به یاد دایی امیرحسین (حسین حاج محسن)

من همیشه به شهامت و جسارت تو در سراسر عمر کوتاهت افتخار خواهم کرد، به کینه و نفرتی که با شجاعت و استواریت در دل زندانبانانت کاشته بودی و آنها را واداشتی که تو را همراه چند نفر از رفقای دیگرت زودتر از بند بیرون بکشند و زودتر طناب دار را بر گردن تو ببینند! .....

 

 

با گذشت هر سال یاد و تصاویری که از دایی امیرحسین و رفقایش در زندان در ذهنم ثبت شده نه تنها کمرنگ‌ نمی شوند بلکه سنگینیشان را بیشتر و بیشتر روی قلبم احساس می کنم، بیش از سی سال از آن دورانی که به ملاقات می رفتیم گذشته است، آن وقت ها نمی فهمیدم که آنجا زندان است! به من گفته بودند که دایی امیرحسین و دوستانش دسته جمعی آنجا زندگی می کنند! بعد از اعدام ها هم گفتند که دایی امیرحسین و دوستانش همه باهم به خارج رفته اند!

روزهای ملاقات جمعیت زیادی از خانواده ها جلوی در زندان جمع می شدند، در اصلی زندان که باز می شد همه با عجله راه می افتادند و در صفی طولانی می ایستادند، من هم اغلب با آقاجون در صف مردان و گاهی هم با مادرم در صف زنان می ایستادم، آن وقت ها را که با مادرم می رفتم خیلی خوب به خاطر دارم، قبل از ورود به محوطه زندان همیشه چند زن چاق و عبوس با مقنعه‌ و چادر مشکی و پشت لب پرمو کیف و لباس ها را خوب می گشتند و کارتی را با یک سنجاق طلائی به لباس و وسائلمان وصل می کردند، بعد همه سوار مینی بوس هائی می شدیم که شیشه تمام پنجره هایشان را به جز قسمتی از شیشه جلوی راننده با گل پوشانده بودند! پس از طی مسیری هفت، هشت دقیقه ای جلوی ساختمان دیگری پیاده می شدیم و از پله های راهروی بزرگی بالا می رفتیم، در یک آن همه با هیجان وارد سالن مستطیلی شکل و بزرگ ملاقات می شدند و بلافاصله سمت چپ، محل قرار گرفتن کابین ها را نگاه می کردند، همه دایی ها، عموها و باباها با چهره های خندان و مشتاق و سبیل های مرتب در حالی که با یک دست گوشی تلفن کرم رنگ کابین را در دست داشتند و دست دیگرشان را در هوا تکان می دادند منتظر ما بودند.

همه تند و تند از جلوی کابین ها رد می شدند تا بتوانند برای چند صدم ثانیه زودتر عزیز زندانیشان را ببینند، آن چند ثانیه از لحظه ورود به سالن ملاقات تا آن لحظه ای که هر خانواده زندانیش را پشت شیشه یکی از کابین ها پیدا می کرد بسیار هیجان انگیز بود، من همیشه جلوتر از مامان و آقاجون می دویدم و تک تک صورت های پشت شیشه ها‌ را نگاه می کردم و زودتر دائیم را پیدا می کردم، به خاطر تکرار ملاقات ها و جستجوی مکرر صورت خندان و مهربان دایی‌ امیرحسین در میان آن همه چهره های مهربان دیگر به طور حدودی می دانستم که معمولا دائیم در کدام کابین می ایستد، هنوز هم به خوبی چهره بعضی از رفقایش را که در کابین های کناری می ایستادند به خاطر دارم، آن بیست دقیقه انگار برایمان شادترین دقایق زندگی بودند، صدای خنده، گریه و هیاهوی بچه ها سالن را پر می کرد، بعضی اوقات پدرها از آن طرف کابین ها برای بچه هایشان بسته های کوچک پفک نمکی ئی را که از فروشگاه زندان خریده بودند به این طرف می فرستادند و بچه ها هم بی آن که دلشان بیاید از آن پفک ها بخورند ساعت ها آنها را در دستانشان نگه می داشتند.

گاهی می شد که خانواده ها بچه ها را به آن طرف شیشه ها بفرستند تا زندانی بتواند برای لحظاتی فرزندش را در آغوش بگیرد، من هم چندین بار شانس این را داشته ام که به آغوش دایی‌ امیرحسین و رفقائی که در کابین های کناری بودند پرواز کنم، هر بار پاسداری دستم را می گرفت و از در کوچک انتهای سالن ملاقات رد می کرد و به آن طرف شیشه کابین ها می برد، آن وقت ها شلوار زردرنگی داشتم که جیب های گشادی داشت، برای مدتی روزهای ملاقات آن شلوار را پایم می کردند تا مادر و آقاجون بتوانند مقداری دارو در جیب هایش بچپانند و به دایی و دوستانش برسانند!

تا این که یک بار پاسداری که مرا از آقاجون تحویل گرفت متوجه قلمبگی یکی از جیب هایم شد! دستش را به آن جیبم برد و شیشه شربتی را بیرون کشید و خصمانه آقاجونم را برانداز کرد و شروع به داد و فریاد کرد! من هم با ساده دلی کودکانه دست در جیب دیگر‌م کردم، چند ورق قرص درآوردم و به پاسدار دادم و گفتم: "بازم دارم!" بعدها هر بار که آقاجون از این اتفاق یاد می کرد می گفت: "بچم شیر بود، جلو روی پاسدارا بلند گفت: آقاجون! ولشون کن اینا رو، اینا بی شرفن!" و در حالی که با کف دست محکم روی پایش می زد می گفت: "خدا میدونه بعدش چقدر بچه مو به خاطر همین کتک زدن!"

سال ۱۳۶۹ من کلاس دوم دبستان بودم، صبح یکی از پنجشنبه های اواسط آذرماه مانند همه پنجشنبه ها خوش‌ و سرحال بودم، چون صبح صدای مهربان مادر از خواب بیدارم کرده بود نه زنگ وحشی ساعت و همچنین می دانستم وقتی که ظهر به خانه بر‌گردم اوست که با خنده و بوسه در را به رویم باز خواهد کرد و نه کلید دوخته شده به جیب کوله مدرسه ام! شاد و شنگول کاپشن سرخابیم را روی روپوش زمخت سرمه ای مدرسه ام پوشیدم و با وجود سرما و یخبندان آن موقع تهران مسیر طولانی خانه تا مدرسه چهار کلاسه مان را سبکبال و چالاک پیمودم، دویدن در حیاط کوچک مدرسه قدغن بود و من هم همیشه به دلیل سرپیچی از قوانین و بازیگوشی سرزنش می شدم، پیش از آن که زنگ بخورد و سر کلاس برویم وقتی که داشتم در حیاط جست و خیز می کردم و می دویدم سر خوردم و گوشه چشم چپم چنان به لبه تیز پله شکسته ورودی کلاسمان در حیاط خورد که از درد ضجه کشیدم! مدیر و ناظممان سراسیمه به سویم دویدند، خون تمام صورت و حتی آستر سفید کاپشنم را سرخ کرده بود و بچه ها که تا لحظه ای پیش سرگرم بازی و شیطنت بودند ایستاده و با وحشت تماشایم می کردند.

مدیرمان در ‌حالی که داشت به دلیل قانون شکنی دعوایم می کرد گفت که شانس آورده ام که کور نشده ام و باید مرا به بیمارستان ببرند و گوشه چشمم را بخیه بزنند! از آنجائی که آدرس خانه مان جایی ثبت نشده بود خانم مدیر مرا به بابای مدرسه سپرد و من در حالی که با دست چپم کهنه پارچه ای را به صورت متورم و خون آلودم فشرده بودم و دست راستم را به او داده بودم آقای گلپور را به در خانه مان رساندم تا مرا به پدر و مادرم تحویل دهد! در بیمارستان پزشک اورژانس به خانم پرستار گفت که سه تا بخیه به گوشه چشمم بزند اما خانم پرستار اصرار داشت که چون من دختربچه هستم بهتر است که با یک بخیه ظریف پارگی را بدوزد تا اثر بخیه در گوشه چشمم نماند و برای این کار تمام سعیش را نیز به کار برد.

خانواده ام عصر همان پنجشنبه مرا با خود به خانه یکی از دوستان بسیار نزدیک بردند، به خاطر این که تقریبا هر هفته به دیدنشان می رفتیم من جای همه اثاثیه، دکور و تابلوهای آپارتمان بزرگشان را می دانستم اما در کمال تعجب دیدم که آن روز عصر مبلمان را برچیده بودند و بر همه دیوارها به جای تابلوها و تزئینات همیشگی عکس های دایی امیرحسینم و شاخه های گل سرخ و میخک آویخته بودند! اسباب پذیرائی پهن بود و در گوشه ای صدای باشکوه و زیبای خانمی در ضبط صوت می خواند: "ای همه شهیدان، ای همه شهیدان ....." فکر می کردند که من در طول آن دو سال چیزی نفهمیده ام و باور کرده ام که دایی امیرحسین و همه دوستانش باهم به خارج سفر کرده اند! پیش از آمدن سایر مهمانان مرا به گوشه اتاقی کشیدند تا بالاخره به شکل رسمی ستاره شدن دایی عزیزم و مناسبت این مراسم را به من اعلام کنند!

در حالی که اشک از گوشه چشمم، از زیر پانسمان سرازیر شده بود و شوریش زخمم را می سوزاند بهشان گفتم: "خودم می دانستم!" با وجود همه تلاش های آن خانم پرستار نازنین رد آن اشک برای همیشه بر گوشه چشمم به جا ماند و جزئی از چهره ام شد و من نیز وقتی خود را در آینه می بینم مانند تبهکاری که به اثر زخم روی صورتش می بالد به آن همچون یک نشان افتخار نگاه می کنم و همان طور که بوی بتادین آمیخته با عطر گل مریم و نرگس مشامم را پر می کند به یاد آن پنجشنبه و آذرماه می افتم.

دایی امیرحسین جانم! ای کاش می دانستی که چقدر آرزو داشتم که زودتر به مدرسه بروم و خودم شخصا برایت نامه بنویسم! ای کاش می دانستی که روز بیست و چهارم مرداد ۱۳۶۷ هنگامی که منتظری دلش برای امام می سوخت و در گوشه ای تلاش می کرد تا هیأت مرگ را متقاعد کند که تو و رفقایت را محض خاطر حفظ انقلاب و آبروی اسلام اعدام نکنند در گوشه ای دیگر مادر، خواهر رزا را به دنیا آورد و من از این که خواهردار شده‌ بودم بسیار خوشحال بودم، ای کاش خبر می داشتی که روزی که تو را اعدام کردند رزا تنها دوازده روزه بود و مادر، آقاجون، عزیز، خاله و دائی های دیگر از آمدنش خوشحال بودند و بهانه ای داشتند تا دلواپسی و اضطرابشان را برای تو و رفقایت از یکدیگر پنهان کنند و به هم امید و آرامش دهند اما چه خوب که هرگز ندانستی که در خزان سیاه شصت و هفت پس از آن که ساک آبیت را به آقاجون تحویل دادند خانواده ات چه حالی شدند! وقتی که عینک های شکسته ات، کارهای دستیت و هسته خرماهائی را در آن پیدا کردند که دستان‌ هنرمندت هرگز مجال نیافتند آنها را تا به آخر بتراشند!

چه بگویم از هق هق های شبانه مادر وقتی که برای شیردادن به رزا بیدار می ماند و ترسش از این که مبادا من از این فاجعه بوئی ببرم اما ای کاش می دانستی که قامت کوچک آقاجون هرگز خموده نشد و تا لحظه مرگ همواره به شیر و پلنگی که داشت افتخار می کرد! عزیز ..... هرچند کسی به عزیز چیزی از آن چه با تو و رفقایت کردند نگفت اما او نیز هرگز درباره فرا رسیدن دوباره روز ملاقات سؤالی نکرد، گوئی با این شیوه با نوعی آگاهی درونی نسبت به آن چه که رخ داده بود از خود در برابر آسیب داغ فرزند جوانش دفاع می کرد!

دوست دارم بدانی که من همیشه به شهامت و جسارت تو در سراسر عمر کوتاهت افتخار خواهم کرد، به کینه و نفرتی که با شجاعت و استواریت در دل زندانبانانت کاشته بودی و آنها را واداشتی که تو را همراه چند نفر از رفقای دیگرت زودتر از بند بیرون بکشند و زودتر طناب دار را بر گردن تو ببینند! چه لذت بخش است خواهرزاده کسی بودن که رفقای جان به در برده اش او را گل زندان می نامند، همواره ستایشش می کنند و از خاطراتش درباره مقاومت، مهربانی و از جان گذشتگی کم نظیرش می گویند، از این که چقدر برایش اهمیت داشت تا بتواند در زندان افراد مختلف را از سازمان ها و گروه های گوناگون گرد هم بیاورد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
http://andishegbg.blogspot.com/2021/10/blog-post_21.html
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: