انتقاد به حزب مشروطه ایران لیبرال دمکرات و شاهزاده رضا پهلوی

بدون تردید اگر اعتبار و آبرویی و گوهر درخشانی حزب مشروطه ایران دارد همانا یادگار داریوش همایون بودن است و بس! برخی قدیمی تر های ازحزب بجای استفاده از نیروهای جوان و باسواد در سطوح بالاتر جای خود را چسبیده اند و رها نمی کنند و به نیروهای جوان و با دانش سیاسی مکفی امکان رشد و رسیدن به مقام های تصمیم گیری را نمیدهند. این وضعیت باید تغییر کند اگرنه حزب میشود متشکل از تعدادی پیرمردهایی که تولید فکری ندارند.

 

میدان | گفتگو با شاهزاده رضا پهلوی - YouTube

 

 

 

در یکی از اتاق های کلاب هاوس بحثی پیرامون چگونگی روی دادن انقلاب داشتم و گفتم که در شورش نیروی هوایی شرکت داشتم و مسلح شدم و با گارد شاهنشاهی درگیر شدم. از جانب سلطنت طلبان دم به دم از من پرسیده میشد که آیا از «انقلابم» پشیمانم یا خیر. گویی در تمامی ایران زمین  تنها یک نفر بوده که انقلاب کرده و آنهم «محسن کردی» بوده و با ابراز پشیمانی او آب رفته به جوی باز خواهد گشت. آنشب پس از یک ساعتی که با آنها کلنجار رفتم ناچار شدم که برای شرکت در تمرین فوتبال جمعه شب ها اتاق را ترک کنم. چند روز بعد که در کلاب هاوس  مشروطه نوین حزب  حضور داشتم باز یکی از سلطنت طلبان آمد و عنوان کرد که محسن کردی میگوید که در انقلاب شرکت داشته و از این امر پشیمان نیست. من پاسخ خودم را خیلی مختصر گفتم که در این انقلاب افراد بسیاری شرکت داشتند که اگر قرار باشد کسانی را در صندلی اتهام بنشانند اول باید یقه محمدرضاشاه را بگیرند. این لحن گفتار من به تریج قبای دوستان حزبی من برخورد و مرا ملامت کردند و بی صدا مرا از مجموعه صاحبنظران مشروطه نوین در کلاب هاوس کنار نهادند و همین کاسه صبر مرا لبریز کرد و دست به نوشتن این مقاله زدم که سالهاست مفاد آنرا هرچه به گوش دوستان حزب میخوانم ره به جایی نمی برد. میپذیرم که در آن گفتگو نسبت به محمدرضاشاه باید لحن شایسته تری را میداشتم اما برفرض هم که گفته باشم که در بروز انقلاب قبل از هرکس باید یقه شاه را بگیریم نباید این برخورد با من میشد میشد بلکه برعکس باید با توجه به منشور و مرامنامه حزب، این حزب باید تمام قد پشت سر من می ایستاد و از آزادی بیانم دفاع میکرد نه این که در مقابل سلطنت طلبان افراطی عقب نشینی کند. این گونه رفتارها شک برانگیز است. همین تضادهای رفتاری است که تخم تردید را در جمهوریخواهان نسبت به حسن نیست مشروطه خواهان و بخصوص حزب مشروطه بر میانگیزد که آیا اینها واقعا به آنچه که اشعار میدارند باور دارند یا از سر ناچاری و بصورت تاکتیکی شعارهای دمکراتیک میدهند تا روزی که به قدرت رسیدند همان رویکردهای تمامیت خواهانه بروز کند؟ میدانم که چنین نیست اما رفتارهای غریزی حزب و محبت بیش از اندازه و گاه بیجا نسبت به پهلوی ها تخم تردید را در دل دیگران می کارد و لازم است که حزب نسبت به این قضیه و نقد به پهلوی ها علمی برخورد کند و جایی برای تعصب سلطنت طلبانه باقی نگذارد. 

 اگر بخواهم شواهدی از  رویکرد نادرست و نا آگاهانه شورای مرکزی حزب بیاورم خوب است به چند مورد در رسانه ها توجه کنیم. البته اگر وقت و حوصله داشته باشید نمونه ها بسیار بیشتر است. رویکرد نمایندگان حزب مشروطه گه گاه در رسانه ها آنچنان است که تخم تردید در دل هماوردهای سیاسی ما در مورد نیت قلبی مان می کارد. گاها بروز این رویکرد نادرست را در رسانه های ماهواره ای شاهد هستیم که نمایندگان حزب هنگامی که با هماوردان سیاسی در رسانه ها به گفتگو می نشینند بجای بحث پیرامون مسائل سیاسی روز بحث به کارنامه محمدرضاشاه و ساواک و شکنجه میکشد و این در این سالها کم رخ نداده است.  و این نبود مگر آنکه حزب خود در انتقاد از خود و دوران محمدرضاشاه هرگز پیشتاز نشد که این بلند گو را از دست مخالفان بگیرد. وقتی ایراد میگرفتم که چرا نسبت به محمدرضاشاه برخورد انتقادی نمی کند پاسخ می شنیدم که ما حزبی هستیم که پس از انقلاب بوجود آمده ایم و مسئول آنچه گذشته نیستیم. در پاسخ همواره گفته ام که این سخن شما در دادگاه شنیدنی است و تبرئه هستید اما در سیاست شما را به دلیل اصل مربوط به نظام پادشاهی پهلوی پاسخگو میدانند و باید پاسخی بدهید. متاسفانه حزب در این مورد در مناظره ها همواره طفره رفته است. در حالی که اگر ظلم و محبتی در نظام پیشین شده هم ما و هم جمهوریخواهان به یک ائدازه بهره برده ایم.

نمونه دیگر را بخواهم بدست بدهم در یک تلویزیون ماهواره ای با هزاران بیننده طرف بحث از آقای پاشایی دبیرکل حزب مشروطه ایران لیبرال دمکرات سوال میکند که آیا ایشان کتابی هم نوشته اند؟ البته سوال کننده با زیرکی یک سوال نا مربوط را مطرح کرد که نشان بدهد که دبیرکل یک حزب مطرح اپوزیسیون بهره چندانی از سواد سیاسی ندارد و آنچه میداند برخوردهای پولیمیک و نه نظریات سیاسی است. واقعیت این است که اگر این اینترنت را زیر و رو کنید مقاله و نوشته ای از اقای فواد پاشایی دبیرکل حزب یا آقای بیت الهی رایزن حزب نمی یابید چه برسد به کتاب و هرچه هست گفتارهای صوتی یا تلویزیونی آنهم پیرامون مسائل روز که در هر مهمانی و سر هر گذری توسط افراد مطرح میشود . البته صرف نوشتن کتاب یا مقاله هیچ نشانه منزلت و توان سیاسی نیست اما بالاخره نشان میدهد که کسی که به مقام رایزنی و یا دبیرکلی یک حزب مطرح رسیده است دستکم بلد هست یک انشای سیاسی بنویسد. در مجموع میتوان گفت که چنانچه پای سخنان دبیرکل و یا اعضای شورای مرکزی حزب در رسانه ها بنشنیید چیزی یاد نمی گیرید و به دانسته های تان اضافه نمیشود و گره ای باز نمیشود. در پاسخ به آن سوال زیرکانه طرف مناظره، پاسخ آقای پاشایی دبیرکل حزب حیرت انگیز بود. فرمودند - نقل به مضمون- من افتخار میکنم که روشنفکر نیستم و کتابی ندارم. من فعال سیاسی هستم... حاصل فکر کتاب نویسان و روشنفکران انقلاب 57 بود که ... 

 متاسفانه آقای پاشایی درک نکردند که این گونه برخورد با کتاب و نویسندگان روشنفکران کتاب نویس دستکم یک ضربدر بزرگ  بر کتابخانه خودشان در منزل شان می کشد که بجز حاصل قلم نویسندگان روشنفکران از جمله شخص داریوش همایون بنیانگذار حزب مشروطه ایران نیست که آن کتاب ها را نوشته اند.  و این رویکرد نسبت به روشنفکر و کتاب آیا بجز انکار خود و اندک دانایی هایی که با بهره گیری از مضمنون آن کتابها در یافته اند چیز دیگری میتواند باشد؟ اگر دبیرکل یک حزب کتاب و مقاله ندارد معنی اش این نیست که سایر اعضای حزب وضع شان باید ناجورتر باشد؟

در جای دیگری و در یک مصاحبه تلویزیون ماهواره ای نوع برخورد آقای پاشایی با آقای دکتر هوشنگ امیراحمدی صاحب چند عنوان دانشگاهی و استاد دانشگاه در آمریکا به گونه ای است که آقای امیراحمدی از روی عصبانیت آقای پاشایی را شارلاتان نامیدند. البته آقای امیراحمدی کار زشتی کردند که چنین لفظی بکار گرفتند اما آقای پاشایی چرا فاقد این زیرکی در پولیمیک باشند که سخنانی نامربوط به بحث اصلی بگویند که اینچنین خطاب شوند؟ من ندیدم که در برخوردها و مناظره بین ایرانیان حتا در سطوح پایین تر چنین لحنی بکار گرفته شود. مطمئنا اگر دبیرکل حزب تحصیلات آکادمیک در زمینه سیاست یا جامعه شناسی داشتند یا دستکم صاحب دهها مقاله تحقیقی تاریخی - جامعه شناسی بودند نوع رویکرد شان با آقای امیراحمدی تفاوت میکرد.  یا برخورد آقای بهمن امیرحسینی عضو دیگر شورای مرکزی با آقای قاسم شعله سعدی زمانی که در ایران بودند نمونه دیگری بود که بازهم در یک مناظره تلویزیونی به گونه ای نالازم و حذفی و زیر سوال بردن حرکت آقای شعله سعدی بود. آنهم در مقابل آقای شعله سعدی که دستکم نظر منفی نبست به شاهزاده رضاپهلوی در آن زمان نداشت و در مناظره می دیدم که قاسم شعله سعدی تلاش میکند که در سیاست ایران جا را برای همه در نظر بگیرد و این همان است که موضع حزب مشروطه ایران است - البته اگر اعضای حزب  از جمله دبیرکل به مضمون و مفهوم منشور و مرامنامه و ادبیات حزبی شان وارد و آگاه باشند-  و این گونه برخوردهای ناشیانه با مخالفان متاسفانه جایگاه حزب مشروطه را در میان اپوزیسیون ایران متزلزل کرده است و سایر احزاب و نیروهای سیاسی حق دارند از خود بپرسند که نمایندگان حزب مشروطه ایران چه کسانی و در چه پایه  از سواد و آگاهی سیاسی هستند که ما آنها را هماورد سیاسی خود به حساب می آوریم؟ بجرات میتوانم بگویم که در حزب مشروطه ایران بجز انگشت شماری که صاحب مقالات هستند و در سلسله مراتب تصمیم گیری حزب هم جایگاهی ندارند دیگر کسی را که صاحب دو مقاله تحقیقی و سیاسی - اجتماعی باشد نداریم (بجز برخی رایزنان که فقط عنوان رایزن دارند و عضو حزب نیستند) در اینجا میتوان آقای بهمن امیرحسینی با تعدادی اندک مقاله و نیز آقایان نادر زاهدی و شایان آریا صاحب مقالات متعدد و سخنرانی ها در رسانه های انگلیسی زبان و چند نفری دیگر که از نزدیک آشنا نیستم اما شنیدم را باید استثناء دانست. 

بدون تردید اگر اعتبار و آبرویی و گوهر درخشانی حزب مشروطه ایران در دامان دارد همانا یادگار داریوش همایون بودن است و بس!  و متاسفانه وارثان داریوش همایون نتواسته اند شایستگی وراثت این گوهر را اثبات کنند و همان بالا را هم چسبیده اند و به نیروهای جوان و با سواد امکان رشد و رسیدن به مقام های تصمیم گیری را نمیدهند. این وضعیت باید تغییر کند اگرنه حزب میشود متشکل از تعدادی پیرانه سر که فاقد تولید فکری هستند. شایسته است که پیرانه سران حزب کمک کنند و جوان تر ها و استعدادها با تحصیلات آکادمیک  را روی کار بیاورند و خود در کنارشان به حمایت و همراهی بپردازند. این امر اگر امروز با حفظ شان و مقام و اعتبار و احترام نشود، فردای حقارت آمیزی انتظار حزب مشروطه ایران را میکشد و حاصل دهه ها زحمات  داریوش همایون و همه ما  به باد خواهد رفت. بصراحت میگویم که با این شورای مرکزی در فردای پس از جمهوری اسلامی در یک مناظره تلویزیونی  باد زیر دامن میزان آگاهی دانش سیاسی شورای مرکزی ما خواهد وزید و پس از دهه ها سر و صدا به وضعی تحقیر امیز و رسوا از میدان بدر خواهیم شد و این در شرایطی که این حزب استعدادهایی با تحصیلات آکادمیک را درخود دارد که میتوانند به شایستگی میراث داریوش همایون را بر دوش هایشان حمل کنند و باید به آنها میدان داد. 

 و باز آخرین نمونه در مورد عدم درک حزب از منشور خودش به رویداد هفته گذشته در کلاب هاوس اشاره میکنم. آنجا که  پیرامون این که گفته ام برای تبیین چگونگی رویداد انقلاب 57 باید اول یقه محمدرضاشاه را گرفت. آیا بابت این جمله باید با من برخورد حذفی شود؟ و شما خواننده جمهوریخواهی که این سطور را میخوانید چه نتیجه ای از این برخورد میگیرید؟ بجز این که اینها حتا به مرامنامه خودشان -اگر حسن نیت داشته باشیم - آگاهی ندارند - و یا اگر تردید داشته باشیم- دارند نقش بازی میکنند تا روزی که به قدرت رسیدند باز همان آش و کاسه زمان شاه برقرار شود؟ آیا سخنی که من بر زبان راندم و باعث رنجش عده ای بی سواد سلطنت طلب متعصب در حزب و بیرون آن شد برای برخورد حذفی  کفایت میکند؟ اما ببینیم نظر مرامنامه و منشور حزب در مورد نظر من در ابراز آن جمله در انتقاد از محمدرضاشاه و سهم او در انقلاب چیست:

در مقدمه منشور حزب مشروطه ایران از جمله آمده است: 

داشتن هیچ عقیده و گرفتن هیچ موضع یا تصمیم سیاسی و قبول هیچ مقامی جرم نیست و تنها جرائمی که عرفا در جامعه‌های دمکراتیک به این عنوان شناخته و در قانون آمده است می‌تواند مایه پیگرد قانونی افراد شود. هیچ‌کس را به نام جرائم سیاسی در هر رژیمی نمی‌توان آزار یا پاک‌سازی کرد.

در منشور حزب مشروطه ایران، بارها بر «اعلامیه جهانی حقوق بشر سازمان ملل» تاکید شده است. اصل نوزدهم منشور حقوق بشر سازمان ملل چنین میگوید:

    - هر انسانی محق به آزادی عقیده و بیان است؛ و این حق شامل آزادی داشتن باور و عقیده‌ای بدون [نگرانی] از مداخله [و مزاحمت]، و حق جستجو، دریافت و انتشار اطلاعات و افکار از طریق هر رسانه‌ای بدون ملاحظات مرزی است.

این اصول برای ئزئین در نظر گرفته نشده اند بلکه یک نماد و دستورالعمل برای انسانهای معتقد به بیانیه حقوق بشر است که در رفتارها و رویکردهای روزانه سیاسی و اجتماعی خود در نظر بگیرند.  یعنی این که اگر حزب مشروطه ایران به اصول حقوق بشر سازمان ملل، از جمله آزادی بیان و عقیده اعتقاد دارد، و بر اعتقاد به آن بارها در منشور اعتقادی خود تاکید کرده، نباید بخاطر این که محسن کردی نظرش بر این است که عامل اصلی  انقلاب 57  آنگونه که دایی جان ناپلئون های بیسواد سلطنت طلب میگویند کار گوادالوپ و کارتر و انگلیس و آمریکا و مریخی ها نبوده،  بلکه عامل اصلی محمدرضاشاه بوده است و اول باید یقه او را گرفت و  سپس جهالت مردم ایران - از دکتر ماشالله آجودانی وام گرفته ام - عامل بعدی این انقلاب بوده نباید برخورد حذفی با او صورت بگیرد. یک عضو حزب حق دارد هم به منشور حزب وفادار باشد و هم نظرات تاریخی خود را پیرامون تاریخ ایران داشته باشد که با نظر بقیه متفاوت است  و نسبت به برخی اعمال محمدرضاشاه علیرغم تمامی خدماتی که برای ایران کرده است برخورد نقادانه داشته باشد. برخورد حذفی حزب مشروطه ایران با من بخاطر عقیده انتقادی ام نشان از عدم آگاهی آنها از محتوای منشور خودشان است. البته بازهم جای دارد که حساب انگشت شماری از اعضا را جدا کنم که با این گونه برخورد با من موافق نیستند. 

 بنا بر آنچه که رفت... باز یک عضو حزب حق دارد نسبت به مواضع شاهزاده رضاپهلوی گاه و بیگاه و بسته به موقعیت و مواضعی که ایشان میگیرند برخورد انتقادی داشته باشد. این نه حقوق امروز، بلکه حقوق فردای هر ایرانی است که در ایران پادشاهی هم بدون هراس و ترس از حذف و ایزوله شدن نسبت به پادشاه نگاه انتقادی داشته باشد.  یکی از علت های بی مهری حزب در گذشته نسبت به من موضع انتقادی ام نسبت به شاهزاده رضاپهلوی در عدم پیگیر بودن شان در مورد بیانیه «پیمان نوین» و از این حرکت به آن حرکت پریدن و تداوم نداشتن کارهای شان بوده است که موجبات نا امیدی و گلایه دوستان جمهوریخواهی شد که از بیانیه «پیمان نوین» استقبال کردند. از جمله این گلایه مندان  «آقای دکتر جمشید اسدی» هستند که تلاش ها و فعالیت های زیادی در راستای اهداف بیانیه «پیمان نوین شاهزاده» کردند و من به ایشان حق میدهم  که از شاهزاده انتقاد می کنند. و خود من هم حیرت کردم که چرا شاهزاده به صرف این که عده ای از میان اپوزیسیون طبق عادت مالوف موضع مخالف و رد گرفتند ایشان هم عقب نشستند درحالی که بیانیه پیمان نوین همه گونه مواد لازم برای شروع یک حرکت سیاسی فکر شده برای برخورد و تعیین آلترناتیو جمهوری اسلامی را در خود داشت و میشد با گسترش و توسعه شاخه های آن مبارزه با جمهوری اسلامی سامان مناسبی بخشید. این که سایر نیروها - اغلب با نفرات انگشت شمار- با بیانیه داشتند مخالفت شان با متن و منظور بیانیه نبود بلکه مخالفت شان با شخص شاهزاده بود که در طی این 42 سال هم داشتند و این انتظار هم میرفت که باز هم در مقابل بیانیه پیمان نوین مثل هر حرکت دیگر شاهزاده موضع بگیرند. انتظار این بود که همانگونه که در این 42 ساله بدون توجه به نظرات این ایراد گیرها کارشان را انجام دادند بازهم باید آمال و آرمانهای پیمان نوین را توسط نیروهای سیاسی موافق و داوطلب پیگیری میکردند. 

من در سطح حزب نسبت به سخنرانی کذایی شاهزاده و ذکر جملاتی که بر زبان آوردنش از جانب کسی مثل شاهزاده رضاپهلوی بخاطرموقعیتی که دارد اصلا به صلاح نبود انتقادات شدیدی داشتم و بازهم مورد بی مهری قرار گرفتم. من عقیده داشتم که شاهزاده با توجه به موقعیت و ماموریتی که بخاطر جایگاه اش و نه سوادش - که دارد - و یا تجربه مدیریتی در دولت - که ندارد - نبایدراز جمله میگفت «دوستان من یک جمهوریخواه هستم»! و این سخن را بازهم تکرار کنند.  رضاپهلوی برای اپوزیسیون برانداز فقط یک ارزش دارد و آن همانا فرزند آن خدابیامرز بودن است که به دل مردم مخالف در داخل ایران برای مبارزه امید میدهد. «پرنس رضاپهلوی» بودن تنها خاصیت و برندگی سیاسی اوست که دست بالا را در مذاکرات و تماس ها با مقامات خارجی برای رساندن پیام مردم مبارز ایران به او میدهد. چنین جایگاهی را هیچ یک از سران اپوزیسیون جمهوریخواه یا مشروطه خواه ایران ندارد. 

بخاطر اعتقاد شاهزاده رضاپهلوی به نظام مشروطه سلطنتی بود که 40  سال قبل مبارزان، ارتشیان، خلبانان نوژه و کماندوهای نیروی زمینی و افسران ارشد لشگر زرهی اهواز اعدام و زندانی شدند. شهریار شفیق، سرهنگ بای احمدی و بسیاری دیگر و خون صدها نفر در این راه در اپوزیسیون خارج و نیز خون جوانانی که فریاد «رضارضاپهلوی»  و «ای شاه ایران برگرد به ایران دادند» ریخته شده است. مهم نیست که دختران رضاپهلوی چه نگاهی به موضوع دارند - که اصلا نظر آنها مهم نیست - رضاپهلوی نمیتواند موضع مشروطه پادشاهی خود را حتا بخاطر عقاید شخصی زیر سوال ببرد. محسن کردی میتواند فردا جمهوریخواه شود. کسی در راه عقیده او خون نریخته و به کسی بدهکار نیست.  در واقع «نظام پادشاهی و شاهزاده رضاپهلوی» مثل دوقلوهای از سر بهم چسبیده هستند که جدا کردن شان از هم مرگ سیاسی هردو را بهمراه خواهد آورد و امید بسیاری را برای سرنگونی این رژیم نا امید خواهد کرد. اگر شاهزاده علاقه ای به پادشاهی نداشت می بایست همان 42 سال قبل و قبل از ریختن این خونها آنرا اعلام میکرد. آنگاه شاید به احتمال قوی شاپور بختیار هم ترور نمیشد.  از این رو داشتن موضع جمهوریخواهی از جانب شاهزاده منطقا حتا از جانب جمهوریخواهان نمیتواند پذیرفتنی باشد. شاهزاده جمهوریخواه بدرد چه کسی میخورد؟ مگر جمهوریخواهان آلترناتیوهای مناسب تر برای در اختیار گرفتن مقام ریاست جمهوری کم دارند؟  اگر جمهوریخواهانی هستند که از جمهوریخواه شدن شاهزاده استقبال می کنند به نظر من یا به دلیل محدودیت نگاه شان نسبت به ابعاد قضیه است و یا مثل آقایان فرخ نگهدار و آقای حسن شریعتمداری «شادی کنان لاحول میگویند» تا او را در برنامه بی بی سی ذبح شرعی کنند که کردند. مقام پادشاهی به رضاپهلوی چسبیده است حتا اگر در درون جمهوریخواه باشد. مگر آنکه عقیده داشته باشد که نظام پادشاهی نظامی ضد حقوق بشری است که در این صورت باید گفت «صحت خواب»! چرا 42 سال قبل نگفتید! 

.. و سخن آخر این که هیچ فردی و مقامی از کورش گرفته تا محمد و محمدرضاشاه و پطر کبیر و مصدق و گاندی و شاهزاده رضا پهلوی و دیگران مقدس نیستند و به هر کس و هر عقیده ای میتوان نگاه انتقادی داشت و اصلا کسی که به مسائل سیاسی و اجتماعی نگاه علمی دارد نباید برای هیچ چیزی بجز شان و مقام انسانیت تقدس قائل شود. 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: