روانکاوی فیلم «پرومته» و جستجوی «بهشت گمشده»

اگر در فیلم چهار بخشی«الیین» ما با ناممکنی تلاش انسانی برای «کنترل و رام کردن زندگی»، با ناممکنی «اهلی سازی و نمادین سازی نهایی بخش هولناک یا تاریک زندگی و غریبه» روبرو می شویم، شکست مداوم این تلاش و یا شکست تلاش برای دستیابی به بدن کامل و اسلحه کامل را می بینیم، در فیلم جدید «پرومته» از ریدلی اسکات با شکل دیگری از این جستجوی «مطلوب مطلق، چیز مطلق» روبرو می شویم. حال با جستجوی «اصل بشری» و «کمال و جاودانگی» و دستیابی به «بهشت گمشده که در نهایت همان مادر است» روبرو می شویم.

 

داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

بدن کامل و بی نقص، سیستم کامل، ایدئولوژی، حقیقت، اخلاق، عشق و اندیشه به کمال رسیده و بی نقص همیشه « یک ماشین قاتل، یک بدن قاتل و خونخوار» است. نمادی از تلاش برای دستیابی به قدرت نهایی و «فالوس» است. تلاش و توهمی که بدنبال یک «چیز ناممکن»، بدنبال بهشت گمشده  و قدرتی بدون ضعف، زیبایی بدون زشتی و فانی بودن، بدنبال حقیقت نهایی و آرامش نهایی و کیف و خوشی بدون مرز، نامحدود و بنابراین «ناممکن» می گردد و ازینرو روی دیگر این توهم یا «فانتسم»  مرگ و خشونت محض به دیگری و به هر کمبود یا علامت ضعف و کمبود در خویش یا دیگری است. همانطور که تصویر زیبای «دوریان گری» از اسکار وایلد این اشتیاق نارسیستی یا خودشیفتگانه را بدنبال زیبایی جاودانه نشان می دهد و روی دیگرش که « پیری هولناک در تصویر» است، همانطور نیز هر تصویر باشکوه و کامل از یک حقیقت، ایده ال، سیستم،  بخش تاریک و واقعیتی پنهان، هولناک و زشت دارد. همانطور که هر سیستم و یا حقیقت جبار و تمامیت خواه خواهان از بین بردن هر ضعف و هر انتقاد و کمبود است.

 هر اخلاق، عشق یا اندیشه تمامیت خواه و در پی کمال نهایی، تحقق نهایی در نهایت قاتل زندگی و هر تحول است. بدن کامل، انسان کامل یا حیوان کامل یک «موجود هولناک» و جبار است که دیگران را به شکار و ابزار لذت خویش تبدیل می کند و «قاتل تمام و کمال یا پرفکت» است. این درس مهم زندگی و از جمله فیلمهای «الیین، موجود غیر زمینی» از  یک تا چهار است که کارگردان بخش اول آن «ریدلی اسکات» است. «الیین» این حیوان غیر زمینی نماد بدن پرفکت، جسم و حیوان پرفکت، سیستم پرفکت است و کمال و قدرتش را از طریق تبدیل هر بدن متفاوت به شکار و  تبدیل جسم قربانیان به محلی برای تغذیه و رشد انگل وار فرزندان خویش بدست می آورد. «الیین» نماد و تبلور «ساحت رئال لکانی» است که به عنوان مرز ساحت نمادین و خودآگاه بشری، هم ساحت مرگ و کابوس و هم  محل «تمتع و خوشی محض» است. ازینرو الیین که در واقع یک «پارازیت» است، با دیگری ابتدا یکی و یگانه می شود و سپس انها را می کشد و به شیوه رانشی فقط در پی «خوردن و کشتن» و دستیابی به تمتع خوردن و قتل است. همانطور که او نماد این حالت ساحت رئال و آن بخش از زندگی انسانی است که هیچگاه اهلی، نمادین و قابل فهم نمی شود. ما حالت «پارازیت بودن و هولناک بودن» را همینگونه در هر «تلاش برای کامل بودن، اندیشه و حقیقت کامل و نهایی بودن، ایدئولوژی نهایی بودن» می بینیم و اینکه آنها چگونه  باورمندان به خویش را به بدن و ابزاری تبدیل می کنند که از آن تغذیه می کنند و آنها را به اسباب و ابزار خشم کور یا راه کور خویش تبدیل می کنند. همانطور که هر اخلاق و حقیقت جبار و حتی مرتاض وار در خفا مالامال از میل و اشتیاق لذت بری است و دقیقا همان خشونت و حالت مرتاض وار یا معنویش نشانگر لذت و تمتعی است که می برد و برای این تمتع بی مرز و مطلق و اینکه خویش را بزرگ و باشکوه احساس بکند، مومنان خویش و دیگران را قربانی می کند. ازینرو هر اخلاق و عشق یا اندیشه تمامیت خواه یا کامل مثل «الیین» عمل می کند، چه به حالت روانی یا واقعی و در هر دو حال هولناک. یک نمونه این حالت الیینی و پارازیت گونه را ما در پدیده «تواب سازی» خشن و هولناک می بینیم و تلاش هولناک برای «شبیه سازی ایرانی و اسلامی». یا وقتی اندیشه بن لادنی چنان در ذهن یک انسان رخنه می کند و بر او قالب می شود که او را به «بمب انسانی» خویش تبدیل می کند.

 

حال با فیلم «پرومته» از ریدلی اسکات روبروییم که دقیقا به ابتدای فیلم «الیین» و شروع آن برمی گردد و ما را به سیاره ای می برد که در آنجا ما با سفینه ای غیر زمینی روبرو می شویم که در فیلم اول «الیین» با آن می بینیم. اینگونه فیلم «پرومته» در واقع به «اصل ماجرا» برمی گردد و می خواهد وقایع قبل از آفرینش «الیین» را نشان دهد و چه عجب که موضوع اصلی فیلم جستجوی « اصل و اساس» است. انسانها به این سیاره آمده اند تا با یافتن « مهندسان خالق انسان، سازندگان ژنتیک انسانی» روبرو شوند. زیرا به کمک شواهد مختلف پی برده اند که اصل انسان برخلاف نظر داروین یک ریشه غیر زمینی دارد و در واقع اسطوره افرینش به این شکل است که هر بار یک «سازنده یا خالق» که موجوداتی شبیه انسان اما با قدی چندمتری هستند (و به نوعی یادآور «اولین انسان چون کیومرث»)، با خوردن ماده ای به اجزای اولیه خویش تجزیه می شوند و اینگونه در آب باعث ایجاد زندگی و تکاملهای بعدی تا انسانها می شوند. انسانهایی که با سفینه «پرومته» به این سیاره آمده اند، می خواهند به دلایل مختلف این «سازندگان» را ببیند تا مثل دو دانشمنند اصلی جواب سوالهایش که همان سوالهای اصلی بشری است را بگیرند و اینکه ما از کجا می اییم، چرا اینجاییم، چرا ما را بوجود آورده اند. همانطور که سرمایه گذار پیر این پروژه خواهان این است که به کمک این مهندسان از  مرگ و پیری رهایی یابد و به زندگی جاودان دست یابد و یا به قول او انسان سرانجام خدا شود.

  از آنرو که جستجوی جواب نهایی و کامل، جستجوی اصل اولیه و نهایی و یا میل خدا شدن، از آنرو که دیدار نهایی با خدا یا با دیگری و یا میل وحدت وجود نهایی با او، شکلی دیگر از تمتع و اشتیاق دستیابی به « بدن و جهان کامل یا پرفکت» است، از آنرو نیز حاصلش چیزی جز قتل و مرگ نیست. چه تلاش برای دستیابی به بدن و سیستم بی نقص و کامل، چه تلاش برای دست یابی به «راز نهایی و دیدار نهایی با دیگری» در نهایت چیزی جز تلاش برای «بازگشت به بهشت گمشده و بی مرز شدن، خدا شدن» نیست. چیزی جز «جستجوی مادر گمشده و معشوق گمشده» و میل یگانگی دوباره با او نیست و از آنرو که این بازگشت و دوبار بیگناه شدن ممکن نیست و این بیگناهی یا بهشت گمشده در واقع هیچگاه وجود نداشته است، بنابرین این تلاشها محکوم به شکست و مرگ هستند. همانطور که تاریخ بشر تا کنون نشان داده است که هر تلاش برای بازگشت به عقب و به اصل، به بهشت گمشده در قبل یا برای ایجاد بهشت طلایی در آینده دینی، سوسیالیستی یا حتی دولت رفاه مدرن محکوم به شکست و تولید قتل و خشونت جدید بوده است. بدن و سیستم پرفکت و کامل، دانش نهایی به معنای دست یابی به سکون و بی حرکتی و مرگ است.  بدن کامل مثل رانش زندگی است که در اوج خویش محکوم است به رانش مرگ تبدیل شود. زیرا رانش مرگ و رانش زندگی دو روی مختلف یک نوار موبیوس هستند که در نقطه ای به هم تبدیل می شوند.. زیرا رانش مرگ و زندگی در معنای فرویدی دو همزاد و نیروی متقابل و همپیوندی هستند که مرتب به یکدیگر تبدیل می شوند. ازینرو همانطور که پُرخوری به مثابه اوج رانش زندگی به مرگ می انجامد، همانگونه نیز انسان کامل، شفای کامل، سیستم کامل، جواب نهایی، رابطه ی کامل چیز جز «مرگ» نیست.

 

  به قول فروید  در نامه ای به روانکاو فرانسوی « ماری بناپارت»: «همان لحظه ای که ما شروع می کنیم بدنبال معنا و ارزش زندگی  بگردیم یا سوال بکنیم، علامتی از «بیمار بودن ما» است. این سوال جستجوی «معنا و ارزش زندگی» یک «عارضه و علامت بیماری» است. زیرا این جستجو  به معنای این است که «معنایمان و ارزش زندگی» را از دست داده ایم. منظور فروید هم این است که زندگی هیچ معنای نهایی و ارزش نهایی ندارد و هم به این معناست که زندگی یکایک ما برای خودمان دارای ارزش و معناست و وقتی ما شروع به جستجوی معنا و ارزش زندگی می کنیم، به این معناست که  ارزش  ومعنای زندگیمان را از دست داده ایم، بیمار شده ایم و برای مثال به حالت یک انسان افسرده، با از دست دادن عزیزی در واقع «خویش را» نیز از دست داده ایم، به جای اینکه با قبول کمبود و مرگ عزیزمان حال به شیوه نو به زندگی تن بدهیم. ازینرو «جستجوی معنا و ارزش زندگی» علامتی از بیماری است، زیرا یا حاضر به قبول سوگواری و پذیرش کمبود نیستیم یا اینکه می خواهیم دوباره به «بهشت گمشده و مادر» دست یابیم، به معشوق گمشده و نهایی دست یابیم. یعنی گرفتار «فانتسم» و بیماری هستیم. گرفتار تمتع دستیابی به بهشت نهایی و معنای نهایی  و تمتع و خوشی ناشی از آن هستیم. خوشی و تمتعی که رو به سوی مرگ دارد و ازینرو محکوم به «تکرار خراباتی و محکوم به مرگ» است. همانطور که از سوی دیگر این بیمارشدن و جستجو پیش شرط تحولات بعدی و آفرینش بدنهای نو، حقایق نو است، به شرطی که آدمی اسیر تمتع و یافتن جواب نهایی، نیروانا،  اسیر تمتع وحدت وجود نهایی با دیگری و با معشوق نشود که پایانش همان « مرگ» است و به مرگ و قتل خویش و دیگری ختم می شوند. زیرا نیروانا و وحدت وجود کامل نامهای دیگر «مرگ» هستند و ازینرو «الیین» به یگانگی با شکارش دست می یابد و با قتل او به زندگی ادامه می دهد. او مثل یک تکرار مداوم لذت و خشونت و چون شور و میل« زنده ماندن» که هدفی جز زنده ماندن ندارد و برای اینکار مرتب به قتل دیگری دست می زند، به زیستن مرگبارش ادامه می دهد. تفاوت میان این «زندگی رانش وار و هولناک» و «زنده مانده به هر شکلی» با زندگی بالغانه انسانی در این است که در حالت بالغانه برای انسان «چگونه زیستن» مهم است و نه آنکه فقط بزید یا آنکه به بهشت نهایی و جواب نهایی دست یابد.

 

  انسان بایستی چون «غول زیبای زمینی» باشد که می داند او و زندگی همان راز نهایی و همیشه رازناک و زیبا و اعجازآمیز است و حال به هر سوال و حالت خویش ،به هر عشق و حقیقت خویش، به هر رخداد معمولی زندگیش می گوید، آمده ای که یارم باشی و لحظه ام را پربارتر بکنی یا آنکه بخواهی دچار وهم و دروغی نو سازی؟ به آنها اینگونه می تواند بنگرد، به سان ضرورتهای خویش، یاران و قدرتهای خویش، امکانات مختلف لحظه اش، اما نه به عنوان جواب نهایی، بدن نهایی، حقیقت نهایی و هیچ نهایی. زیرا می داند نه آنها و نه او جواب نهایی را می دانند و یا می توانند بدست آورند. ازینرو این این غول زیبای زمینی، آن «هیچ خندان و زمینی» آن «جسم خندان و نمادینی» است که مرتب به حالتی در می آید، به بدنی نو دگردیسی می یابد بی آنکه پایانی بیابد و کامل شود، بی آنکه هیچگاه پرفکت و کامل شود. او مثل «زرافه سوزان» دالی جسم پرشور و سوزانی است که «نمی سوزد»، زیرا می داند پرفکت شدن به معنای سکون و قتل خویش و دیگری است. به معنای« الیین شدن و خشونت به خویش و به دیگری» است. به معنای این است که با اینکه بظاهر بدنبال «خواست دانش» باشی اما در واقع، چون میل درونی و عمیق «کلون زنی» و یا یافتن « اصل اولیه» بدنبال « بدن کامل و جواب نهایی، بدنبال آرامش نهایی» باشی که بناچار به «مرگ  و این محل آرامش نهایی» می انجامد.  البته این نگاه انتقادی به «خواستهای علم معاصر» به معنای نفی ثمرات خوب دانش کلون زنی و جستجوی «بیگ بنگ اولیه» نیست، بلکه موضوع اشتیاق عمیق و پنهان درون خواست دانش است که در فیلم های «الیین» یا در فیلم «پرومته» یا در میل «کلون زنی و ایجاد بدن کامل و بی خطا» با آن روبرو هستیم. یعنی آنجا که این جستجو تلاش برای تکامل  به ضد خویش تبدیل می شود و به مرگ و قتل دانش و زندگی می انجامد و می خواهد بدن کامل و ژن کامل بیافریند. چیزی که لکان آن را «گفتمان دانشگاهی» می نامید و در برابر گفتمان روانکاوی قرار می داد که همیشه از این حرکت می کند که شناخت نهایی بدن ممکن نیست. ازینرو نیز تاریخ قرن بیست و یکم را تاریخ درگیری فلسفی و علمی میان دو ایده مهم نیز است، میان ایده توانایی ایجاد «بدن کامل و کنترل زندگی، خداشدن» و این ایده روانکاوانه یا دلوزی که «بدن و زندگی تمنامند و غیر قابل کنترل نهایی است و یا به قول دلوز/گواتاری یک «ماشین تولید آرزو» و همیشه در حال تحول و آفرینش بدنهای بدون ارگان جدید است. موضوع شناخت خطا و فانتسم درون این «دانش نهایی و بدن کامل» و  بهای هولناک آن است. همانطور که «دیدار نهایی با دیگری»، دیدار با خدا و خالق خویش، یا بازگشت به اصل و به آغوش مادر ، به بهشت گمشده، به معنای «مرگ» است.

 

 در فیلم «پرومته» نیز وقتی سرانجام انسانها با یک «خالق و مهندس یا سازنده ژنتیک» خویش روبرو می شوند و می خواهند با این دیدار به جاودانگی یا به جواب سوالهای نهایی خویش دست یابند، با «قتل و مرگ خویش» روبرو  می شوند و  می بییند که خالق کمر به قتل آنها بسته است. یعنی به قول یک فیگور پیر فیلم با «هیچی و مرگ» روبرو می شوند.  اگر در فیلم  چهار بخشی«الیین» ما با ناممکنی تلاش انسانی برای «کنترل و رام کردن زندگی و عنصر هولناک یا غریبه» روبرو می شویم و شکست مداوم این تلاش و  یا شکست تلاش برای دستیابی به بدن کامل و اسلحه کامل را می بینیم، در فیلم جدید «پرومته» از ریدلی اسکات با شکل دیگری از این جستجوی «کمال و جاودانگی» و دستیابی به «بهشت گمشده که در نهایت همان مادر است»  روبرو می شویم. حال انسان می خواهد به «جواب نهایی بشری» دست یابد و راز زندگی و خویش را کشف بکند. می خواهد به دیدار نهایی با «دیگری، با خالق، و در نهایت با مادر» دست یابد و به جواب سوالهایش یا به جاودانگی بدین وسیله دست یابد. بهای این «فانتسم» و میل بازگشت به بهشت گمشده، بازگشت به اصل و دیدار با خالق خویش» بناچار به جز «دیدار با مرگ و هیچی و شکست همه توهمات، رشد کویر و خشونت» نیست. زیرا خالق زندگی همزمان از سوی دیگر یک الیین و قاتل زندگی است. زیرا مرگ و زندگی، تکامل و فانی بودن، کمبود و پیشرفت بدون یکدیگر ممکن نیستند و هر جوابی با خویش رازها و اشارات دیگر، سوالهای دیگر به بار می آورد.

  همانطور که به خاطر پیوند درونی این جستجوها و تمتع های مختلف، آنگاه شروع این فیلم در پیوند با فیلم اول الیین از ریدلی اسکات است و ما اینجا می بینیم که سفینه فضایی غریبه در سیاره الیین ها به چه کسانی تعلق داشته است و اینکه «خالقان، سازندگان» و «الیین ها» در واقع دو روی یک سکه هستند. مرگ و زندگی دو روی یک سکه است. فیلم «پرومته» از ریدلی اسکات  شروعی برای دیدن این معضل به شیوه نوین و به کمک موتیو جستجوی «  اصل، خالقان و مهندسین ژنتیک» است. مشکل فیلم این است که  فیلم نمی تواند بخوبی و به شیوه هنری وهمزمان قانع کننده ای به این موضوع  بپردازد و با وجود صحنه ها و موضوعات هیجان انگیز و تصاویر قوی ، فیلم «پرومته»در مجموع ضعیف است. بویژه  در پایان و در لحظه دیدار با خالق یا مهندسان اولیه بسیار ضعیف می شود و نمی تواند «تمتع انسانی و همچنان هولناک» درون این میل دستیابی به «جواب نهایی و اصل خویش» را نشان دهد و اینکه  چرا دیدار نهایی با دیگری و خالقان بشر، دیدار با معشوق گمشده و بهشت گمشده به معنای « مرگ و کابوس» است و به مرگ منتهی می شود، چرا مرگ نام دیگر «بهشت گمشده و اصل» است. یا اینکه  چرا با این حال همین میل و تمتع انسانی بدنبال جواب و بهشت گمشده باعث می شود که ما مرتب قادر شویم جوابهای نو و  سیارههای نو و جهانهای درونی یا بیرونی نو کشف بکنیم یا بیافرینیم. اینکه چگونه این تمتع و «سینتهوم لکانی» و جستجوی جاودانه به دنبال بهشت گمشده به سان اصل انسان است. پایه آزادی و خلاقیت بشری است، به شرطی که در عین جستجوی جهانی بهتر و بهشتی نو همچنان به تحول این بهشت و راه نو و اینکه او نیز دارای ضعفهایی انسانی است، باور آورد. برای اینکه ما هیچگاه اسیر نامی یا حقیقتی نهایی نشویم و برای اینکه زندگی انسانی از «نوشتن و تحول مداوم» باز نایستد. چه برسد به اینکه ریدلی اسکات ما را به این امکان مهم روبرو سازد که چگونه انسان این غول زیبای زمینی با شناخت دروغ بدن و جواب کامل، با لمس دروغ و هولناکی بهشت گمشده، معشوق گمشده و دیدار نهایی، با پذیرش اینکه او همان «زندگی و جسم»  و راز  است، حال به شیوه ای نو و زمینی به جستجوی همیشه ناتمام و خلاقیت همیشه ناتمام دست زند. در نهایت و در بخش فینال فیلم، فیگور زن دانشمند فیلم، با اینکه دیده است و برایش ثابت شده است که مهندسین خواهان مرگ انسانها هستند، می خواهد باز هم به جستجوی خالقان و مهندسین ادامه می دهد و اینکه چرا آنها خواهان قتل انسان هستند، به جای اینکه با دیدن «کمبود دیگری و خالقین» به جهان نمادین و زمینی خویش و به دانش و سعادت همیشه ناتمام خویش مرتب دست یابد، به اینکه با قبول شکست خویش و خالقیق حال قادر به جستجویی نو و خلاقیت نو باشد. یا ریدلی اسکات و فیلم پرومته نمی تواند در این فینال نهایی فیلم، حماقت و توهم در درون این جستجوی نو را هر چه بیشتر نشان دهد. یا حداقل «بهتر» نشان دهد که فیگور زن دانشمند با قبول شکست  وضعف خویش ودیگری حال بدنبال اصل نمی گردد بلکه می خواهد با دیدار دیگری دارای کمبود، خالق دارای کمبود و فانی، به نجات زمین و سیاره اش دست یابد، به راهی متفاوت دست یابد. تنها نکته مثبت این است که اینجا نیز مثل فیلم الیین تنها کسی که بر «خشونت هولناک و  کامل» چیره می شود و  خطر نهفته در این « بهشت گمشده و بدن کامل» را می بیند، یک « زن» است. 

قدرت بشری بنابراین بر پایه «قبول کمبود، ضعف و نیازمندی خویش» است و اینکه او هیچگاه نمی تواند خدا و بی نیاز شود و به اصل دست یابد. همانطور که او این شورهای خویش بدنبال جاودانگی و بی نیازی یا جواب نهایی را سرکوب نمی کند، بلکه از ترکیب این دو دانش و دو قدرت به « سوژه پارادوکس و قدرتمند، تمنامندی تبدیل می شود» که مرتب می جوید و در پی «ناممکنها» است و در این مسیر مرتب «ممکنها و امکانات نو» را می آفریند. او به خدای زمینی و فانی و نیازمند به دیگری تبدیل می شود و به وحدت اضداد، یا به عسل سیاه ناهماهنگیها دست می یابد. انسان اینگونه هر چه بیشت زمینی، پارادوکس و فانی می شود، جسم و همزمان نمادین و روایت می شود، ساختار قادر به تحول می شود. موضوع دگردیسی به این «غول زیبای زمینی» است که می داند  « او زندگی یا جسم است، پس می اندیشد، می طلبد، می آفریند، ایمان می آورد و این آفرینشها  و معنادهی ها را پایانی نیست.». با چنین تحولی آنگاه انسان تبدیل به «هیچی خندانی» شود که می تواند مرتب از نو آفریده شود و مرتب به وحدت در کثرتی نو، یا به کثرت در وحدتی نو و حتی به حالات متفاوت و ساختارهای متفاوت دیگر چون «ماشین تمنای دلوز/گواتاری و بدن بی اندام آنها» دگردیسی یابد. زیرا او یک ساختار زنده و قابل تحول، یک سیستم زنده و باز است که مرتب از نو ساخته می شود و با هر حالت لحظه اش، با هر رعد و برق یا آفتاب و رخداد لحظه اش به حالتی دیگر و بدنی دیگر، به سیستم سیاسی یا حقوقی، اخلاقی دیگری تبدیل می شود تا بهتر بتواند  به خواستها و شکوه لحظه اش دست یابد، و با اینحال همیشه ناقص و دارای کمبود است.  خلاقیت او ناشی از کمبودش است و کمبودش خلاقیت می آفریند. تمنا و اشتیاقش مرتب ماشین و ساختاری نو می آفریند و این ساختارو  ماشین یا سیستم مرتب تمناها و خواستهای نو می آفریند و بازی تحول ادامه می یابد.

 این غول زیبای زمینی همانطور که در هر لحظه قرار دارد، لحظه و زمین است همزمان مرتب قادر به تحول است و یک هیچی خندان است و با  هر پیروزی و ساختار نوینش، شکستی را پذیرا می شود و امکاناتی دیگر را از دست می دهد. او اینگونه زمینی و  بنابراین پارادوکس  قادر است عشق بورزد، تن به عشق بدهد و می داند هیچ عشقی کامل نیست. می تواند اعتماد ورزد و می داند که بدین معنا نیست که اعتمادش همیشه جواب بگیرد و یا ضربه نخورد. اما می داند وقتی هم به خاطر عدم اعتماد یا هراس از عشق رابطه نگیرد، باز ضربه می خورد، ضربه ای سنگین تر می خورد. این غول زیبای زمینی می تواند به دیدار با دیگری، با خالق تن بدهد و می داند دیدار نهایی نیست و در واقع جوابهایی را می شنود که می طلبد، که این نیز  روایتی وامکانی از خدا و مذهب یا از دیگری و علم است. ازینرو او بدن زیبا، خلاق و همزمان دست و پا چلفتی است. او غول زیبای زمینی و همزمان دست و پاچلفتی است. یا مثل ابر انسان نیچه در اوج غرور و توانایی انسانی در نهایت یک دلقک است.

 

لینک پیش پرده فیلم «پرومته» به زبان انگلیسی

http://www.youtube.com/watch?v=sftuxbvGwiU

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.