سال هاست که آواز قناری شهید قارقار کلاغ است!

زین العابدین کاظمی که اهل زندان وی را عبدی صدا می زدند زندانی دو رژیم بود، در تابستان شصت و هفت عبدی در گوهردشت و مقابل چشمان حمید نوری از بند چهارده مقابل هیأت مرگ قرار گرفت و خاورانی شد! عبدی مسافر یکی از کامیون های یخچالداری شد که حمید نوری پارکابیش بود! نمی دانم پیکرش را در کدام یک از خاک پشته ها و گم گورهای خاوران شیار کرده اند؟ .....

 

تو باعث شده ای که آدمی از آدمی بهراسد! (احمد شاملو)

..... من نگهبان بند بودم، زندانی ها در بازگشت از بازجوئی می گفتند به دستشوئی احتیاج دارند، می گفتم: "عزیزم، دلبندم، قربونت برم، بیا برو دستشوئی!" ..... (نقل به مضمون از پرگوئی های وقیحانه حمید نوری در دادگاه استکهلم)

بهار ۱۳۶٤ - زندان کمیته مشترک

نوبت بردن دستشوئی در زندان های اسلامی با وعده های اذان تنظیم می شد، سه وعده صبح و ظهر و غروب، بعد از آخرین نوبت دستشوئی و به وقت خاموشی مصیبت آغاز شد، آن روز از قضا فروشگاه زندان هندوانه عرضه کرده بود، شیفت‌ شب با حاج عباس بود، او به هیچ عنوان حاضر نبود به غیر از سه نوبت معمول زندانی را به دستشوئی برد!

پاسی از نیمه های شب گذشته بود که فشار کلیه ها خواب را نا‌ممکن کرد! از جا برخاستم، بیشتر بچه ها‌‌ خواب بودند، کور‌مال، کور‌مال خود را به در سلول رساندم، با تعجب مشاهده کردم که عبدی پشت در اتاق چمباتمه زده است، او هم داشت به خود می پیچید! از ترس این که دیگر بچه ها بیدار نشن یک‌ بار آهسته در زدم اما حاج عباس ترتیب اثر نداد! البته تعدادی از بچه ها نیز نیمه بیدار مشکل ما را داشتند، مدتی را به چاره جوئی سر کردیم، چند ‌بار در ‌زدیم و هر ‌بار کمی بلند‌تر، تعدادی از بچه ها بلند شدند و گفتند که در زده اند اما نگهبان ترتیب ‌اثر نداده است!

بعد از چند‌ بار در زدن توسط من و عبدی حاج عباس پشت در آمد و در‌خواستمان را رد کرد! تا اذان صبح باید منتظر می ماندیم! به حاج عباس توضیح ‌دادیم و گفتیم که نیاز داریم به دستشوئی برویم، با همان لهجه ترکی مزلقانی و لودگی ذاتیش گفت: "هر ‌کیم کی هیندیوانا زهری ماری می کنی پایی لرزش بشینی باید!" عبدی با خشم و غرور دست نایافتنیش حکم ‌کرد: "دیگه در نمی زنیم، بی شرف داره با درد ما تفریح میکنه تا غرورمونو لگد‌مال کنه!" نمی توانیم بخوابیم!

ساعتی دیگر را با دردی غیر ‌قابل تحمل که هر لحظه بر شدت آن افزوده می شد سر کردیم، مرتب کج و راست می شویم و تا مرز خیس کردن خود پیش ‌می رویم، با دیدن یک قوطی خالی شیر‌ خشک به عبدی گفتم: "با این قوطی می توانیم کمی فشار درد را کاهش دهیم!" چاره دیگری نداشتیم، زندانی تا زمانی که حکم نگرفته است شرایط خود را موقت ارزیابی می کند، بر همین اساس تلاش می کند به پستی های رفتاری که زندانبان به صورت تنبیه غیر‌ مستقیم اعمال می کند تن ندهد، زندانبان سعی دارد با تحمیل شرایط جهنمی خود زندانی را به دریوزگی وادارد اما با گذر زمان زندان به خانه زندانی بدل می شود، اولین تجربه دفع ادرار رو ‌در ‌روی رفیق راهت به سختی می گذرد!

به عبدی می گویم: "عبدی جان شروع کن، اول تو، نصف قوطی سهم تو، نصفش هم سهم من!"

- باشه قبول اما اول تو!

مجال شوخی نیست، با این حال به نیت تحمل پذیر‌ کردن فضا به عبدی گفتم: "عبدی جان از قدیم گفته اند که آب خوردن و سلام گفتن از کوچکتره اما شاشیدن از بزرگتر!" عبدی با حجب ذاتیش روی بر‌گرداند و مقداری از ادرارش را در قوطی خالی شیر ‌خشک خالی کرد، قوطی را به دستم داد و نگاه از چهره ام ‌دزدید، به قاعده باید نیمی از فضای خالی قوطی سهم من می بود اما شگفت زده مشاهده کردم که عبدی از تمام سهمیه خود استفاده نکرده است!

زین العابدین کاظمی که اهل زندان وی را عبدی صدا می زدند زندانی دو رژیم و در اولین دوره انتخابات مجلس نامزد سازمان چریک های فدائی خلق ایران از لنگرود بود، با قدی افزون از یک متر و نود، وزنی بالای صد کیلو‌گرم، پوستی از شیر و قلبی از جنس پرنده، قهرمان سابق کشتی استان گیلان در سنگین وزن، به جرأت می توانم بگویم در دوره ای که با عبدی همبند بودم در هیچ وعده ای عبدی سیر از سر سفره بر‌نخاست، در زندان بسیاری که بدنی تنومند داشتند همیشه با مشکل گرسنگی مواجه بودند، تفاوت عبدی این بود که همیشه کمتر از هم ظرف خود غذا می خورد، نه این که ادا دربیاورد، این طور بار آمده بود، حالا آن درشت پیکر نازک روان به گاه شاشیدن در قوطی شیر ‌خشک در زندان نیز سهم بیشتر را برای من گذاشته بود!

کمی آرام شدیم اما همچنان تا صبح بیدار ‌ماندیم، با بلند شدن صدای اذان نوبت دستشوئی اتاق فرا ‌رسید، حاج عباس با لبخندی فاتحانه شیفت را به نفر بعد از خود تحویل داد، در زندان های اسلامی محدودیت بردن به توالت با هدف ویرانی کرامت انسانی به اجرا گذاشته می شود، زندانی را وادار می کنند تا در مقابل ده ها چشم و گوش در اتاقی شش در چهار که هشتاد انسان را در آن چپانده اند خود را خراب کند! زندانیان با کشیدن پرده ای در گوشه ای از فضای محدود اتاق هایشان در سطل های پلاستیکی به قضای حاجت تن می دادند، شخصیت بسیاری از زندانیان پس از اولین نوبتی که مجبور به استفاده از سطل می شدند یا به اصطلاح زندان "سطل لازم!" می شدند تا مدت ها باز‌سازی نمی شد!

درست است که عمل دفع ادرار و در مواردی اضطراری دفع مدفوع در پشت پرده ای انجام می شد و دیگران نیز سعی می کردند حواس خود را متوجه جای دیگر کنند ذهن اما ناخود‌آگاه به سوی عمل پرده نشین ها کشیده می شد، در سالن سه آموزشگاه اوین مجبور بودیم برای ظرف ادرار مسئول دوره ای تعیین کنیم، مسئول سطل توالت در نوبت دستشوئی مجبور بود با سرعت سطل را خالی کند و بعد آن ‌را خوب بشوید و خشک کند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

عبدی در گوهردشت و مقابل چشمان حمید نوری از بند چهارده مقابل هیأت مرگ قرار گرفت و خاورانی شد! نمی دانم پیکر تنومند و استخوان هایش با "لنگرودچشمش" را در کدامین یک از خاک پشته ها و گم گورهای خاوران شیار کرده اند؟ عبدی مسافر یکی از کامیون های یخچالدار حمل گوشت شد که حمید نوری پارکابیش بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
https://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-109364.html
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: