شاعر و شیطان
10.02.2022 - 10:50

شاعر و شیطان

 

 

شاعر به هر که گفت:

شیطان است باورش نکنید !

و با انگشت نشانش داد

پژواکی

جزچند  لوله ی خالی شده در هوا

 جائی نماند

.........

گفت برای تهی کردن روح شما خالی شده بر زمین

به آوار کردن فکرشما بسته شال بر کمر.

برافتادن تشتک از سر آبهای معدنی

دست فالگیری نبود

که با لباس ماه گرفتگی افتاد بر اسفالت

...........

شاعر به اتاقکش پناه برد

و گربه را که شبها سیاه میشد

تا شیطان را بتاراند

به انتهای روز راند

..........

شاعر مجله های کهنه را بیرون کشید

و دنبال عکس شیطان بالا تا پائین ورق زد

کلاه دلقک، بالاتر از دودکش ها به سر

لباس شعبده قالب تنش، دوختِ درزی های بالا دست

دهان پاره اش تا بناگوش در دست جراحان نقاب بند

بر صفحه ای تیز تر از تیغ

اُپرای فرانسیس مقدس را روی نک پا بازی می کرد

...........

مبارز نستوه کدامست؟

از مُهره های ته پستوست

گربه را راه ندادند

و شاعر به تکرار مکرر پوست لطیف جهان

زیر گوش پیاده رو نشست

..........

چه رقص و کرشمه ای بر صحنه!

چه سوز و گدازی برای فرانسیس مقدس!

شیطان در عرق خود تبخیر میشد

روی شیشه های سقف نقش می بست

غبار میشد می نشست بر تک تک آینه های شهر، روی طاقچه ی هر خانه

شَبَحی غلیظ میشد، روی ظرف غذا عنکبوت می بست

 

........

 

شاعر

گربه را زیر چهارپایه پنهان کرد

مجله ها را خروس کرد فرستاد بیرون

تله ای ساخت از منگه زن ِدم دست

تمبر هاپی قطار کرد با تصاویر روشنائی و وضوح

 که به مقصد شیطان سریع السیر اقدام کرد

شاعر نه خورد و نه خوابید

کز کرد زیر پتوی آفتاب

و ساعت را روی خوردن ضربه ی نهائی به تَوهّم شیطان

کوک کرد

.............

شاعر هر چه گفت «اعتنا نکنید»

«عطربهار نارنج» نیست

برچِسب است

وقت ترخیص به گوش ِمحموله بسته اند

باز عفونت چون اژدهای دود فرا می گرفت، شهر را

عبور میکرد از ردیابی رادار ها

می آشفت خاطره ها را بی مهابا

.............

شاعر برای شکستن شیشه ها هندسه ای طراحی کرد

گربه را از درون نور صدا زد

تا هر چه راه بر هوای مقدس شده می بست

با تک نفسی بالا بکشد

شاعر قاشقش را در نور سحرگاه فرو برد

و شیر روشناپی را به گربه چشاند

............

شیطان در خیابان شاخ و شانه می کشید

و زورخانه را به کاخ سفید شهر تبدیل میکرد

از روزن هر آجر

صدای روح منی تو شیطان، چشم منی تو شیطان، دست منی تو شیطان

گوش را می خراشید

شاعر وسط اتاق نشست و به هیچ دیواری تکیه نبست

...........

شاعر با چهار پایه و گربه و خودنویسش متحد شد

و قرار گذاشت

تا روئیدن سپیدار از فنجان چای

دست از پا نکشند

.............

شاعر گربه را صدا زد

گفت جدی باش

برایت سرزمین تازه ای ترسیم میکنم

روی همین بوم سفید

و خانه ای در نظر می گیرم

برلبه دریائی که خزر است

«خیزید و خز آرید» فرو نشسته

و ماهیان تبعیدی

به جام بلور البرز باز می گردند

آتش شعله میکشد

در خانه ی زرتشت

جنب خیابان آتورپاتگان

کلاف بافتنی

زیر پایت می رقصد

تا حق قصه ای را که در دل داری ادا کنی

تا ادا گردد این رویداد!

 

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

طاهره بارئی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما