انقلاب آتی ایران جدال سخت طبقاتی بین دو طبقه اصلی جامعه خواهد بود!
31.01.2022 - 22:22

این روزها که مصادف است با سالگرد انقلاب ١٣٥٧ ایران یک بار دیگر بحث بر سر انقلاب راه حل است یا نه و انقلاب آتی چگونه انقلابی میتواند باشد داغ شده است. طبعا هر جریان و فرد دخیل در این مباحث اهداف سیاسی و طبقاتی معینی را نمایندگی میکند. در این بخش اول، تلاش میکنم اختصارا نقش بورژوازی ایران قبل و در دوره انقلاب ٥٧ را بررسی کنم و در قسمت دوم به نقش جریانات بورژوایی امروز خواهم پرداخت.

برای ما کمونیستها و طبقه کارگر شناخت ازسیاست و آلترناتیوهای بورژوایی و راههای سیاسی و اقتصادی بورژوای از این زاویه مهم است که بتوانیم سیاست و استراتژی آگاهانه ای را تعقیب و جلو جامعه قرار بدهیم. روشن است کسی که از اهداف سیاسی و استراتژی بورژوازی شناخت دقیقی نداشته باشد، نمیتواند راههای پیروزی طبقه کارگر ایران و کمونیسم ایران را هم نشان بدهد. زیرا در عصر ما انقلابات و تحولات سیاسی در هر جامعه ای فقط میتوانند به سیادت یکی از این دو طبقه منجر شوند. راه بینابینی و آلترناتیوهای بینابینی پاسخ نمیدهد و جدی گرفته نمیشود.

برای ورود به این بحث نگاهی به موقعیت بورژوازی ایران قبل از انقلاب ٥٧ و موقعیت سیاسی و استراتژی این طبقه در آن مقطع کمک میکند، هم تحولاتی که منجر به انقلاب ٥٧ شد را از زاویه ای انقلابی و مارکسیستی توضیح بدهیم و هم موقعیت امروز بورژوازی ایران و استراتژی آن را بهتر بشناسیم.

بنابر این لازم است در قدم اول به دو مولفه اصلی اقتصاد و سیاست در آن دوره بپردازیم و بلاخره تفاوت بورژوازی امروز ایران با آن دوره را نشان بدهیم. با تحلیل و تبیین این دو مولفه، به تبیین سیاست کارگری و کمونیستی در بحرانهای سیاسی و اقتصادی جامعه امروز خواهیم پرداخت.

موقعیت بورژوازی ایران قبل از انقلاب ٥٧

با انقلاب سفید و اصلاحات ارضی دوره شاه، جامعه ایران وارد فاز جدید و بسیار مهمی از حیات بورژوازی شد. با اصلاحات ارضی و حق رای به زن و امکان ورود نصف جمعیت به بازار کار و آزاد شدن میلیونها کارگر وابسته به زمین و سرازیر شدن این خیل عظیم و میلیونی به بازار کار و تولید، بورژوازی ایران وارد دوره رونق و رشد سریع صنعت و تلنولوژی و کسب سود با نرخ بالا و فرهنگ منطبق بر این سیستم شد. این تحولات نقطه پایانی بر سیستم و روابط و مناسبات فئودالی گذاشت.

نیروی کار میلیونی وابسته به زمین که رها شده بود به شهرها روی آورد. جمعیت شهر نشین به سرعت رشد کرد. اما این سرعت در آزاد سازی نیروی کار با امکانات زیستی در شهر برای این جمعیت هماهنگ نبود. در طول چند سال بعد از اصلاحات ارضی جمعیت حاشیه نشین در شهرها به سرعت رشد کرد. از این مقطع تا سال ١٣٥٥ دوره رونق بیسابقه اقتصاد بورژوایی است. رشد تولید ناخالص ملی چند برابر شده بود. نیروی کارارزان در خدمت تولید و بالا رفتن انفجاری سود سرمایه قرار گرفت. نسبت به ازدیاد تولید ناخالص ملی و سود آوری سرمایه، اگر چه کارگران مزدی، از درآمد بالاتری نسبت به دوره قبل از این تحولات برخوردار شده بودند، اما هم زمان فاصله طبقاتی روز به روز عمیق تر و وسیعتر شده بود.

بورژوازی ایران در دو بخش دولتی و خصوصی در حال رشد بودند. اما بعد از انقلاب سفید بورژوازی مستقل از دولت و دربار یا همان بخش خصوصی که "بورژوازی ملی" گفته میشد رشد سریعی را طی کرده بود. این بخش از بورژوازی ناچار بود برای ادامه حیات خود و کسب سود بیشتر و توان رقابت با رقبای داخلی و جهانی خود، به بازارهای جهانی و منطقه ای دست پیدا کند و بخشی از سود سرمایه جهانی را عاید خود کند. برای رسیدن به این استراتژی با مانع امکانات زیر ساختی اقتصاد، مانند راه آهن و جاده و حمل و نقل و اسکله های بنادر و قوانین دربار و.... مواجه بود. بورژوازی دربار یا همان به اصطلاح "هزار فامیل"، به شکل سنتی از امکانات رانتی برخوردار بود وهمچنان تلاش میکرد سود خود را کسب کند و رقابت با بخش غیر درباری را به حکم قانون و رانت به نفع خود تمام کند.

در این مقطع عمده تمرکز دربار و سرمایه وابسته به آن، بر نفت و صنایع تولیدی دولتی و نزدیک به دولت بود. این بخش از بورژوازی تحکیم قدرت و کسب سود بیشتر را از راه تقویت ارتش و ساواک و ایجاد خفقان در جامعه برای نشان دادن جامعه ای با ثبات و مناسب سرمایه گذاری تعقیب میکرد. رابطه اش با آمریکا و قدرتهای غربی رابطه ای مرید و مرادی بود. به همین دلیل اپوزیسیون ملی مذهبی و بورژوازی نزدیک به این بخش بورژوازی درباری را "وابسته" مینامید. این اسم گذاری به این هدف بود که بخش دیگر بورژوازی ایران را مستقل و ملی و قابل دفاع و مردمی معرفی کند. بورژوازی غیر درباری ایران که بعد از اصلاحات ارضی سال ٤٢ بطور جدی وارد عرصه تولید و صنعت و کسب سود و رقابت شده بود، هم قدمت و تجربه کمی داشت هم نیازهای بازار و سرمایه به او فشار می آورد که فکری به حال گشایش آینده خود و بازی در رقابتهای جهانی بکند.

شاه که تصمیم گیرنده اصلی سیاست اقتصادی و سیاست داخلی و خارجی بود، میخواست به سبک گذشته کارش را ادامه بدهد که جوابگوی نیازهای بورژوازی بخش خصوصی خارج از دربار نبود. این دو بخش بورژوازی ایران عملا اختلاف منافعی با هم داشتند و رقابت سرمایه ها را در عرصه سیاسی هم برجسته میکرد. همین مسئله که بورژوازی غیر درباری ایران میگفت صنایع ما مونتاژ است و هنوز نمیتوانیم خودمان "سوزن بسازیم"، حکایت از اختلاف منافع این دو بخش از بورژوازی میکرد.

این موقعیت از یک طرف امکان رقابت در بازار مصرف و تولید را برای بورژوازی ایران محدود کرده بود و از طرف دیگر رشد سرمایه و کسب سود بیشتر، نیازهای تازه ای را مطڕح کرده بود و بخش وسیعی از توده کار کن شهری از کمترین امکانات زندگی برخوردار نبود. سیستم حاکم نتوانست پاسخ مناسبی برای جامعه شهری که از موقعیت رعیت عبور و به شهروند تبدیل شده بود، داشته باشد. از همین مقطع یعنی از سال ١٣٥٥ بورژوازی ایران با یک بحران مواجه شد.

این تحولات و این کمبودها و موانع از یکطرف باعث نارضایتی بخشی از بورژوازی ایران شده بود از طرف دیگر میلیونها کارگری که وارد بازار سرمایه شده بودند از امکانات لازم شهری برخوردار نبودند و اعتراضات خود را به خیابان آوردند. گنجایش شهرها محدود و افزایش جمعیت با سرعت اتفاق افتاده بود. قوانین و سیستم حکومتی نمیخواست و فرهنگ و سیاست اینرا هم نداشت که پاسخ لازم به این نیازهای اولیه مانند مسکن و آب و نان و آموزش و بهداشت و قوانین منطبق بر این نیاز ها را برای این جمعیت کارگر شهری فراهم کند. همزمان با این نارضایتی وسیع اجتماعی فضای سیاسی سرکوبگرانه مزید بر علت شده بود و جامعه خفقان زده برای جمعیت شهری قابل تحمل نبود.

بنابر این چند مولفه مهم اقتصادی و سیاسی و فرهنگ و قانونی که فوقا به اختصار بیان شدند در نتیجه بحران اقتصادی، بحران سیاسی عمیقی را هم بوجود آورد که انقلاب را ضروری کرده بود. این انقلاب در سال ٥٧ توانست رژیم شاه را سرنگون کند.

قسمت دوم

سیاست حاکم و نارضایتی اجتماعی قبل از انقلاب ٥٧

سیاست و فرهنگ در هر جامعه ای تابعی از فضای سیاسی و فرهنگی تاریخی و زمان حال آن جامعه است. جامعه ایران سال ٥٧ هم بر همین قاعده حرکت کرد. همچنانکه میبینیم هیچکدام از مولفه های فوق ربط مستقیم یا نزدیکی خاصی به جریان اسلام سیاسی ندارد. اما چی شد و چه اتفاقی افتاد که جریان اسلامی به رهبری خمینی بر این انقلاب هژمونی پیدا کرد. شاید کلید درک ما از دینامیسم آن انقلاب پاسخ به همین سوال باشد.

برای درک درست تحولات سیاسی ایران آن دوره ناچاریم یک قدم به عقب برگردیم و مهمترین تحول سیاسی آن دوره یعنی کودتای سال ١٣٣٢ را که یک مقطع مهم تاریخی قبل از اصلاحات ارضی و انقلاب سفید شاه است را نگاهی بیندازیم.

در سال ١٣٣٢ وقتیکه مصدق نخست وزیر بود و شاه ناچار به ترک ایران شد، بحران سیاسی بعد از جنگ جهانی دوم که هنوز مهار نشده بود تعمیق شد. آن دوره هنوز بحرانهای بعد از جنگ جهانی دوم و خلع رضا شاه پس لرزه هایش ادامه داشت. در چنین شرایطی بود که بخشی از بورژوازی در حال رشد ایران پشت سر مصدق قرار گرفت و به فکر ملی کردن نفت افتاد و سهم خودش را از بازار سرمایه جهانی طلب میکرد. دولت انگلیس علیرغم اینکه بعد از جنگ جهانی دوم، موقعیت جهانی و قدر قدرتی خودش را از دست داده بود، تسلط اش بر منابع اقتصادی بویژه نفتی ایران را همچنان حفظ کرده بود. این در حالی بود که دو بلوک غرب و شرق به رهبری آمریکا و شوروی آن زمان، جهان را بین خود تقسیم کرده بودند.

کشورهایی که مناطق تحت نفوذ هرکدام از این دو بلوک بود، تعیین شده بودند. اما هنوز وقت لازم بود که این تقسیم مجدد تثبیت بشود. بحث بر سر ملی کردن نفت به یک مسئله مهم سیاسی و اقتصادی در حکومت و طبقه حاکم در ایران تبدیل شده بود و بحران سیاسی را تشدید کرده بود. تاثیرات سیاسی این بحران در جامعه ایران، مردم را در دو قطب طرفداران شاه و مصدق تقسیم کرده بود.

مصدق با موقعیتی که در ملی کردن نفت به دست آورد، برتری سیاسی در حکومت به نفع او ورق خورد. اما بخشی از بورژوازی ایران که از این موفقیت نا خوشنود بود در مقابل بخش دیگر بورژوازی غیر درباری دچار اختلاف منافع شده بود. بخش دربار امید و اتکای خود را به نقش دولتهای غربی گره زده بود. آمریکا و انگلیس هر دو علیرغم اختلاف منافع در یک سیاست با هم توافق داشتند. آن هم تقویت شاه و تقویت آن بخش از بورژوازی ایران بود که تابع سیاست دولتهای غربی بود. کودتای سال ٣٢ و برگشتن شاه به ایران و خلع مصدق، آن بخش از بورژوازی در باری و نوپای ایران را که از دوره رضا شاه تمام قدرت را قبضه کرده بود، دوباره در قدرت تثبیت کرد.

اما همزمان با این کودتا فرهنگی ضد آمریکایی و "ضد امپریالیستی" عـیقا در جامعه شکل گرفت. تمام جریانات ناراضی از شاه چپ و راست و اسلامی و... که شامل بخشی از بورژوازی بومی و بازار هم میشد در کمپ ضد سلطنت قرار گرفتند.

با اصلاحات ارضی سال ٤٢ خمینی و بخشی از آخوندها و آیت الله ها در مخالفت با حق رای زنان و منع شرعی اعلام کردن اصلاحات ارضی به شکل غیر رسمی، آن چنانکه در قرآن آمده است و حق مالکیت مالک و تابعیت رعیت را تجویز کرده است، خواهان این شدند که شاه باید سلطنت کند نه حکومت.

با این پیشینه تاریخی و فرهنگ سیاسی اصلاحات ارضی و انقلاب سفید ضمن اینکه نقطه پایانی بر مناسبات فئودالی گذاشت، زمینه رشد بورژوازی خصوصی و غیر درباری را هم فراهم کرد. همزمان بخشی از جریان اسلامی مرتجع در جبهه اپوزیسیون قرار گرفت. بعد از حدود یک دهه رشد سریع جناحهای بورژوایی ایران در نتیجه اصلاحات ارضی، به مقطع بحران اقتصادی سال ٥٥ میرسیم.

این بحران عملا بحران سیاسی در سال ٥٦ را به دنبال داشت. اوج گرفتن بحران سیاسی باعث شد قدم به قدم فرهنگ و سیاست ضد شاه و مرگ بر شاه به خواست عمومی جامعه تبدیل شود. بخش عمده ای از خیل آخوند حتی آخوندهای درباری هم، به تدریجا به کمپ ناراضیان پیوستند. علاوه بر سازمانهای سیاسی طیفهای "روشنفکری" آن زمان، شامل کانون نویسندگان و همه قلم بدستان ناراضی از فضای خفقان سیاسی در این کمپ ضد سلطنت جا گرفتند.

اما این بحران در پایه ای ترین حالت خود یک جدال اقتصادی و سیاسی بین کارگران و مردم زحمتکش از یک طرف و سرمایه و حکومت مدافع سرمایه داران در طرف دیگر بود. زیرا همچنانکه قبلا توضیح دادم خیل عظیم کارگران حاشیه شهرها و حلبی آباد ها و بی خانمانها و... از کمترین امکانات رفاهی برخوردار نبودند. جنگ طبقه کارگر با حاکمان از زاویه منفعت طبقه خود، همزمان شده بود با نارضایتی بخشی از بورژوازی ایران یا همان بورژوازی بخش خصوصی و خیل آخوند و جریانات اسلامی و... که هرکدام از زوایای دیگری که توضیح داده شد، مخالف شاه بودند.

دستگاه سلطنت هم فقط با مشت آهنین پاسخ مخالفینش را میداد. "جنبش ضد امپریالیستی" که همه گرایشات سیاسی اپوزیسیون خود را بخشی از آن میدانستند محل تلاقی همه جریانات ناراضی شده بود.

پیدایش سازمان‌های مسلح چریکی مانند مجاهدین خلق و سازمان چریک‌های فدایی خلق که سرنگونی تمامیت دیکتاتوری شاه را میخواستند، بعد از یک دوره اجرای عملیات ترور مقامات رژیم، با سرکوب شدید مواجه شده بودند. در این مقطع از ترس رشد چپ و کمونیسم، تمام جریانات اسلامی و خیل آخوند درباری و غیر آن، از جانب دربار آزادی عمل کنترل شده ای داشتند و همگی به فعالیت خود گسترش داده بودند. دستگاه حاکم پهلوی با تکیه بر اختناق پلیسی و دستگاه مخوف ساواک و قدرت نظامی ارتش، توانسته بود کنترل خود را بر تمامی ارکان جامعه حفظ کند.

این شرایط از نظر دولت آمریکا میتوانست زمینه ساز یک انقلاب اجتماعی در ایران باشد. به همین دلیل در بهمن سال ١٣٥٥ کارتر از شاه خواست که سیاست خود را تغییر بدهد و "حقوق بشر" را رعایت کند. علیرغم مخالفت ضمنی شاه با این سیاست، ناچار شد حداقل هایی از انتظارات آمریکا را بپذیرد و اقداماتی برای باز کردن فضای سیاسی اعلام کند. نارضایتی عمیق و همه جانبه ای که در زیر پوست آن جامعه در جریان بود روز به روز عیان تر میشد.

یکی از نتایج این سیاست کارتر از نظر فعالین سیاسی و اپوزیسیون آن دوره، تضعیف شاه و تند شدن نبض اعتراضات اجتماعی بود. دیوار اختناق ترک برداشت. تظاهراتهای خیابانی در سال ٥٦ آغاز شد. هر ماه به نسبت ماه قبل ابعاد تظاهراتها بزرگتر میشد. از اوایل سال ٥٧ تا پاییز این سال تظاهراتها توده ای و مستمر ادامه پیدا کرد. شعارها هر روز تندتر و چپ تر میشد.

جنبش کارگری به تحرک افتاد. بر بستر چنین تحولاتی بود که جامعه ایران آماده‌ی یک انقلاب و تحول سیاسی شد. روند اوضاع به سمتی میرفت که یک انقلاب ضد سرمایه داری گسترده تر و غیر قابل کنترل شود. امکان حفظ شاه در قدرت روز به روز کمتر میشد.

در چنین شرایطی بود که آمریکا نا امید از حفظ شاه در قدرت، به فکر راه حلهای دیگر افتاد. به سرعت متوجه شد باید از قدرت گرفتن نیروهای چپ ممانعت کند. زیرا نیروهای شاخص "چپ" آن زمان مانند حزب توده و سازمان چریکها و تفکر حاکم بر بخش قابل توجهی از روشنفکران و تحصیلکردگان عمدتا پرو سویت بودند.

در این مقطع تغییر قدرت سیاسی در ایران به بحث محافل و مکاتب فکری چپ و راست تبدیل شد. اما با توجه به تجربه کودتای سال ١٣٣٢ همه چپها و سکولارها توافق داشتند که فعلا رفتن شاه مهم است و نباید هیچ مسئله دیگری در صف "خلق" تفرقه درست کند.

اینجا بود که چپها و آزادیخواهان با پرچم "اتحاد خلق" میخواستند رفتن شاه را قطعی کنند و اسلامیها را بخشی از خلق میدانستند و هیچ نوع مرزبندی و نقد سیاسی آنها را جایز نمیدانستند.

تفاوت چپها با اسلامیها نه سیاسی بلکه در محدود کوچکی در جهانبینی آنها خود را نشان میداد. اما برعکس چپها، جریانات اسلامی با پرچم "وحدت کلمه" حول شعارهای اسلامی و شعار " الله و اکبر خمینی رهبر" عملا در مقابل هر نوع چپ گرایی قد علم کردند. پایین کشیدن پرچمها و پلاکاردهای چپ و ممانعت از شعارهای غیر اسلامی و ممانعت از هر نوع شعار چپگرایانه و برابری طلبانه و مزاحمت برای زنان بی حجاب و آتش زدن سینماها و مشروبفروشیها و.... ظرفیت ضد کمونیستی و ضد آزادیخواهی و ضد فرهنگ مدرن غربی خود را روز به روز پررنگتر نشان میدادند.

از این مقطع سیاست دائمی جریانات اسلامی تلاش برای کسب هژمونی و ضدیت با کمونیسم در خیابان و در صف تظاهراتها برای حاشیه ای کردن چپ بود. اما چپها شعارشان همه با هم بر ضد شاه و اتحاد صف خلق بود.

از سال ٥٦ که اولین جرقه های انقلاب زده شد تا پاییز سال ٥٧ هنوز انقلاب توده ای، مترقی و آزدیخواهانه در خیابان جریان دارد و مورد سرکوب حکومت است. تا این مقطع جریان خمینی و اسلامیها در حاشیه تظاهراتها هستند و یا در بهترین حالت مثل بقیه اقشار ناراضی در کنار بقیه هستند. اما از پاییز سال ٥٧ با تعرض به چپ و تعرض به نمادهای مدرنیته و فرهنگ غربی مانند سینما و سالنهای رقص و کاباره ها و مشروب فروشیها و... عملا پرچم اسلامی و شعارهای اسلامی در خیابان مسلط شدند.

بنابراین پروسه تضعیف و حاشیه ای کردن چپ از پاییز سال ٥٧ همه جانبه آغاز شد. اسلامیها روز به روز بر هژمونی خود می افزودند. مذاکره و روابط خمینی و اطرافیانش با فرستادگان و نمایندگان دولتهای غربی هر روز بیشتر میشد.

این تحولات باعث شد یک فاکتور مهم وارد خیابان و سیاست کلان ایران بشود. از یک طرف جریانات اسلامی و خیل آخوند هر روز نقش پررنگتری بازی میکردند، از طرف دیگر رسانه ها و دولتهای غربی هم خمینی را به عنوان رهبر انقلاب معرفی کردند. با دیدن تحولات سالهای ٥٦ و ٥٧ دولتهای غربی چند ماه قبل از خروج شاه از ایران خمینی را از عراق به فرانسه آوردند و زیر نور افکن قرار دادند. بعدا کنفرانس گوادلوپ از ١٤ تا ۱۷ دیماه ۱۳۵۷، میان رؤسای دولت چهار قدرت اصلی بلوک غرب (آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان غربی) در جزیره گوادلوپ برگزار شد. یکی از موضوعات اصلی آن بررسی وضعیت بحرانی ایران در آن دوران بود.

در کنفرانس گوادلوپ، آمریکا با موافقت سران کشورهای بریتانیا، آلمان و فرانسه تصمیم گرفت ادامه حکومت شاه ممکن نیست و باید به فکر جانشین شاه باشند. هویزر را به ایران فرستادند که ارتش و ساواک را مهار کند و دست از دفاع از شاه بردارند. در ادامه این سیاست و اقدامات بود که از شاه خواستند ایران را ترک کند و شاه از ایران خارج شد.

ارتش و ساواک قبول کردند که سیاست آمریکا و دولتهای غربی را پیروی کنند. ارتش اعلام بیطرفی کرد. جریانات اسلامی تلاش کردند شعارهای خیابان را با این تحولات و دست به دست کردن قدرت منطبق کنند. این شعار که "امام هنوز فرمان جهاد نداده است" تلاشی بود که قیام و حمله به مراکز نظامی و دیگر مراکز قدرت اتفاق نیفتد. اما موج انقلاب را نتوانستند کنترل کنند و حمله به مراکز نظامی و قیام ٢٢ بهمن اتفاق افتاد.

آن بخش از چپ ایران که میلیتانت بود و هژمونی اش را در خیابان از دست داده بود، با تشویق مردم به قیام در روز ٢٢ بهمن، تلاش کرد موقعیت خودش را بهبود ببخشد. این قیام برخلاف سیاست دولتهای غربی و خمینی و جریانات اسلامی بود. کارگران نفت در اعتصاب بودند و هر روز ابعاد اعتصاب کارگری گسترش می یافت. دولتهای غربی اینرا میدانستند که ممکن است کنترل از دستشان خارج بشود و به همین دلیل خمینی را زود تر به ایران آوردند. جریانات اسلامی بعد از قیام فورا دست به اعمال حاکمیت زدند و مانع حمله به پادگانها و دیگر مراکز نظامی و دولتی شدند.

در ادامه این سیاست اولین اقدام خمینی و بازرگان و ... اعلام حکومت و پایان دادن به انقلاب و اعتصاب کارگران نفت بود. تا این مقطع هنوز خمینی تکرار میکرد قصد حکومت کردن ندارد و میخواهد در قم ساکن بشود.

دولتهای غربی فکر میکردند خمینی نقش کاتالیزاتور بازی میکند و باید او را تقویت کنند. تصورشان از نقش خمینی این بود که برای دوره انتقالی و دست به دست شدن حکومت از شاه به "لیبرالها" یا همان بخش از بورژوازی غیر درباری و اپوزیسیون همراهی میکند. ضد کمونیست است مانع قدرتگیری کمونیستها میشود. از این طریق مانع نفوذ شوروی میشود و... تصور و تحلیلشان این بود خمینی بعداز دست به دست شدن قدرت، میرود قم و حکومت نهایتا به دست بورژوازی ایران سازمان داده میشود.

اما خمینی و جریان اسلامی با قبضه کردن تدریجی تمام قدرت هم انقلاب را ناکام و بعدا شکست دادند هم مانع اجرای نقشه آمریکا و دولتهای غربی شدند. در حقیقت خمینی خودش را به بورژوازی ایران و بورژوازی غرب تحمیل کرد.

از این مقطع به بعد بورژوازی ایران ناچارا خود را با همین حکومت خمینی که مانع ادامه انقلاب شد و خطر کمونیستها را برطرف کرده بود هماهنگ کرد. ناگفته نماند از همان دوره انقلاب مشروطه و قدرتگیری رضا شاه بورژوازی ایران به دو بخش حکومتی و اپوزیسیون تقسیم شد.

در بخش بعدی این نوشته به موقعیت بورژوازی امروز ایران و مخالفت بخشی از این طبقه با جمهوری اسلامی خواهیم پرداخت و استراتژی آنرا بررسی خواهیم کرد. در پرتو این بررسی مختصر، به سیاست و آلترناتیو کمونیسم کارگری خواهیم پرداخت.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

مطالب مرتبط:

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما