داستان کتابفروشی میدان انقلاب قسمت پنچم
04.11.2021 - 23:40

 

بالا گروهی خشمگین که زهرا خانم سردستگی آن هارا می کند به بساط های کتابفروشی هجوم می آورند .اما هنوز آن جرئت را نیافته اندکه شیشه بشکنند ویا کتابخانه ای را به آتش بکشند.سازمان دهندگان پشت پرده حد خود را می دانند و افرادی را که پشت سر این کتاب فروشی ها ایستاده وحمایت می کنند می شناسند .زمان لازم است تا دندان به جویدن آن ها تیز وبرا شود .بهمان چنگ انداختن در موی دختری تیغ کشیدن بر لباس پسری اکتفا می کنند.
می شود گفت اکثر کتاب فروشی های مقابل دانشگاه و خیابان های مشرف بر آن در دست نیرو های چپ وجریان های ملی است. تک وتوکی کتابفروشی تهی دست مذهبی از نظر کتاب وجود دارند که حتی خود مذهبی ها هم کمتر گذرشان به آن ها می افتذ .
در این دور تعداد کتاب فروشی وانتشاراتی حزب توده حضوری چشمگیر دارند واکثر کتاب های تئوریک ،ادبیات حزبی توسط این کتابفروشی هاو انتشاراتی های وابسته بحزب توزیع می شود. با وجود پز منفی جریان های چپ و روشنفکران در مقابل حزب اما نوشته های طبری با بزرگنمائی و تبلیغاتی که در مورد وی صورت می گرفت جزو کتاب های پر فروش هستند.
پور هرمزان انتشاراتی ابوریحان را دارد. انتشاراتی سپیده دم را آقای کوچکی می چرخاند. انتشاراتی پیک ،انتشارات کوچک که ناصر موذن سرپا کرده بود. هر گوشه خیابان های دور بر دانشگاه پر بود از کتابفروشی های خرد و درشت. می توان گفت اکثرا چپ که عطش بیکباره حادث شده در زمان انقلاب جوانان را جواب می دادند .
صدای نوار های انقلابی .تظاهرات وشعار دادن هاکه تعداشان از دست خارج شده. چهره ای بسیار پر جنب وجوش وجستجو گری به میدان داده است. جریان های چپ کوچکی که عمدتا زاده شده از بطن جنبش چریک های فدائی ونقد آن ها ست اعلام موجودیت کرده اند. بخشی از ویژگی های آن روز و شریک درکشاکش به اصطلاح بحث های ایئدولوژیک بودند .
شایعه هائی که دهان بدهان در میدان انقلاب می چرخید ودودلی در این که چه کسی کدام سازمانی با سواد تر وسیاسی تر است؟ باسوادی وقدرت پلمیک شان مترادف با توانائی سیاسی وتشکیلاتی آن ارزیابی می شد. یکی از دغدغه های نیروهای سیاسی بود که تلاش می کردندافرادی که قادر به هماوردی به آن ها باشد در این بحث ها حضور داشته باشند.
جریان راه کارگر ترمینی تحت عنوان بناپارتیسم راه انداخته بود که کتاب هجده برمر مارکس بیس آن بود همه فعل انفعالات سیاسی توسط حکومت و مردم از همین دیدگاه با همان زبان خاص مارکس در هجدهم برمر مورد نقد وبررسی قرار می گرفت .
سازمان پیکار تمام هم وغم خود را صرف حضور در جنبش کارگری وانتخابات شورائی بر آمده از دل جنبش طبقه کارگر نهاده بود.
در این میان وضعیت وحجم کار انتشارات شناخت که وظیفه رساندن بموقع انتشارات سازمان به دست اعضا وهوادران در سراسر ایران را بر عهده داشت سخت سنگین بود.
این که با دمپائی چرمی که بیشتر شبیه دمپائی های هلندی است دارد بسرعت پله های ورودی کتابفروشی را یک دو تا می کند کسی جز مسعود سلطان پور نیست. لحظه ای آرام قرار ندارد. صورتی نسبتا گردوسبزه وبا دو چشم هوشیار ودر عین حال شوخ وبیقرار.
شاید روزی صد بار از این پله ها بالا پائین می رود همین طور که از مقابل کتابفروشی ها رد می شودد آرام دست پیک تبریز را می گیرد "رفیق جان ساعت چهار همان قرار قبلی."
هنرمند تئاتری که انقلاب مسئول پخشش کرده است .من اورا همیشه با بلند گوئی بر دست در نمایشنامه "عباس آقا کارگر ایران ناسیونال "تئاتری ساخته برادرش سعید سلطان پور مجسم می کنم که دارد شرح عباس آقا را می گوید.
جلوی ماشین انقلاب نشسته و در بلند گویش مرتب تکرار می کند "این ماشین کجا می ره؟
این که بازاره لاکردار!
ماشین واسه مردم شاخ شده .
ملت مگر اسیر شده ؟"
سپس حمله حزب الله وسنگ وپاره آجر از آسمان می بارد.
دنیائی خاطره است از تئاتر ها، از سعید واز فعالیت خود که تحت تاثیر سعید بود. اما در این پیچش حاصل از انقلاب او راه وتفکر سعید را نپذیرفت ودر مقابل سعید که به اقلیت رفت اودر اکثریت ماند با حجم عظیم کاری که بر دوشش نهاده شده بود .
راوی ونقال صحنه های بسیار تئاتری، مسلط و گرم سخن ."محصل کلاس سوم متوسطه بودم آن موقع هنوز چریک ها اعلام موجودیت نکرده بودند. سعید به گونه ای جبهه ملی چی بود. اعلامیه های جبهه ملی را میداد که پخش کنم .من هم راحت ترین راه را انتخاب می کردم یک دسته چند تائی از اعلامیه ها را می گذشتم روی زین موتور می نشستم رویشان گاز می دادم هر موقع که بجای خلوتی می رسیدم کمی از زین بلند میشدم بلند شدن همان پخش شدن اعلامیه ها همان." قاه قاه می خندید.
می دانست صدای گرمش را دوست دارم. هر موقع ریشی می گرفتم می خندید و بخشی از سرود درون نمایشنامه عباس آقارا برایم زمزمه می گرد .
"عمری در کار عمری در کار
گاهی خسته ، گاهی بیمار، گاهی بیکار .
دستت از داس ،دستت از پتک، بسته پینه.
رنجت انبوه، سنگین چون کوه، کوه کینه.
پوشاکت خون، خوراکت خون، خشمت خونبار!
برخیز !ای رود طغیان بر خیز!
برخیز چون موج طوفان برخیز ! برخیز .!"
دستم را می فشرد "راضی شدی ؟"نمی دانم این دوستی و مهر از کجا آمده بود ؟ " ادامه دارد ابوالفضل محققی
 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما