حسین اقدامی، شاعری که تیرباران شد!

حسین اقدامی و زین العابدین کاظمی و ..... نمونه هائی از هزاران درخت سروی بودند که حکومت اسلامی آنها را در اوج شکوفایی و قد کشیدن در تابستان ۶۷ بر خاک افکند! ..... حسین اگر می ماند و به کارهای ادبیش می پرداخت بی شک یکی از شاعران و نویسندگان مطرح ما می شد، او شباهت فراوان به سعید سلطانپور داشت .....

 

یک نمونه از هزاران درخت سروی که حکومت جمهوری اسلامی آنها را در اوج شکوفائی در تابستان ۶۷ قتل عام کرد! حسین اقدامی را برای اولین بار در تهران در انتشارات سحر دیدم، در آنجا کار می کرد، زین العابدین کاظمی که سال ۱۳٤۳ در اصفهانک در اردوی آموزش دوره آموزگاری با او دوست شده و بعدها در زندان قصر باهم زندان کشیده بودیم مرا برای آشنا شدن با او به آنجا برد، حسین اقدامی و زین العابدین کاظمی باهم همشهری بودند، هر دو اهل لنگرود، بعد از انقلاب وقتی به تهران آمدم من و کاظمی بیشتر روزها باهم بودیم، او وقت و بی وقت از حسین می گفت، پیش از این دیدار کتاب: کنسرو فلسفه و یکی، دو کتاب دیگر ترجمه از او را خوانده بودم، کاظمی که خودش ضمن کار تحقیق در سازمان نهضت سوادآموزی به ادبیات علاقه فراوان داشت و گه گاه شعر هم می نوشت از کارهای حسین خیلی تعریف می کرد.

در اولین دیدار ما آن چه بیش از همه در وجود او برایم چشمگیر آمد صراحت و راحت بودنش بود، در آن زمان من همکاری هائی با کتاب جمعه داشتم، برای صحبت با او و باز کردن دریچه ای برای گفتگو گفتم: "چرا برای کتاب جمعه مطلب نمی فرستی؟" هنوز حرفم تمام نشده بود که دست کرد توی کشوی میزش و پوشه ای بیرون آورد و یک بسته ورق داد به دستم: "بگیر، این هم مطلب!" و رو کرد به کاظمی و گفت: "خب، تو چه میگی عبدی؟" او کاظمی را عبدی صدا می کرد، اول کاظمی خندید، بعد من، بعد دیدیم از این سرعت عمل و حاضر جوابی او هر سه مان داریم می خندیم! دریغا که نمی توانم یک بار دیگر در بازگوئی این خاطره برای هم صدای خنده او و عبدی را بشنوم، حتما روزی، شبی یا بامدادی پیش از صدا کردنشان وقتی آنها را برای تیرباران شدن می بردند باز هم در سلول به هم نگاه کردند و باز حسین درآمد: "می بینی که هنوز باهمیم؟" و بعد: "خب، تو چه میگی عبدی؟" و بعد شاید خنده ای و شاید همان خنده شاد که هنوز صدایشان را وقت و بی وقت در گوشم می شنوم.

دوستی ما، من و حسین از آن روز شروع شد، اوائل انقلاب بود و حسین هنوز با جائی کار نمی کرد، از چند نفری که در ستاد چریک های فدائی برو بیائی داشتند گله هائی داشت، به گفته خودش بعد از علنی شدن فعالیت های سازمان چریک های فدائی خلق پس از انقلاب روزی به ستاد آنها می رود و می گوید: حاضر است در زمینه ترجمه متون انگلیسی آثار مارکسیستی به آنها کمک کند، فرد مسئولِ این کار که حسین را نمی شناخت با تردید به او گفت: باید توانائی او را در دانستن زبان انگلیسی امتحان کنند، دوستی یا دوستانی اما در همان وقت در آنجا حاضر بودند که حسین را خوب می شناختند و می دانستند که او در این کار توانائی بسیاری دارد، هم به زبان انگلیسی مسلط است و هم نثر فارسی قابل توجهی دارد اما در معرفی او هیچ حرفی نزدند! حسین دلگیر از این برخورد و با همان زبان صریحی که داشت پیشنهاد امتحان دادن را رد می کند و بیرون می زند، برای او که برخوردش با جهان به زلالی آب بود این تیرگی های روح و تنگ نظری ها ملال آور بودند، این بود که ترجیح می داد مستقل کار کند.

البته بعدها به سازمان فدائی پیوست و در بخش ترجمه با بچه هائی که با او همدل بودند شروع به کار و فعالیت کرد و همان دوستانی را که فکر می کردند حضور او ممکن است جائی از آنها بگیرد بخشید و فراموش کرد و این ‌همه نشان از قلب بزرگ او می داد، به نقل از کتاب کنسرو فلسفه به ترجمه او: "..... هر حرکت انقلابی قبل از آن که یک کار تاریخی باشد یک کار انسانی است! ....." حسین برای مدتی در خارج از کشور زندگی کرده بود، دقیق نمی دانم کجا ولی به نظر می آمد مدتی را در کشورهای آمریکای لاتین گذرانده بود، بعد از دوست شدنمان وقت و بی وقت از نیکاراگوئه، بولیوی و جاهای دیگر چیزهائی می گفت، کتاب: "سروده های ممنوعه او" که مهر و نشان تأثرات او از آن منطقه را دارد هرچند نام شاعرانی از آنجاها را بر خود دارد بی تردید کار خودش است!

