شمسی گیج خواب بود، او را کشان، کشان بردند و دارش زدند!

در یک نیمه شب مردادماه سال ۱۳۶۷ شمسی را صدا زدند، شمسی برای سردردهای شدیدی که داشت دارو خورده و خواب بود، بیدار نشد، بالای سرش آمدند و کشان، کشان وحشیانه او را بردند! هر چه می گفت: "صبر کنید وسایلم را بردارم، داروهایم را بردارم!" کسی توجه نمی کرد، پاسدار بند با خنده می گفت: "نیازی نیست!" همان شب خودش به همراه همسرش مصطفی میرمحمدی و برادرش رسول براری را دار زدند! شمسی حدود پنجاه سال و همسرش حدود شصت سال داشت .....

 

- شمسی را یادت نیست؟ چرا یادت نیست؟ ترک بود، یک پسر و یک دختر چهارده، پانزده ساله داشت، با همسر و برادرش و دو تا خواهرش دستگیر شده بود را می گویم.

- هان! شمسی براری را می گوئی؟ یادم آمد، تابستان ۱۳۶۱ وقتی وارد بند شدم او را دیدم، برای خودش قدم می زد، با چشمان سیاه و گردش در همان لحظه اول طوری به من نگاه کرد مثل این که سالیان سال است که او را می شناسم، یک زن ساده و خوش قلب و مهربان، گفت دو تا بچه دارد، یک دختر و یک پسر که بیرون زندان هستند و همراه با همسر و دو خواهر و برادرش نزدیک یک سال است که به خاطر کمک به سازمان دستگیر شده اند، همیشه نگران دو بچه اش بود که بیرون زندان بی سرپرست مانده اند.

- خوب، چه بر سرش آمد؟

- اواسط تابستان و هوا بسیار گرم بود و فشار زندانبانان همه سختی ها را مضاعف می کرد، آن روز ملاقات داشتیم و همه برای یک موضوع غیر روتین زندان، آماده و ته دل خوشحال بودیم اما شمسی کلافه و سرگردان بود! گفتم: "شمسی چرا پریشانی؟" گفت: "دیشب خواب بدی دیدم، می ترسم!" گفتم: ای بابا ! تو نگران بچه ها هستی، هر روز دلشوره داری، چیزی نیست!" و تلاش کردم فضایش را عوض کنم، سری، سری نفرات را برای ملاقات صدا می زدند، البته بعضی دخترها بودند که اصلا خانواده شان خبر نداشتند آنها در زندان هستند!

به هر حال آن روز زمان گذشت و کسی به ملاقات شمسی نیامد! نزدیک ظهر بود که صدایش زدند به دفتر نگهبانی برود، دلهره های شمسی به دل ما هم افتاده بود، چرا دفتر نگهبانی؟ وقتی به بند برگشت رنگش مثل گچ سفید بود و تمام بدنش می لرزید! بهش نزدیک شدم، گفتم: "شمسی چرا نگرانی؟ خوب، می روی بچه ها را می بینی، شاید هم می خواهند تو را چک کنند و آزادت کنند، تو که کاری نکردی!"

بعدا متوجه شدم پسرش زمانی که برای ملاقات می آمده زیر کامیون رفته و درجا کشته شده است! حالا شمسی و همسرش را برده اند برای خاکسپاری! این خانواده اهل مشهد نبودند، بعد از دستگیری همه خانواده، یک پسر سیزده و دختر چهارده ساله در خانه تنها مانده بودند و نگرانی های شمسی از همین بابت بود، حالا هم که یکی از بچه ها کشته شده بود پدر و مادر را با مأمور برده بودند که جنازه را دفن کنند! آن قدر همه بند به هم ریخته بود که نمی دانستیم اگر او بیاید چطور به او دلداری بدهیم؟ معمولا وقتی بچه ها را برای اعدام می بردند سکوت می کردیم!‌ به هم نگاه می کردیم و در دل می گریستیم و به شجاعت و رشادت آنها افتخار می کردیم، الان چه کنیم؟ نمی دانستیم!

بعد از شش ساعت برگشت، در این چند ساعت چندین سال پیر شده بود، چهره اش شناخته نمی شد، فقط می گریست، با آن لهجه ترکی می گفت: "پدرش با دست های خودش او را بوسید و در قبر گذاشت، خدایا تو شاهد باش!" از شنیدن این خبر همه می گریستند، اشک هائی که تا آن روز زیر پتو ریخته می شدند اینک بیرون زده و سرازیر شده بودند!

زن پاسدار بند گفت: "چرا عزاداری راه انداختید؟ مگر چه خبر شده؟" زنان عادی (غیر سیاسی) هم با زن پاسدار دعوا کرده و با ما همدردی می کردند! برایش با کمترین امکانات موجود مراسم گرفتیم، بعد بندمان از هم جدا شد، تا مدتی از او خبر نداشتم تا این که یک روز یکی از بچه ها خبر آورد که شمسی را بعد از دو سال زندان آزاد کردند.

- بله درست میگی اما سال ۱۳۶۵ دوباره به جرم کمک به مجاهدین دستگیر شد!

- اواسط مردادماه ۱۳۶۷ در یک نیمه شب او و چند نفر دیگر را صدا زدند، شمسی به خاطر سردردهای شدیدی که داشت دارو خورده و خواب بود، بیدار نشد، بالای سرش آمدند و کشان، کشان وحشیانه او را بردند! هر چه می گفت: "صبر کنید وسایلم را بردارم، داروهایم را بردارم!" کسی توجه نمی کرد، پاسدار بند با خنده می گفت: "نیازی نیست!" بعدها فهمیدم همان شب خودش به همراه همسرش مصطفی میرمحمدی و برادرش رسول براری را به جرم کمک به سازمان مجاهدین دار زدند! شمسی حدود پنجاه سال و همسرش حدود شصت سال داشت، همه را همان شب کشتند چون صبح زود قبل از خوردن صبحانه باید اسامی اعدام شدگان را به خمینی می دادند!

- راستی دخترش چه شد؟

- دخترش؟ تمام خانواده آنها نابود شدند، انگار که هیچکس نبود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نکته: زهرا براری معروف به شمسی به همراه شوهرش مصطفی میرمحمدی و برادرش رسول براری که همگی ترک و زنجانی بودند هنگام کشتار زندانیان سیاسی در زندان مشهد در تابستان سال ۱۳۶۷ به دار آویخته شدند! بدبختانه نویسنده این نوشتار روشن نکرده است که این خانواده با آن که ترک و زنجانی بودند چرا در زندان مشهد زندانی بودند؟ و چرا در آنجا اعدام شدند؟

منبع این نوشتار:

شمسی گیج خواب بود، او را کشان، کشان بردند و دارش زدند! - ایران ما

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: