از میان چهره های ابوالحسن بنی صدر (بخش یکم)

درباره ی آنچه کسی می کند و در چاره ی آن درمانده می شود، در فرهنگ ملی ما می گویند: « علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد»، یا، همچنین: «چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی».

در مرگ بنی صدر، هتاکی های بلندگوهای رژیمی که خود او در پایه گذاری آن سهمی عمده داشت به کنار، بسیاری او را به عرش رساندند و، شمار بزرگی از هموطنان نیز مسئولیت های بزرگ او در پیدایش رژیم حاکم بر کشور را یادآورشدند. بعضی نیز به شیوه ی یکی به نعل و یکی به میخ کوشیدند تا از مخالفان و ستایشگران او هیچیک را نرنجانند! اینها همه در زمانی است که خبر تازه است. اما تاریخ نیز پس از اینها داوری خواهدکرد، با فاصله ی زمانی از حوادث و اشخاص، و با حب و بغض کمتر.

حال بر سبیل مقدمه ای بر این تاریخ آینده ما هم نگاهی به مسأله بیاندازیم.

درباره ی آنچه کسی می کند و در چاره ی آن درمانده می شود، در فرهنگ ملی ما می گویند: « علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد»، یا، همچنین: «چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی».

درباره ی کسانی که بدون اندیشه به عواقب کاری دست به انجام آن می زنند نیز در امثال عامیانه از «مناردزدی که پیش از دزدیدن منار چاه را نکنده بود» یادمی شود.

اینها همه فشرده ی تجارب طولانی جامعه است که به شکل «عقل سلیم» درآمده، تجاربی که اگر بکاربسته نشود زیانهای جبران ناپذیر و پشیمانی شدید به بار می آورد. آیا بنی صدر پیش از دزدیدن منار انقلاب اسلامی و شرکت در دادن قدرت بیحساب به رهبر آن خمینی چاه آن را کنده بود؟ علاج واقعه، بل فاجعه ای را که در وقوع آن شخصاً نقش دوم را داشت، از پیش کرده بود؟ آیا تنها علاج واقعه جلوگیری پیشاپیش از وقوع آن نبود؟ آیا او هرگز از این نقش اصلی خود با صمیمیت اظهار پشیمانی کرد؟ آنچه می تواند و باید در داوری نسبت به نقش سیاسی بنی صدر ملاک قرارگیرد پاسخ به این پرسش هاست نه جزئیات «مثبت یا منفی» رفتار او در برابر این یا آن یک از مسئولان جمهوری اسلامی و حتی خود خمینی.

مثال ادبی دیگر ایرانیان که در جهان هم شناخته شده مثال غولی است که وقتی از شیشه بیرون آوردید نمی توانید به درون آن برگردانید. غول ویرانگر جمهوری اسلامی یا پدیده های قابل قیاس با آن را ملت ما قرن ها در همان «شیشه» مهارکرده بود. نمی بایست آن را از شیشه اش آزادمی کردند، چه داستان به ما می آموزد که در غیر اینصورت بازگرداندن آن به درون شیشه محال می نماید.

مدافعان وستایشگران ابوالحسن بنی صدر می گویند در دوران رهبری بلامنازع خمینی او در برابر وی مقاومت کرد. این پرسش ها را که او مقاومت کرد یا نه، و اگر کرد به چه انگیزه ای و از چه زمانی کرد، فعلاً به کناری می گذاریم و تنها به توصیه ی عقل سلیم که اینجا به صورت سه ضرب المثل عامیانه و یک تشبیه در افسانه های هزارویک شب بیان شد برمی گردیم: «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی»؟ کسانی که این کار را کردند به هر نیت هم که کرده باشند و هر چاره ای هم که پس از آن برایش اندیشیده باشند با آتش بازی کرده اند و این جایی برای گذشت از گناه مرگبارشان باقی نمی گذارد.

خمینی بدون کمک معاونان سیاسی اش به قدرت مطلق نرسید و نمی توانست برسد. بهشتی و رفسنجانی و منتظری و نظایر آنها معاونان سیاسی او نبودند؛ شاگردان قدیمی و معاونان مذهبی او بودند که البته نقش و ادعای سیاسی هم داشتند. معاونان سیاسی خمینی بنی صدر، یزدی و قطب زاده بودند.

از این سه تن موثرترین آنها بنی صدر بود. او از هر سه نفر جاهدوست تر، خودشیفته تر و حسابگرتر بود؛ به خمینی هم از هر سه تن نزدیک تر. او بود که خواست از خمینی نردبانی برای صعود به خواستهای باطنی خود بسازد اما خود به نردبان صعود خمینی به قدرت مطلق تبدیل شد.

یزدی و قطب زاده با همه ی عیوبی که بر آنها گرفته شده و می توان گرفت نسبت به بنی صدر ساده دل تر و روراست تر بودند، زیرا درجه ی قدرت طلبی و جاهدوستی آنان بسیار محدودتر از بنی صدر بود. یزدی گرچه در غرور نخستین روزها در مدرسه ی رفاه با امیران اسیر ارتش رفتاری شرم آور کرد، اما در جاه طلبی هایش به یک وزارتخانه، مثلاً وزارت خارجه قانع بود. قطب زاده هم به بیش از این نمی اندیشید. هر دو نفر پای بر روی زمین واقعیت های بلافصل داشتند وهیچکدام هم ادعاهای نظریه پردازی های بزرگتر از دهانشان نمی کردند. آنکه در کار سیاسی به کمتر از ریاست جمهوری نیاندیشیده بود و در افتخارات تاریخی به کمتر از جانشینی قائم مقام فراهانی، امیرکبیر و مصدق، و در میدان اندیشه جز به رقابت با افلاطون قانع نبود تنها همان بنی صدر بود.

یزدی وقتی متوجه اشتباه بزرگ زندگی خود شد، و گفته می شود بعدها حتی بسیار پشیمان تر هم شده بود، همان اوایل کار گفت «این انقلاب انقلاب جهالت علیه استبداد بود»؛ البته صحیح تر این بود که می گفت «انقلاب جهالت و استبداد علیه استبداد.» اما او دست کم اینقدر هوشیاری و انصاف داشت که دست جهالت را در وقوع آن «انقلاب» ببیند و بدان اذعان کند. ارادت او به بازرگان هم ارادتی قلبی بود و نه کاسبکارانه.

قطب زاده اهل اینگونه ارزیابی ها نبود. می گفتند او از همه «لوطی» تر بوده است. اگر جاه و قدرت را دوست داشت حاضر بود بهای آنرا نیز بپردازد. او، با علم به خطر اعدام از طرف خمینیِ سنگدل و بیرحم، ساده لوحانه کمر به سرنگونی او بست، و جان خود را بر سر این بلندپروازی نهاد.

بنی صدر نه اهل آن ارادت ها بود و نه مرد این خطرکردن ها. او در دسیسه، تبانی ، و گردآوری مرید ماهرتر بود تا در رودررویی مستقیم با خطر. هم مرید داشت و هم مراد، و تا جایی که صرفه می کرد می توانست «فرزند معنوی» آن مراد هم بشود. هر سه نفر آنها هنگامی که امیرانتظام بنا به اتهاماتی واهی به زندان و شکنجه گرفتارشد و در معرض خطر اعدام هم بود، جز به موقعیت های خود نمی اندیشیدند و در آن ماجرای شرم آور تنها کسی که مردانه از یار و یاور بیگناه خود دفاع کرد بازرگان بود.

برگردیم به منار دزدی که چاه نکنده منار می دزدد.

یکی از حاضران در خاکسپاری اش می گوید او «اگر سه سال با خمینی همراه شد، چهل سال هم در برابر نظامی که آقای خمینی برپاداشته بود ایستاد» ! گوینده فراموش می کند که در نتیجه ی همان سه سال همکاری بود که ملت ایران چهل و سه سال است در این کابوس شوم رو به نابودی می رود. حال او بعد از وقوع واقعه پنجاه سال هم مخالف می بود؛ آیا آن ضربه جبران می شد. ضمن این که او هیچگاه اصل «انقلاب اسلامی» را مورد سوآل قرارنداد؛ آماج مخالفت های او قدرتمندان رژیم بودند نه خود رژیمی که از شهریورماه ۱۳۵۸ رییس شورای انقلاب موسس آن بود و بر مجلس خبرگان قانون اساسی آن نیز ریاست کرده بود!

هواداران و عزادارانش می گویند زمانی که خمینی به وعده هایش پشت کرد بنی صدر هم در مقابل او ایستاد. فرض کنیم که چنین بوده، هر چند که همان نخستین اعدام های بیرویه و فراقضایی نخستین روزها نقض وعده های خمینی بود و تنها کوردلان می توانستند این خلف وعده ها را نفهمند نه «نابغه ای» مانند بنی صدر.

اما، باز هم، فرض که چنین بوده است. آیا پیش از آن کس یا کسان دیگری در برابر خمینی نایستاده بودند؛ آنهم با هشدار رُکّ و علنی به مردم علیه خطر به قدرت رسیدن یک آخوند کوته نظر، جاه طلب، و دیکتاتوری با عقاید عصر حجر، و برقراری حکومت کاستِ آخوندها.

می گویند پس از خروج از ایران به خطایش درباره ی شخصیت خمینی اذعان کرد. و از قول او، در کتابش چنین نقل می کنند:

«شدت ضدیت با شاه و علاقه مفرط به پیروزی، چشم‌ها را از دیدن و عقل را از توجه باز داشته است.
«ما خود را درباره شخصیت آقای خمینی و نظر وی در باره “ولایت” سانسور می‌کردیم. این اشتباه بزرگ ما بود. ... آقای خمینی را روشنفکران مرجع کردند و قلم و بیان من از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ بدین‌کار پرداختند. اینک وقت حقیقت است و حقیقت آنست که ما از ترس اینکه نکند در او ضعف‌هایی ببینیم، نمی‌خواستیم از او جز خوبی بدانیم و بگوییم ... بر من بود در باره کسی که نقشی چنان تعیین کننده پیدا می‌کرد، بجد مطالعه کنم و نکردم. بدتر خود را به تعریف‌هایی که نزدیکانش می‌کردند، قانع کردم بسیار دیر... از فرزندش آقا مصطفی نقل شد که گفته بود “... از پدری که می‌شناسم بسیار بیشتر از شاه آدم خواهد کشت.” »

« در بررسی رفتار او [در این] که آیا گفتار و کردارش همسانند، کوتاهی کردم. غافل از آنکه شخصی که بر اساس تئوری ولایت فقیه در تمام عمر مردم را صغیر می‌سنجد، درشرایط مساعد، عقیده‌ای را که بنابر مصالح اظهار کرده است کنار می‌گذارد و به سراغ باورهایی می‌رود که با آنها بزرگ شده است.۱»

اما آیا این حقایق را هیچکس چندین سال پیش از آن به صراحت به همه گوشزد نکرده بود؟ آیا چنین اخطارهایی پیش از به قدرت رسیدن خمینی به ملت ایران داده نشده بود؟ اگر کسی چنین اخطارهایی را نداده بود و همه یکصدا به قدرت رسیدن خمینی را تأییدکرده بودند می گفتیم اگر این اشتباه بوده همه در آن شریک بوده اند و نه کسی خطابودن آن را به دیگران گوشزد کرده بود، نه احدی فاجعه را پیش بینی کرده بود. اما واقعیت خلاف این است. شاپور بختیار از روزی که دست بکار تشکیل یک دولت قانونی، به شکلی که جبهه ملی ۲۵ سال آن را خواسته بود، زد روزی نبود که به هزار زبان خطر حکومت آخوندی، «خطرناک تر بودن دیکتاتوری نعلین از دیکتاتوری چکمه» را به مردم و خاصه مدعیان آزادیخواهی، که بنی صدر هم یکی از آنان بود، گوشزد نکند. و گرچه او در میان مخالفان حکومت فردی بسیار سرشناس بود، تنها او هم نیود که چنین هشدارهایی را می داد. در همان روزها، در پاریس نیز سه روشنفکر شناخته شده و مبارز، مولود خانلری، حسین ملک و امیر پیشداد، که بنی صدر آنان را از نزدیک و بسیار خوب می شناخت طی اعلامیه ی روشن و دقیقی در همین زمینه اعلام خطرکرده بودند. پس این پرسش همچنان مطرح است که چرا بنی صدر به این اخطارها توجه نکرد و درست در جهت وارونه ی آنها عمل کرد. و چرا زمانی که می نویسد « اینک وقت حقیقت است» این حقیقت را هم ناقص می نویسد و به این بخش آن که: کسانی این حقیقت را به ما گفته بودند اشاره نمی کند؟ آیا حقیقت ناقص خود نوعی دروغ، و در اینجا دروغی ناشی از خودشیفتگی، نیست؟

و آیا آن رفتار غلط جز عطش قدرت، قدرتی در سایه ی خمینی، می توانست انگیزه ی دیگری داشته باشد.

 تجربه ی‌ چهل‌وسه‌ساله نشان داد که چه اندازه حق با بختیار بوده است. آیا این تجربه ی چهل‌وچندساله، با ویرانی ها و تباهی هایش لازم بود تا دیگران هم این حقیقت را بپذیرند. آیا بدون این تجربه، بدون آن اعدام های نخستین روزها و رواج بی‌قانونی مطلق، حکومت مشتی بیخبر از هر چه کشورداری می نامند، و سلطه ی اجامر و اوباش بر سرنوشت ملتی چندهزارساله برای رسیدن به این حقیقت بهایی لازم بود؟ آیا باید هر بار هر جوانی در برابر هر مشکلی از سر غرور، ولو به بهایی عظیم، راه خود را جداگانه تجربه کند و به تجربه و تدبیر پیر بیغرض و دلسوز نه بگوید. آیا شرکت در جرمی به بزرگی جرم خمینی از همدست او شریک جرم نمی سازد؟

یک سال و نیم پیش از تشکیل دولت بختیار، او و کریم سنجابی و داریوش فروهر در نامه ی سرگشاده ای به شاه رعایت کامل قانون اساسی و اقدام به سیاستی را که به نیروهای سیاسی آزادی عمل دهد از او خواسته بودند. شاه در آن زمان اهمیت و معنای آن نامه را که از سر دلسوزی برای کشور و ملت و رژیم مشروطه نوشته شده بود درنیافت و در عمل به آن تأخیری بزرگ کرد. اما سیر حوادث سرانجام او را به پذیرفتن راه امضاء کنندگان نامه وادارساخت. در مهرماه ۱۳۵۷ شاه از طریق آموزگار موافقت خود با نخست وزیری الهیار صالح و تشکیل دولت جبهه ملی خبرداد. سفر سنجابی به اروپا و اعلامیه ی سه‌ماده ای او در پاریس این احتمال را بسیار ضعیف ساخت. پس از بازگشت سنجابی به ایران و خودداری او از تشکیل دولت مگر به اجازه ی خمینی، امضاء کننده ی دیگر نامه ی سرگشاده، یعنی بختیار، با علم کامل به همه ی دشواری ها و خطراتش، این رسالت تاریخی را پذیرفت. پذیرفت، زیرا او نیز مانند خود شاه می دید که خطراتی که در نامه ی سه‌امضائی یادآوری شده بود در حال وقوع بود.

آن زمان شاه هشدار آنان را نادیده گرفته بود. آیا حال که او حقیقت را دیده و پذیرفته بود می بایست آنان از گفته ی خود عدول می کردند؟ چرا؟ مگر خطر حادتر نشده بود؟

در تاریخ نگارش نامه ی سه‌امضائی خطر هنوز دور بود و در صورت برقراری آزادی های قانونی، ملیون برای گردآوردن نیرو، سازمان دادن به خود و تشکیل دولتی متکی به این نیرو، فرصتی داشتند. در زمان پیشنهاد شاه به بختیار برای تشکیل دولت بخش مهمی از این فرصت از دست رفته بود. اما بختیار روی نیروهای ملیِ سنتی و هوشیاری روشنفکران نسبت به خطر حساب می کرد. در فاصله ی میان ۱۳۴۳، یعنی تاریخ استعفای رییس و اعضای شورای جبهه ملی، تا ۱۳۷۷، یعنی در دوران چهارده ساله ی فترت جبهه ملی، نیرویی که بعداً به ملی ـ مذهبی معروف شد و نهضت آزادی بخش مهم و سازمانیافته ی آن بود وسعت یافته بود. در صورت روش درست از سوی جبهه ملی این نیروها می توانستند در پشت سر آن یا در کنار آن قرارگیرند. در این صورت شخصی چون بنی صدر جایی حتی قابل مقایسه با مهندس بازرگان نیز نمی داشت. اما، در غیر این صورت، یعنی در صورت انتخاب راه نادرست از سوی جبهه ملی، کاری که بدست دکتر سنجابی در پاریس انجام شد، این جبهه به سرعت به ضمیمه ای از نیروهای مذهبی و سپس زائده ای از خمینی تبدیل می شد. در چنین حالتی بود که اشخاص خودشیفته و جاهدوستی چون بنی صدر، با روابطی که طی سالها با خمینی برقرارکرده بودند می توانستند میدان را حتی از دست ملی ـ مذهبی های آن روز هم بیرون آورند. و چنین هم شد.

با علم به همه ی این مشکلات بود که بختیار به ملت و پیش از همه به نیروهای ملی و روشنفکران هشدارداد و حتی توانست بازرگان را که او هم از خصوصیات خمینی به هیچوجه غافل نبود و خطر او را درک می کرد تا جایی با خود همراه کند که بازرگان ابتکار ترتیب دیدار میان او و خمینی را بکاربندد. در این مرحله، آینده بر سر دوراهی حساسی بود که هر عامل کوچکی می توانست آن را برای مدتی نامعلوم به این سو یا آن سو سوق دهد. در این حالت بود که نقش عناصری چون بنی صدر که در تماس دائم با خمینی قرارداشتند از نقش بازرگان مؤثرتر بود. قراری که برای دیدار میان بختیار و خمینی به ابتکار بازرگان گذاشته شده بود با دخالت سه نفر که یکی از آنها بنی صدر در پاریس بود و یکی دیگر آیت الله منتظری در ایران، از طرف خمینی لغوشد، تا جایی که حتی سبب تکدر بازرگان شد و خمینی نیز گفت که از این بابت از او دلجویی خواهدکرد.

آنچه در این ماجرا اهمیت می یابد نقش کسی مانند بنی صدر است. بنی صدر بختیار و قدرت اقناع او را از زمان سرپرستی بختیار بر سازمان دانشجویان دانشگاه تهران وابسته به جبهه ملی، خوب می شناخت و یک بار هم در سفر بختیار به پاریس کمتر از دو سال پیش از نخست وزیری اش، به دعوت او، در هتل محل اقامتش، همراه با یکی از همدوره هایش، با وی دیدارکرده بود. در این دیدار بختیار که هنوز آنها را به چشم همان دانشجویان دوران دانشگاه می نگریست، از آنها قول گرفته بود که اختلافات را کنارگذاشته با هم همکاری کنند؛ شرحی که نویسنده خود از دکتر بختیار شنیده است. بعد از لغو قرار ملاقات بختیار با خمینی وقتی از بنی صدر پرسیده شد که چرا سبب برهم خوردن این قرار شده پاسخ داده بود که «اگر بختیار خمینی را می دید او را قانع می کرد (یا، "کار تمام بود")؛ و چون به او گفتند «خوب؛ این چه عیبی داشت»، پاسخ داده بود «پس من چه؟» (این ماجرا که من آنرا در مقاله ی دیگری در زمان حیات بنی صدر ذکرکرده بودم، به نقل از شهود زنده است.) و از کتاب خود او، «خیانت به امید» نیز نقل شده که: «به او (خمینی) پی در پی پیغام می‌دادم که پذیرفتن آقای بختیار، پذیرفتن راه حل آمریکا برای “بحران ایران” است اگر قبول کنید شما رفتنی می‌شوید و آقای بختیار یعنی سیاست آمریکا ماندنی می‌شود.۱»

 در چنین بزنگاههایی است که شخص جوهر باطنی و عمیق خود را آشکار می کند.

بازرگان که باهوش تر از آن بود که خودفریبی پیشه کند و باصداقت تر از آن بود که وقتی امری بر او ثابت شد از بیان آن خودداری ورزد، زمانی که به اشتباه عظیم خود پی برد ـ و بسیار هم زود، در همان زمان نخست وزیری ـ به زبانی زیرکانه و شیرین و باصطلاح «لُری» گفت «سه سه بار، نه بار، غلط کردیم انقلاب کردیم.» او آنهمه بی قانونی و شرارت را تاب نیاورد و با اشغال سفارت آمریکا برای چندمین بار استعفای خود را به خمینی فرستاد. استعفایی که این بار پذیرفته شد.

بخش دوم

بنی صدر

هوادار مصدق یا پیرو ولایت فقیه؟

ـــــــــــــــــــــــــــ

۱ نک. م. روغنی، بنی صدر، قربانی خطاها و توهماتش، ایران امروز.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: