فاز انقلاب سیاسی اقتصادی

ضرورت تاریخی و اجتناب ناپذیر پیدائی پوپولیسم ترامپ، بسان رویش قارچ گونه ی آن در اروپا از پیش متصور بود؛

ضرورت تاریخی و اجتناب ناپذیر پیدائی پوپولیسم ترامپ، بسان رویش قارچ گونه ی آن در اروپا از پیش متصور بود؛ همانگونه که اوباما کاتالیزاتور این سرآغاز سیاسی در نهاد امپریالیسم آمریکا شد و توانست با سیاست پوپولیسمِ "چنج"اش، در همان آوان و دست به نقد بر سر سیاهپوستان معترض، همرنگ و متوهم خود کلاه بزرگی بنهد و نهاد. آمدن و رفتن اوبامای سیاه، حتی منشأ بهبودی ناچیزی در شرایط سیاسی اقتصادی حاکم آمریکا بسود سیاهان نه که نشد بل به ابعاد ناامیدی و شورش اجتماعی افزود. زیرا: در پرده ی یکسویه، تنگ و کم رنگ سیاسی راست و مدافعان و امثال او، همگی آنان جز مهره های نمایش ماریونت و بازی بسود انباشت سرمایه نبوده و نیستند. همچنانکه در اروپا، منطقه و یا روحانی کلیددار خلیفه چنین هستند و آنها هرگز بیانگر منافع طبقاتی توده ای کارگری نمی باشند. آنها می آیند تا بر لزوم بیداری و شفاف سازی قطب بندی ها و فراروئی های طبقاتی سایه افکنند و توده های مزدبگیر معترض از گذشته ی شناخته شده و تکراری را، با شیوه های تازه تر و مکارانه تر بفریبند و نوید بخشند. و به تبع آن بسوی بقای دیکتاتوران، مستبدان و مرتجعان گذشته، تاکنونی و فردائی سرمایه سالاری، جان دوباره بخشند و می بخشند. شیوه مُرده ایکه تلاش داشته و دارد سرکردگی مطلق سرمایه سالاری جهان و مستبدان کاسه لیس آنها را بهرشکل تأمین و تضمین کرده و تداوم حیات سرمایه را در سایه ی نام خدا، دمکراسی بورژوائی و بنام حقوق بشر، الگوئی داخلی، منطقه ای و جهانی بگرداند که هیچکدام نتوانسته اند. اینهمه ستیزمذهبی، جنگ، بربریت، واماندگی و بحران های بیشمار ساختاری را تا کی می توان بنام دلایل افت و خیز رشدِ رفاه، توسعه و تحول میانگین سطح زندگی نامید! و به مردم پاکباخته ی جهان آنرا لازم انگارانید؟ و آهنگ درهمریخته سرمایه سالارانه سکت های مالی مذهبی ناسیونالیستی نظامی سرمایه سالاران را اینجا و آنجا از چشم کارمزدان چلیده شده پوشیده نگهداشت! تا بتوان دمکراسی نیم بند و سیاست نئولیبرال را ظاهرسازانه بر اقتصاد هار بازار آزاد و بسود کارگر نشان داد. این دور و تسلسل بیمار است.

با جهانی تر شدن سرمایه گلوبال این روند بلند تاریخی بحرانی تر شده، قربانیان بیشتری گرفته، و هربار بیش از پیش این سیاست و اقتصاد ضدبشری، غیرطبقاتی تر و لیبرال مکارانه تر (بسود کارمزدان) نبوده و تنها در گردش پیرامون کانون حرکت اقتصاد آزاد و انباشت ثروت گروهی چرخانده شده است. در نبرد کار علیه سرمایه اما "اوی کار جهانی" همه جا توسط قوانین بازار بی رحمانه مصالح و تشکل مستقل کارگر را سرکوب کرده، حقوق های کارگران را پایمال و ثابت نگه داشته و می دارد. و هرگز چنین نبوده که اراده کارگری توان پیشبرد منافع حقوقی صنفی مستقل خود را مثلا در همان آمریکای جهانخوارداشته باشد. دلیل برتری انباشت ثروت 8 نفر به نیمی از مردم جهان نیر ناشی از این سیاستمداری راست، و وابستگان میانی و جهانی آنهاست که جز دنبالچه های این سیستم در کشورها نمی باشند. گلوبالیسم و اقتصاد سیاسی و به تبع آن رشد بازار آزاد جز در خدمت اهداف استثماری، دیپلماسی دست نشاندگی سران و سرسپردگی ملت ها به امپریالیسم مالی سیاسی اقتصادی نظامی این فرقه ها نبوده، و نهایتا گردش جهانی سرمایه، روابط پولی کالائی و ترویج اعتباری کشورها توسط بانک های جهانی پول و صنودوق جهانی، آنهم بسود هدایت پول به سمت انباشت بیشتر ثروت برای این انگشت شماران "سیاست کهنه غربی" نبوده است. سیاستی که توسط ربودن ارزش افزوده کارِ کارگر هویت یافته و پیوسته راه بهبود روابط کار و دریافت مزد کافی مزدبگیران 99%ها انکارکرده، ربوده و در سطح جهان مستبدان اغلب کشورها را، تابع اراده ی مطلق غربی نموده و خود این سیاستمداران بی آبرو، جز کاسه لیس( سرمایه داران کوچک و بزرگ) ملی و فراملی کشورهای مطیع نبوده اند.

با اطمینان می توان گفت از طیف های راست ملی مذهبی، لیبرال دمکرات تا جناح های چپ رفرمیستی و سوسیال دمکراسی همه با اندکی تفاوت و تاکنون گزیر و ناگزیر پرچم این نوع شیوه حکومتمداری "راستِ غربی" فرسوده را در ایران، منطقه و جهان برکول مردم کار و زحمت کشانده و همچنان می کشند. ترامپ و آمدنش، به قطب بندی این طیف های گسترده در سمتگیری آتی به سوی راست و یا چپ کارگری توده ای خواهدانجامید و در راستای منافع اجتماعی طبقاتی بیش از پیش و در آینده ی نچندان دور سرعت خواهدبخشید. زیرا: دریافت و شناخت درست و دیالکتیک از روند فراز و فرود پدیده های ضدکارگری، به کارگران و تهیدستان و غارتشدگان آموخته و خواهدآموخت که اوباماها، اردوغان ها، ترامپ ها و خامنه ای ها و سعودی ها با سیاست خود، منافع اقتصادی خویش و هموندان جهانی شان را بکام انباشت ثروت این فرقه ها می خواهند. نه بیشتر! و بهمین خاطر بهره کشی های آتی بی شرمانه تر از پیش خواهندشد و آنهم با چهره ی فریبکارانه پوپولیستی ناسیونالیستی و....

براساس تجربه های جهانی، اگرچه اینجا و آنجا رژیم های دست نشانده و عمدتا تابع قوانین بازار آزاد، و لزوما مطیع نئولیبرالیسم غربی می توانند در کوتاه مدت موجب رشد دانش و بالاتر رفتن سطح فرهنگی و معیشتی بخشی از لایه های میانی کشورها باشد، و ای بسا اقتصاد مشمول تولید و مصرف، و کارآمدی بیشتر ناخالص داخلی بخشی از جوامع شود و بتواند تحول نسبی و سرانه ایجادکند؛ و خصوصا سقف زندگی لایه های مرفه میانی را بیش از دیگر لایه ها و بویژه نسبت طبقه ی کارگر متحول سازد؛ و بویژه در برخی کشورهای روند رو به رشد لایه میانی بتواند در کوتاه مدت از مزایای بهتر اجتماعی ( آموزش و رفاه ) نسبت به طبقه ی کارگران و تهیدستان بهره مند شود. اما این رشد مقطعی بهمان سرعت به زیر تازیانه ی بحران های اقتصادی سیاسی، و ناچار به بیکاری های فزاینده دچار شده و می شود که کارگرانِ اسیرِ این ساختار، سده ها و دهه ها گرفتار آن بوده و هستند. خلاء و چالشی که جز به رودرروئی طبقاتی، و نه تنها بخش میانی، بلکه به کل جنبش برابریخواهی 99%ها بارها انجامیده و خواهدانجامید. زیرا در هرحال تضاد سرمایه با کار یدی و فکری بافی و بنیادی بوده و هیت و همه ی کارمزدان را شامل می شود. و این تعارض طبقاتی جز تا به نابودی ساختار بهره کشانه سرمایهمدار پابرجاست. زیرا منافع گروهی انباشت سرمایه، پیوسته راه همه 99%ها پائینی و میانی را بسوی بهترساختن زندگی آنها مسدودمی کند. بی دلیل هم نیست که بیشترین قربانیان و مخالفان نئولیبرالیسم را همین جوانان آگاه به تاریخ، آموزش دیده و بیکار که عمدتا بخشی بزرگ از آن به جریان های چپ و کمونیست می گرایند تشکیل می دهد. نیروی کار عمدتا فکری ایکه تقریباً نیمی از جمعیت جهان پیشرفته و صنعتی را بعنوان مزدبگیر در کنار طبقه ی کارگر تشکیل می‌دهد. و بهمراه کارگران یدی و تهیدستان آنان 99% ها می باشند که بالاترین نرخ‌ بیکاری در جهان سرمایه را ناگزیر تحمل کرده و بیشترین همین نیروهای تحصیلکرده و آگاه نیز در ساختار سیاسی اقتصادی موجود داخلی و جهانی خلاء حقیقی و حقوقی حق زندگی برابر خود را نیافته و می دانند که ناگزیر از گذر از ساختار سرمایه استثماری می باشند و بخش بزرگی از همین ها سپس بدنبال راهکارهای اجتماعی طبقاتی، آگاهانه جذب جریان های مترقی چپ، کمونیست و برابریجو می‌شوند. پیدائی برنی ساندرز در دل ساختار آمریکای تبهکار نشانه بیداری و چرخش بسوی مبارزه طبقاتی و ضدسرمایه سالارانه است.

اینک در سطح جهان و خصوصا در همین غرب از امپریالیسم آمریکا گرفته تا آلمان موج پوپولیسم، ناسیونالیسم و راسیسم بالارفته و چالش آن، بیشتر برای به تحریف کشاندن و به اختیارگرفتن توان نیروی میانی و سرخورده انجامیده است. تاکتیک ماهرانه ای که می خواهد با بسیج این لایه های متعرض بتواند برابر مبارزه طبقاتی کارگران علیه سرمایه بایستد و تیغ خشم مزدگیران را کُندکند. نمونه ها: راست ناسیونال پوپولیست فرانسه به رهبری "مارین لوپن"  FNو با همین تاکتیک دست به رقابت با حزب سوسیالیست برده است. عکس آن سوسیال دمکراسی"SPD "بی آبروی آلمان در تقابل با اهداف جنبش چپِ برابریخواه die Linke" چپ ها" از هرچپی در همین فاصله ی کوتاه، چپ ارتدکس تر شده است. تلاش تاریخی این سوسیال دمکراسی بی آبروی جز رفرم نبوده نیست. در حالیکه آشکارا کارگران، مزدبگیران و وابستگان بفروش کار، به خوبی پی برده اند که منافع زندگی آنان با سرمایه دچار تناقض و تضاد بنیادی ست؛ و دمکراسی نیم بند بورژوائی آنهم با جیب خالی نمی تواند شکم خالی او، زن و بچه های را پاسخ دهد. و ناچار باید فراتر از این دمکراسی و به دمکراسی اقتصادی پای نهد؛ تا برای احقاق حقوق خود گام های لازم را بردارد. دمکراسی سیاسی بدون دخالتگری کارگران در اقتصاد که نیاز به قوانین مستقل کارگری دارد نیروی کار، هیچگاه نمی تواند جایگاه اجتماعی طبقاتی کارمزدان یدی و فکری را در برابر دیکتاتوری سرمایه اندکی هعم که شده بالاتربرد و تا حالا هم نبرده است. همین ناسازگاری و سازش ناپذیری جایگاه و پایگاه منافع نیروی کار در مقابله با بهره کشی ظالمانه ی انگشت شماران صاحب سرمایه، همیشه مادر رودرروئی های خونین دیروز، امروز و فردای نوع بشربوده و خواهدبود. نبردی که نوع انسان حقوق بگیر را برای مبارزه توامان اقتصادی سیاسی، اینک بیش از هرزمانی آنها را ناگزیر به صف بندی طبقاتی می کند. بنابراین همه لایه های میانی نیز که فروشنده ی کار می باشند تابع گریزناپذیرِ هموندی با قانومندی روابط کار بوده و در دایره ی بزرگ کارگران جای گرفته و شامل این اصل بنیادی با شناخت مارکسیستی می باشند.

دشمنی توریسین های طیف راست علیه نبرد طبقاتی کارگران با سرمایه رشته تاریخی بلندی دارد ولی بیش از همه فوکویاما در پی فروریزی بلوک چپ با تئوری پایان تاریخ خود توانست سردسته ی مخالفان مارکسیسم بشود و شد. او گمراه و ساده لوح نیست، بلکه علنا به تحریف توان و پایگاه طبقاتی نیروهای متوسط کار دست برده و در باورهای بیگانه با منافع نیروی کار، او سعی دارد که شناخت و درک تازه ای از "نیروی میانی" بعنوان طبقه نوظهور و مقتدرتر از طبقه ی کارگر بدست دهد و می دهد. او معتقد به رشد کمی و کیفی طبقه متوسط یا میانی ست که در او توانائی انقلابی بیش از طبقه ی کارگر می بیند. و بمثابه عامل دگرگون کننده، استعداد او را در همه موارد نسبت به طبقه کارگر بهتر نشان می‌دهد. فوکویاما برای دعاوی خود استدلال برجسته ای ندارد مگر اینکه تأکید بر درآمد نسبی، داشتن سطح بالای مصرف و آموزش این لایه می کند. و امکان کاریابی بهتر و داشتن اندکی تملک بیشتر نسبت به سطح زندگی کارگران تنگدست دست آویزهای اوست. همین! در صورتیکه امروزه نه نشانه ای چندان برجسته از دولت های رفاه کینزی برجاست و نه نمودارهای جمعیت شناسی بشکل شفاف از جایگاه رشدیافته نیروی میانی در سطح جهان حکایت دارد. درک کهنه از شناخت جایگاه طبقاتی نیروی کار به او این فرصت فریبکارانه را داده است. وگرنه گفته ی او تازه نیست و این ادعا همان دعای خرده بورژوائی رسواست. این طناب بازی های تنوریک ضدمارکسیستی برپایه ی هیج برهان و ایده جامعه شناسانه و عینی نیست. همانگونه که ایده پایان تاریخ او، مبنی بر مرگ مارکسیسم و بسررسیدن مبارزه طبقاتی در قلب خود آمریکای جهانخوار به چندش کشیده شد. دیدگاه اخیر او در انقلابی بودن "طبقه متوسط" هم کاملا ذهنی و انحرافی ست. زیرا گرانش طبیعی این دو نیروی وابسته به فروش کار، ناگزیری ایستائی و همبستگی مبارزاتی برابر سرمایه را بی کم و کاست ایجاب می کند. اگرچه بخش مرفه این لایه بیشتر گرایش به راست دارد ولی در نفس هستی خود، او نیز در صورت برتریجوئی نیروی کار جزو نیروهای فروشنده کار محسوب می شود و در پایگاه طبقاتی کارمزدان قراردارد و در فاز انقلابی کشیده خواهدشد.

جای گمان ندارد که لایه متوسط بدلیل داشتن امکان شکلگیری بهتر و داشتن دانش بالاتر، به آگاهی تاریخی علمی لازم می رسد و عمدتا همین نیرو شورشی ست. و عامل برجسته اعمال آگاهی در میان نیروهای زیرین به کارگران و تهیدستان می باشد. طیف گسترده ای از چپ های سوسیالیست و کمونیست اغلب محصول همین پایگاه و خاستگاه اجتماعی این طیف بزرگ می باشند که با ایجاد ارگان های انقلابی و یا جذب در احزاب مترقی چپ و کمونیست حامل دانش تاریخی و ترویج چگونگی نبرد طبقاتی اند و بی گمان پشتوانه ی مسلم تلفیق آگاهی به جنبش خوبخودی و طبقاتی کارگران بوده و هستند. بنا بر آنچه که رفت، نیروی رنگین میانی با لایه هایش جزو طبقه کارگر و بخش عمدتا فکری آن هست که هم اکنون در سطح جهان دچار سرخوردگی، بیکاری و ناچار شورش آگاهانه است. و نچندان دور خود را در قطب بندی نهائی، حتما بسوی طبقه ی کارگر در کشورها خواهدکشاند. آنچه را که ما می دانیم این است که در سراسر جهان دگرگونی های بزرگ و مردمی از انقلاب اکتبر روسیه تا چین، فرانسه و... همگی با همیاری و بینائی همین نیروی میانی سازماندهی شده اند که هدف همه آنها در برتری دادن به صف بندی طبقاتی کار، در برابر سرمایه سالاری بوده است. در واقع کانون قدرت این نیرو و پیشبرد آن تنها در پذیرش سرکردگی طبقه کارگر برای احقاق منافع عموم بشری ست که می تواند پیروزی انقلاب های کارگری توده ای را بهتر تضمین می کند.    

 

در داووس و در همایش اقتصادی جهان که بیشتر اهداف سیاسی این گروه های مالی ـ نظامی را به نام کشورها نمایندگی می کرد؛ تلاش عمومی آنها در مسیر تدارک و تمرکز بیشتر قدرت سیاسی برای بقای سلطه این فرقه ها بر کارگران و کارمزدان داخلی و جهانِ گلوبال بود. گردهمائی سران و نمایندگان قدرت هائی که آشکارا از سرخوردگی نیروی کار و بیکار می هراسند و از اعتراض توده ها نسبت به عرصه‌های انگل سرمایه مالی خدماتی، اقتصاد آزاد ودامنه ی بحران ها و اهداف ملیتاریستی سرمایه بیش از همیشه آگاه و مأیوسند. در این همایش از احتمال رودرروئی ملت ها با دولت های حاکم شفاف پرده برداشت. همچنین آنها از رواج جریان های راسیستی ناسیونالیستی در این کشورها و از آسیب پذیری خود بسیار گفتند بی آنکه به دلایل پوشیده بحران سرمایه انگشت گذارند. در این همایش ترس از شورش موضوع اصلی بود و دلسردی، چالش و بی‌ تفاوتی مردم به این طرح ها و وعده های داده شده را بخوبی نشان داد. و روشن کرد که عملا نئولیبرالیسم از قله تا دامنه های جهانی آن شکست اقتصادی سیاسی خورده و هرروز نیز بیشتر برر سردرگمی آن افزوده شده و با بالاتر رفتن نرخ بیکاری، گره اصلی هم پیچیده تر می شود که آنها آنرا در نشست خود بسیار برجسته ساخته وظاهرا در جستجوی راهکارهائی علیه بحران اقتصادی و ظهور پرشتاب پوپولیست‌ها و ناسیونالیست ها به گفتمان چاره جویانه پرداختند. در این میان پیدایش دونالد ترامپ و پوپولیسم و شوینیسم او محور نگرانی های اغلب کشورهای اروپائی بود که خروج بریتانیا از جامعه مشترک اروپا دومین نقطه ی عطف آن گشت. یک اصل انکارناپذیر در این میانه ی نبرد آنتاگونیستی(سازش ناپذیری)کار با سرمایه وجود عینی و واقعی دارد که جهان متلاطم و متورم ما دچار واماندگی و چرخش بی هوده بدورِ خود شده است؛ و رودرروی های طبقاتی را برای دگرگونی ها در سراسر جهان الزامی و اجباری ساخته است. همین ترس از خیزش هاست که وزیر دفاع آلمان را وادار به تحدید ترامپ در تکروی هایش کرد.

 

بربریت مذهبی، نبودن نان و کار و امنیت، و ترس از گسترش شورش و خیزش مردمی ـ کارگری از یکسو، و پیدائی جریان های پوپولیست، ناسیونالیست و راسیست از دیگر سو بیانگر این روزگار ناآرام و طوفانی و بی قرار می باشد. این عصر و فصل، که همان بردگی بلند بدرگاه سرمایه است، همراه با ادیان و مذاهب پشتیبانش دیگر نمی توانند با نام خدا و دمکراسی به بهره کشی و دیکتاتوری و استبدادهای مذهبی مالی ملی خود ادامه دهند و نباید هم بتوانند بیش از این بدهند. جوامع لهیده و چپاولشده طبقات زیرین ما و آرزوی فراملی نوع انسان، دمکراسی دوسویه اقتصادی سیاسی را برجسته کرده است. خواست ابتدائی مردمان جهانی که با اندک تفاوت هائی یکسر، همگی اسیر در چنگال استثمار گروه کارتل ها و تراست های مالی نظامی بانکی انگشت شمارانند. تبهکارانِ 8 نفره ای که بخاطر سود و انباشت بی هوده ثروت از محصول کارِ کارگران همچنان، مانع تحول زندگی بشریت می باشند. اینک دمکراسی اقتصادی مسئله روز "نوع ما" شده که همه جا پا به عرصه سرمایه ستیزی آگاهانه گذارده، و می رود تا بزرگترین کفه داخلی و پایگاه جهانی کارمزدان را علیه دمکراسی یکسویه سرمایه، به اقتصاد سرمایه سالار با قدرت تحمیل کند. و همزمان با ایجاد اراده مستقل مزدبگیران به عرصه عینی نبرد کار در برابر سرمایه درآید و به آن میدان جهانی دهد.

 

بهنام چنگائی 30 بهمن 1395   

 

 

انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری