"کاشی زای"
31.08.2021 - 14:30
 
این اسم قطعاً باید از ترکیب بچه کاشانی درست شده باشد! حتماً پدر "کاشی زای" یک کاشانی الاصل بوده. باری، این شخصیت بی نظیر در شهر رشت، کسی بود که در خیابان شاه سابق درست سر کوچه نوشت افزار فروشی "آپادانا" محل اطراق اش بود. در آن کوچه چند مغازه و ساختمان مختلف وجود داشت که بدون تردید بی ارتباط ترین وجوه مناسبات فرهنگی شهرمان را به رخ میکشید: یک زورخانه ای بود که به روایتی دوره ای این آقای معروف یعنی "کاشی زای" در آن به ورزش باستانی مشغول میشد و بعدها بخاطر تمامی موضوعاتی که به وی نسبت درست و غلط داده میشد، از رفت و آمد وی جلوگیری کردند.
در ضلع دیگری از این کوچه یک کافه ای بود که پاتوق دائم الخمر ها بود خصوصاً آنانی که با چندرغازی دمی به خمره می زدند و شب های تیره شان را با چشمانی مست به انتها می رساندند.
در سمت دیگری و درست روبروی مغازه "آپادانا" یک گرمابه بود که معمولاً بخاطر کوچکی فضایش مشتریان ثابتی داشت. تمام این مجموعه از سی چهل متر تجاوز نمی کرد چرا که کمی بالاتر، بازارچه سبزه میدان بود و خیابانی که درون خود تعدادی جگرکی داشت و بقالی و سمساری و یک مسجد بزرگ که در روزهای محرم یکی از مکان های پذیرش دسته های سینه زن و زنجیر زن شهر ما بود.
دوران کودکی ما و کار فروش "فال حافظ" و "تصنیف" های مختلف اعم از هندی و ترکی و ایرانی از سری فیلم های فارسی، خواه ناخواه ما را به مغازه آقای آپادانا میکشاند. او مردی بلند قامت با صورتی کشیده و چشمانی نافذ، یک رفیق راستین برای ما کودکان بود. او ما را همچون فروشندگان دوره گرد فال حافظ و تصنیف با گشاده روئی می پذیرفت و همیشه در پستوهای مغازه کوچکش – که براستی قامت بلند و رشیدش درونش فشرده میشد – چیز تازه ای داشت تا ما را برای خرید آن شگفت زده کند: اعم از تصنیف های تازه فیلم های هندی و یا فیلم های فارسی سالهای دهه چهل. از فیلم گنج قارون گرفته تا فیلم قهرمان قهرمانان... "گنج قارون نمی خوام/ مال فراوون نمی خوام..." آوازهایی که ما ترجیح میدادیم خواننده اش فردین باشد تا خواننده معروف آن زمان آقای "ایرج"! چرا که آن صدای جادوئی که تک تک کلمات را در بطن وجودمان جای میداد، با چهره زیبای فردین هماهنگی بی نظیری داشت.
اما مشکل بزرگتر برای رفت و آمد به مغازه "آپادانا" که محل رفت و آمد روزانه من و برخی از دوستانم بود، حضور "کاشی زای" یا "شاپور سبیل" سر گذر آن بود. نام آنها بخاطر شهرت "بچه باز" بودنشان، همانقدر برای ما کودکان و نوجوانان ترسناک بود. انگار وسط آن خیابان شلوغ، اساساً میتوانستند کمترین آزاری به بچه ها برسانند. با اینهمه ترس از برخورد احتمالی آنها – با آن هیبت خاص داش مشتی وار و قیافه های سینمائی از آدم های نقش منفی فیلم ها – ما را مجبور می کرد تا مسیر حرکت و برنامه های خود را بصورت جمعی و از کوچه و پس کوچه ها تنظیم کنیم. اگرهم از خیابان شاه گذر میکردیم، حتماً تکه ای از مسیر را از آنسوی خیابان استفاده میکردیم. اگرچه جاذبه های این سوی خیابان با وجود مغازه آپادانا – که در بیرون مغازه اش چند جعبه کامل از کتابهای دست دوم و برای اجاره بسیار ناچیز قرار داده بود و کتابفروشی نصرت که بهرحال برای من و ما در سنین نوجوانی همیشه چیزی داشت که چشمانمان را خیره میکرد و تیتر هر کدام از کتابهایش، موضوع جستجوی ما در کتابخانه های چندگانه رشت میشد.
چندباری که بالاجبار از همان سمتی که "کاشی زای" اطراق میکرد، گذر کرده بودم هیچگاه مشمول آزار احتمالی او نشده بودم. او گاه نگاهی گذرا به عبور و مرور افراد می کرد و گاه روی چهره ای و فردی مکث می کرد؛ چه جوان و چه زن یا مرد. اما علیرغم همه اینها، بخاطر روایت هائی که پیشتر از آن از این و آن شنیده بودم، شش دانگ حواسم را متمرکز میکردم که مبادا به من نزدیک و احیاناً دستی به بدنم بکشد. میدانستم که قدرت مقاومت و جدال ندارم اما، برای فرار خودم را آماده می کردم...
چند سالی دیرتر وقتی مرزهای نوجوانی را پشت سر گذاشتم و قد و قامتم همراهی کرده و به جرگه جوانانی پیوستم که قدم زدن در خیابان در همراهی چند نفری به مصاحبت های طولانی و چانه زدنهای بی پایان درمورد هرچیزی ختم میشد، این ترس دیرینه از کاشی زای و شاپور سبیل، جایش را به یک نگاه جنگجویانه در دفاع از هر آن چیزی داد که اگر آنها کودکانی را مورد آزار قرار دادند، به جانشان بیافتیم.
خب، خوشبختانه چنین حادثه ای رخ نداد تا به چنین نقشی وادار شوم که مطلقاً با مختصات روحی و روانی ام ناسازگار بود!
آن سالها در ترکیب عجیبی از شکل گیری کارآکترم سپری میشد. از یک سو بچه محلی بودم در محل زندگی مان که گذرانم با فوتبال و گذران ساعاتی در محله و در پررفت و آمدترین بخش محل میگذشت و همواره با سلام و علیک آشنایان ریز و درشت محله همراه بود تا، رد و بدل کردن کتابهای مختلف با دوستان و مصاحبت با آنها. انگار افراد محله در یک هارمونی خاصی با هم زندگی میکردند. همه تقریباً از زیر و بم هم خبر داشتند، از گذران شبانه روزی شان تا محل درآمد و حتی سطح فقری که بر گذران روزمره خانواده ها حاکم بود. انگار هیچ سقفی بر خانه ها وجود نداشت و هیچ دیواری آدمها را از هم جدا نمی کرد. از گذران عاطفی جوانان گرفته تا فراز و فرود گذران اعضاء خانواده ها حتی بیرون از محله و حتی بیرون از شهر و دیار.
در این میان بناگهان اتفاق جالبی رخ داد. روزی گذر "کاشی زای" به محله ما افتاد. باور نمی کردم که "کاشی زای" هم محلی ما شده باشد. زن جوان ریز اندامی در کنارش حرکت می کرد با چادری ارزان بر سر و چهره ای روستائی که وجناتش را براحتی میتوانستم تشخیص دهم که انگار همین دیروز از وسط مزرعه و شالیزار به حاشیه شهر پرتاب شده باشد. باور نمی کردم که "کاشی زای" اصلاً زن و بچه و یا خانواده داشته باشد؛ کسی که گذرانی مطلقاً بی ریشه و لاابالی گرانه داشته و مهمترین کاری که او را بدان مشغول دیده بودم، کار دستفروشی و ایستادن کنار گاری کوچکی همراه با زنگوله و منگوله و خرت و پرت هائی از این دست بوده، حالا زنی زیر سایه او قرار دارد و بزودی، کودکی که در بغل زن بود و ...
"کاشی زای" انگار از میزان شهرت! خود آگاه بود. سعی میکرد آهسته بیاید و برود. ساعات رفت و آمد او را براحتی نمیتوانستم تشخیص دهم. گاه ساعت یازده شب، گاه دیرتر به خانه می آمد و صبح ها حدود ساعت ده یازده از خانه خارج میشد. خانه؟ خانه اش در کوچه ای قرار داشت که در آن خانه های قمرخانمی به وفور دیده میشد؛ محتملاً مستأجر یکی از این خانه ها بود با اتاق کوچک و محقری که بتوان کرایه ماهانه اش را براحتی پرداخت کرد.
یکسالی پس از اولین دیدارهایم از کاشی زای در محله، دیگر او را نمی دیدم. یا بقول گفتنی: سر براه شده و بکار و زندگی معمول وارد و یا درونش غرق شده بود، یا ترجیح میداد مسیر دیگری را برای ورود و خروج به محله انتخاب کند. اما آن زن جوان روستائی کم و بیش هر روز میدیدم. زنی جوان و چهره ای بی نهایت معصوم و بی کس. انگار توی محله سایه ای بود گذرا از یک آفتاب بی رمق پائیزی که حضور و عدم حضورش را هیچ کس حس نمی کرد.
علاقه ام به کودکان محل بالاخره روزی مرا به سوی بچه او کشاند که تازه اولین قدم هایش را روی زمین محله مان میگذاشت. با سلامی به آن زن جوان، نشستم و با بچه حرف زدم. بچه با لبخندی به من واکنش نشان داد. دستش را بطرفم گرفت تا راه رفتنش با تکیه گاه بیشتری باشد. دستش را گرفتم و چند قدمی همراه او و مادرش حرکت کردم. این حرکت و این عاطفه سیال انگار از درون کودک و جان لطیف اش گذر کرده و از راه انگشتانش به جان مادر وارد شده باشد، لبخند زیبای مادر و حس مهر و محبت من و مادر را به هم گره زد. دختر، انگار در میان بیکسی غربت گذران شهری، ناگهان به برادری و عزیزی رسیده باشد.
بین من و مادر تنها چند کلمه ساده رد و بدل شد. اسم بچه را پرسیدم و گفت: اسمش لیلا هست. همین و نه کلمه ای بیشتر یا کمتر.
بعد از آن روز، هر بار مادر و لیلا را میدیدم، قطعاً به لیلا نزدیک میشدم و دستش را میگرفتم و بچه با خوشحالی پا به پا مرا و ما را همراهی میکرد. مادر هم خوشحال از حضور جوان تازه بالغی در کنار خود، این وضعیت را عاملی برای پذیرش خود در محله در نظر میگرفت.
سالهای آخر دهه چهل، و اولین سالهای دهه پنجاه حضور زنان و مردان جوان روستائی در محله ما هر روز بیشتر میشد. صبح زود گروه های دختران و زنان جوان را می دیدیم که بصورت جمعی و یا تک و توک به طرف محله قلمستان می رفتند و میدانستیم که مسیر حرکتشان به سوی کارخانه "پاترم سازی" که ما آن را کارخانه لامپ سازی می شناختیم، گذر می کند. همسر کاشی زای اما از این امر مستثنی بود. او تنها به کار خانه مشغول میشد و او را در هیچ یک از این گروههای زنان و دختران ندیده بودم که به طرف لامپ سازی برود. شاید کاشی زای با کار خود و زندگی محقرانه ای که داشتند، نخواست او را هم به کارخانه و برای کار بفرستد.
روزها و ماهها می گذشتند و من هر چند روزی یکبار لیلا و مادرش را می دیدم و بعداز سلام و علیکی، با بچه دقایقی را میگذراندم. در یکی از روزها که همراه چندتائی از دوستانم جلوی مغازه بقالی آقای عزیزیان بودم و مثل همیشه در حال صحبت بر سر بی ربط ترین موضوعات آن روزگار، ناگهان "کاشی زای" و همسرش و لیلا از کوچه محل زندگی شان پیچیده به سوی ما می آمدند. وقتی به ما نزدیک شدند طبق معمول چهره مهربان مادر و لبخند لیلا از دیدن من، باعث شد تا با آنها سلام و علیک کنم. "کاشی زای" شگفت زده به من و جمع نگاه می کرد. باهاش سلام و علیک کردم و همینطور که لیلا پیش میرفت و هی بر میگشت و من برایش دست تکان میدادم، دوستانم یقه ام را گرفتند که: خب، حالا تو رفیق "کاشی زای" شده ای...
یک لحظه نگرانی دو سویه ای به سراغم آمد: از سوئی نگاه پیشداورانه ای که نسبت به "کاشی زای" نه تنها در من، بلکه در تک تک بچه های محل شکل گرفته و عملکرد داشت و از سوی دیگر به فکر آن زن جوان افتادم. آیا او هم از چنین نگاهی اطلاع دارد؟ آیا او قادر خواهد بود چنین وضعیتی را هضم کند؟ اینکه شوهرش، پدر دخترش به "بچه باز" بودن شهره شهر هست و همه او را بعنوان یک تجاوزگر بالفطره میشناسند؟ چه زهر تلخی میتوانست در جان آن زن پخش شود از چنین تصوری؟ نسبت به کسی که او را به شهر آورده و در گذران روزمره اش، برعکس تمامی جار و جنجال ها و دعواهای متعارف در خانه های پر مستأجر، هیچ گاه دیده نشده که بین "کاشی زای" و همسرش کمترین نشانی از جنگ و دعوا باشد.
مشغله های بعدی و تغییر رویه زندگی و همراهی با دوستانی دیگر، پایم را از محله برید. دیگر به ندرت در محله می ماندم و تنها چند باری لیلا و مادرش را دیدم. رفتن به شهری دیگر برای تحصیل و بعدها و در فاصله کوتاهی ترک تحصیل و رفتن به سربازی، پایم را از محله بطور کامل برید.
نگاه نگران "کاشی زای" وقتی با سلام و علیک من با خودش روبرو میشد، نگاه مهربان و پر عاطفه همسرش به من و در کنار آنها، احساس شیرین آن دخترک، لیلا در ذهنم جای ویژه ای را اشغال کرده اند.
 
 
 
Kan være en tegneserie af 1 person
 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی
کل گپ

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما