از "انسان التیام یافته تا انسان افسونگر"

کم و بیش در هر مقاله غیر ادبی تلاش کردم تا افسردگی و علل مختلف آن را مطرح و بازگشایی کنم. در این مقاله اما تلاش بر این است تا مراحل پس از خروج از افسردگی و به دست آوردن یک شخصیت متعادل را مطرح و مشخص نمایم. اما قبل از آن توضیح چند واژه کلیدی را که من در برابر مراجع کنندگانم ( و نه بیمارانم) اساسا به کار می برم توضیح دهم.

 

 

کم و بیش در هر مقاله غیر ادبی تلاش کردم تا افسردگی و علل مختلف آن را مطرح و بازگشایی کنم. در این مقاله اما تلاش بر این است تا مراحل پس از خروج از افسردگی و به دست آوردن یک شخصیت متعادل را مطرح و مشخص نمایم. اما قبل از آن توضیح چند واژه کلیدی را که من در برابر مراجع کنندگانم ( و نه بیمارانم) اساسا به کار می برم توضیح دهم.

نخست این که ؛ از نظر من نام گذاری و برچسب زدن به انسانی ازنظر روحی و عاطفی به "بیمار" و "سالم" را نابخردانه می دانم. من هیچ تعبیر و تفسیر و معنایی را در رابطه با  انسان" سالم" و انسان "بیمار" قبول ندارم. در نتیجه از این اصطلاحات متداول به روز شده تا حد توانم خودداری می کنم و به جای آن برای انسان "بیمار" معادل واژه انسان "التیام نیافته" و برای انسان "سالم" ، معادل انسان "التیام یافته" را.به کار می برم.  نخستین علت این گزینش نیز به همین جهت است که ما در علم روانکاوی هیچ تعریف مشخصی از انسان "بیمار" و انسان "سالم نداریم.

نکته کلیدی که اکنون می خواهم به آن اشاره مختصری کنم این است که در هر نوع از انواع افسردگی ها اگر مسیر درمان سیکل دَوَرانی بیابد و فرد " التیام نایافته " نتواند به شرایط ثابت و مرحله التیام یافته گی برسد باید به مسیر و روال درمان و پزشک یا روان درمان خود شک کرده و آن را تغییر دهد. باید به سوی پزشک دیگری مراجعه کند.

نکته مهم دیگر این است که درمان افسردگی بدون استفاده از داروهای ضد افسردگی ناممکن است.

نکته بعدی که من همواره در این گونه مقالاتم اشاره کرده ام واژگانی اند که در گیومه گذاشته شده اند. این واژگان یا  معنای روان شناسی دارند و یا بار فلسفی را به خود اختصاص می دهند، در نتیجه خوانندگان باید به جملات نوشتاری نیز دقت کنند تا بیراه نروند.

اکنون وارد مبحث می شوم و با این مقدمه آغاز می کنم که تمام انسان ها دارای نقاط ضعف و یا کمال اند. همه انسان ها کم و بیش تلخ کامی های روحی و عاطفی را تجربه کرده اند و بر سر دو راهی یا چند راهی واقع شده اند .

همه انسان ها بنا به ظرفیت های روحی و عاطفی و شخصیتی اشان در خود سقوط کرده اند یا بر پا ایستاده اند. همه انسان ها خود را گاه در این جهان بزرگ با این همه دوست و آشنا و رفیق و هم پیمان و همسر و معشوق "تنها" حس کرده اند. آن ها نتوانسته اند حرف خود را به "مخاطب " خود بگویند. سوی دیگر ماجرا این است که "مخاطب "هم از "فرد" فقط یک شناخت کلی دارد و قادر نیست تا واقعیت عاطفی و روحی او را دریابد.  

ما در این جهان پهناور به ندرت می توانیم کسی را بیابیم که نخست: بتوانم دریچه قلب مان را سوی او بگشایم. دوم :همان گونه با او باشیم که با خود در خلوت مان سر می کنیم و سوم : این است که آن فرد ظرفیت و گنجایش درک عاطفی ما را داشته باشد. حال اگر بر فرض محال چنین انسانی را بیابییم باید خود را جای با سعادت ترین مردمان بگذاریم!

من در این مقاله می خواهم  این نکات را مطرح کنیم: " انسان التیام یافته" چگونه انسانی است و چه ویژگی هایی دارد؟

هنگامی که شخص "التیام نایافته" به مراحل "التیام یافته گی " دست می یابد چه خصوصیاتی دارد؟ او چه انعکاس نفوذی  را از خود  ساطع می نماید؟ ساختار اندام و رفتارهای تن او چیست؟ زبان جسم او چگونه است؟ زندگی عاطفی و روانی اش چیست؟

 

انسان افسونگر کیست و چه نفوذ نامرئی دارد؟ نفوذ نامرئی او را چگونه حس می کنیم؟ این انسان چه تاثیری بر ما دارد؟

شاید عجیب برسد که روان شناسی مدرن و امروزی مخالف صد در صد این باور عمومی است که "شخصیت" را نمی توان تغییر داد. از طرفی این باور عموم درست است و از سویی به خطا. بله این درست است  که ما نمی توانیم هیچ انسانی را  از نظر شخصیتی و عاطفی و روحی تغییر دهیم، اما اگر "فردیت فرد" این را بخواهد قطعا این "تغییر" صورت می یابد.

نکته ای که باید به آن اشاره کرد این است که؛ هر یک از ما تصویری از خود در ذهن خویش داریم. این " تصویر" حقیقت پنهان درون هر انسانی است که مثل یک راز فقط نزد خود اوست. این همان تصویری است که در خلوت مقابل ما می نشیند و ما گاه از او بیزاریم  و یا گاه دوستش می داریم. یا از او راضی هستیم یا ناراضی ایم. یا می پذیریمش و یا آن را از خود می رانیم.

"انسان التیام یافته" پس از عبور از مراحل افسردگی کمتر از افکار ناپایدار و احساسات متزلزل و گفتگوهای درونی متفکرانه یا غیر متفکرانه عاری می شود. ذهن او عاری از ورّاجی های روزمره درونی است. نظام شخصیتی او تجسم عینی یافته است و افکار و  رفتار و صحبت ها یش  همسان با شرایط کنونی اش است. چنین انسانی اندیشه هایش با رفتارش هماهنگی دارند.

 "انسان التیام یافته"  خود را همان گونه که  هست می پذیرد. او پذیرای خودش هست. او از چیستی خود و از آن چه که هست گله مند نیست. او از تجارب سخت یا آزاردهنده زندگیش  نه در هراس است و نه در گریز. زیرا دریافته است که "هراس و گریز" دو تله روح اند. او تجاربش را پذیرفته است و در صدد یافتن هیچ مجرمی نیست. او هیچ کس را  مقصر نمی داند. خودش را نیز مقصر نمی پندارد.

احساس گناهکار بودن. احساس تقصیر داشتن عوامل بزرگی اند برای دور شدن از شخصیت "التیام یافته". این به این معنا نیست که فرد، فاقد احساس مسئولیت در برابر کردار و رفتارش است. احساس مسئولیت داشتن ارتباطی با احساس تقصیر داشتن ندارد.

دوست و همکار من  خانم " لوییز هی Loiss Hey  " شعر ستایش گونه ای را نوشته است که چنین است: " معشوق من، نمی توانی خودت را قضاوت کنی و آگاه شوی کی هستی \پس برای لحظه هایی که خوب اند قضاوت هایت را کنار بگذار \ وقتی قضاوت را کنار بگذاری چیزی می بینی که فراتر از ماست \ عشق مثل یک آینه در برابرت قرار می گیرد \ مثل یک دوست \ و به تو نشان می دهد دوست داشتنی هستی".

" انسان التیام یافته "خودش را ویرایش نمی کند. او می گذارد ضمیرش با او حرف بزند و فرصت می دهد تا حقیقت قلبش او را به سوی اهداف یا  آرمان ها یا افرادی بکشاند که قلبش نوید آن را می دهد. چنین انسانی رابطه متقابلی با قلب و عقل خویش دارد و می تواند هر یک را در کفه ترازو بنشاند و آن دو را با هم همسان سازد.

 برای درک مطلب می خواهم یک خاطره از یکی از مراجعینم مطرح کنم.

شخصی که دچار افسردگی مانیا شده بود و از سال های طولانی از این عارضه رنج می برد ، پرسیدم آیا خودتان را دوست دارید؟ او در پاسخ گفت؛ نمی دانم!

پاسخ او آنالیزی دارد که ناشی از ضمیر پنهان اوست.

آنالیز گفت و گو را چنین می نویسم تا بیشتر متوجه شوید:

A: حقیقت بنیادی: "من دوست داشتنی هستم".

B: ترس بنیادی: "من دوست داشتنی نیستم". شما چه نظری دارد؟!

وقتی در برابر این سوال می گوییم "نمی دانم" منظور این است که جمله تایید آمیزی را بشنویم دال بر این که دوست داشتنی هستیم. "فکر نمی کنم بدانم" ولی پاسخ دیگری است. بنابراین بین پاسخ "نمی دانم" تا "فکر نمی کنم بدانم" تفاوت زیادی وجود دارد. هر بار که می گویید "نمی دانم" در را به روی خرد درونی خود می بندید. اما زمانی که می گوید؛ "من مشتاقم تا بدانم"،" تا خودم را دوست بدارم " و یا هر تای دیگری.... شما آغوش خود را به سوی مخاطب و خرد درونی خودتان گشوده اید.

وقتی می گویید؛ "من آمادگی ندارم". "من پیرم" . "پیر شدم". "من نمی توانم". "هرگز. اصلا و ابداً...و از این دست جملات، ما دریچه خردمندی روح مان را بر خود می بندیم. ما ساطع و جاری  در زمان نیستیم.

آنالوز جملات: من نمی توانم، یعنی نمی خواهم. توانمند نیستم.

من پیر شدم،یعنی توانمند نیستم. به درد نمی خورم. کارآیی ندارم

 من آمادگی ندارم، یعنی پذیرا نیستم. گشوده نیستم. بن بستم.

اما این جملات را چه کسی می گوید؟ آن من واقعی ما، یا آن خودِ "التیام نایافته" ما؟

آن منِ به تنگ آمده از "خود و دیگران" چنین می گوید یا آن "من خردمند ما" ؟

 این گونه جملات نهی، جملات فاصله پذیر، جملات انکار، کدامیک از من ِ واقعی ما می گوید؟

پاسخ برای روان درمان مشخص است، "من ِ التیام نایافته" چنین می گوید. من ِ مردد ما، من ِ هراس یافته ما.

اگر می خواهید حقیقی ترین صدا را بشنوید، پیشنهاد من این است؛ به ندای قلبت تان گوش کنید. قلب شما صادق تر از خود شماست. ما نمی توانیم صداقت قلب مان را با مکانیزم های شخصیتی خاموش کنیم. ما نمی توانیم درون مان را گول بزنیم. ما نمی توانیم روح خردمندی را که در درون تک.تک افراد وجود دارد سرپوش بگذاریم. ما فقط می توانیم از آن بگریزیم. و گریز منتهی الیه " ترس" است." ترس" سرپوش بر ضعف هامان است و ضعف هامان شالوده وجود ماست.

"انسان التیام یافته" از این گونه گفت وگوهای درونی و یا غیر درونی مبرا است.

ما حتی زمانی که خود را پذیرا نیستیم. خود را دوست نداریم در جهان هستی کسی وجود دارد که عاشق ماست. که به ما عشق می ورزد. اگر این عشق را نمی توانیم دریابیم  و یا پسش می زنیم از این روست که "انسان التیام یافته " ای نیستیم.

من اغلب به طور کرات به مراجعینم پیشنهاد می دهم که به ندای قلبشان گوش فرا دهند. فرآیند این گوش سپردن می تواند در ابتدا سخت و در میانه راه خفیف باشد اما در نهایت واقعی ترین کلام، نوید، پاسخ را از آن خواهید شنید.

ما می توانیم بر صورت خویش ماسکی بزنیم اما نمی توانیم بر قلب خود ماسک بزنیم.

"انسان التیام یافته" ماسکی بر چهره خود ندارد.

معصومیت و صداقت ذاتی هر انسانی بنیاد درونی دارد. یا انسانی با خودش صادق است یا نیست.

یا انسانی شایسته هست یا نیست.

یا طبیعت واقعی اش مماس با نبض هستی هست یا نیست.

یا شایسته گی عشق را دارد یا ندارد .

یا انسان آزاده ای هست یا نیست.

وجه دومی در برابر "انسان التیام یافته" وجود ندارد.

"انسان التیام یافته" انسانی است بخشایشگر. مهم نیست که ما چگونه می بخشیم. فقط کافیست که احساس بخشایش را بتوانیم تا آن جا که ضوابط اخلاقی و عاطفی ما را پایمال نمی سازد، رعایت نماییم. معیار بخشش برای هر فردی مرزی دارد. و این بسته به حساسیت های درونی هر فرد هست که باید آن را مشخص نماید.

انسان "التیام یافته" اما حساسیت ندارد.

انسان "التیام یافته" جذابیت موضوع دارد و عدم جذابیت موضوع را. ( موضوع می تواند شخص و رفتار او باشد و یا شی یا مقولاتی از این دست)

چنین انسانی می تواند کسی یا چیزی برایش جذابیت داشته باشد یا نداشته باشد. اما نمی تواند از آن تنفر داشته باشد. به آن حساسیت داشته باشد.

 در تفکر  و احساس انسان "التیام یافته" "تنفر"  و "حساسیت" وجود ندارد.

انسان "التیام یافته" همواره سپاسگزار است.

شاید این جمله سنگین و سخت و نامفهوم جلوه کند. این که سپاسگزار باشیم.

 با این حال توضیحش می دهم:

انسان "التیام یافته "سپاسگزار است. سپاسگزار ازتمام تجارب خود در زندگی است .زیرا به کنه موضوع دست یافته است که بدون آن تجارب هرگز نمی توانست به ذات واقعی خود دست یابد.

این که چه ذاتی دارد باز می گردد به همان تجارب بد یا خوب. اگر چه در زبان روان شناسی تربیتی نیز "بد" یا "خوب" وجود و معنایی ندارد.

ما می توانیم از چیزی یا کسی لذت ببریم. برایمان جذاب باشد اما خطا است اگر بگوییم فلان کس بد است یا خوب است. فلان چیز بد است یا خوب است. تفکیک خوب تا بد. تعبیر و تعریف درست از شناخت سوژه نیست.

انسان "التیام یافته" همواره آماده دریافت است. او آن چه را دریافت می کند که برایش جذابیت دارد و غیر آن هیچ.

انسان "التیام یافته" هیچ رفتاری را بر اساس نمودار پاسخ های جبران پذیر انجام نمی دهد.

پاسخ های جبران پذیر از آن دست پاسخ های رفتاری اند که فرد در انتظار سپاسگزاری یا قدردانی است.

فرد "التیام یافته" رفتارهایش پیش از عشق ورزیدن، انسانی است.

او رفتار عشق ورز خود را در برابر محبوب و یا معشوق خود فقط  ندارد. او به جهان اطرافش مهر می ورزد.

انسان "التیام یافته" انسان مرزگذار است. او هم به خود احترام می گذارد و هم به دیگری یا دیگران.

اما پا فراتر از خط قرمزهای او گذاشتن می تواند چهره اش را  خشمگینش  نمایان سازد.

انسان "التیام یافته" خشمگین می شود اما تا حد رفتارهای انسانی و منطقی.

او می تواند خشم خود را در آهنگ صدایش و لابه لای جملاتش بیان کند بی آن که فحاشی نماید و یا کسی را با کلامش بگزد.

و اما حالا:

" انسان افسونگر" کیست؟ چه ویژگی هایی دارد؟

" انسان افسونگر" مرحله ای بالاتر از انسان "التیام یافته" است. او تمام ویژه گی های انسان "التیام یافته" را دارد با یک وجه تمایز و آن قدرت "جادوگری و سحر " رفتارش هست.

او می تواند با تمام ویژه گی های انسانی و اخلاقی و عاطفی اش ما را جادو کند و ما را تسخیر نماید.

او می تواند ما را ندیم مهرش نماید بی آن که در انتظار مهری باشد.

او به ساحتی  متفاوت از رهایی از "خود" و" دیگری" رسیده است. کنار او هیجان و شور زندگی را می توانیم دریابیم. از او همواره انرژی و تکاپو و حرکت را دریافت می کنیم. احساس پیرشدن را نه از او در می یابیم و نه در کنارش احساس می کنیم. از او کلمات نفی را نمی شویم. او طردکننده نیست. اما پذیرینده هرکس و هر چیزی هم نیست.

" انسان افسونگر" قطعا نباید زیبایی های جسمی و ظاهری داشته باشد. او با رفتارش می تواند انسان ها را مسحور خود نماید.

ما با " انسان افسونگر" می بایست گام به گام جلو رویم اگر چه نقطه عطف در کنه ماجرا از نخست نمایان شده است و آن" نقطه عطف" دیدار با چنین انسانی است.

" انسان افسونگر" نفوذ شخصیتی و نفوذ جسمی دارد.

 مانیتیسم حضور او نگاه را به خود جذب می کند. زیرا در وجودش اعتماد به نفس و صمیمیت و زیبایی ویژه ای وجود دارد . زیبایی های او ذاتی اند.  در رفتارش خودـ انگیخته گی وجود  دارد و این رفتار از ذاتش بر می خیزد.

او می تواند ما را با تنش، با کلماتش، با طرز فکرش، با منشش، با الگوهای رفتاریش، با جذبه های جسمی اش، با اراده در چگونگی رفتارش مسحور کند.

اگر در این جهان پهناور با چنین انسانی روبه رو شدید، هم قدر خود دانید و هم قدر او. زیرا در مصاحبت با او "خود" را می یابید.

 

 

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: