غارت و غارتگری در رژیم جمهوری ولایت مطلقه فقیه – ١١ - محمد جعفری
03.03.2022 - 17:18

 

 

 

 

کلید راه حل حکیم فردوسی، برای رها شدن از دست ضحاک و ضحاکیان - 2

« حکومتهای ضحاک منشی با سلام وصلوات صحنه را ترک نخواهند کرد و حقوق غصب شده مردم را به آنان بر نخواهند گرداند.»

در قسمت قبل حکیم ابوالقاسم فردوسی روان شناسی ضحاک و ضحاکیان درهر دوره و زمان را بیان کرده و نشان داده که وقتی ضحاک و ضحاکیان حاکم شدند، کشور و مردم به چه وضعی دچار خواهند گشت. در این بخش رها شدن کشور از دست ضحاک و ضحاکیان را از زبان فردوسی خواهیم شنید. سئوال اساسی این است که آیا وضعیتی که ایران ما دچار آنست همان وضعیتی است که حکیم بزرگ فردوسی از زبان ضحاک زمان برای ما ترسیم کرده است؟ از دید و تجربه و اطلاعات من پاسخ این سئوال مثبت است و ایران اکنون دچار حکومتی به مراتب بدتر از ضحاک شده است.

پس قدم اول جهت بکارگیری درست رهنمود فردوسی برای رهایی از دست ضحاک و ضحاکیان این است که ما هم درک کنیم و قبول داشته باشیم که چنین حکومتهای ضحاک منشی با سلام وصلوات صحنه را ترک نخواهند کرد و حقوق غصب شده مردم را به آنان بر نخواهند گرداند. در تاریخ هم شاید سابقه ندارد که حکومتی جبار و ضحاک منش، خود از قدرت کنار رفته باشد، بلکه همیشه و بدون استثنا مردم به شکلی از اشکال قیام کرده و آنان را به کناره گیری از قدرت و یا تاج و تخت و فرمانروایی نموده اند و کم نیستند که از خشم مردم و یا قدرت فائق سر به باد نداده اند.  

در آخرین نکته قسمت دهم فردوسی حکیم نشان داد که ضحاک که از آشفتگی آرامش و قرار نداشت و همچنان بر جنایات و مکیدن خون جوانان پای می فشرد، اما لحظه ای نمی توانست دشمن را فراموش کند و مرتب دشمن دشمن می کرد و دستور داد که فریدون ها و کاوها را هر کجا بیابند، نیست و نابود کنند، اما درعین حال به سران خود گفت من دشمن دارم و برای اینکه همه بدانند که من شخص عادل و عدالت خواه و حامی مردم هستم، شما باید طوماری و نامه ای بنویسید و به سراسر کشور بفرستید و همه امضاء کنند که من پادشاهی نیکو کار و عدالت خواه هستم که می خواهم عدالت را در سراسر کشور بر قرار کنم و جز نیکویی و راستی از من نسزد. نامه و طومار برای تحمیق توده مردم، آماده شده بود و مردم در صف ایستاده که آنرا تصدیق و امضا کنند که ناگهان فردی بر خروشید و تقاضای دادخواهی کرد.

آیا در این چهل و اندی سال گذشته، روحانیون خونخوار و عوامل اجرایی آنها با جان و مال مردم چنین عمل نکرده اند؟ و هر روز و شب در منابر، و در مداحی ها و در مراسم نمازهای جمعه و جماعات و سایر دستگاه های تبلیغاتی خود، از خُرُق عادات، عدالت، آزادیخواهی و بزرگ منشی خامنه ای داد سخن نمی دهند و در عین حال به مکیدن خون جوانان و هست و نیست ملت مشغول نیستند؟ اگر ما واقع اندیش باشیم، اینان دست به همان کاری زده اند که ضحاک و ضحاکیان در حق مردم عمل می کردند و حتی بدتر از آن! زیرا اینان در قرن بیست و یکم و در جلوی چشم ملت ایران و انظار جهانیان دست به چنین جنایاتی می زنند و پاسخ هر دادخواهی مردم داغ و درفش و کشتن است.

 

 

هم آنگه یکایک ز درگاه شاه   //   برآمد خروشیدن دادخواه

ستم دیده را پیش او خواندند   //   بر نامدارانش بنشاندند

بدو گفت مهتر بروی دژم   //   که بر گوی تا از که دیدی ستم

خروشید و زد دست بر سر ز شاه   //   که شاها منم کاوهٔ دادخواه

ضحاک که خود می دانست چه جنایاتی مرتکب شده و چگونه خون جوانان مردم را می مکد، دشمن را از یاد نمی برد دقیقاً همان ترجیع بند خامنه ای دشمن، دشمن و بزرگان و بویژه موبدان (= روحانیان بلند پایه) و نیروی نظامی و امنیتی از ترس ضحاک و خود، سر به زیر انداخته و مشغول امضا کردن فرمان بودند که ناگهان فریادی بلند شد و از ضحاک می خواست که با او به عدالت رفتار کند. ضحاک فرمان داد تا این مرد داد خواه را پیش او ببرند. مرد را آوردند و او را در کنار بزرگان نشاندند. همان نمایشی که ضحاک زمان خامنه ای هر از گاهی منتقدی را می آورد و کنار خود می نشاند و او بعضی ازگله و شکایتها را مطرح می کند و خامنه ای هم می خنند که ببینید عدالت ما تا کجاست که در مقابل ما آزادانه و با فراغ بال به ما انتقاد می کنند. ضحاک با ناراحتی رو به مرد کرد و گفت: بگو چه کسی به تو ستم کرده است. مرد تا این سخن را شنید فریاد بر آورد که:

یکی بی ‌زیان مرد آهنگرم   //   ز شاه آتش آید همی بر سرم  

تو شاهی و گر اژدها پیکری   //     بباید بدین داستان داوری

که گر هفت کشور به شاهی تراست   //   چرا رنج و سختی همه بهر ماست

بده داد من آمدستم دوان   //   همی نالم از تو برنج روان

اگر داد دادن بود کارِ تو   //   بیفزاید ای شاه مقدارِ تو

           زند بر دلم هر زمان نیشتر   //   ز تو بر من آمد ستم بیشتر

ستم گر نداری تو بر من روا   //   بفرزند من دست بردن چرا

مرا بود هژده پسر در جهان //   از ایشان یکی مانده است این زمان  

آن مرد که لباس ترس از تن دریده بود با شجاعت تمام در برابر ضحاک خونخوار و ستمگر به ضحاک بانگ زد که ای شاه بیدادگر من کاوه مردی آهنگرم. و با دسترنج خود زندگی می گذرانم. اگر تو پادشاه و حاکمی چرا باید ستم ورنج نصیب ما شود. گناه من چیست که از هیجده پسرِ من، هفده تن را آدمکشان تو سر بریده و مغزشان را به تو خورانیده اند و اکنون آخرین پسرم را هم گرفته اند. شما بنگرید وضعیتی که ملت شریف و بزرگ ایران در زمان ضحاک حاضر گرفتار شده، درد و رنج و شکنجه و داغ و درفش مکیدن خون جوانان مال ملت ایران و همه امکانات، دارائی ها، مال و منال، کاخ های سر بفلک کشید همه و همه مال روحانیون و کار گزاران آنهاست که در لباس تقدس می گفتند مادیات جیفه دنیا است. شما ببینید که ضحاکان زمان، آقایان خمینی و خامنه ای برای تحمیق کردن مردم ناآگاه و ساده دل، لباس ریای زهد بر تن کرده، نشان می دادند و می دهند که در خانه ای محقر و به دور از امکانات وسیع، زندگی محقرانه ای دارند. گفته و نشان داده می شد که اولی آقای خمینی در خانه‌ کوچک و محقری جنب حسینه جماران زندگی می کند، و از حسنیه هم برای ارشاد و سخنرانی بهره می برد، اما بعدها که راز از پرده برون افتاد، معلوم شد که وی در باغ چند هزار متری (10-12 هزار متر) که متعلق به آقای خسروشاهی بوده بسیار مجلل که می شود آن را کاخ خمینی نامید زندگی می کرد این باغ و کاخ مجلل وسط آن چنان وسیع بود که بیمارستانی مجهز مخصوص آقای خمینی در آنجا بر پا شده بود. گفته می شد که خانه و باغ خسرو شاهی را غصب کرده اند و در خارج با وی تماس گرفته می شود و می گویند که این خانه و باغ را بفروش، خسرو شاهی پاسخ می دهد که اگر آنجا مال من است از آن بیرون روید و من آن را نمی فروشم، می گویند نه بفروش. او هم پاسخ می دهد که من هرگز آن را نمی فروشم و شما در جای غصبی به زندگی ادامه دهید، البته بعد ها با انواع و اقسام حیل شرعی، بخشی از آنجا را وقف شده اعلان کردند. من با بعضی از بستگان مرحوم خسرو شاهی تماس گرفتم که در مورد کم و کیف آن مصاحبه آنجام دهم، از ترس و یا ... گفتند ما هر گز در مصاحبه شرکت نمی کنیم. و همچنین است خامنه ای که نشان می دهند محل سخنرانی و تماسهایش حسنیه ای ایست مفروش شده از زیلو، اما بارگاه و کاخ و دم و دستگاهی که برای خود، و کیا بیایش درست کرده، با آن هفت خان رستم، هرگز کاخ شاهان به گرد آن هم نمی رسد.    

 

ببخشای در من یکی در نگر   //   که سوزان شود هر زمانم جگر

شها من چه کردم یکی باز گوی //   وگر بیگناهم بهانه مجوی

بحال من ای تاجور در نگر   //   میفزای بر خویشتن درد سر

مرا روزگار اینچنین گوژ کرد   //   دلی بی امید و سری پر ز درد

جوانی نمانده است و فرزند نیست   //   بگیتی چو فرزند پیوند نیست

بهانه چه داری تو بر من بیار   //   که بر من سگالی بد روزگار

ضحاک که با شنیدن این سخنان مات و مبهوت مانده بود و با سنگ دلی که داشت دلش بر او سوخت و به مآموران امنیتی خود گفت فرزند کاوه را به او باز گردانید.

سپهبد بگفتار او بنگرید   //   شگفت آمدش کان سخنها شنید

بربدو باز دادند فرزند اوی   //   بخوبی بجستند پیوند اوی

پس او را بفرمود شاه جهان   //   که آرام گیرید بر آن مهان

چو خطها بدادند پیران همه   //   برانسان که فرمود شاه رمه

بفرمود پس کاوه را پادشاه   //   که باشد بدان محضر اندر گوا

پس از آن ضحاک با مهربانی به کاوه گفت حالا که از دست عدالت من فرزند را پس گرفته ای، پس گواهی خود را بر این طومار بنویس که حاکم ما، ضحاک با عدالت رفتار می کند.

چو بر خواند کاوه همه محضرش   //   سبک سوی پیران آن کشور

خروشید کای پای مردان دیو   //   بریده دل از ترس گیهان خدیو

همه سوی دوزخ نهادید روی   //   سپر دید دلها به گفتار اوی

نباشم بدین محضر اندر گوا   //   نه هرگز براندیشم از پادشا

خروشید و برجست لرزان ز جای   //   بدرید و بسپرد محضر به پای

گرانمایه فرزند در پیش اوی   //   ز ایوان برون شد خروشان به کوی

وقتی کاوه نامه و طومار را که برای امضا تأیید و تصدیق عدالت خواهی ضحاک خواند، به موبدان (= روحانیان بلند پایه) دیوانسالاران دیو صفت و نیروی نظامی و امنیتی با نگاهی تحقیر آمیز رو به آنها کرد و فریاد زد: شما هم از ترس ضحاک مرده اید و یار و همدم ضحاک شده اید ،شما هم بخواهید و یا نخواهید راه جهنم در پیش گرفته اید، چرا سر به فرمان یک چنین خون آشامی داده اید، من گواهی نمی نویسم و ترسی هم از ضحاک و ضحاکیان ندارم. کاوه این را گفت و طومار و نامه را جلو چشم همه پاره پاره کرد و فریاد کنان از بارگاه ضحاک بیرون رفت.

مهان شاه را خواندند آفرین   //   که ای نامور شهریار زمین

ز چرخ فلک بر سرت باد سرد   //   نیارد گذشتن به روز نبرد

چرا پیش تو کاوهٔ خام‌گوی   //   بسان همالان کند سرخ روی

همی محضر ما و پیمان تو   //   بدرد بپیچد ز فرمان تو

سرو دل پر از کینه کرد و برفت   //   تو گفتی که عهد فریدون گرفت

ندیدیم ما کار ازین زشت تر   //   بماندیم خیره بدین کار در

حکومتهای ضحاک منشی با سلام وصلوات صحنه را ترک نخواهند کرد و حقوق غصب شده مردم را به آنان بر نخواهند گرداند.

بعد که کاوه فریاد کنان از دربار بیرون رفت، همه سران ضحاک خون آشام و چاپلوسان و متملقان رو به ضحاک کردند و گفتند، پادشاه و سرور ما پاینده و جاوید است و هیچ چیزی او را نخواهد لرزاند، اما ای پادشاه و سرور ما، چرا اجازه دادی که کاوه با این جسارت و توهین نامه و طومار ترا در مقابل چشم همه پاره کند و با چنان کینه ای از تو سرور ما از دربار بیرون رفت که گویی فریدونی با همه نیرو هایش با تو روبرو شده است و لشکر سلم و تور در مقابل تو قرار دارد.

کی نامور پاسخ آورد زود   //   که از من شگفتی بباید شنود  

که چون کاوه آمد ز درگه پدید   //   دو گوش من آواز او را شنید

میان من و او در ایوان درست   //   یکی کوه گفتی ز آهن برست

ندانم چه شاید بدن زین سپس   //   که راز سپهری ندانست کس

ضحاک خون آشام که همیشه در دل آرامش و قرار نداشت و نگران آینده بود، به آنان گفت. این راز را از من بشنوید و نگهدارید، وقتی فریاد کاوه را شنیدم و او را با آنحال دیدم ، انگار میان من و او کوه و دره ای عمیق و کوه آهنی روئیده بود و قادر به هیچ امری نبودم. نمی دانم پس از این چه پیش می آید. نمی دانم تقدیر چه پیش می آورد و نمی دانم روزگار با ما چه می کند و چطور می توانم بر نگرانیم غلبه کنم.

آیا آنچه تا به حال توضیح داده شد وصف حال ضحاک و ضحاکیان زمان ما و حکومت مطلقه فقیه نیست؟ این حقیقتی است که گویی حکیم فردوسی خامنه ای و سرانش ضحاک و ضحاکیان زمان ما را به تصویر کشیده است.

کلید حل این مسئله که چرا کاوه تا این حد قدرتمند شده بود که بر سر ضحاک و ضحاکیان فریاد زد و در مقابل تمامی سران کشور نامه ضحاک را پاره پاره کرد و فریاد کنان از دربار بیرون رفت. و احدی نتوانست در مقابل او قرار بگیرد. این است که او لباس ترس را از تن به در آورده بود. و این هم حقیقتی است که هر کس از مادر زاده شد، مرگ هم با او زاده می شود. پس چرا ترس؟

جهان را چنین است ساز و   نهاد   //   که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

این هم باز حقیقتی است که اگر کس و کسانی لباس ترس را از تن به در آوردند، چنان قدرتمند و شجاع می شوند، که هیچ چیز و قدرتی به آن ها کارگر نخواهد افتاد. از قدیم گفته اند:« هر کس که بترسد و ترس بر او غلبه کند، هر روز می میرد و هر کس که نترسد فقط یک بار می میرد.»

پس رمز و راز قدرتمندی کاوه لباس ترس را از تن به درآوردن بود. و اگر در جامعه ای کاوه ها و فریدون ها لباس تر از تن به در آوردند، مرگ ضحاک و ضحاکیان رقم خورده است. و این است شاه کلید راه حل حکیم فردوسی برای رها شدن از دست ضحاک و ضحاکیان درهر زمان مکان. در قسمت بعد به ادامه راه حل و این شاه کلید بیشتر پرداخته خواهد شد.

کتابها و سایر نوشته های اینجانب برای علاقه مندان در وبسایت شخصی به آدرس زیر رایگان قابل دسترسی است:

www.mohammadjafarim.com

محمد جعفری 9/ اسفند/ 1400

mbarzavand@yahoo.com

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

طاهره بارئی
برگرفته از:
انقلاب اسلامی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما