ادبیات گاهی کمک می کند تا خود را آن طور که هستیم ببینیم
03.11.2021 - 07:12
 
 
در آخرین سطور طاعون، کامو می گوید که انسان شگفتی آور است نه در خور تحقیر. این را از زبان راوی داستان که خود پزشک است می گوید؛ پزشکی که مدت ها با بیماری و درد زندگی کرده، مجبور شده به جای کار اصلی اش که معالجه ی بیماران است، با فرستادن بیمار به مراکز مخصوص عملا فقط حکم مرگ صادر کند، که بارها و بارها سرخوردگی را تجربه کرده و حتی مورد طعن و لعن خانواده هایی که شاهد انتقال عزیزان شان به ایستگاه مرگ بودند، قرار گرفته. شاید وجود روبر، خبرنگاری که تصادفا در شهر طاعون زده گرفتار آمده بود و راهی برای فرار پیدا نمی کرد او را به این نتیجه رسانده باشد. خبرنگاری که وقتی می فهمد گیر افتاده فقط و فقط به فرار فکر می کند. روبر در آغاز چشم و گوش را به روی همه ی حوادث پیرامون می بنندد. او فقط یک آرزو دارد؛ برود و به همسرش بپیوندد. برای او زندگی در انتظار خلاصه می شود. روزها به ایستگاه قطار می رود و در سالن سوت و کور آن به برنامه ی حرکت قطارهایی که قرار نیست بیایند نگاه می کند یا به بندر می‌رود تا به چشم خود ببیند که نه خبری از کشتی باربری است و نه مسافربری. روبر به هر دری می زند ودر این راه با دلالانی آشنا می شود که سر همه چیز معامله می کنند. از مشروب، مواد غذایی و سیگار گرفته تا قاچاق آدم به آن سوی مرزهای شهر. روبر آماده است که هر کاری برای نجات خود بکند، اما دوران انتظار چه بخواهد و چه نخواهد در او نفوذ می کند. دکتر را می بیند و تلاش ناامیدانه اش را، افرادی که دور او جمع می شوند، بدون شورو هیجان و امید به موفقیت. فقط به این خاطر که باید کاری کرد. روبربه دکتر می گوید که حاضر است تا وقتی مقدمات فرار آماده شود به او و گروه داوطلبان کمک کند. می‌ماند و یک روز به دکتر می‌گوید که دیگر به فرار فکر نمی‌کند؛ نه به این دلیل که دیگر زنش را دوست ندارد. او فقط نمی‌خواهد وقتی با زن روبه رو می شود از خودش راضی نباشد.
در تمام مدتی که با طاعون گذراندم، بارها و بارها به وزن واژه و قهرمان داستانش لیلاند فکر کردم، به نزدیکی شخصیت های این دو کتاب با تمام تفاوت های شان. به آن لحظه که لیلاند در سلول آندری کوزمین ـتبعیدی روس ـ را می زند و او را همان طور هست که می بیند و خویشاوندی پنهان میان خود واو را در می یابد، دستش را می گیرد. لیلاند در او نه یک محکوم بلکه آدمی شیفته ی ادبیات می بیند که در حال غرق شدن است و دست دراز می کند. در طاعون روبر دست دکتر را می گیرد و یا برعکس؟ در وزن واژه هم به این سوال که چه کسی ناجی است پاسخی داده نمی شود. اصل نزدیکی است. موضوع انتظار در هر دو کتاب محوری است. این که دوران انتظار چه بخواهیم و چه نخواهیم اثرش را بر ما و زندگی مان خواهد گذاشت و ما در پایان این دوره دیگر آن که در ابتدا بودیم ، نیستیم و به همین دلیل نخواهیم توانست از آنچه در انتظارش بودیم، ان طور که لازم است لذت ببریم.
فکر کردم به راستی چه کسی بهتر از ما تبعیدیان این را تجربه کرده. تبعید و انتظار همزادند. اوایل شاید زیاد به چشم نمی آمد. ولی حالا که دوران انتظار طولانی شده، به چشم خود می‌بینیم که دیگر آن که در شروع تبعید بودیم، نیستیم. دوران انتظار تاثیرش را بر ما گذاشته. تلاش ما برای بی اعتنایی به دوران تبعید و بستن روزنه ها که نکند به خلوتمان راه پیدا کند ، فایده ای نداشته و ما اگر به موقع متوجه نشده باشیم هم تجربیات این دوره را از دست داده ایم و هم آرزویی را که در آغاز به انتظارش بودیم. چون دیگر حتی اگر روزی به آرزوی مان برسیم، آنی نیستیم که در شروع دوران انتظار بودیم.
ادبیات گاهی کمک می کند تا خود را آن طور که هستیم ببینیم. به خود بیاییم، به سوالاتی برسیم که بدون آن هیچگاه به ذهن مان نمی رسید و شاید هم به حقیقتی دست یابیم که جلوی چشممان بود و نمی دیدیم. ببینیم که با تمام ضعف ها، اشتباهات و کاستی ها هنوز هم می توانیم شگفت انگیز باشیم.
Kan være et billede af tekst, der siger "Albert Camus Die Pest"
 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما