داستان آن 9 نفر روی تپه های اوین و داستان روان پریشی خدیجه دختر دکتر مصدق

رواج دروغ در صحنه سیاست ایران در تاریخ معاصر ما جایگاه عجیبی دارد. و ما با بلاهت این دروغها را باور کرده ایم نه از این جهت که حقیقت است. . بلکه از این جهت که به مذاق مان خوش می آید. غافل از این که باور چنین روایاتی نشان از بلاهت باور کننده دارد.

آتش زدن کریمپور شیرازی توسط اشرف پهلوی، کشتن محمد مسعود روزنامه نگار، قتل احمد دهقان، کشتن 9 نفر بر تپه های اوین و اخیرا هم یک آواز جدید در آمده که خدیجه مصدق دختر محمد مصدق به دلیل این که مصدق را مقابل چشمان دخترش دستگیر کردند و بردند دخترش دیوانه شده و در آسایشگاهی در سوییس بستری است. این دختر در دهه 90 دار فانی را وداع گفت. 

اول به این آخری مشکل روحی خدیجه مصدق بپردازیم. در جایی خواندم که قرار است برای خدیجه مصدق یک نمایشنامه بنویسند و تئاتری براه بیاندازند. به نوشته سایت قطره - در یک گوگل سرچ پیدایش کردم که متعلق به رژیم است -  نغمه ثمینی و شیوا مسعودی، نمایش نامه نویس و کارگردان مدت هاست که درباره همکاری تازه شان مشغول گفتگو و برنامه ریزی هستند. نمایش تازه آنان " دیو جغرافی" نام دارد که داستان آن، قصه پر غصه خدیجه مصدق است. دختری که در کودکی شاهد تصویری هولناک از روانه کردن پدرش به زندان شد. این تصویر در آن ظهر تابستانی شمیران آنچنان بر او اثرگذار بود که دخترک دچار جنون شد و پنجاه سال از عمرش را در آسایشگاه بیماران روانی در سوئیس گذراند تا اینکه دهه نود درگذشت. جلوتر آمده است: دکتر غلامحسین مصدق، برادر خدیجه، در بخشی از خاطراتش گفته است: "روزی آمدند و اتومبیل ما را به زور گرفتند با شوفر خودشان و پدر من را انداختند توی اتومبیل و همان روزی بود که خواهر من، خواهر کوچک من، می‌رفتند که غذا ببرند برای پدرم که در شهربانی بود. دید که پدر مرا لوله کرده‌اند و او نمی‌خواست برود، به زور طناب پیچش کردند - منظور مصدق را طناب پیچ کردند -  و انداختند توی اتومبیل و او را بردند. خواهر من دیوانه شد. هنوز هم در سوییس است. یک شوک شدید روحی به خواهر من دست داد." (بگذریم که مصدق مفنگی را چه نیاز به طناب پیچ کردن!؟ آنهم در آن دوران ترس و رعب از رضاشاه کسی در مقابل دستگیری مقاومت کند؟ برای چه؟ که چه بشود؟ مثلا مقاومت میکرد ماموران از دستگیری او صرف نظر میکردند؟ شما بودید مقاومت میکردید؟ غلامحسین مصدق هم میتواند دروغ بگوید.. رسم آن دوران بود. مثل صمد بهرنگی که ساواک غرق اش کرد)

بسیاری از شما اهل سیاست را ساواک یا کمیته های اسلامی یا وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی دستگیر کرده است. برخی در خانه های تیمی و یا با ایجاد وحشت بسیار در مقابل چشمان اعضای خانواده تان. تعداد شماها هزاران نفر است. از میان شما هزاران نفر اگر یک نفر پیدا شود و مدعی شود که در اثر این دستگیری های وحشیانه در هر دو رژیم یکی از اعضای خانواده  ، یک کودک یا بزرگسال حتا دچار روان پریشی شده باشد من حرفم را پس میگیرم.  رخ داده که افراد پدر یا مادر با دیدن صحنه سکته کرده اند یا چند روز بعد سکته کرده و در گذشته اند اما نشنیدم... نشنیدم... کسی از اطرافیان فرد بازداشتی روان پریش شده باشد. افسرده شده اند ناراحت شده اند اما نه آنچنان که نیاز به فرستادن آنها به آسایشگاه روانی باشد. شاید شما این روایت غلامحسین مصدق را قبلا نشنیده باشید. اما من یک روایت دیگر را بسیار از جبهه ملی شنیده ام و آن اینکه روزی که کودتاچیان به خانه دکتر مصدق در خیابان کاخ حمله کردند این دختر آنچنان دچار شوک روحی شده که او را به سوییس فرستادند. 

بسیار خوب. اصلا بپذیریم که برای درمان به یک آسایشگاه در سویس فرستاده باشند. خب.. درمان چه مدت؟ یک ماه؟ دوماه؟ دو سال؟ یا تا آخر عمر؟ ما آدم های دچار ناراحتی های روحی زیاد دیده ایم. در ایران خانواده های بسیاری هستند که فرزندشان دچار مشکلات ذهنی است اما مثل گل از آنها نگهداری می کنند. فرض کنیم دختر مصدق در اثر یک حادثه در زمان رضاشاه دچار شوک روحی شده. اما این که او را به یک آسایشگاه در سویسس بفرستند چرا؟ مگر در ایران آسایشگاه نبود؟ قبل از انقلاب وقتی پدرم این روایت را نقل میکرد من خیال میکردم لابد در سوییس امکانات پزشکی بیشتری فراهم است. اما امروز که سالهاست با این گونه کودکان و بزرگسالان با مشکلات ذهنی و روحی سر و کار دارم می بینم که قضیه اصلا آنچنان نیست که یک خانواده نتواند از عضوی که دچار مشکلات روحی است نگهداری کند آنهم از نوعی که دختر مصدق به آن دچار بود که نوع حادی هم نبود. واقعیت آن است که این حرفها همه بی پایه و بی اساس است. خود دکتر مصدق ناراحتی های روحی کم نداشت. کم دچار غش و ضعف و از حالت عادی بدر آمدن نمی شد و یک ملت شاهد این حالت های مصدق بودند. خیلی طبیعی است که این وضعیت روحی بصورت ژنتیک به دخترش از نوع حاد تر منتقل شده باشد. من تا کودک بودم کمتر آدم های دچار روان پریشی یا کند ذهنی را در اجتماع می دیدم. واقعیت این است که بسیاری از خانواده ها آن زمان های دور در دوران رضاشاه و قبل از انقلاب به دلیل آگاه نبودن از وجدان انسانی و حقوق کودک و غیره از داشتن یک عضو خانواده که دارای نقص ذهنی بود شرمگین بودند و سعی میکردند این عضو خانواده را از انظار مخفی کنند. آیا شما چنین مواردی را در اطراف تان تجربه نکرده اید؟ نقل قول غلامحسین مصدق را آیا میتوان کاملا باور کرد؟ بهرحال او هم انسانی بود زاده آن دوران با ارزشهای اجتماعی آن زمان آنهم زیر نظر پدری که هرگز و هرگز هیچ اشتباه و کمبودی را در زندگی اش نپذیرفته. هرگز جمله «اشتباه کردم» را از زبان دکتر مصدق کسی نشنید طبیعی است که برای چنین کسی و خانواده اش داشتن فرزندی با مشکلات ذهنی یک ننگ اجتماعی باشد و چه بهتر که او را به یک آسایشگاه نه در ایران که در سوییس بفرستند و با مظلوم نمایی قضیه را به دستگیری مصدق یا تاراج خانه مصدق ربط بدهند که زمینه درک عمومی آنرا هم فراهم کنند و یک آفرین هم بگیرند که دختر را سالهاست برای درمان به سوییس فرستاده اند و این هزینه سنگین را محتمل میشوند. حقیقت این است که آنها خود را از شر این «ننگ» رها کردند و هزینه اش هم برای دکتر مصدق شاهزاده قاجاری فئودال که صاحب ملک و صاحب رعیت بود و ثروتمند بود چیزی نبود. کسی که نیاز به حقوق نخست وزیری ندارد برایش پرداخت هزینه آسایشگاه در سوییس سنگین نیست و به هزینه اش «میارزد». شرم آور است! (عکس مصدق را با خدیجه نشان میدهد. هنوز مصدق دستگیر نشده. اما دختر حالت عادی ندارد و مشخص است که نمیتواند آرام بگیرد)

هرگز جمله «اشتباه کردم» را از زبان دکتر مصدق کسی نشنید طبیعی است که برای چنین کسی و خانواده اش داشتن فرزندی با مشکلات ذهنی یک ننگ اجتماعی باشد و چه بهتر که او را به یک آسایشگاه نه در ایران که در سوییس بفرستند و با مظلوم نمایی قضیه را به دستگیری مصدق یا تاراج خانه مصدق ربط بدهند که زمینه درک عمومی آنرا هم فراهم کنند و یک آفرین هم بگیرند که دختر را سالهاست برای درمان به سوییس فرستاده اند و این هزینه سنگین را محتمل میشوند. حقیقت این است که آنها داشتن دختری با مشکلات روحی در خانواده ننگ میدانستند و خود را از شر این «ننگ» رها کردند و هزینه اش هم برای دکتر مصدق شاهزاده قاجاری فئودال که صاحب ملک و صاحب رعیت بود و ثروتمند بود چیزی نبود. کسی که نیاز به حقوق نخست وزیری ندارد برایش پرداخت هزینه آسایشگاه در سوییس سنگین نیست و به هزینه اش «میارزد» و پز هم میدهند که دخترمان را فرستادیم سوییس درمان شود. چند سال؟ یک سال؟ ده سال؟ یا همه عمر!!! . شرم آور است! چقدر انسان باید بی وجدان باشد که جگر گوشه اش را در گوشه ای در کشوری سرد و ابری رها کند و چه زجری آن کودک کشیده و عمر را سر کرده بدون حس گرمی خانواده. در سوئد شاهد هستیم که خانواده ها چه محبتی به فرزندان مشکل دارشان می کنند. من ندیدم در ایران کسی عض خانواده اش را از محبت دریغ کند و او را از کودکی به سوییس تبعید کند مگر کسی که تفرعن اشرافی قاجاری آنقدر وجودش را پر کرده باشد که داشتن کودکی توانخواه ذهنی را ننگ بداند. و بجرات می گویم که هرکه این روایت را باور کند همانقدرخود را فریب میدهد که داستان غرق صمد بهرنگی توسط ساواک و کشتن محمد مسعود توسط عمال شاه را باور کرده بود که بعدها مشخص شد همه شایعه ها را جبهه ملی و حزب توده ساخته اند.

کشتار 9 زندانی روی تپه های اوین

تا همین چند ماه پیش من نیز مانند سایر ایرانیان با وجدان داستان تیرباران 9 نفر روی تپه های اوین توسط ساواک را تکرار میکردم و محکوم می کردم. ساواک و شکنجه هایش و کشته شدن هرکس زیر شکنجه توسط هرکس محکوم است. اگرچه شکنجه ها در ساواک انجام شده ولی صرف این که محمدرضاشاه شخصا شلاق بدست نداشته او را از مسئولیت مبرا نمی کند و مسئول است و باید در مقابل دادگاه تاریخ پاسخگو باشد. با ایراد چنین موضعی، حال به کشتار روی تپه های اوین بپردازیم:

. همانگونه که گفتم من نیز این روایت را نقل میکردم. تا آنکه دو ماه پیش روایت تازه ای این بار از زبان مسعود فراستی رهبر عملیات ساواک در کلاب هاوس شنیدم. حرفش منطق دارد و نمیتوان به سادگی از آن گذشت. نقل به مضمون از ذهن، بطور خلاصه حرفهایش با عقل جور در می آید. میگفت بیژن جزنی و یارانش قبلا چهار بار اقدام به فرار کرده بودند. و این بار هم هنگام انتقال از جایی به جای دیگر در نقطه ای از شهر تهران اقدام به فرار از خودروی حامل شان می کنند که توسط ماموران از پشت به رگبار بسته میشوند.  میگفت اصل ماجرا توسط پلیس راهنمایی و شهربانی سند شده و گزارش آن موجود است و در پزشکی قانونی هم هنوز هست. مردم در صحنه حضور داشتند و به چشم دیدند.  همه گلوله ها از پشت به آنها اصابت کرده و گزارش آن در پزشکی قانونی موجود است لذا روایتی که میگوید از روبرو به آنها شلیک شده جعلی است. میگفت گزارش بیمارستان موجود است که ساواک زخمی ها را به بیمارستان منتقل می کند که در راه در میگذرند. می گفت اگر ما میخواستیم آنها را بکشیم چرا دیگر بخواهیم به بیمارستان برسانیم؟ و اصلا مگر رژیم شاه برایش کاری داشت که آنها را هم مثل دانشیان و گلسرخی دادگاهی و اعدام کند چه نیازی به تیرباران روی تپه های اوین؟

و نکته از همه مهمتر این که این که روی تپه های اوین کشته شده اند تنها روایت یک نفر و آنهم تهرانی است که اسیر دست آخوندها بود. امروز که طرز کار جمهوری اسلامی را در اعتراف گیری و ساختن داستان دروغ می شناسیم متوجه میشویم که این روایت که روی تپه های اوین کشته شدند برای اولین بار از دهان آرش - تهرانی - در آمده است. بسیاری از شما زندانیان سیاسی از روی تعداد تیرهای خلاص که در زندان اوین به گوش تان میرسید می شمردید که چند نفر اعدام شده اند. یعنی این صدای رگبار مسلسلها به گوش کسی در زندان اوین نرسیده؟ چرا صدای رگبارها به گوش هیچ زندانی سیاسی نرسیده؟ و خلاصه بسیاری چراهای دیگر. سخن مسعود فراستی در مورد آرش منطقی بنظر می آید که به آرش وعده و وعید داده اند که از آن 9 نفر قهرمان بسازند. این را باید از بازجویان تهرانی پرسید. آیا از میان توده ای ها و مجاهدین کسانی در میان آن بازجویان بوده اند که شهادت بدهند؟ یا باید منتظر شوند که رازشان را با خود به گور ببرند؟ آیا کسی داستان کودتای صادق قطب زاده را باور می کند؟ اینها از همان آغاز بلد بودند چگونه اعترافات دروغین بگیرند. آخوند که همچه مهارتی نداشت. می ماند توده ای ها، فداییان و مجاهدین. پاسخ این سوال دست آنهاست. آنها بودند که در کمیته ها و در دادگاه ها همدست خلخالی بودند.  

داستان احمد دهقان و محمد مسعود را شما میدانید و نیاز به بازگویی نیست. اما اگر کسی هنوز آنقدر از پهلوی ها کینه دارد که داستان بلاهت آمیز آتش زدن کریمپور شیرازی توسط اشرف پهلوی را باور دارد بگوید تا برایش توضیح واضحات بدهم که بابا.. مگه هرچی هرکس گفت چون بر علیه شاه هست باید باور کنم؟ نباید یک سبک سنگین کنم که یک شاهزاده خانم یه کاره بلند شود بیاید به زندان قصر در مقابل صدها شاهد سرباز و افسر کریمپور شیرازی را به آتش بکشد و کسی هم چنین چیزی را دیده باشد و روایت نکرده باشد؟ عقل هم برای آدم خوب چیزی هست. بهرحال با گوگل سرچ هم میتوان حقایق را بدست آورد من حوصله نوشتن در مورد این داستان مضحک را ندارم. 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر محسن کردی

عنوان مقاله: 
داستان آن 9 نفر روی تپه های اوین و داستان روان پریشی خدیجه دختر دکتر مصدق
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
من محل سگ به تو نمیذارم.. خودش میدونه به چه کسی هستم اسم نمیارم.. اصن معلوم نیست کیه
تصویر محسن کردی

عنوان مقاله: 
داستان آن 9 نفر روی تپه های اوین و داستان روان پریشی خدیجه دختر دکتر مصدق
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ضمنا آقای Herman شما هم یه توک پا تشیف ببرید زندان اوین مهمان باشید ما ببینیم روایت شما از مسائل کردستان چیست و چگونه به درگاه ولایت عظما توبه می کنید.
تصویر محسن کردی

عنوان مقاله: 
داستان آن 9 نفر روی تپه های اوین و داستان روان پریشی خدیجه دختر دکتر مصدق
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
میگم آقای Herman Abbasi اون نقشه کردستان بزرگ تان که کشیده اید و تا همدان آمده اید تا دریای مازندران و خلیج فارس و دریای سیاه همچی راهی هم نیستا... این چند کیلومتر را هم اضافه کنید یه وخ چیزی کم نیاری
تصویر محسن کردی

عنوان مقاله: 
داستان آن 9 نفر روی تپه های اوین و داستان روان پریشی خدیجه دختر دکتر مصدق
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آیا کسی از شما یک گزارش تلویزیونی در زمان شاه را بیاد می آورد که خبرنگار از مردم رهگذر سوال میکرد که چه اتفاقی افتاده؟ من یادم هست وقتی با یک راننده تاکسی مصاحبه میشد میگفت: یکی از این فراریان آمد
تصویر محسن کردی

عنوان مقاله: 
داستان آن 9 نفر روی تپه های اوین و داستان روان پریشی خدیجه دختر دکتر مصدق
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آیا کسی از شما یک گزارش تلویزیونی در زمان شاه را بیاد می آورد که خبرنگار از مردم رهگذر سوال میکرد که چه اتفاقی افتاده؟ من یادم هست وقتی با یک راننده تاکسی مصاحبه میشد میگفت: یکی از این فراریان آمد

عنوان مقاله: 
بهشت زیر پای پهلویان است!
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ســـالام دوســلار..
از نوشته های این کاربر معلوم شد که در زمان های نه چندان دور , در سرزمین آریائی بهشتی بود بنام ایران. این بهشت بوسیله دو پدر تاجدار اداره میشد . ولی از شانس بد, دربان این بهشت