تضاد انقلاب با اسلام

پیش از پرداختن به چرائی تضاد و ناسازگاری ذات یا گوهر انقلاب با اسلام لازم است در همین آغاز از نگرش های فراخردی و برداشت های ذهنگرائی تهی و بیرون از شناخت عینی که بیشتر مرسوم و محصول فرهنگ اسلامی و ادیان ابراهیمی است دوری جست.

پیش از پرداختن به چرائی تضاد و ناسازگاری ذات یا گوهر انقلاب با اسلام لازم است در همین آغاز از نگرش های فراخردی و برداشت های ذهنگرائی تهی و بیرون از شناخت عینی که بیشتر مرسوم و محصول فرهنگ اسلامی و ادیان ابراهیمی است دوری جست. همچنین بایست به چگونگی علل ستیز بلند دیدگاه های یکسر واپسگرایانه  مطلق اسلام و همینطور به ناخوانانی و ناسازگاری دیگر ادیان ابراهیمی توامان نگاهی گذرا و تاریخی انداخت و بویژه به چسانی دشمنی کور و رویاروئی مرگبار همین اسلام با هرگونه بینش ها و اراده های انسانمدارِ آزاد، خودباور، جستجوگر، مردمی و مستقل نیز دست آگاه برد و به علل چند و چون گسترش اسلام پرداخت تا آنگاه بتوان فهمید که چرا سرکردگان قدرت و ثروت ادیان چه در دوران پیشین، و یا در همین دوران فلاکتبار خلافت خمینی ـ خامنه ای اینان خود توانسته اند جانشین خدا شده و خداوندگاران زمینی جهان اسلام بشوند که شده اند.

 

پرسیدنی ست! ضرورت دین و بقای آن در کدام راستا می گنجد؟ آنهم دین و دینمدارانی که پیوسته از زمان پیدایش شان تا به امروز با زندگی و زمانه ی نسل در نسل ما و در همه میدان ها که همیشه در حال دگرگونی بوده و هست ناهماهنگتر شده اند، چرا آنان و ادیان آنها در ایران و سرتاسر جهان آشکارا با هر درخواست انتخاب آزاد عقیده و وجدان که خواست اتنیک نوع انسانی می باشد بیگانه و در ستیز مانده اند، و بی کم وکاست هریک از ادیان و مذاهب نشان داده و می دهند که هرکدام بسهم خود دشمن حقوق بشرند، مخالف با فراروئی های شناخت دیدگاه های فلسفی توده های ساده دل می باشند، و از همه بدتر هیچکدام اصل بودن و شدن های پیوسته در پدیده های رو به تکامل را نپذیرفته و برنتابیده اند.

 

بر اساس منابع موجود تاریخی و البته خونباری که بشریت از عوارض خودکامگی ادیان و خودبرتربینی سران جابر و جاهل آنها در دست دارد، این ادیان و همین اسلام و گرانندگان پیشین و کنونی آن جز جنگ و خونریزی و نسل کشی ها در پرونده های چرکین شان موجود نیست و هیچکدام نه تنها دستآوردی اندک و انسانی در تحول دین خود نداشته، بلکه به توان شگرف و دگرگونساز انسان و اندیشه ی پیشرو او نیز بهانداده اند. و رویش هر شکوفه نونگاهی را اگر توانسته بوده اند درجا چشم بینا را کور و خردجویندگان را سرکوب کرده اند. و تنها اهرم و چماق ادعائی آنها نیز جز همان فرمان های ازلی و ابدی خدائی شان نیست که دستورات اش را همچون همیشه تاریخ تکرار طوطی وار کرده، و با زور و ریا و دروغ در ژرفای نادانی انسان تنگدست و نادان اعمال می کرده و هنوز می کنند. و در طول تاریخ و در سراسر جهان جنگ افروزی های دینی فرقه ای شان چه جنایت ها و چه تبهکاری هائی که بنام خدا بکارنبرده و هرکدام هر اعتراضی را بمیل ساختار خود کفر و خداستیزی نامیده و چه زبان ها که نبریده شده، و چه دست و دهان های دادخواهی را که ظالمانه نبسته اند! و بقول خودشان آنها، مامورند و معذور و ناچارند اینگونه مومنانه راه و نور رحمت انبیای شان را در دل سوت و کور توده ها بازکنند و چنانکه شنیده و امروزه می بینیم حزب اللهی ها و طالبان ها و داعش ها القاعده ها و...ادامه دهنده های بی پروای دادگری اسلامی می باشند. همانگونه که جنگ های 400 ساله چنین نسل کشی هائی را در شرق و غرب اروپا براه انداخت.

 

و رهبران اسلام چه در سده های پیش و چه اینک با چسبیدن به اصول و فروع 1400 ساله اسلام صحرانشینی، حرفی تازه برای گفتمان متمدنانه نداشته و ندارند و این دکانداران دینی دیروز و امروز یکدست ولی با اندکی تفاوت میان سبک و شیوه پیشبرد اهداف ادیان ابراهیمی، همگی دشمن هرگونه جهان بینی علمی و تازه، در تضاد با فراروئی بسوی نوآوری های انسانمدار و هر گرایش بسوی اندیشه ورزی معاصر بوده و هستند.

 

بگذریم و بگذارید باهم شناخت تاکنونی از مفهوم انقلاب را اندکی باز کرده و بررسی کوتاه کنیم.

 

انقلاب یعنی تغییریافتن و دگرگون شدن! جابجائی بنیاد کهنه، پوسیده و ناکارآمد به، پدیده ای نو، پیشتاز و کارا که وقوع زمان آن ساختگی و گمانه زدنی نیست! و در کارکرد نیز انقلاب به معنی سپرده شدن هر پدیده ی کهنه به تاریخ گذشته هاست و البته آموختن از تجربه های ناکارای آن! ولی پیدائی و هدف انقلاب همواره فرارفتن بسوی راه تازگی ها و نوآوری های بهتر و مفیدتر به حال انسان نوگرا و مستعد بالندگی ها بوده است. و آن نیز جز با دگرگونی پایه ای در دید و راهکارها، و همزمان جز درهمریختن و زیر و رو نشدن ساختار فرسوده و رهانکردن پیشینه های پیش از انقلاب، پیروزی انقلاب هیچگاه متصور نیست و معنی پیشبرنده نداده و نمی دهد؛ همچنانکه انقلاب به اصطلاح اسلامی پس از 43 سال یکه تازی مطلق، بهره ای جز ویرانی و تباهی زندگی انسانی نداشته است. اصل چندی انقلاب یا کمیت، و چونی آن یا کیفیتِ فراروئی های بسوی ساختار مدرن تر هرگز نمی بایست اینجا و آنجا بر پایه و اصول کهنه و پیشین باقی ماند، و بدور آن بچرخد! وگرنه انقلابی در کار نبوده و نیست مگر اندکی رفرم و تغییر روبناها در کوتاه زمان و سپس دور و تسلسل بی هوده بازمی گردد؛ همانگونه که ما بسان دوران شاه، اینک دچار خودکامگی فردی ـ مذهبی می باشیم.

 

البته انقلاب سویه های فراوانی دارد و انقلاب ها می تواند در گستره های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، دانشی، بینشی و... روی دهند که موضو گفتمان ما نیست.

 

بنابرین پرسیدنی ست! آیا در ایران و در سال 57 انقلابی روی داد؟ آری در ایران انقلابی اجتماعی روی داد و توانست بساط ساختار شاهی را یکدست فروریزد؛ ولی همان انقلاب بسرعت توسط مرتجعان اسلامی ـ مذهبی و البته بیاری غربی ها و خود امپریالیسم آمریکا روبوده شده و آنرا بدست آخوندها سپردند.

 

پس اگر تعریف بالا از انقلاب درست باشد به گمان من و بسیارانی، انقلاب مردمی 57 در همان آغاز راه شکوفائی اش شکست خورد و سرکوب شد. عمر این دگرگونی انقلابی و بزرگ بسیار کوتاه بود و پیروزی انقلاب بر علیه شاه، تنها بسود ملاها و مکلاها درآمد و برای شان یک جابجائی کلان تاریخی ساخت. زیرا قریب به اتفاق سران ملاها و مکلاها و گردانندگان ریز و درشت دستگاه دین دولتی دیروز و امروز هرکدام و هریک در باندها و مافیاهای شان بیاری هزاران دله دزدی ها و چپاول ها و اختلاس ها و رشوه ها به چنان پایگاه و جایگاه ارتقایافته اند که اینک خود و فرزندان شان در ایران و جهان غرب جزو اشراف زمانه ی ما می باشند. اینان در دوران دین دولتی و با اهرم قدرت سیاسی به چنان ثروتی هائی دست یافته اند که با گذشته های چندسده ای شان هیچگاه قابل مقایسه نبوده است و توان بدست آوری آنرا در تصور خود هم نیز نداشتند. و در مفهوم جابجائی پایگاه طبقاتی روحانیت آری براستی یک انقلاب راستین و سرآخر ضدکارگری ـ مردمی پدیدارشد که هچنان فسادها، چپاول ها، جنایت ها، تبهکاری ها، بیدادگری ها، اعدام ها، ترورها و زن ستیزی ها و...هایش ادامه دارد. بنابرین پس از انقلاب 57 یک تغییر و جابجائی روبنائی و ظاهری رخ داد و تنها جامه قدرت سیاسی و یک تنه شاهی درآورده شد و به تن شیخ پوشانیده کشت و این تنها تغییری بود که کرد و نه بیش.

 

از همینرو تضادها و تناقض های ما با انقلاب اسلامی و یا برعکس آن، تضاد اسلام با انقلاب مردمی در همین شیوه سرکردگی مطلق و فاشیسم مذهبی آن می باشد که از یکسو بی ارادگی و واماندگی یکدست اجتماعی ـ طبقاتی ما را نشان می دهد، یعنی شرایط با دوران شاه تغییر نکرده، و از دیگرسو اراده و اداره بی حد و مرز و مطلقن رژیم را می نمایاند که دیکتاتوری دینی مطلق است! این رژیم ولائی با نوع شاهی آن هردو چوب دوسر طلا هستند و هردو ما را زیر زور، سیطره و یا چیرگی مطلق خود برده فرض کرده و می کنند. پرسیدنی ست! شرایط امروز با دوران آنچه شاهی می نامیم در چیست؟ هیچ و بسی خفقانی تر و ... از پیش. پس، تفاوتی به معنای انقلاب که در بالا آوردم در ایران روی نداده که آخوندجماعت آنرا انقلاب اسلامی بنامند و یا جمهوریتی هم وجودندارد که جمهوری اسلامی نامش باشد!!؟ مگر همین شمشیر عریان کشتارها با قوانین دینی و اعمال اراده ی مطلق دینمداران آن که در سرسر ایران ویران موجوداست. نظام بربری که در 43 ساله ی گذشته بنام انقلاب اسلامی و بفرمان خدا، ما را جز بنده و برده ی مطیع برتابیده و نمی خواهد. و در صورت اعتراض چه ها که به نام دین برسر ما بیکاران و گرسنگان و غارتزدگان نیاورده است.

 

این دین دولتی وحشی، دست و چشم درازی دارد که از خیابان تا خوابیدن ترا می جوید و می پاید تا اسلامگونه رفتارکنی. ما در دام رژیمی فریبکار با اراده ای فرانسانی و با خودرائی ها و خودکامگی های یک کاست اسلامی ـ مذهبی مطلق آن دچارهستیم که انقلاب ما را یکدست به شکست کشاندند. همچنین عنوان پوچ جمهوری اسلامی هم یکی از آن تف های روبه بالاست که با بی ارادگی اجتماعی ـ طبقاتی کارگران و توده ها و زن ستیزی آن که شامل نیمی از جامعه انسانی ماست، این جمهوریت در تضاد و تناقض آشکار با اسلام و حکومت دینی می باشد و در پیش چشم جهانیان این جمهوریت آخوندیسم رسواست و آبروئی ندارد.

 

بهنام چنگائی ششم بهمن 1400

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: