راز بلوغ انسانی و رنسانس ایرانی

موضوع دگردیسی به این «جسم خندان و نمادینی» است که پرشور و سوزان است اما نمی سوزد. «زرافه سوزان» سالوادور دالی است که «نمی سوزد». ابرانسان نیچه است که همزمان یک دلقک و دست و پاچلفتی است. «سوژه نفسانی و منقسم لکانی» است. یا در مدل ایرانی آن موضوع دگردیسی از انسان بیمار، چندپاره و در بحران کنونی ایرانی، از مذهبی و عارف و عاشق بیمار کنونی به هویت و حالت هزارگستره «عارف زمینی و عاشق زمینی، به خردمند شاد و مومن سبکبال» ایرانی است که شوخ چشم و نظرباز است...

 

داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

موضوع بلوغ در عین پیچیدگی  «بسیار ساده» است. یا به قول گوته مشکل اساسا این است که «سخت ترین کار دیدن ساده ترین چیزهاست». موضوع این است که تا زمانی پا بر روی زمین نگذاشته ای و «تنانه» نشده ای، تا زمانیکه که رابطه ی تو چه با شورهای درونیت یا حوادث بیرونیت به این شکل نشده باشد که «با فاصله» بتوانی هر دو را چون ضرورتهایی ببینی که حال به کمکشان می خواهی روزت را و زندگیت را شیرین تر سازی یا بر مشکلی چیره شوی،  تا زمانی که شورهای درونیت و حوادث بیرونیت برایت مثل «رنگهای مختلفی» نباشند که به تو نقاش صحنه کمک می کنند صحنه ات را و جهانت را بیارایی، تا آنزمان هنوز کودکی و اسیر «توهم» هستی. به زبان دیگر مثل  انسان ژئوپولیتیک و جسم پرشور تصویر دالی «هنوز از تُخم بیرون نیامده ای»، اسیر چهارچوب و آرمان پدری یا  جنین مادری هستی.

 

 ابتدا این پا گذاشتن بر زمین و تنانه شدن،این توانایی «فاصله گیری و ارتباط با دیگری» باعث می شود که بلوغ آغاز شود و سعادت زمینی، خلاقیت زمینی و فردی شروع شود. سوژگی آغاز شود.  ابتدا وقتی توانستی چون «جسم و فرد زمینی » بر زمین و جهانت لم بدهی و  حادثه درونی و بیرونیت، شور عشق درونت یا رابطه ی بیرونی، احساس یا اندیشه ات را، جهان یا واقعیت ات را،  خودت یا تصویر خودت را «با فاصله» در دست بگیری و از جوانب مختلف بسنجی و ارزیابی بکنی، آنگاه هر چه بیشتر بزرگ و بالغ شده ای، سوژه شده ای، وارد عرصه زبان شده ای یا سرانجام به جهانت و لحظه ات دست یافته ای که شروع بازی همیشه ناتمام انسانی است. ابتدا وقتی متوجه شدی که حتی با خودت نیز، با هیچ تمنای درونی یا پدیده بیرونی «یکی و یگانه» نیستی و همیشه فاصله ای هست، آنگاه پا به جهان «تنانگی» می گذاری، پا به جهان «سوژه» می گذاری که به قول لکان به همین دلیل یک «سوژه منقسم» است زیرا او حتی با بزرگترین حقیقت و احساسش و تمنایش یکی و یگانه نیست. همیشه از جهاتی یک «غریبه» است. یا حال می بینی که من و تو به عنوان سوژه نفسانی همیشه در مرز و تلاقی دو یا چندتمنا و فکر زندگی می کنیم.و اینها بخشها و قدرتهای مختلف ما هستند و نه «نام یا معنای نهایی ما». حال می توانی به جای اینکه فقط این یا آن باشی، بتوانی به تلفیق شورها و قدرتهایت دست یابی، عشق خندان، خرد خندان یا شرارت و ترس شیرین بشوی.  بدون این «تنانگی» و توانایی «فاصله گیری با دیگری» هیچ بلوغ و خلاقیت و یا سعادت زمینی ممکن نیست.

 

بنابراین هر جا که توانایی خلاقیت یا آفرینش سعادت در رابطه داری، به این توانایی دست یافته ای، بازیگر شده ای و آنجا که نمی توانی هنوز در « نگاهی، چهارچوب اسیر و گرفتاری»، کودکی اسیر خانواده و مادر یا پدر هستی. مسئولیت ات را بدست نگرفته ای. زندگیت را بدست نگرفته ای. هنوز بخوبی «فرد و سوژه» نشده ای و پا بر روی زمین و جهانت بخوبی نگذاشته ای.

 

 همانطور که ابتدا پا گذاشتن به این صحنه نو به سان « غول زیبای زمینی»، به سان «جسم خندان» به من و شما امکان می دهد که ببینیم این تازه شروع بازی و خلاقیت است. زیرا این صحنه زمینی و این جسم زمینی همیشه قادر به دگردیسی و تحول است. زیرا یک جسم و زمین در چهارچوب زبان است. «جسم و زمین نمادین» است که می تواند به اشکال و حالات مختلف دگردیسی یابد. یا می توان به زبان و نگاه متفاوت دلوز/گواتاری این جسم و زمین را «ماشین تولید آرزویی» نامید که مرتب ماشینهای نو، بدنهای نو می آفریند و این آفرینش آرزوی نو خصلت درون بودی اوست.

 

 موضوع پا گذاشتن بر روی زمین است که از سوی دیگر همان «هیچی» است، زمین و جسم هزارگستره است و اینکه حال «جسم خندان»، سوژه جسمانی شوی که نام دیگرش «هیچی» است  و اینگونه بتوانی  جهانت و روایت ات را بیافرینی، روایتی همیشه ناتمام، بازی عشق و قدرت همیشه ناتمامی که در آن تو و من هم بازیگر، هم صحنه و هم کارگردان هستیم و با اینحال تمنای ما و خواست ما همان خواست دیگری و جسممان و زمین است. بازی و صحنه ای که در آن در هر لحظه به جای اینکه اسیر هزار فکر و احساسات متناقض باشیم، این فکرها و احساسات و حوادث در اطراف ما چون رنگها و امکانات مختلف رشد و حضور می یابند و ما به کمک آنها زمین و لحظه مان را می آراییم. همانطور که با هر آرایش و ترکیب نوی زندگیمان، او و دیگری ما را می آراید و تغییر می دهد، بدنی نو می سازد، حالتی نو می آفریند.

 

 موضوع دگردیسی به این «جسم خندان و نمادینی» است که پرشور و سوزان است اما نمی سوزد.  «زرافه سوزان» سالوادور دالی است که «نمی سوزد». ابرانسان نیچه است که همزمان یک دلقک و دست و پاچلفتی است. «سوژه نفسانی و منقسم لکانی» است. یا در مدل ایرانی آن موضوع دگردیسی از انسان بیمار، چندپاره و در بحران کنونی ایرانی، از مذهبی و عارف و عاشق بیمار کنونی  به هویت و حالت هزارگستره «عارف زمینی و عاشق زمینی، به خردمند شاد و مومن سبکبال» ایرانی است که شوخ چشم و نظرباز است، شروع بازی نو و پاگذاشتن دوباره انسان وفرهنگ ایرانی بر زمین و واقعیت و رهایی از دوالیسم کهن و خیر/شری ایرانی است. «یک شروع» و امکان مهم «رنسانس ایرانی» و بازی نوین و بی انتهای خلاقیت و عشق و قدرت است. این نگاه و هویت زمینی و تنانه، این«جسم خندان ایرانی»  راهی مهم برای عبور ایرانیان از بحران مدرن و سترونی کنونی و دستیابی به جهان گیتی گرایانه و فردیت مدرن و متفاوت خویش است. تا انسان ایرانی بتواند بر بستر فرهنگی خویش به گفتمان نوین، گیتیانه و بالغانه «فرد/ قانون/تمنا» دست یابد و به ساختار سیاسی/حقوقی متناسب با آن یعنی «دولت متکثر، ملت واحد و رنگارنگ، فرد واحد و رنگارنگ دست یابد. زیرا فرد مدرن، گیتی گرایی  مدرن و دولت مدرن اجزای یک گفتمان و لازم و ملزوم یکدیگرند و اینها تنها از مسیر «پذیرش ترمیزی و نمادین گفتمان مدرن» بر بستر فرهنگی خویش و آفرینش «نوزایی یا رنسانس فرهنگی» بدست می آید. از مسیر دستیابی به حالات مدرن و متفاوت فردیت و گیتی گرایی ایرانی بدست می آید.  ( برای اطلاعات بیشتر درباره این مباحث به لینک در پایان مطلب مراجعه کنید).

 

هر  راه و شفای دیگر که به شما قول معجزه و خوشبختی سریع یا نهایی می دهد چیزی جز «اسارتی نو، تُخمی نو» و رجعتی نو به جنین مادر و به کودکی و محکومیت به تکرار بدبختی نیست. موضوع این است و از کجا می توانید به دروغ او پی ببرید؟ به این شیوه که به حالتش و رفتارش توجه می کنید و اینکه آیا چون یار و امکان نوین شما، تمنا و قدرت نوین به سراغتان می آید، به سان مُشکل نوین و امکان نوین شما به سراغتان می آید، یا چون خدایی با نگاهی هیپنوتیک و هولناک می آید که می خواهد شما را کودک و کوچک و اسیر می کند، یا چون خدایی که مهربان است و به شما قول شفا می دهد و می خواهد «ناجی» شما باشد و شما را کودک و بی پناه می سازد. در هر حال او یار و امکان نوین شما نیست بلکه رابطه اش با شما مثل رابطه ی خدا/بنده است، مادر/کودک است و در هر حال فاصله ای با شما ندارد، با شما «یکی و یگانه» شده است، به اصل و معنای شما تبدیل شده است. او در واقع چون نگاهی است که تا اعماق شما رخنه کرده است و توان سنجش، دیالوگ و انتخاب را از شما می گیرد. چون «الیینی» است که به حالت پارازیت در شما لانه گزیده است، یا خودش را چون انگل به شما می چسباند و من و شما را به ابزار یا ابژه خواست و آرمان اخلاقی، عاشقانه، واقع گرایانه یا مومنانه خویش تبدیل می سازد، به جای اینکه  با فاصله در روبروی ما یا در کنار ما باشد، به سان امکان، موضوع، مشکل یا قدرت نوین لحظه و جهان زمینی ما باشد و اینگونه با ما سخن بگوید و بداند که ما خدای او هستیم و او یار و یاور ما و اینکه به جز او امکانات و تمناهای دیگر و یاران دیگر نیز هستند. تفاوت این است. تفاوت در «نوع آمدن دیگری» و نوع رابطه ی شما با دیگری و یا دیگری با شماست که آن را به حالت کودکانه یا بیمارگونه و میل یگانگی دوباره و بازگشت به جنین تبدیل می کند و یا به قدرت و تحولی نو، به وحدت در کثرتی نو یا در حالت والاتر به «کثرت در وحدت» عارفان و عاشقان زمینی و بازیگران زمینی نو تبدیل می سازد. تفاوت اصلی اینجاست. یک تفاوت ساختاری و در نوع رابطه است. یک تفاوت تنانه است.

لینک کتابچه « سیستمی نو، قدرتی نو برای آفرینش رنسانس ایرانیان»

http://www2.asar.name/books/systemi.pdf

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.