من یک انسانم و البته، تصادفاً رشتی!

پدر و مادرم ابتدا به ساکن تصمیم گرفته بودند تا اولین کلنگ کاشتن مرا در هیمالیا بر زمین مستعد وارد کنند. اما از آنجائی که پدرم کمی تا قسمتی تنبل تشریف داشتند در نیمه راه، منصرف شده و برگشتند تا مرا در هندوستان و در مناطق جلگه‌ای بکارند. وقتی در شهرهای هندوستان ویلان و سیلان بودند، پدرم با دیدن اوضاع و احوال آن کشور و درهم و برهمی آنجا ناگهان بیاد ضرب‌المثل گیلکی افتاد و گفت: اینجا هم که گاب دکفته بازاره!
 
(اقتباسی از گفته ژان پل سارتر: من یک انسانم، و اتفاقاً فرانسوی... نقل از یک استاتوس)
و اما چرا تصادفاً رشتی شدم؟
پدر و مادرم ابتدا به ساکن تصمیم گرفته بودند تا اولین کلنگ کاشتن مرا در هیمالیا بر زمین مستعد وارد کنند. اما از آنجائی که پدرم کمی تا قسمتی تنبل تشریف داشتند در نیمه راه، منصرف شده و برگشتند تا مرا در هندوستان و در مناطق جلگه‌ای بکارند. وقتی در شهرهای هندوستان ویلان و سیلان بودند، پدرم با دیدن اوضاع و احوال آن کشور و درهم و برهمی آنجا ناگهان بیاد ضرب‌المثل گیلکی افتاد و گفت: اینجا هم که گاب دکفته بازاره! و صدالبته حق هم داشت چرا که در هر کوی و برزن گاوها بسی آزادانه ‌تر تردد میکردند تا انسانها و آنها حتی می توانستند در مهمترین خیابانهای شهر نیز عامل اختلال ترافیک شهری شوند.
باری پدرعزم جزم کرد تا در همان راهی پای نهد که مارکوپولو گذاشته بود. لذا، نقشه‌ای که نشانه مسیر مارکوپولو بود، برداشت و نگاهی بدان انداخت و مادرم را صدا کرده و گفت: ا ِ ِ ... (پدرم هیچوقت مادرم را مستقیم صدا نمی کرد. یا " اِ " میگفت یا میگفت: " بیدین... " یعنی ببین فلانی...) بیا از ارا بیشیم. فرزندمان پیش از اینکه انسان قلمداد شود، از گرسنه‌ گی و فقر می میرد. هرچند بعید میدانم بعد از چندین و چند بچه ‌ای که در نقاط مختلف دنیا کاشته ‌ایم چیزی هم مانده باشد!
پس آنگاه راهی انتخاب کرده و از آنجائی که سواد هم نداشت نقشه مارکوپولو را اشتباهی گرفته و بجای مسیر چین و ماچین، راه برگشت را برگزید که او را به سوی بندر گمبرون کشاند...
وقتی در بندر گمبرون بود با دیدن اینهمه برده آفریقائی که با کمک پرتقالی ‌ها برای عظمت ایران زمین به منطقه دعوت رسمی شده(!) و با نهایت شکوه و جلال و درون انبارک های ته کشتی، وارد شده بودند، حسابی جا خورد. هنوز حالی ‌اش نبود که در کجای جغرافیای زمین ایستاده است. البته برایش فرق خاصی نداشت. دلش میخواست تنها کلنگی بر زمین زده و فرزندی بکارد که تنها نمود قابل نامگذاری برای او همان " انسان " باشد. با اینهمه گرمای بندر گمبرون و بوی گندی که یک ماده سیاه رنگ بیرون زده از چشمه‌ های سیاه و گند گوشه و کنار به مشام میرسید به خودش گفت: چشمه‌ای که از درونش بجای آب زلال، این ماده گند و سیاه و بدبو بیرون بزند، به سرنوشت مردمش نمیتوان چندان دل بست. پس آنگاه برای اولین بار در تاریخ مناسبات زناشوئی، با مادر بچه‌ ها مشورت کرده و گفت: تو چی میگی؟ فکر می کنی در کجای جهان زمین تو مساعد تر خواهد بود تا در آن انسانی بکاریم و نشانه و نتیجه شایسته‌ ای از خود باقی بگذاریم؟
مادر نگاهی به او انداخت که در این نگاه همه آن مفاهیمی فشرده شده قرار گرفته بود که پدر به خوبی فهمید و روی برگرداند! مادر گفته بود: آخه نه اینکه پدر تو دسته ‌گلی اینچنین بر آب داده که حالا تو میخواهی از خودت مهر و نشان ویژه ‌ای باقی بگذاری!؟
خب، مثل همیشه و درست به همان سیاقی که مسائل خانوادگی در قرون و اعصار حل میشد، ترجیح دادند نگاه را به کلمات آلوده نکنند و بگذارند صداقت مفاهیم ‌اش باقی بماند! پس آنگاه مادر گفت: اگر جنوب یک سرزمینی اینچنین بدبو و گند و گرم و غیرقابل سکونت باشد که مجبور شده ‌اند سیاهان را برای کار به اینجا کوچ دهند، پس باید آن روی سکه، جائی باشد که سرد و سرسبز و چشمه ‌هایش همه از آب زلال باشد و مردمانش هم سالم و شاد و سرخوش... خلاصه پدر را که چشمانش برای " زواله خواب " حسابی گرم شده بود، راضی کرد که نقشه را اینبار سراکونه بگیرند و بروند به سوی شمال سرزمینی که جنوبش گمبرون بود.
خوشبختانه پاسبان بودن پدر کمک بود و او توانست در بخش مهمی از مسیر بدون اینکه حرف زیادی از دهانش خارج کند، به احترام کلاهی که به سر داشت و تاج شاهنشاهی بازمانده از دوران پر ابهت گذشته‌ های دور و غریب بر آن درخشنده بود، هر گره بسته‌ ای را بگشاید و همینطور پیش میرفت.
دیگه خسته و مانده بودند و داشتند همینطور میرفتند و میرفتند و میگذشتند که رسیدند به شهری قشنگ و زیبا که مردمانش انگار نه انگار در سرزمین گل و بلبل و زیر قدرقدرتی پادشاه قلدرش زندگی می کردند!
مردان و زنان و جوانان و پیران از هر تیره و طبقه ‌ای خندان و شوخ و سرحال دست در دست هم این سوی و آنسوی میرفتند و ... مادر که این وضعیت را دید در اولین فرصت " چین‌دار تنبانش " را پوشید و افتاد وسط و با صدای " ایشتو ایشتو و بشکن و وشکن " به رقص و پایکوبی مشغول شد. مرد قصه ما هم که پدر خان پاسبان ما باشد، یه گوشه ‌ای ایستاده و به بزن و بکوب " پاچ زناک " خودش نگاه می کرد. ناگهان یکی که از روی هیبت ‌اش میشد براحتی به قدرتش باور داشت به پاسبان نزدیک شده و گفت: تو مگه پاسبان نیستی؟ مرد که نقش پدر را قرار است بازی کند گفت: آره. قربان مگه چی شده؟ مردک نماینده قدرت گفت: چیزی نشده، برو آنجا و جلوی خیابان نگهبانی بده که مبادا کسی مخل شادی و بزن و بکوب مردم بشه.
خب، بنظر میرسید که در چنین سرزمینی چنان کاری از آن سرکاری ‌های منحصر به فرد باشد! باری پدر که نقش سادگی را تنها بخاطر معنی آن در لغت ‌نامه دهخدا به عهده گرفته بود به این دستور گردن نهاد و به نگهبانی پرداخت.
این نگهبانی، درست مثل نگهبانی چارلی چاپلین در فیلم " دیکتاتور بزرگ " فاصله ‌ای بیش از بیست سال را در بر گرفت و ایشان بدون اینکه دچار کمترین مزاحمتی باشد در همان سنگر خود باقی ماند و تنها مادر برایش خورد و خوراک می آورد و گاه با هم " زواله خواب " می کردند و بدون اینکه برنامه کشت و برداشت و از این حرفها در میان باشد، تخمکی شکل گرفت و تقی به توقی خورد و یک فروند تقی مراحل ماهی ‌گونه ‌گی خود را آغازید و بعدتر بخاطر آرامشی که پدر داشت و شوخ طبعی مادر، تلاش میکرد هرچه زودتر از آن حوضچه بدون رَف بزند بیرون. هنوز جانی نداشت به همین خاطر هم مادر اصلاً نفهمید که بالاخره او را در شش ماهگی زائید یا ریده یا شاید جیشیده! هرچه بود این تنها موردی بود که کمی درد در خودش احساس کرد و پدر را خبر کرد و پدر برای اولین بار در طی سالیان دراز قبول کرد محل پُست نگهبانی را ترک کرده و وارد مقولات متعارف زندگی شده و در بدنیا آمدن بچه نقشی ایفا کند و اینچنین بود که انسانی در سرزمینی زاده شد که رشت نام داشت و از همان اولین جمله‌ ای که شنید مُهر و نشان " رشتی " بر پیشانی‌اش نشست: " اوخ تی بیلی بخورم من، پسره بوخودا... " و اینچنین بود که مادر بزرگ مرا در دسته مردان جای داد و زبان شیرین ‌اش مرا عاشق ملودی این زبان کرد طوریکه تا همین لحظه هم به هر زبانی صحبت می کنم، مهر و نشانش میزنه بیرون و به من بدون هیچ گونه وقفه و مکثی میگویند: آر یو رشتی!؟
(عکس: من و مادرم سال 1354)
نوشته شده در: 5 جولای 2012
پی نوشت: زواله خواب: خواب بعدازظهر
منبع: 
فیسبوک نویسنده
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: