پهلوان هفت خوان، اکنون / طعمه‌ی دام و دهان خوان هشتم بود
17.02.2022 - 04:15

پهلوان هفت خوان، اکنون
طعمه‌ی دام و دهان خوان هشتم بود

کلاس پنجم ابتدایی بودم. سر ساعت فارسی معلم، این شعر را برای اولین بار برایمان خواند. خانم گلبرگ معلم کلاس پنجم را زیاد دوست نداشتم. برعکس آن یکی؛ معلم صبحی ها ،خانم گلبرگ به سختگیری معروف بود و من هم مثل همه ی بچه های دیگر کلاس پنجمی اصرار داشتم به کلاس او بروم. آن روز اما این شعر شروع رابطه ی دوستانه ی من و خانم گلبرگ شد.
دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر
شیرمردعرصه ی ناوردهای هول،
پور زال زر، جهان پهلو
آن خداوند و سوار رخش بی مانند
در خانه ی ما شاهنامه مقوله ی ناشناسی نبود، بارها شاهنامه خوانی پدرم را دیده بودم و خودم هم تلاش هایی کرده بودم، ولی نتوانسته بودم ارتباطی با آن برقرار کنم. و حالا در آن بعدازظهر پاییزی احساس می کردم همراه رستم دستان« در ته آن چاه آبش زهر شمشیر و سنان» هستم، در کنار رخش زیبا، رخش غیرتمند که بسکه «خونش رفته بود از تن ،بسکه زهر زخم ها کاریش، گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید»احساس می‌کردم همراه اوست که می خوانم :«رخش، طفلک رخش.» دردش انگار از میان این همه سال فاصله به من رسیده بود، دردی که موجب شده بود برای اولین بار کلید گنج مرواریدش گم شود.
شعر اخوان را باید حفظ می کردیم و من هنوز هم بیت های زیادی از آن را به خاطر دارم و همیشه به مناسبت های گوناگون به ذهنم می آید.
شاید بدون مهدی اخوان ثالث و خوان هشتمش هیچگاه با داستان های شاهنامه آشنا نمی شدم. نمی گویم همه اش را خوانده ام، ولی اخوان مرا به این اثر علاقه مند کرد. صدایش با آن لهجه ی مشهدی که انگار از دنیای فردوسی آمده، جادویم می کرد. بعدها فکر کردم که اسطوره ها بدون همراهی نویسندگان و شاعرانی که پس از آن ها می آیند در برابر گذشت زمان و پدیده های جدید چقدر بی پناهند؛ بدون همراهی کسانی که آن ها را از پستوها بیرون بیاورند و با نیازهای زمان منطبق کنند، بر اساس شان فیلم و نمایشنامه بسازند، نقاشی بکشند، نمایشگاه بگذارند، شعر بگویند و آن ها رابه میان کودکان و نوجوانان زمانه ی خود ببرند. در این روند حتما اسطوره در رود جاری زمان صیقل می یابد، ناهمواری‌هایش ، هموار می‌شود و شاید بعضی از بخش هایش از یادها می رود ولی جزئی از خاطره ی جمعی ما می شود وحتی اگر سال ها هم به سراغش نرویم باز هم فقط یک تلنگر لازم است که به یاد آریم
مثل این که سالها گمگشته فرزندی
از سفر برگشته و دیدار مادر بود
قصه می گوید که روح رخش اگر می دید
ـاز شگفتی های ناباورـ
پای چشم تهمتن تر بود.
نمی دانم این شعر هنوز در کتاب های کلاس پنجم هست یا حذف شده، نمی دانم ارتباط این نسل با شاهنامه چگونه است، اما می دانم که اخوان تنها نبوده، سالها بعد سیمای دو زن سعیدی سیرجانی درهای دیگری را به روی دنیای قصه های کهن به رویم باز کرد. شاهرخ مسکوب با سوگ سیاوش وسیاوش کسرایی با حماسه ی آرش کمانگیر ما را به دنیای قصه ها بردند و رشته های پیوند ما را با جغرافیایی که وطن نام دارد، حالا هر کجا که باشیم و هر عقیده ای که داشته باشیم، محکم تر کردند.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما