سر زنش بی جاست، اما عبرت تاریخ را می نگریم و یاد آوری می کنیم

بنده که بی طرفم و هرنوع جوخه آتش و اعدام را شدیدا محکوم می دانم، از همه بازماندگان مرحوم محمد رضا شاه می پرسم مگر خود اعلیحضرت با مخالفین اش همین کار را که جنایت کاران اسلامی با افسران وفادار به او کردند، نکرده بود؟ مگر افسران توده ای بغیر از آنکه مخالف شاه بودند چکار دیگری کردند که او دستور داد نخبگان ارتش ایران در آن زمان را تیرباران کنند؟

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آئینه عبرت دان

البته خاقانی شاعر نامی ایران این شعررا از یک دیدناسیونالیستی گفته است و به درستی ظلم می دانسته، تسلط اعراب را بر جامعه متمدن خود. شاعر می خواسته که ما از آن پند و عبرت بگیریم. در اینجا می خواهم حتابرای یک لحظه هم شده، سلطنت طلبان هم میهن و کسانی که با بنده در یک سرزمین بدنیا آمده اند و بوی خاک میهن آنهارا به سمت خویش می کشاند و در عین حال به حقوق برابر درایران چند ملیتی باور ندارند، چشمهایشان را باز کنند و واقعیت جامعه را ببینند که مردمان ایران را نمی توان مانند صدها و هزاران سال پیش زیر یوغ کشاند. آنها در دنیای نو با تحولات نوی، ابتدائی ترین حقوق خودرا، یعنی حق برابر با دیگر ملتها دریک سرزمین را می خواهند. در این جا بنده از سردبیر محترم نشریه ای که این مطلب غیرحزبی را به دید خوانندگان ارجمندش می خواهد برساند، تقاضا دارم، لطف کنند و بدون تعصب ویژه ای، این عکسهارا اگرحجمشان زیاد نمی دانند واحتمالا لطمه ای به سایت هم نرساند، درج نمایند که بسیار ممنون می شوم. این تصویرها از یک نظر گویای بسیاری مطالب هستند که آوردن شرحشان بر روی کاغذ، نیاز به حجم بیشتری از خود عکسها دارد و مفهوم کمتری از آنها بدست خواهد آمد. چون این عکسها خیلی چیزهارا می گویند که هر چه بنویسی، گویای آن مفهوم نخواهد بود.

من چندروز پیش سایتی را درفه یسبوک نگاه می کردم و متوجه شدم که یکی ازجوانان هم میهن این دوتا عکس را درسایتش قرار داده است. اطمینان دارم این جوان عزیز دختر یا پسر کمترین اطلاعی ازمسایل گذشته دارد وهیچ سیاسی هم نیست. درعوض عرق و احساس میهن دوستی او، فراوان و بهمین دلیل، کوشیده است آن را بدین وسیله نشان دهد که این یک امری طبیعی است. در زیر عکس ورزشی، این جمله ی احساسی نوشته شده است: "این عکس چند تا لایک داره ...؟ حس غرورافرین برای ایران 2 نفر ازقویترین مردان جهان ..." منظورش همزمان دو مدال است. یکی طلا توسط بهداد سلیمی قائم شهری و دیگری نقره توسط سجاد انوشیروانی اردبیلی که دریک دسته فوق سنگین 105 کیلو گرمی، برای میهن و بالا رفتن پرچم ایران همزمان بر دو سکو بوده. البته اگر پرچم بدون آرم وسط بود غرورآفرین تر می نمود، این نظر بنده است که به احتمال زیاد به مذاق برخی ازعزیزان هم میهن خوش نیاید.

 

 

درآخر این سایت، یک نکته ازخاطرات خانم فرح دیبا و سومین زوجه، مرحوم محمد رضا شاه را آورده است که ایشان درباره همسرخود جملاتی نوشته اند، لایق تعمل. قصد من نیز از نوشتن این  مقاله فقط  روشنگری برای این جوان عزیز و دیگر جوانان هم میهنم در ایران از هر گروه و دسته و ملیت است و نه انتقاد از ویا سرزنش بکسی. چون بنا به گفته بزرگان، آب رفته بجوی باز نخواهد گشت. در اینجا هیچ تبلیغی هم برای به دست گرفتن قدرت گروه خاصی در کار نیست، بلکه دیگر هدف من در آنست که خیلی متمدنانه بر غرور داشتن و مباهات کردن به میهن دوستی صحه بگذارم وهمزمان مفهوم آزادی و دمکراسی که همه از آن دم می زنند، اما همین که به پای عمل می رسد، آزادی واژه تکراری و بی مسما ودمکراسی فقط شعار می ماند و انسان اینگونه حس می کند که تنها قدرت فردی دراین میان مهم تر است وبقیه هیچ. قول و وعده و تعریف و تمجیدهائی بدون بیان واقعیت تنهابرای به هدف خود رسیدن است! پیام مرحوم محمد رضاشاه نیز دراین چارچوب است. من در نظر دارم این نکته را برای نسل جوان و بالنده درجامعه روشن کنم و بعلاوه یک یاد آوری باشد برای عزیزان واقعا دمکراتی که می خواهند بدون جنگ و خون ریزی، مسئله انتقال، ازیک رژیم مستبد مذهبی به یک حکومت آزاد وفدرال عملی شود وحق به حق دار برسد، نه فقط قشر ویژه ای از هزار فامیل و یا امروزه از هزار کلرجی (آخوند) حاکم شوند! هفته نامه شهروند کانادا دررابطه با کمبود مرغ و بالا رفتن قیمتها و نارضایتی مردم نوشته است: "آیت الله مکارم شیرازی راه حل سریع و ارزانی برای بر طرف شدن مشکل کمبود و گرانی مرغ ارائه کردندوبه زبانی که اوباماهم بفهمد فرمودند، مگرمرغ نخوریم چی میشه؟ و جناب علم الهدی، امام جمعه مشهد با رو کردن عکسی از یک میز غذا که خودشان نیز آنجا حضور داشته اند، راه حل دیگری را پیشنهاد کردند وفرمودند مردم می توانند به جای مرغ اشکنه پیاز بخورند". این هفته نامه باطنز در ادامه نوشته است: "آنچه در عکس می بینید پیش غذا است. غذای اصلی که اشکنه پیازاست هنوز دم نکشیده و سرو نکرده اند"!!

 

یک عکس دیگر در بخش طنز این هفته نامه آمده است که خیلی دیدنی است و باید در اینجا آورده شود که وضع مردم زحمت کش و کارگران غیور چگونه اند و نمایندگان مجلس، چکار می کنند؟ آنها بجای دفاع از حقوق این کارگران چرت می زنند. شرح زیر از نویسنده طنز است او نوشته است: "کسی که این عکس را درست کرده خواسته است بگوید که نمایندگان مجلس بیش از چهار برابر یک کارگر معدن حقوق می گیرد اما توجه نداشته که درست است کار گران معدن حقوق کمتری می گیرند، اما در عوض دل شان خوش است که کار می کنند و برای خانواده و مملکت شان مفید هستند. نمایندگان مجلس بجز آن ماهی سه میلیون تومان حقوق ناچیز ماهانه و درآمدهای جنبی دیگر و این جور ناراحت چرت زدن که آدم گردن درد می گیرد، چه دل خوشی دیگری دارند؟ شما نمی دانید احساس پوچی وبیهودگی کردن چقدر عذاب آور است"!   

 


دلم برای نمایندگان کباب است

 قصد از آوردن مجدد این مطالب و عکسها، افزودن نفرت به دیکتاتوری نیست، زیرا مردم به اندازه کافی ازهر دیکتاتوری نفرت دارند، بلکه آگاهی بیشتر دادن و مبارزه علیه بی تفاوتی که عامل اصلی بوجود آوردن دیکتاتوریست. ما باید یاد بگیریم که بی تفاوت نباشیم. برتولد برشت شاعر و ادیب آلمانی، شعر غم انگیزی درباره به قدرت رسیدن نازیها وبی تفاوتی و تعقیب یهودیان بدین شرح دارد: "ابتدا به سراغ یهودیها رفتند، من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم. پس از آن به لهستانیها حمله بردند من لهستانی نبودم و اعتراض نکردم. آنگاه به لیبرالها فشار آوردند، من لیبرال نبودم و اعتراض نکردم سپس نوبت به کمونیستها رسید، کمونیست نبودم، بنابر این اعتراضی نکردم. سر انجام به سراغ من آمدند، هرچه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراض کند. این شعر پندی ماندگار به مامی دهد. درهرصورت کاری نکنیم که کسی نماند برای نجات ما اعتراض کند. ما باید واژه های مرکب "بمن چه، بمن مربوط نیست وخواست نکند من چرا بدرد سر بیافتم؟" را از فرهنگنامه خود درآوریم و بدور اندازیم. البته همه چیز در جامعه محل زندگی، به ما باید مربوط باشد، اگر در سیستان، بلوچستان یا مازندران، آذربایجان یا کردستان، شمال، جنوب، اهواز، لرستان، تهران وفارس اتفاق بیافتد، بازهم بمامربوط اند. بی تفاوتی است که مااین نوع آدمهارا انتخاب می کنیم که درمجلس چرت بزنند و ازمالیات بده، سه میلیون تومان ماهانه حقوق بگیرند. احتمالا بدرستی اعتراض شود که ما به اینها رأی ندادیم و این سیستم و رژیمهای دیکتاتوریست که این افراد را منصوب می کنند. خوب تردیدی درآن وجود  ندارد که رژیم این گونه افراد را می خواهد که فقط درهنگام تسویب قانون ها آنها را برای تأیید از چرت زدن و خواب بیدار کند. از طرف دیگر اگر کسانی باشند که این را بهانه کنند، بنده آن رایک نوع توجیه گری می دانم، زیرا من نوعی دربرابر این دیکتاتوری بنحوی سکوت می کنم وبی تفاوتم. پس دیکتاتوری می تواند ازسکوت من سوء استفاده کند و بسادگی قدرت را قبضه نماید. حمید مصدق در پایان شعری که مفهوم سیاسی دارد، می گوید:

"من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن
در آویزد"...

 لازم به ذکر است که من هرگز به خودم اجازه نمی دهم با وصف تهدیدات روزانه از جانب قرون وسطائیان،در همین کشور اروپائی دور از غوغا که زندگی می کنم، نسخه مقاومت برای مردمان ملتهای داخل مملکت بپیچم، اما این حق رادارم که التماس کنم درراه آگاهی بیشتر کوشش کنیم و بی تفاوت نباشیم اگر مثلا در شهر گرگان قیمت مرغ بالا می رود. فردایش امکان دارد در شهر خودمان همین اتفاق بیافتد. یک چیز را باید صراحتا گفت: اگر ما واقعا مفهوم آزادی و دمکراسی را به معنی آن ندانیم، نشانه بی تفاوتی است و نتیجه بغیر از این نخواهد بود که نماینده مجلس تعیین شده ازطرف یا بنام ما فقط چرتی باشد. این نماینده مجلس باید از خودش بپرسد، آیا او این حق را دارد وآزاد است که ازمالیات بده ماهانه حقوق بگیرد، ولی بجای کار برای رفاه و آسایش مردم، چرت بزند؟! بدون شک نه! او امکان دارد پیش خود بگوید که اگر تو نوعی بی تفاوت باشید، اوچنین فرصتی را غنیمت می شمرد و نتیجه اش این می شود. بنا بر این فرا گیری مفهوم آزادی و دمکراسی از خوردن نان و نوشیدن آب واجب تر است. حتا از نماز و روزه واجب تر. اگر ما این مفهومها را بخوبی بدانیم بدون شک بی تفاوت نخواهیم ماند و آن زمان است که دیکتاتوری دینی و عیر دینی هیچگونه شانسی نخواهند یافت برمن حاکم شوند و آن زمان است که این نماز خوانها و روزه بگیرها نمی توانند ازپاک دلی ماسوء استفاده کنند و در مجلس فقط چرت بزنند. پس مفهوم آزادی باید این باشد که من نوعی تا آن مرز آزادم که آزادی دیگری آغاز می شود. یعنی رژیمهای دیکتاتوری فقط آزادی را برای کسی می خواهند که صد در صد آنها را تأیید کند. ولی اگر حتا آنهارا زیر سئوال ببرید، نه اینکه او ازمرز آزادی تو می گذرند، بلکه دهانت را می دوزد و به سکوتت وا می دارد. دیکتاتوری مذهبی  مطلقا مفهوم آزادی و برابری را نفهمیده و نمی خواهد بفهمد. نمونه وار، گفته علم الهدا، من نمی توانم آزاد باشم، خودم سفره رنگین بچینم و هیچ کارنکنم، امابرای مولدین ثروت واقعی مملکت که به دلیل کمی درآمد، قدرت خریدش کم است، اشکنه پیازتوصیه نمایم! این حضرات قرون وسطائی هرگز مفهوم آزادی و دمکراسی را نفهمیده اند و هیچ دیکتاتور دیگری هم نمی خواهد این را بفهمد. اما تکرار و گوش زد دایم آن، از طرف ما یک وظیفه است که در تاریخ ثبت شود. ما می گوئیم: دمکراسی یعنی شناسائی حقوق برابر برای همه افراد ملتها و امکانات مساوی به منظور تعلیم و تربیت فرزندان آنها. در غیر آن ما نمی توانیم در دنیای امروز روی خوشی را به چشم ببینیم. این اخطار و تهدید نیست، بلکه یک واقعیت است و اگر ما جنگ طلب نیستیم، باید بپذیریم این واقعیت را.

درحقیقت جامعه ای که آرزوی دمکراتهای ذکر شده است، نه این جامعه با حاکمیت آخوندی با این طرز تفکر، بلکه یک جامعه صلح طلب، که رهبران اش خواهند کوشید، حقوق مساوی برگذارشود، رفاه عمومی بوجود آید، ثروت مملکت بطوربرابر درسراسر جامعه سرمایه گذاری و تقسیم شود ونهایتا وسیله ای فراهم آید که تعلیم وتربیت فرزندان جامعه مهم تر از هرچیز دیگر باشد، نه اینگونه رهبرانی تربیت کنیم که فقط چرت زدن بلد باشند و یا بگویند مگر مرغ نخوریم چی میشه؟ این واقعا شرم آور است. و یا افرادی تربیت شوند که نگویند: مردم می توانند به جای مرغ اشکنه پیاز بخورند! اماخود با پرروئی میز رنگینی برای ناهار وشام داشته باشند. دمکراتها باور دارند، باید جوی بوجود آید که دیگر ترس ووحشتی نباشد و مردم بطور خودکار ازقبای نفرین شده بی تفاوتی خارج شوند. دراینجا باید تأکید کرد که مهم ترین عامل بی تفاوتی نسبت به مسایل سیاسی جامعه، ترس ازحکام مستبد است. لذا این ترس باید برداشته شود و آن زمانی است که مردم آگاه باشند و اجازه ندهند مستبدان بر جامعه چیره شوند. درهرصورت باید قبل ازبقیه عرایضم بگویم که، عرق ملی ومیهن دوستی داشتن هیچ ربطی به موجودیت سیستمها ندارد و نباید هم داشته باشد. اگر ما برای نمونه از قهرمانان میهن تجلیل بعمل می آوریم، به حکومتها و رژیمها، هیچ ارتباطی ندارد.

یکی ازدونکته ذکر شده درسایت مسئله المپیک است. ترکیب ملی پوشان وموفقان اعزامی به المپیک لندن از ملیتهای متفاوت ایران، یعنی کرد کرمانشاهی، عرب اهوازی خوزستانی، ترک آذربایجانی و فارس شیرازی و تهرانی(شهرری) و مازندرانی، لر لردگان و بروجرد و دیگر ملتها هستند. پس تنوع درترکیب ملی پوشان خود می تواند پایه همبستگی ملیتهارا محکم تر کند اگر افراد ملتی بر افراد دیگر ملتها ارجح نشان داده نشوند. این چنین ملی پوشانی باعث فخر و سر بلندی ما و کشور ایران کثیرالملله هستند. لذا بایستی مردمان سرزمین آنها دررفاه مادی و معنوی و برابر زندگی کنند و درسایه حکومتی باشند که گردانندگانش به دمکراسی، نه فقط در ظاهر، بلکه در اعماق قلب شان باور داشته باشند. این غرور آفرین است که بشنویم در تاریخ المپیک و امکانات بس بسیار کمتر از اروپائیان برای ورزش کاران قهرمان ما، ایران به دهمین مدال، یعنی چهار طلا و پنج نقره و یک برنز، به قهرمانی جهان دست یافته است و در میان کشورهای جهان مقام 15هم را کسب نموده است.

نکته دیگر در سایت مسئله تاریخ گذشته است که من می خواهم بخش بس کوچکی از وصیت نامه، مرحوم محمد رضاشاه اززبان سومین همسر زندگی او، یعنی نایب السلطنه سابق ایران که در همین سایت آمده، بررسی نمایم. خانم فرح پهلوی درمقدمه، بیان می دارد: "شاهنشاه آریامهر درآخرین هفته های حیات، دربستر بیماری ودرشرایطی غم انگیز و در اوج تلاش مبارزه بابیماری هولناک خود، بامزاجی رنجور، ولی باعظمت روحی ستایش آمیز درساعات متناوب، سخنانی ایراد و رهنمونهایی فرمودند که مجموعه این تقریرات به صورت پیام زیر تدوین میگردد؛ باشد که این نوشته، ترجمان مکنونات درونی و گواه ایران پرستی ابر م... رد تاریخ شاهنشاهی ایران که افتخار همسری او را داشته ام بر صحیفه روزگار نقش بندد": (31 ژوئیه 2012)

خوب این حق مسلم خانم فرح دیبا است که ازمرحوم شوهرشان که چهار فرزند از او بدنیا آورده و حالا بهر دلیلی، دوستش داشته است، ایشان را ابر مرد تاریخ شاهنشاهی ایران بنامد و بگوید که افتخار همسری با اورا داشته است. بنده نیز شریک زندگی سابقم را که دوستش داشتم و هنوز هم دوستش دارم یکی از نادر زنان، نه فقط آلمان بلکه جهان می دانم. این حقی است که هر انسانی برای خودش قایل است. گرچه پشت سر مرده نباید حرف زد، اما ابرمرد تاریخ، شاید به خانواده خود زیاد محبت می کرده است ونزد آنان ابرمرد باشد و این نظر مورد احترام است، ولی بطوریکه در عمل دیدیم، همین مرحوم محمد رضا شاه، نسبت به روشنفکران جامعه ایران وبویژه مخالفانش، قصی القلب ترین فرد تاریخ در زمان خودش بود. شاید چند درجه از آیت الله خمینی کمتر. کسی را که بدستور او دراوایل پادشاهی اش، بعد ازجنگ جهانی دوم، قاضی های بیگناه را به چوبه دار بستند و جزنی و همراهانش را در سالهای پنجاه ببعد خورشیدی در تپه های اوین به رگ بار بستند، نمی تواند ابرمرد تاریخ باشد. شما اگر گاندی یا مصدق را ابرمردان تاریخ نام ببرید، اکثر باتفاق مردم جهان به دیده احترام به شما می نگریستند. لذا این مقامی که شما، خانم پهلوی توصیف می کنید، برای ایشان خیلی زیاد است. مرحوم محمد رضاشاه در روزهای آخرعمر خود بقول همسرش گفته است: "در اين هنگام كه دور از خاك وطنم در چنگال اين بيماری جانكاه آخرين روزهای زندگی خودرا سپری مي كنم، به عنوان پادشاه ايران زمين اين پيام را به ملتم كه درشوم ترين دوران تاريخی وطنش روزگار تيره ای را مي گذراند مي فرستم . همانند هر مسلمان معتقدی كه درآستانه مرگ ازوجدان پاك و صفای كامل روح بر خوردار است، خداوند بزرگ را به شهادت مي طلبم، از آن وقت كه صرفا به خاطر جلوگيری از خون ريزی هموطنانم ناچار خاك ايران راترك كردم آنی از فكر سيه روزی تدريجی ملتم، و مخصوصا اندوه رقت بارشهادت وطن پرستان با نام و گمنامی كه سينه های فراخ خودرا در مقابل جوخه های آتش جلادان قرار داده اند فارغ نبوده و باتار و پود وجودم اين رنجهای روز افزون را احساس كردم و در این رهگذر از تقدیر خود رضایت دارم، که در این دوران آوارگی ضربات تازیانه سرنوشت، این رنج ملی را بر روح و جسم رنجور من نیز کوفته است ... شگفت اتفاقيست، در همان لحظاتی كه قلب من از حركت می ايستد، قلوب افسران دلاور ارتش من نيز كه در تكاپوی نجات وطن بوده اند، پياپی آماج گلوله های دشمنان ايران قرار مي گيرند، من این تقارن را به پیوند معنوی ناگسستنی که بین خودم و این ارتش که ناجوانمردانه در بستر یک دسیسه ضدملی ومیهنی قرار گرفت، وجود دارد، تعبیر می کنم. و برای اينكه چنين پيوندی جاودان ماند، توصيه مي كنم كه بعد از نجات كشورم، كالبدم در گورستان اين شهيدان جانباخته وطن، مدفون گردد ... من در اين دقايق واپسين شيرينی خاطرات افق ايران عزيز را كه به آن عشق مي ورزم، دربرابر تلخی زهراگين مرض جانسوز قرارداده ام. خاطره شاليزارهای كرانه های دريای خزر، ومرغزارهای ديلم، خاطره قله های پربرف سبلان وسهند آذربايجان، خاطره كوهستانهای سبز و خرم زاگرس كردستان، و هامونهای عريان بلوچستان، خاطره اروندرود خوزستان و هيرمند سيستان، خاطره دشت ارژن فارس، خاطره حاشيه های كوير سوزان خراسان و كرمان، خاطره شهركها و دهستانهای ساحلی خليج فارس، خاطره كوچ عشاير دلير و فداكار و بطور كلی با انديشه همه گوشه و كنار آن سرزمين مقدس و مردم پرتلاش و پرتوان آن، چشم از جهان ... فرو ميبندم".

خوب جمله اول، کاملا درست است. او هم دور از میهن بود، هم پادشاه ایران بود و هم در چنگ یک بیماری خانمان سوز گرفتار بود ومردمان ملتهای ایران روزگار تیره تری اززمان خود اورا نیز سپری می کنند. اما جمله دوم را با مصلحت اسلامی، آغاز می کند و  می گوید: "همانند هر مسلمان معتقدی". و یک قسم به آن چاشنی می کند که این واقعا درست نیست، چون کسی که مسلمان معتقد است، باید طبق دستورات قرآن مجید رفتار کند، در صورتی که او اصلا به دستورات این به اصطلاح کلام خدا هیچ توجهی نداشت. چرا، او یک دستور ازقرآن را انجام می داد، یعنی مخالفان خودرا مانند کفار، بی رحمانه یا می کشت و یا آنهائی که جرمشان واقعا ثابت نشده بود زندانی می نمود و یا فراری می داد! بنا بر این بغیر از سوره بقره آیه 191 بقیه دستورات را اجرا نمی کرد. ایشان می توانستند بگویند: مثلا همانند بظاهر یک مسلمان معتقد. چون به ظاهر حج می رفت، بظاهر زیارت مرقد امامان می رفت و بظاهر خیلی ازآخوندهای سر سپرده را برای دست بوسی بحضور می پذیرفت و حتا در بخش دیگری از خاطراتش آورده است آن هم احتمالا بظاهر، برخی از امامان را درخواب می دیده. متأسفانه باید گفت او با ظاهر سازی یک مسلمان بود. و گرنه کسی که قمار بکند، مشروب بخورد، نماز نخواند، روزه نگیرد و در شب نشینی و رقصها و امثال شرکت کند و دیگر اعمال غیر اسلامی انجام دهد و زورگوئی دربرنامه کارش باشد، نمی تواند یک مسلمان معتقد باشد مگر ازقماش مرحوم آیت الله خمینی که قصی القلب ترین مردتاریخ نام گرفته است وتاریخ بشریت هرگز، چنین مستبدان و دیکتاتورانی، مانند آیت الله خمینی مذهبی و غیر مذهبی را نخواهد بخشید.

درجمله بعدی بکارگیری واژه "جوخه های آتش جلادان" است. بنده که بی طرفم و هرنوع جوخه آتش و اعدام را شدیدا محکوم می دانم، از همه بازماندگان مرحوم محمد رضا شاه می پرسم مگر خود اعلیحضرت با مخالفین اش همین کار را که جنایت کاران اسلامی با افسران وفادار به او کردند، نکرده بود؟ مگر افسران توده ای بغیر از آنکه مخالف شاه بودند چکار دیگری کردند که او دستور داد نخبگان ارتش ایران در آن زمان را تیرباران کنند؟ خود همین شاه در یک سخنرانی در دانشکده افسری (زمانی که من در ارتش بودم) دررابطه بارشوه خواری یک فرمانده گردان گفت: "درارتش من تعجب آوراست که یک فرمانده گردان با سر گروهبان واحدش، یک استوار، تبانی کند و رشوه بگیرد. آنهم یک سرگرد دوره ستاد دیده. چنین کاری را من در میان افسران توده ای ندیدم. آنها، فقط به من خیانت کردند اما رشوه خوار نبودند". نقل بمعنی. حالا به فرض بگوئیم که افسران توده ای به عنوان نظامی نمی بایستی عضو یک حزب سیاسی باشند. آیا جرم آنها که حتا یک مرغ را نیز نکشته بودند وافسران پاکی بودند، تیرباران بود؟ اگر آنهااز شوروی و ایدئولوژی کمونیستی حمایت می کردند، خود شما و اکثر افسران دیگر از آمریکا و ایدئولوژی سرمایه داری هار حمایت می کردید. آیا قاصی ها که در پیش ذکرشدند و چندین نفر ازسران سقز وبویژه فیض الله بیگی ها چه جرمی داشتند که به دستور اکید اعلیحضرت می بایستی بعد از ورود به مها باد و کنترل کردستان در آخر سال 1946 میلادی محکوم به اعدام شوند؟ آیا حدودا 26 هزار آذربایجانی چه گناهی داشتند که بعد ازسرکوب خشن جنبش مردمی آذربایجان، در همان ایام می بایستی قتل عام شوند؟ دهها جنایت وحق کشی دیگر درخلال سالهای 40 تا57 خورشید. واقعا بی انصافی است که ما اینها را نادیده بگیریم و بعد هم خود شکایت کنیم که چرا دشمن دست پرورده خود ما، چنین کاری بامخالفان خود می کند! من حتا با اعدام سرلشگر خسروداد مخالف بودم. تا چه رسد به بقیه افسران هوادار شاه.  منوچهر خسرو داد یکی از امیران مملکت وفادار به شاه بود که من اورا از زمان سرگردیش می شناختم. او طوری تربیت شده بود که روز عزیمت مرحوم محمد رضا شاه جلو اورا گرفت و زانو زد و گفت تشریف نبرید که او حاضر است تا دو میلیون تهرانی را به گلوله ببندد، برای حمایت از اعلیحضرت، نقل به معنی. بله جان انسان برای سرلشگر خسروداد زیاد مهم نبود، بلکه قدرت و آقائی برای او مهم بود. من می خواستیم مرحوم خسرو داد و اویسی زنده می ماندند و در برابر یک دادگاه عادل نه دادگاه خلخالی آدمکش، پاسخگوی جنایت سپتامبر خونین می شدند. مرحوم محمد رضا شاه قسم یاد می کنند برای جلو گیری از خونریزی، مملکت را ترک گفته اند. بهتر می بود، اگر می گفتند برای جلو گیری از خونریزی بیشتر مردم بی گناه، مملکت را ترک گفته اند. خودشان خوب می دانند که صدها نفر تا روز ترک شاه از ممکلت کشته شدند و در میان این کشته شدگان افراد بیگناه و غیر حزب الهی فراوان بودند. اگر چه همه دمکراتهای جهان و قبل ازهمه ما ایرانیان جنایت های رژیم جمهوری اسلامی را قرون وسطائی می دانیم و شدیدا محکوم می کنیم، اما این بهیچ وجه دلیل برآن نخواهد بود که جنایات دوران حکومت مرحوم محمد رضاشاه را فراموش کنیم. آیا ایشان همانطور که در رابطه بااعدام هواداران خودگفته اند: "... با تارو پود وجودم اين رنجهای روزافزون را احساس كردم ..." رنجهای آن خانواده های اعدامی دوران خودش راهم احساس می کرد؟! یا کک ایشان و شما خانم فرح دیبای بزرگوار نمی پرید که چه اتفاقی می افتاد؟ در مقایسه این دو برهه از زمان هیچ قصد چشم یه چشم و دندان به دندان نیست. این انتقامجوئی در فرهنگ ما انسانهای دمکرات سالهاست که محو شده. قصد فقط روشنگری برای نسل جوان مملکت و بیان واقعیت است، نه چیز دیگری.

در پایان جملاتی از وصیت نامه خود، از رابطه اش فقط با افسران ارتش و طبیعت دشتها و کوهها و فلات زیبای ایران حرف می زند، اما از درجه داران که استخوان بندی همین ارتش او بودند، حتا اشاره نمی کند و از مردمان زحمت کش شالیزارهای شمال از رنج دیدگان و محرومان از زندگی عادی و انسانهای دشت های کویر سیستان و بلوچستان و عربهای زحمت کش اهواز خوزستان و مولدین ثروت در آذر بایجان و کردستان و غیره حرفی بمیان نمی آورد که این طبیعت زیبا را سر پا نگهداشته اند تا خانواده های هزار فامیل بتوانند از آن بهر مند شوند. ما این را نیز می گذاریم بحساب تعلیم و تربیتی که مرحوم محمد رضا شاه با آن بار آمده است. اما این انتظار را از بازماندگان و هوادارانشان داریم که واقع بین باشند و تحولات جهان را در نظر بگیرند و اگر جمله ای را انتشار می دهند، از سفسطه و دروغ و ظاهر سازی بدور باشد. این گونه می توان نام نیکی در تاریخ بجای گذاشت.

باز هم تکرار می کنم، من کشاورززاده ازمرحوم محمد رضا شاه خورده نمی گیرم. ایشان آنطور تربیت شده بودند که فقط به قدرت توجه کنند وهمین توجه بیش ازحد به قدرت یکی از عوامل سرنگونی او شد و کشور را دو دستی به یک مشت آخوند تربیت شده همان مکتبی که برایش دیکته می کردند که "چپها را بکش، سوسیال دمکراتها را زندانی کن یا فراری بده و در مساجد را باز بگذار"، یعنی پرورده دست خودشان و دیکتاتورهای پیشین.

آرزو دارم  همه کسانی که در راه آرمانهای مردم گام بر می دارند و به آزادی و دمکراسی در جامعه چند ملیتی ایران باور مند هستند، از تاریخ پند بگیرند و بدانند که همه انسانها از هر ملیتی برای کسب حقوق برابر مبارزه می کنند و اگر ما در جامعه ایران آینده در صلح و صفا می خواهیم باهم زندگی کنیم، باید حقوق همه را به رسمیت بشناسیم. به امید آن روز.

هایدلبرگ، آلمان فدرال 10.8.2012 

ایمیل نویسنده: 
منبع: 
ایمیل رسیده از نویسنده
انتشار از: