیند. چون حالت و مرحله ای از بازی جاودان و همیشه متفاوت «بازی عشق و قدرت» و حالتی جدید و متفاوت از «دیدار عاشقانه و تمنامند، بازیگوشانه و نقادانه با دیگری و غیر» ببیند، چه این دیدار با دولتش یا با معضلات درونی و عشقی اش  باشد، چه با یک دگراندیش و دگرطلب یا با تاریخ خویش و بخش حذف شده تاریخش باشد. این نسل نو  و ساختار نو آنگاه می داند که نیازمند این دیدار است و همزمان می داند که مرتب می توان از چشم اندازی دیگر به خویش و به دیگری، به دیدار نگریست و می توان دیدار و رابطه، ساختار و خویش را تحول داد و دگردیسی یافت.

 

پانویس: امیدوارم برای خواننده مشخص شده باشد که موضوع این نقد نه تنها نقد این مجموعه بلکه استفاده از این مجموعه و خطاهای آن برای آسیب شناسی معضلاتی وسیعتر، مهمتر و اکتوئل نیز هست.

لینک «مجموعه تلویزیونی « از تهران تا قاهره»

 

http://www.youtube.com/watch?v=4tPj9TbU0lE

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
اول این که من هم با این..............های بالا که کامنت شده اند ، موافقم که نوشته شما طولانی است. این مستند یا ویدیو ، یا مصاحبه و یا هر کوفتی بود ، ارزش وقت گزاشتن ندارد. اراجیفی بود در جهت تحریک احساسات تحریک شده .
در ضمن ملت هنوز ، نفهمیده اند چرا از "ز" به جای "ذ" استفاده می شود. عوامند دیگر

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آذربایجان !!! نه آزربایجان ... (:
بنظر من هم بیش از حد طولانی بود ... کی حوصله این همه " من بگو ، تو بگو " خوندن رو داره ؟؟؟ اون هم این دوره زمونه !

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقا و یا خانم بنده....لطفآ (( تناقض های )) این مقاله را شما درج بفرمائید تا ما هم مطلع بشویم. موقعی که خانم فرح دیبا و کاسه لیسانش از حرکت ملّی آزربایجان نگران بوده و دم از ستّار خان و باقر خان و زبان ترکی حرف میزند مثل اینکه این خانم و دار و دسته اش از کشتار بیش از 20 هزار آزربایجانی در حماسه روز 21 آذر و سوزاندن کتابهای درسی با زبان ( ترکی) را از یادشان برده اند. منتظر آگاهی دادن شما در بارۀ تناقض های این مقاله هستم. شاد و پیروز باشید.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
متنی بسیار طولانی و پر از تناقض بود ... حقا که ما ایرانی ها استاد پیچوندن و چرخوندن کلمات و جملات هستیم ... ! در آخر هم مطمئنم نه تنها خود نویسنده متوجه نشد چی مرقوم کرده ، بلکه به علت پیچیدگی بیش از حد و بازی با کلمات ، کسی ، تا آخر مقاله رو کامل نخواهد خواند ...