حسین اگر می ماند و به کارهای ادبیش می پرداخت بی شک یکی از شاعران و نویسندگان مطرح ما می شد، او به زبان های عربی و فارسی و انگلیسی مسلط بود، متون قدیمی فارسی را خوب خوانده بود، با تسلطی که به زبان انگلیسی داشت بیشتر آثار را به زبان اصلیشان می خواند، "رگتایم" از "دکتروف" را به زبان اصلی خوانده بود و قصد ترجمه اش را داشت اما شوق مبارزه سیاسی در وجود او افزون بر شوق پرداختن به این کارها بود، با این که به طور اصولی با مبارزه چریکی وداع گفته بود و می دانست برای زمان بعد از انقلاب نا به هنگام است اما روحیه و نشاط بچه های آن دوره را در وجود خودش حفظ کرده بود، از این نظر شباهت های فراوانی با سعید سلطانپور داشت، بحث درباره این روحیه بحث مفصل و پیچیده ای است که باید با نزدیک شدن به زندگی و جان تپنده بسیاری از بچه های آن دوره و شناخت از نوع نگاهشان به زندگی و دوستی به آن پرداخت تا برای خودمان هم روشن شود که این روحیه چه تفاوت هائی دارد با جایگزین آن، روحیه تشکیلاتی و سازمانیِ فردی که در فضائی تقریبا باز و در جهت گرفتن قدرت سیاسی مبارزه می کند.

در اولی رمانتیسمی که شورآفرین است به همه رابطه ها و پیوندهای تو با خودت و جهان به عنوان یک فرد مبارز بال پرواز می دهد، چریک در فاصله بین مرگ و زندگی عیّاروار راهش را از میان صخره های بس دشوار برای عبور و خطرناک می گزیند، در تماشای خود و جهان از این نظر بین یک هنرمند و یک چریک تشابه های فراوانی وجود دارند، هر دو می سوزند و خاکستر می شوند، یکی در پرتاب خود به هاویه روح جان می بازد و دیگری در نبرد با آتش دشمن! سویه زندگی برای آنها همیشه چرخشی صاعقه وار دارد، کوتاه است و پر از تلألو، اما آن کس که مبارزه سیاسی را در فراخنای بقا تجربه می کند و در چارچوبی معلوم و برنامه ای مشخص درباره مسائل سیاسی و اجتماعی می پذیرد که با زندگی درآمیزد و این یعنی پذیرفتن همه شکل های زندگی و روبرو شدن با آن.

برای حسین سخت بود ببیند که چرا در آن روز ورودش به ستاد و پیشنهادش برای کار در بخش ترجمه آنهائی که او را خوب می شناختند سکوت کردند! برای او که عاشقانه و پر از شور به زندگی و مبارزه نگاه می کرد روحیه هائی قرین تنگ نظری و حسادت و میل به جاه و مقام و حس برتری بر دیگران مفهوم هائی ناشناخته بودند اما زندگی معجون غریبی است انگار! وقتی پذیرفتی که بمانی ماندن می شود انگار قبول زندگی کردن میان اجتماعی با کم و بیش پدرسوختگی! مقداری حتما حسادت، کم و بیشی حتما جاه طلب بودن و خود جلو انداختن! نمی خواهم از روحیه چریکی چیزی مقدس بسازم، نه! شاید چریک در حال دویدن و در حال حرکت که هنوز به موجود نشسته ای تبدیل نشده فرصت آن را هنوز نیافته که این کاستی ها، کژی ها، زخم ها و دمل های ناشی از زندگی در یک جامعه طبقاتی و مشحون از بی عدالتی را بر روح و جان آدم های نزدیک به خودش در آن وقت ببیند، او به همان خنده ها و شادی ها و زلالی های گرفته از پیرامونش بسنده می کند و پرواز می کند.

ای کاش می شد با گرهی محکم و هشیاری بیشتری به آن ساق تر و ترد و پر از طراوت پیوند خورد تا سیمای بعدیمان سیمای شفاف و جستجوگر و شجاعی باشد که باید در روبرو شدن با خود و جهان داشته باشیم، آن روح زلال و کنجکاو و پرسشگری را که حسین در جانش داشت در همان کارهای ادبیش که از خود به جا گذاشته می توان دید، شعرهائی که زبانشان به زبان گفتار نزدیک است و تصویرهائی که از روزن یک تجربه عمیق فردی و شاعرانه گذشته اند:

- بچه توی دلم

تنها کسی است که برام مانده

اورلاندو!

دلم تنگه

یه پنجه گیتار برام می زنی؟

- روم سیاه ماریا

سیم سازم پاره شده!

این نوع شعر را همیشه نمی توان گفت و همه کس هم قادر به نوشتن آن نیست، تجربه ای عمیق در زندگی و زبان می خواهد تا شاعر بتواند از ته و توهای روح و جانش به سادگی حرف بزند:

- به نام قانون

توی تابه ام شاشیدند!

به قصد عبرت

سقف زاغه ام را آبکش کردند!

سوز غروب پائیز

زنبوروار می گزد

خواکین

دلم تنگه

یه دهن بیا!

- چی بخونم ماریا؟

با کدوم حنجره؟

در همین شعر تکرار حرف "ز" در سه واژه این دو سطر: "سوز غروب پائیز/ زنبوروار می گزد" هم وزوز بال زنبور را در گوش تشدید می کند و هم گزش نیش زنبور را تا اعماق استخوان می برد، همین نمونه به روشنی نشان می دهد که حسین اقدامی به زبان فارسی و موسیقی حروف در واژه آشنائی قابل توجهی داشته است، برای آشنایی بیشتر با نثر او نگاه کنید به بخش پایانی گزارشی که از جنگ می دهد و در فصلنامه ادبی "بیداران" شماره سه چاپ شده است:

"..... سوت حرکت قطار به گوش می رسد، محوطه ایستگاه رفته، رفته خالی شده است، نسیمی آواره کاغذپاره های توی میدان را به بازی گرفته است، جای، جای لکه هائی از خون روی چمن ها، زیر آفتاب داغ به تیرگی می زند، درخت ها عبوس و سوگوار در هوای شرجی گیسو افشانده اند، خرمائی که در سال های بعد بر این نخل ها می روید چه طعمی خواهد داشت؟ ....."

در این سفر به جنوب هنگام جنگ ایران و عراق من و او باهم بودیم، رفته بودیم که زندگی مردم در آن منطقه در زیر بمباران را از نزدیک شاهد باشیم، آن وقت تازه جنگ ایران و عراق شروع شده بود، آبادان تقریبا در محاصره بود، محل گردش ما محدود می شد به اهواز، شوشتر، دزفول، شادگان و چند قریه و قصبه نزدیک به اهواز، هر روز صبح زود من و او سوار دوچرخه می شدیم و برای دیدن وضعیت به اطراف می رفتیم، گاهی می ایستادیم و یادداشتی کوتاه می نوشتیم، حسین در طراحی دستی داشت، این ایستادن های بین راه برای او فرصتی هم بود که از جائی طرحی را به قول خودش روی کاغذ خط خطی کند، استعداد غریبی در آموختن زبان و لهجه ها داشت، در همان یک هفته ماندنمان در جنوب یاد گرفته بود کم و بیش مثل بچه های آبادان حرف بزند، در وجود حسین یک داستان نویس و جامعه شناس با استعداد خفته بود، توجه غریبی داشت به حالات و رفتار روستائیان، در همین سفر یک روز مرا صدا زد و گفت: "آنجا را نگاه کن!" عربی بود چفیه بر سر که پشت داده بود به شهر و به غوغاهای آن و خیره به زمین خالی روبرویش!

بعد مثل این نمونه نشستن دور از همه را همان روز در چند جای دیگر هم نشانم داد، بعد گفت: "این از ویژگی های مردم اینجاست، انگار این یک نوع عرفان بدوی است! وابستگی آدمی به خاک و زمان و به وهم بیابان، به هر چه جز آدم و شهر و صنعت!" با تأمل روی همین چیزهائی که می دید می گفت: "کاکا نسیم، ما هنوز مردم خود را نشناخته ایم!" و بعد دست های لاغر و استخوانیش را در هوا تکان می داد و مثل بچه های آبادان می گفت: "ها؟ کاکا؟ درست نمیگم؟" غمگین از یادآوری این خاطره از نو یاد عبدی کاظمی و حسین اقدامی در روز اول دیدارمان با حسین در انتشارات سحر افتادم، صدای شادشان در گوشم پیچید، صداهائی شاد که خاموش شدند، آنها نمونه هائی از هزاران درخت سروی بودند که حکومت جمهوری اسلامی آنها را در اوج شکوفایی و قد کشیدن در تابستان ۶۷ بر خاک افکند!

جولای ۱۹۹۸ - از کتاب: "ما و جهان تبعید" با ویراستاری جدید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بدبختانه نویسنده این نوشتار (نسیم خاکسار) نامی از برادر حسین اقدامی نبرده است! یادآوری می شود که علی صدرایی برادر حسین صدرایی (معروف به حسین اقدامی) نیز در تابستان سال ۱۳۶۷ اعدام شد! درباره رویدادی که علی صدرایی در آن به سختی کتک خورد نگاه کردن به لینک زیر سودمند است

https://iranglobal.info/node/80248

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

منبع: 
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=53991
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

عنوان مقاله: 
"ا‌ین بوسه‌ی وداعم را یکسان بین تمامی مردم قسمت کنید" حسین اقدامی
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 

بیش از ۳۰ سال است که این سؤال در من تکرار می شود که آخر چگونه توانستند آن همه انسان آزاده ای را که چون حسین حتی بوسه وداعشان را یکسان بین تمامی مردم قسمت کردند، با آن قساوت از زندگی محروم کنند؟!