فقط نویسندگان با هوش متوسط خود را متعلق به یک طبقه ی خاص می دانند

مارسل رایش راینسکی را وقتی که هنوززبان آلمانی را آن قدر نمی دانستم که حرف هایش را بفهمم دوست داشتم. آن شور و شوقی را که وقتی می خواست در مورد یک کتاب حرف بزند داشت، آن هیجانی که وقتی تعریف می کرد و آن خشمی که وقتی کتاب باب میلش نبود در صدایش موج می زد را دوست داشتم. بعدها بیشتر با او وزندگی اش آشنا شدم. یک یهودی لهستانی که رابطه ای خاص با زبان و ادبیات آلمان دارد.

مارسل رایش راینسکی را وقتی که هنوززبان آلمانی را آن قدر نمی دانستم که حرف هایش را بفهمم دوست داشتم. آن شور و شوقی را که وقتی می خواست در مورد یک کتاب حرف بزند داشت، آن هیجانی که وقتی تعریف می کرد و آن خشمی که وقتی کتاب باب میلش نبود در صدایش موج می زد را دوست داشتم. بعدها بیشتر با او وزندگی اش آشنا شدم. یک یهودی لهستانی که رابطه ای خاص با زبان و ادبیات آلمان دارد. زندگی در آلمان پیش از جنگ و بعد زندگی در آلمان شرقی و سرانجام فرار به آلمان غربی را تجربه کرده است و همیشه و همه جا مسئله ی اصلی اش ادبیات بوده. با او بود که احساس کردم منتقدی چون او چه نقش مهمی در دیده شدن و خوانده شدن کتاب ها دارد.
به تازگی کتابی از او به دستم رسید به نام درباره امریکایی ها که مجموعه ی مقالات او راجع به نویسندگان امریکایی یا بهتر بگویم نویسندگان امریکایی زبان است.
از همینگوی تا ناباکوف و از بلو تا فیلیپ روت.
در مورد همینگوی اول همان حرف ها را می زند که از او انتظار می رود، این که شهرتش بیشتر به خاطر فیلم هایی است که براساس کتاب هایش ساخته شده، که خودپسند بوده، هیچکس را جز خودش قبول نداشته، در نامه هایش به دوست و دشمن رحم نکرده و با نقد فقط تا آنجا مخالف بود که علیه او باشد، وگرنه منتقدینی که از او تعریف و تمجید می کردند خیلی هم دوست داشت، نوع روابطش با الکل و زن هم که جای خود دارد و... ولی چند نکته ی خیلی جذاب را هم گذاشت برای آخر کاراز جمله این که همینگوی هر بار به نحوی با سیاستمداران امریکایی برخورد می کرد این حس را داشت که دارد محتوی تفدان را می نوشد واین که نویسنده نباید به هیچ قدرت سیاسی وفادار باشد، او مثل یک کولی است که خانه ای به وسعت دنیا دارد وبا این جمله صحبت در مورد همینگوی را به پایان می رساند :
فقط نویسندگان با هوش متوسط خود را متعلق به یک طبقه ی خاص می دانند. نویسنده ی واقعی در همه ی طبقات به یک اندازه خود را در خانه احساس می کند و در عین حال به هیچ کدام شان وابسته نیست.
در مورد ناباکوف در پایان می گوید شاید بهتر باشد با نویسنده از نزدیک آشنا نشوی، او هم حتما چون توماس مان نباید آدم دلپذیری باشد ولی به راستی اگر این طور نگاه کنیم از هنر چه چیزی باقی می ماند و از قول یک منتقد امریکایی پاسخ می دهد که آنچه باقی می ماند ما هستیم، مایی که هنر تغییرمان داده و چند نویسنده، چند کتاب را می توانیم نام ببریم که زندگی مان را عوض کرده اند؟
باقیش را خودتان بخوانید. می بینید که چطور شوق خواندن به جان تان می اندازد

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: