به سوی "من" ات بیا

بررسی روان شناختی از تئوری "اریک برن"

همه ی زخم هایم از کودکیست

کاش مادر

مرا دوباره آبستن شوی.1

 

در این متن ما به بازکاوی  سه نماد از تئوری روان شناسی "اریک برن" خواهیم پرداخت. ما به چیستی و چگونگی این نمادها که"کودک"، "بالغ" ، "والد" نشانه گذاری شده است اشاره خواهیم کرد.. سوال خواهیم پرسید؛ به راستی قوه ی "کودک" یا "بالغ" یا "والد" کدامیک از رفتارهای ماست و یا کدام بر ما احاطه دارد؟ آیا درست و به جا هست که یکی از این سه قوه بر انسان هموار و مسلط شوند؟ و اگر به جا نیست، چرا؟ آیا اگر یک یا دو قوه از این قوا بر آدمی حاکم باشند ما به "خویشتن" خود دست یافته ایم؟ واژه "بازی"2 در این تئوری و در زبان روان شناسی یعنی چه؟  و چه بار و اهمیتی دارد؟ آیا "بازی" در معنای منفی و گزنده ای که در فرهنگ عامه مستطحیل است، در روان شناسی و روان کاوی نیز آن را به خود اطلاق می دهد؟

فرهنگ چه الگویی را از "نهاد" ما طلب می کند؟ آیا فرهنگ در تضاد با این سه قوه و یا یکی از این قواها است؟ مذهب چه نقشی را برای ایفای این سه "نهاد" در درون بشر القاء و یا "بازی" می کند؟ افسرده گی چه نقشی را برای ایفا و یا طرد این یکی از این سه "نهاد" در درون بشر به خود می گیرد؟ آیا افسرده گی رابطه ای با این سه "نهاد" در درون آدمی دارد؟

ما در این متن با این سوال ها و پاسخ هایی نسبی روبرو هستیم.

شاید عجیب به نظر برسد که اگر با صراحت بنویسم کسی می تواند به "خویشتن" خود دست یافته که "رنج" را تحمل نموده باشد. کسی می تواند معنای واقعی زیستن را بفهمد که "خود" را در "خود" مستطحیل نموده باشد. شاید واژه " رنج" ما را به ریاضت رهنمود سازد. اما این منظور من نیست. "رنج" ساحتش مدارای " دیگران یا دیگری" و "خود" است. ما می بایست "خود" را در هر شرایطی رعایت کنیم و همچنین "دیگری " یا " دیگران را. این مسئولیت ماست. ما در مقابل " خود" و "دیگری" یا " دیگران" مسئولیم. چرا؟ چون حیوان باخرد 3 هستیم.  و از آن رو که با خردیم متحمل بار مسئولیت و رنج هستیم و خواهیم بود. " انسان با خرد" از ابتدا تا انتهای هستی خویش "رنج" را تجربه کرده و در امتدادش مدارای با دیگران و "خود" را خواهد آموخت. این، تعلیم هستی و زندگی برای "انسان با خرد" است. این، همان درسی است که چنین انسانی در ساحت زندگی خویش خواهد آموخت تا از  مرحله "حیوانیت" به " انسانیت" حرکت کند. 

این باور اشتباه و نادرستی است که اگر برداشت شود، تحمل"رنج" مستلزم" غمناکی یا افسرده گی است. "رنج" ساحتش روشنای ضمیر و برافروختگی "نهاد" است. ما با هر تلنگری که به جانمان می خورد، زنگ بیداری را در " نهاد" خود به صدا می آوریم. ما می توانیم در وقوع نخستین تلنگرها مبهوت یا سردرگم باشیم . و حق هم داریم که سردرگم و مبهوت باشیم. اما با گذر زمان به زوایای پنهانی و یا دور از دسترس خود دست خواهیم یافت. ما با هر خداحافظی بسیار خواهیم آموخت.

با این دیباچه به اصل مطلب می پردازم:

"اریک برن" نخستین کسی بود که تئوری "کودک. بالغ. والد" را در ضمیر آدمی نشانه گذاری نمود.

او بر این باور بود که فقط یک قوه از این سه قوا در "نهاد" انسان از بدو تولد وجود داشته است و دو قوه دیگر در طی زمان بر او ساحت می گردد، و آن قوه "کودک" است.

مفهوم "کودک" بر خلاف باور عموم؛ "حماقت" نیست. رفتارهای از روی "بی خردی" نیست. "آزمون خطا و پاداش" نیست. بل که آن دسته از رفتارها است که به بیرون و درون مان نشاط و صمیمت می دهد. در حالت "کودک" واقع شدن یعنی در حالت صمیمیت با "خود" و دیگری قرار گرفتن. زلال بودن و در "لحظه" زیستن است. رسیدن به نقطه "کودک درون" یعنی رسیدن به صلح درونی.

در "لحظه زیستن" نوید تئوری های عرفانی است. اغلب می شنویم که می گویند؛ "گذشته را رها کن. به حال بپرداز." این جمله بیش از هر چیز یک شعار عمومی است. اما ما نمی دانیم و یا نمی توانیم اعمال و افکارمان را منطبق با زمان حال سازیم. گاه ذهن ما در وقایع و رویدادهای گذشته واقع شده است و مسائل روزمره  برای مان اهمیتی بسزا دارند. از این رو شکاف اجتناب ناپذیری بین "خود" و "کودک" درون مان روی می دهد. این شکاف هر قدر بزرگ تر و عمیق تر گردد، رفتارهای ما ناخالص تر و غیر صمیمانه خواهد شد.

قوه ی بعدی "والد" ماست؛ " والد " آن بخش از رفتارها را در بر می گیرد که پیام آور پند و اندرز و کنترل و فرمان و توبیخ و پاداش است. اعمالی که بر اساس "توبیخ و پاداش" انجام یابد، رفتارهایی  که از سر کنترل است. جملاتی از این دست؛ اگر فلان کار را انجام دهی، بهمان می شود. اگر فلان کار را کنی، برایت فلان چیز را تهیه می کنم. این کار را نکن، بهت گفتم آن کار را انجام بده. تو هیچ وقت آدم نمی شی. کجا میری؟ کجا رفتی؟ کجا هستی؟ و از این دسته جملات که یا فرمان دهنده اند و یا بر پایه "پاداش و توبیخ" اند.

قوه سوم، قوه "بالغ" است. این نیرو تصمیم گیرنده است و بر محور استقلال های فردی، تصمیمات عقلانی و عملکردهای شخصی صورت می گیرد. اما این که تا چه اندازه این تصمیمات و عملکردها فاقد نقش آفرینی قوه "والد" در درون فرد است، نقطه ای نامشخص است.

تصورات ما از دنیای بیرونی، و مهم تر از همه از "والد"مان، بخشی از وجود ماست. اما ما در درون خود "کودک" و " بالغ" را نیز داریم. و این دو بخشی از شخصیت ماست که توان لازم  را برای احساس ها و نیروی ابتکار و تفکر خلاق در ما بوجود می آورد.

در روند کار بالینی ام، مردی که سال های طولانی برای رهایی از افسردگی دست و پا می زد، به این نتیجه رسید که عامل افسردگی اش همسرش هست. رفتارها و نوع ارتباطی که همسرش با او داشت برآیند "والد" او بود، والدی که با رفتارهای پاداش و توبیخ همواره درصدد این برآمده بود تا از او مردی برای زندگی بسازد. چیز دیگری که در روند درمان به دست آمد این بود که همسرش تحت لوای "رفتارهای فمنیستی" فاقد "رفتارهای زنانه" شده بود. و حالا پس از گذر سال ها که تب و تاب ها از پا افتاده بودند، جدایی امکان ناپذیر جلوه می کرد. او به این نتیجه نیز دست یافت که اگر بخواهیم بنشینیم و حساب کنیم که چه درصدی از رفتار ما از روی اجبار یا چه درصدی آزادانه بوده است، جز گرفتار شدن در گرهی کور از فرمول های بی فایده راه به جایی نخواهیم برد.

اگر بخواهیم با جبر پیش برویم به این نتیجه هولناک خواهیم رسید که هیچ کاری از ما ساخته نیست. وقتی زندگی این طور فهمیده شود، بی معنا و ترسناک و بی امید می شود. از سوی دیگر، اگر تمام عوامل را به کنار بگذاریم، باز خود را فریب داده ایم، زیرا به این نتیجه خواهیم رسید که هر چه اتفاق افتاده تقصیر خود ماست. بدین ترتیب ما در دایره شیطانی قرار گرفته ایم که  ودیعه ای جز شماتت خود، احساس درماندگی از خود، احساس تقصیر و ترس، ندارد.

"تقدیر" روی زندگی ما سایه می اندازد و بر آن سنگینی می کند. ولی چیزهایی هم هست که امروز می توان از نو به دست آورد. خوبی کار در این است که ما می توانیم فکر کنیم. فکر کردن به نوبه خود چیزهای بدیع و تازه ای را به وجود می آورد.

ما می توانیم گذشته را تحلیل کنیم و در عین حال در زمان حال باشیم. ما می توانیم خودمان و والدین و فرزندمان را از دیدگاه تاریخی بررسی کنیم و ببینیم که هر یک از ما در وضع موجود سهیم بوده ایم. همه چیز در کنترل ما نیست. اما ما می توانیم بعضی چیزها را به کنترل خود در آوریم.

جستجو برای یافتن چیزی بسیط در ارتباط های "سیناپسی"4  مغز، مثل این است که آدم وسط ازدحادم کندوی عظیمی که تازه به درخت آویزان شده دنبال دو زنبور بگردد که دارند به هم صبح به خیر می گویند.  اما دقیقاً در این ناحیه از مغز است که گفتگوهای درونی امان صورت می پذیرند. بیشتر آثار نوشتاری، رمان ها، داستان ها، نمایشنامه ها، با فعال شدن موکول های این بخش از دستگاه عصبی است که خلق می شوند. این گفت و گوهای درونی در این ناحیه هست. گفتگوی بی وقفه ای که تشکیل شده از ضبط هزاران هزار ارتباط و تجربه های ماست. این گفت و گوها همچنین تاریخ دار است و غالبا همچون زمزمه ای زیر گوش ما بازنواخته می شوند، درست مثل رادیویی که روشن است اما صدایش را خیلی کم کرده اند. لحظه ای که از آن آگاه می شویم و عملا ذهن ما را به خود مشغول می کند، ناگهان از این جا و اکنون بریده می شویم و به واقعیتی در گذشته کشیده می شویم و موقتاً کس یا چیزهایی را که پیرامون مان هست از یاد می بریم. در گفت و گوهای درونی کلمات نقشی ندارند بل که اصوات و آواهای درونی مان است که به احساسات مان شکلی از کلمات را می بخشند. گفت و گوهای درونی مانند لحظه ای بدو تولد است. ما در آن لحظه کلمات را نمی شناختیم، اما آوا و صدای مادر، لبخند و یا سکوت او را می توانستیم تشخیص دهیم. از این رو است که نقطه خلاقیت ها در این ناحیه از مغز صورت می یابد و تلاقی انقطاع ناپذیر با نیروی "کودک" درون ما دارند.

شرمساری ها و شماتت های زمان کودکی هزاران بار بدتر از هر فلاکتی است که می تواند در حال حاضر به سرمان بیاید. ما بر این باوریم که هیچکس نمی تواند به ما آسیب برساند. اما وقتی به قلاب می افتیم، در می یابیم "والد" ما بیش از هرکس و هر چیزی به ما آسیب رسانده است.

شاید با مثال دیگری بتوان رویکرد " کودک"، "بالغ"،" والد" را در درون خود مشخص تر کرد:

به یک مهمانی می روید و یا در برابر دوستی قرار می گیرید که لطیفه هایی را پشت سر تعریف می کند. ولی ما هیچ کدام را نمی توانیم به خاطر بسپاریم. کلا همه را از یاد می بریم. عمل فراموشی از این جهت است که ما پیام های "والد" خود را از خاطر برده ایم؛ گل سر سبد مجلس باش. و حالا تردد ذهن ما از نیروی "والد" به نیروی " بالغ" است. "بالغ" ما به ما گوشزد می کند که؛ کسی را مضحکه کردن مایه خنده آوری نیست. لذا هیچ وقت لطیفه ها یادشان نمی ماند و نکته های لطیفه ها را فراموش می کنند.

شاید جالب باشد بدانیم که در زبان روان شناسی آدم خوب یا بد وجود ندارد. اما اجالتاً اگر فردی خوب باشد در زمره ی بدها قرار می گیرد. "آدم خوب" فردی بی اراده و اختیار و "مهر طلب" است. آدم "مهرطلب" فردی است که کودکی مخدوشی دارد و اغلب از رابطه ی عمیق مادری و آن عشق بی قید و شرط محروم بوده است. آدم "مهر طلب" هر کاری می کند و هر رفتاری را انجام می دهد تا رضایت و تایید دیگری یا دیگران را به خود جلب نماید." آدم خوب" فردی است که هر اجباری را بر خود هموار می سازد. "آدم خوب" با معیارهای به روز درآمده ناشی از تجزیه و تحلیل "والد" که یا مهر تایید یا رد را دارد، عمل می نماید. "آدم خوب" قابل پیش بینی اند.

در روان شناسی روند ردیابی احساسات و افکار ما امری جدی و در عین حال مهم و سخت است. اما این روند سه نتیجه مفید دارد: نخست؛ با این روش احساس های دردناک و گاه کسالت بار و مشمئزکننده تسکین می یابند. زیرا ما چرخه نیروی "والد" و "بالغ" را در درون خویش از حرکت وانهاده ایم و به "کودک" درون مان نزدیک شده ایم. دوم؛ روند وراجی های ذهنی و یا گفتگوی درونی را در خود خاتمه داده ایم. ( بیشتر ما پیام های "والد" را که در اولین پنچ سال زندگی مان ضبط شده است آگاهانه به خاطر نمی آوریم. ما بیشتر خوش داریم لحظه های شاد را به یاد آوریم و لحظات حقارت و یاس تجربه شده به فراموشی بسپاریم.(

سوم این که؛ می آموزیم چه کاری می توانیم انجام دهیم که دیگر آن احساس های قدیمی، دائماً مثل طاعون گریبان ما را نگیرد.

احساس های جدید، از تجربه های جدید و اعمال تازه ناشی می شود و این خود هدف "ردیابی" احساسات است. مسیر "ردیابی" باعث ضبط مطالب و چیزهای تازه می شود. وقتی اجازه می دهیم زخم کهنه خاطره ها و تجربه های گذشته سرباز کند، بهتر می توانیم از آسیب پذیرهای مان آگاه شویم. می توانیم امکانات مختلفی در زمان حال داشته باشیم. این که هیچ کس نمی فهمدمان یا اهمیت نمی دهد، مزخرف است. همه یک طور نیستند. ما می توانیم کس یا کسانی را که می خواهیم احساسات مان را با آن ها در میان بگذاریم انتخاب کنیم. می توانیم پاسخ ها را از راه مشاهده اعمال و رفتار دیگران و گوش سپردن به حرف های آنان پیش بینی کنیم و از ظرفیت آن ها برای دوستی و تفاهم آگاه شویم و در آینده برای کسب آرامش با کسانی معاشرت کنیم که از ظرفیت لازم برای دوستی و تفاهم برخوردارند. این توقع که همه ما را بفهمند، توقع احمقانه ای است. زیرا نمایانگر پیش پا افتادگی احساسات و رنج ها و یا آمال و آرزوها و خواسته های ماست. کسی را که همه می فهمند، فردی را که همه می توانند پیش بینی کنند، به طور قطع فرد ویژه ای نیست.

وقتی ما می گویم؛ حالم خوب نیست، ناراحتم. یا ؛ حال خودمو نمی فهمم. من نمی دونم چه ام میشه. و از این دسته جملات، ما با "کودک" درون مان نتوانسته ایم ارتباط برقرار کنیم. در حالی که آن که در درون مان آسیب دیده است دقیقاً کودک درون مان است. آن که می خواهد به او توجه شود، همان "کودک" درون مان است. همانی است که نیازمند تسلی و دلجویی و مهربانی و پذیرش واقعی خود از سوی نیروهای "والد" و "بالغ" است. او همانی است که می خواهد نگاه خود را به جهانی باز کند که در جهت خواسته ها و خواهش های اوست.  فردی که می گوید؛ من اغلب دچار بحران های روحی ام. یا من همین طورم. یا گاهی اوقات این جوری میشم، بیانگر این است که؛ فرد به طور جدی هرگز روی مسائل درونی خویش متمرکز نشده و مشکل خود را از ریشه حل نکرده است. چنین فردی دچار سردرگمی های درونی و بیرونی است و بخش بزرگی از سردرگمی ما ناشی از زیادی بار، و قسمت اعظم بار زیاد ما ناشی از سردرگمی است!

احتمالا چنین انسانی مابقی زندگی اش را در اضطراب و سردرگمی به سر خواهد برد.

ما آن چنان پر از ترس و هراس و تردید و شک و اضطراب هستیم که سعی می کنیم با کناره گیری از واقعیت و بی عاطفه شدن و یا نشان ندادن عواطف خود، آن را پرده پوشی کنیم.

اگر ما به این اصل برسیم که هر چه در جهان بیرون از ما موجود است قطعیتی ندارد، کمتر خود را مشغول اموراتی می کنیم که در سرنوشت درونی ما نقشی را بازی نمی کنند.

در جوامع و فرهنگ های بسته ای مثل ایران، افسردگی رایج ترین بیماری ها است. در چنین جوامعی اساسا نزدیک شدن به "کودک" درون امری ناپسند و فاقد عقل و شعور است. جامعه چنان در سطح "دروغ" و عدم صداقت با خود و دیگری قرار دارد که اگر فرد هدفش رسیدن به "خویشتن" و لمس دردها و رنج هایش باشد، به جهت آسیب پذیری و جراحت های روحی و روانی تلاش خواهد نمود تا هر چه بیشتر از مکانیزم دفاعی "والد" بهره مند شود و بخش "بالغ" خویش را نیمه فعال و بخش "کودک" درون خود را کاملا نادیده بگیرد.

 

1 ـ شعری از کتایون آذرلی

2ـ اساساً کلماتی که در گیومه قرار می گیرند، البته صرف نظر از اسامی خاص، یا در معنای فلسفی اند و یا روان شناسی.

3ـ اشاره به تئوری داروین.

4ـ symoptic ناحیه تماس بین دو سلول عصبی و ناحیه ای که در آن انتقال فعالیت های مغزی و عصبی صورت می گیرد.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: