قشلاق در تورس (7)

یادم می افتد که در ایران خودمان چطور حسب تعریف رضا مکعیان مشهور به رضا ملک ؛ بازجو بهش میگوید طلاق زنت را می گیرم و خودم می گیرمش و پدر بچه هایت می شوم ؛ تو را هم تا آخر عمرت همینجا نگه می دارم!
آخر گناه ما چه بوده که باید در خاورمیانه چشم به جهان می گشودیم؟ آیا همه اینها جبر جغرافیاست؟ ما خاورمیانه ای های بخت برگشته را چه می شود؟

نمیدانم چند ساعت از خوابیدنم گذشته ؛ اما با صدای زمزمه ای کم کم هوشیار میشوم. کسی دعا میخواند و "امن یجیب" میگوید ؛ اولش فکر میکنم خواب میبینم ؛ بعد کلی توی خواب فکر میکنم که الان خواب هستم یا بیدار و اصلا اینجا کجاست؟ یکباره به این نتیجه میرسم که صدا منشا بیرونی دارد و اینجا هم سالن والیبالی است که حال به عنوان بازداشتگاه ما را فله ای داخل آن ریخته اند!
یکباره چشمانم باز میشود ؛ هوا گرگ و میش است و وهاب بیک نشسته با تسبیحی که از لوله کردن و بهم گره زدن کاغذهای دور بطری آب معدنی ها درست کرده ذکر میگوید و "امن یجیب" میخواند.
میگویم چه شده وهاب بیک؟ چرا انقدر بی قراری آخر؟ مگر چند روز است اینجایی؟
+ مسئه خودم نیستم برادر ؛ 19 روز است اینجا هستم و تا 30 روز که حداکثر مدت تحت نظر بودن است 11 روز بیشتر نمانده ؛ مسئله ام چیز دیگری است ؛ راستش دو روز پیش که برای بازجویی برده بودند بازجو با اصرار میگفت باید بنویسم و امضا کنم که کاربر بایلوگ ( پیام رسانی همانند واتساپ یا تلگرام که تشکیلات اطلاعات ترکیه مدعی است صرفا طرفداران گولن از آن استفاده میکرده اند و دانلود آن دلیلی کامل برای انتساب به گروه گولن محسوب میشود) هستم. این در حالیست که من اصلا بایلوگ نداشته ام و در گوشی ام تنها از واتساپ استفاده میکرده ام.
- خب نهایتا چه شد؟
+ دو تا کشیده خیلی دردناک زد زیر گوشم و تهدید خیلی بدی هم کرد که هنوز دارم می لرزم.
- چه تهدیدی کرد برادر؟
+ گفت که شب آخر هفته را به خانه ام خواهد رفت و به زنم تجاوز خواهد کرد پیش چشم بچه ام و در حالیکه به همسرم تجاوز میکند فیلم خواهد گرفت و در بازجویی بعدی برایم خواهد آورد!
به همین دلیل از اول شب به سجده خدا افتاده ام و التماسش میکنم که هر طور شده نگذارد این اتفاق بیفتد ؛ ما اهالی دریای سیاه روی خانواده مون خیلی تعصب داریم. اگه این اتفاق بیفته من نمیتونم زنده بمونم.
- بلند شو برادر ؛ این احمق یه مزخرفی گفته تا تو رو بترسونه ؛ بلند شو برو وضو بگیر بیا نماز صبح بخون و دعا کن. توکلت به خدا باشه همچین اتفاقی نمیتونه بیفته!
+ باشه فقط هر موقع تونستی این دعای امن یجیب رو برام به عربی بنویس. خیلی دوستش دارم و برام واقعا آرامش بخشه!
...........................................................
با سوت و فریاد "همه بیدار شوید" دومین صبح زمستانی را در این بازداشتگاه-سالن شروع میکنم.
سالن از سمت شمال و جنوب پنجره دارد و آفتاب میگیرد ؛ ضلع غربی اش دیوار است و ضلع شرقی نیز دری به سمت کریدوری دارد که عصرها پزشک آنجا معاینه روزانه اش را انجام می دهد. کریدور ضلع شرقی نیز پنجره ای دارد که کاخ بش تپه رجب طیب اردوغان در افق آن دیده میشود. کم کم همبندیان با توجه به اتهام "توهین به اردوغان" که در قالب هیچکدام از عناوین اتهامی موجود آنجا جای نمیگیرد درباره ام از تعبیر "اردوغان سودالیسی" یا "عاشق و مجنون اردوغان" استفاده میکنند. من هم به شوخی میگویم "بله عشق بین ما آنچنان مرزهای عرفانی عشق مولانا به شمس را پشت سر گذارده بود که حسادت امینه را برانگیخت و اردوغان هم برای مصون ماندنم از شر امینه مرا اینجا زندانی کرده تا عصرها موقع معاینه دکتر از راه دور بهم سلامی بکنیم"
پنجره ضلع جنوبی را کاملا با پرده پوشانده اند اما پنجره ضلع شمالی باز است و تنها جایی است که از آن میتوان بیرون از سالن بازداشتگاه را دید. اما در افق آن چه دیده میشود؟ اتوبان مخصوص ورودی ترمینال اتوبوسرانی بین شهری آنکارا که بنام "آشتی" نامگذاری شده به موازات سالن و قدری دورتر بلوار آناتولی که بصورت کمربندی به سمت شمال آنکارا میرود.
نجیب بیک میگوید یکی از تفریحات مهم اینجا این است که موقع غذا خوردن روی سکوها بیایی روی صندلی های ردیف های بالاتر بنشینی و روبرو را تماشا کنی و اتوبوس هایی را که میخواهند وارد ترمینال آشتی بشوند را بشماری و تصور کنی که هر کدام از این اتوبوس ها از کجا میایند و بعد پرنده ذهنت را به سمت آن شهر به پرواز دربیاوری!
- و به ثانیه ای به ازمیر زیبا برسی و بر ساحل زیبای کوناک و آل سنجاق قدم بزنی ؛ یا اصلا در ازمیر را هم رد کنی و به ساحل شن های داغ ایلیجا برسی و در حالیکه زیر آفتاب نفست در نمیاید به آب بزنی و با موج های خروشان و رقصان اژه به رقص درآیی! موج هایی که آنچنان خود را به ساحل می کوبند که تو گویی میخواهند تمام انتقام اروپا از آسیا را بستانند!
سلیمان بیک که تازه به جمع مان اضافه شده میگوید: نه نه این اتوبوس ها بیشترشان از استانبول میایند ؛ پس باید پرونده خیال را به سمت استانبول ببرید ؛ به بشیک تاش بروید و مرمره را از آنجا تماشا کنید ؛ در سنگ فرش خیابان استقلال قدم بزنید و از روی برج گالاتا مرغان دریایی را تماشا کنید.
مصطفی بیک حرفش را قطع میکند و میگوید خب نمیشود که استانبول رفت و از همان تقسیم شما به کاباتاش نرفت و سوار اتوبوس دریایی نشد و به جزیره هیبلی و بویوک آدا نرفت!
سرهنگ طغرل میگوید خب معلومه که زیبایی های دریای سیاه رو هیچکدوم ندیدید وگرنه کسی که ترابزون و سامسون و گیرسون رو دیده باشه عمرا سمت ازمیر نمیره!
حمید و گوکخان که تازه به جمع اضافه شدند میگن معلومه هیچکدوم سمت شرق نرفتید ؛ من که وان و دریاچه اش رو با صد تا استانبول عوض نمیکنم!
گوکخان هم میگه من که اهل زنگولداک هستم ؛ دعوت تون نمیکنم به شهرمون چون از بوی دود کارخونه سیمان و معادن زغال سنگ خفه میشید اما منم زنگولداک رو با هیچ جا عوض نمیکنم.
- شنیده ام یک فیلمی داره به پرده میاد به اسم "رویای پروانه"* که درباره دو شاعر اهل زنقولداک در سالهای جنگ جهانی دوم هست که به دلیل ابتلا به بیماری سل فوت کرده اند ؛ مشتاقم این فیلم رو ببینم.
گوکخان که راجع به اون دو شاعر کلی اطلاعات داره بادی به غبغب میندازه و میگه پس واجب شد بعد از صبحانه براتون در اینباره حرف بزنم.
نوری که تازه از راه رسیده دستی به ریش هاش میکشه و میگه در اسلام شعر حرام است. حرفغ زدن و تبلیغ شعرا هم حرام هست!
میگم نوری جان تو بهتر نیست بجای اینکه دایره حرام ها را مشخص کنی ، دایره حلال ها را مشخص کنی تا مردم بدانند که همه چیز حرام است مگر آنکه حلال اعلام شده باشد؟!
همه با هم میخندیم و به سمت سکوهایی که صبحانه مان در آن سرو میشود حرکت میکنیم.
سلیمان بیک میگوید: پیمان بیک دستوری که امروز برای صبحانه میدهید چیست؟
- خب سالاد روسی (همان سالاد الویه خودمان) حتما باشد ؛ قهوه ام کم شکر و پر شیر باشد ؛ زیتون را هم فراموش نکنید!
میخندیم و از پله ها بالا میرویم تا تکه ای نان ، بند انگشتی پنیر و بطری آب را به عنوان صبحانه تحویل بگیریم. روی صندلی های ردیف بالا مینشینیم و اتوبوس هایی که وارد ترمینال میشوند را تماشا میکنیم و هر کس دل به سوی شهری روان میکند.
یک دفعه سرگرد محرم داد میزند خجالت نمیکشید پیش این خارجی که دسترسی به شهر و وطنش ندارد و از زادگاهش فرسنگها دورتر از شماست اینچنین معرکه زادگاهتان را گرفته اید؟
- نه نه اصلا مسئله ای نیست. اینجا هم وطن من است ؛ قلمرو ما تا قبل از چالدران تا سیواس و همین آنکارا گسترده بوده!
الان هم اینجا "اطراف تبریز" است.
همگی با تعجب میپرسند چطور؟
- ببینید تقسیم جهان اینگونه است: ما یک تبریز داریم که مرکز جهان است و کعبه گیتی ؛ بعدش یک "اطراف" داریم که از این طرف تا استانبول و از آن طرف تا دهلی پیش میرود ؛ یک بیرون از اطراف هم داریم که اصلا آدم حساب شان نمیکنیم!
طغرل بیک شوخی ام را جدی میگیرد و میگوید اما ما در چالدران درس خوبی به شما دادیم.
- بله با سپاهی که چندین برابر ما بود و اسلحه گرم داشت توانستید مناطق شرق آناتولی را از ما بگیرید اما همیشه با شرق آناتولی مشکل داشتید و دارید!
بعد از صبحانه دیگر حق برداشتن تشک و پتو نداریم اما میتوانیم روی موکت دراز بکشیم و بخوابیم و یا آنکه قدم بزنیم.
تازه نقطه آفتاب گیر سالن را برای خوابیدن یافته و در آفتاب زمستانی صبحگاهان 11 دسامبر (21 آذر) به وقایع دیروز فکر میکنم که گوکخان میاید و میگوید سوآت میگوید اگر شماره تلفنی از خانه و همسر و فرزندم بدهم میتوانی کمک شان کنی؟
- باشد ولی اینجا که خودکار و کاغذی نیست!
+ فکرش را نکن ؛ حلش میکنیم.
این را میگوید و ساعتی بعد با تکه ای از کاغذ آلومینیومی روی ظرف غذا میاید که شماره تلفن و اسمی روی آن حک شده.
- چطور این کار میکنید؟
+ خیلی راحت ؛ با خلال دندان که همراه ناهار میدهند میتوانی دهها جمله روی کاغذ آلومینیومی بنویسی!
شماره را هنوز توی جیبم نگذاشته ام که برای بازجویی صدایم میزنند. مردی بسیار بلند قد که بنظر میرسد باید بسکتبالیست باشد روبرویم مینشیند. مردی که بعدها میفهمم رییس شعبه "جی" پلیس امنیت آنکاراست و 10 روز بعد موقع اخراجم از ترکیه او ریاست تیم عملیاتی انتقالم به فرودگاه اسنبوغای آنکارا را بر عهده میگیرد.
سوال میکند: چرا اینجا هستید؟
- نمیدانم در صورتجلسه بازداشت نوشته "اظهارات علیه اردوغان در بی بی سی فارسی"
+ دلیل واقعی اش همین است بنظرتان؟
- خیر بنظرم دلیل واقعی این نیست.
+ پس چیست بنظر خودتان؟
- دلیل واقعی موضوع نگارش چند مطلب از سوی من درباره تلاش میت برای نفوذ در اپوزیسیون ایران و کنترل و بهره گیری از اپوزیسیون ایران در معادلات قدرت بر علیه ایران است.
+ پس درباره میت افشاگری کرده اید؟
- افشاگری که نه ولی آنچه میدانستم را با افکار عمومی هموطنانم در میان گذاشتم.
+ چرا حاضر به پس گرفتن حرفهایتان به بهانه موجهی مثل اینکه خانواده ام در ایران تحت فشار بوده اند ؛ نیستید؟
- چون نمیتوانم بخاطر آزاد شدنم حقایق را نادیده بگیرم. اگر سرچ کنید خواهید دید که من در ایران حتی شلاق خورده ام ولی ذره ای از آنچه درست می پنداشتم عقب ننشسته ام.
+ و حالا دارید از منافع همان حکومتی دفاع میکنید که شلاق تان زده؟
- نه اولا از سرزمینم از وطنم دفاع میکنم و ثانیا حتی اگر دفاع هم میکردم اسمش این بود که در برابر عامل خارجی چون شما دفاع کرده ام که خب کاملا طبیعی است. شما حق مداخله در امور داخلی ایران و تلاش برای ایجاد اپوزیسیون وابسته به خود را ندارید. دعوای ما خانوادگی است و در درون ایران و بین ایرانیان باید حل شود.
+ زیادی ملی گرا هستید!
- بله با کمال میل این را می پذیرم.
+ مگر شما ترک نیستید؟
- خیر بنده ایرانی آذری هستم.
آهی میکشد و میگوید باشد بهرحال امروز افاده نامه (بازجویی رسمی) شما را میگیریم و فردا هم میروید پیش بازپرس ؛ با توجه به عدم همکاری شما و سر موضع بودن تان دیگر دادستان و بازپرس درباره تان تصمیم خواهند گرفت.
ضمنا اگر خواستید برای افاده نامه میتوانیم به سفارت ایران هم اطلاع بدهیم که موقع بازجویی نماینده ای بفرستند و حضور داشته باشند.
- نه نیازی نیست. وکیلی از طرف همسرم انتخاب شده و آمده به ایشان اطلاع بدهید کافی است.
تمام ساعات تا ناهار را نوری به قول امروزی ها مخم را کار میگیرد که "خلافت حق حضرت ابوبکر بوده و نه حضرت علی" و "جعفری ها و علوی ها اسلام را تحریف میکنند با ارادت شان به علی"
آخر داستان هم قرار میشود یک روز درباره اعتقادات شیعیان و اینکه چرا نهاد خلافت را قبول ندارند و به جای خلافت امامت را نشانده اند برایش توضیح بدهم. همینطور نسبت تشیع و دموکراسی و اینکه چرا دموکراسی مغایر دین نیست و پذیرش آن به معنای کفر و خروج از دین نمی باشد!
بعد از ناهار دوباره به تماشای بیرون سالن نشسته ایم و با آفتاب وسط روز سعی میکنیم قدری گرم شویم که دوباره صدایم می کنند ؛ اینبار وکیل آمده است.
کوتاه در گوشم میگوید بنابر دلایلی که نمیتوانم بگویم امروز افاده نده و بگو در برابر اتهامات فقط نزد بازپرس از خودم دفاع خواهم کرد.
- باشه ولی آخر چرا؟
+ میخواهند برایت اتهامات جدیدی مطرح کنند ؛ این واقعه خیلی بازتاب داشته و حرارت موضوع الان بالاست. بگذار تانسیون (فشار و حرارت) را قدری کاهش بدهم تا بعد.
در حالیکه چهره ام به علامت سوال تبدیل شده میگویم باشد همانطور که گفتید عمل میکنم.
افسر قد بلند وارد اتاق میشود و میگوید برای افاده دادن آماده هستید؟ ما میخواهیم فردا این پرونده به عدلیه برود و بسته شود.
نگاهی به وکیل می اندازم و میگویم : خیر آقا ؛ من افاده پس نمیدهم اینجا و تنها در مقابل بازپرس در برابر اتهام مطروحه از خودم دفاع خواهم کرد.
افسر بلند قد با لب و لوچه ای آویزان می رود و وکیل هم با لبخند رضایت بر لب از پی او روانه میشود.
ماجرا را برای سلیمان بیک تعریف میکنم ؛ او تفسیری بسیار بدبینانه نسبت به وکیل و این رفتارش دارد. میگویم نه انشاالله که اینطور نیست ؛ او همشهری ماست ؛ تبریزی است که آمده در آنکارا لیسانس حقوق گرفته و پس از اخذ شهروندی ترکیه مشغول وکالت شده اینجا.
عصر موقع معاینه دکتر از اینکه هنوز چشم چپم را قرمز و دچار خون مردگی می بیند عصبانی و ناراحت می شود و با موبایلش به کسی زنگ میزند و گزارش این وضعیت را به او می دهد اما مامور پلیس با بی خیالی و لحن توهین آمیز به او می گوید خودت را به این در و آن در نزن بخاطر یک خارجی ؛ امروز یکشنبه است و نمیتوانستیم دکتر متخصص ببریمش ؛ فردا صبح دکتر چشم خواهد رفت!
اما در میانه جر و بحث دکتر و مامور پلیس موفق میشوم شماره سمیرا را که با خلال دندان روی کاغذ براق روی ظرف غذا نوشته ام به دختر جوان پرستار بدهم ؛ سری به نشانه اینکه نگران نباش انجام خواهم داد برایم تکان میدهد.
از معاینه که برمیگردم سرهنگ طغرل با خنده می گوید خب از دور هم که شده اردوغان و کاخش را هر روز می بینی!
- آره دیگه عشق ما به همین میزان آسمانی و عرفانی است. چه بسا بعدها مثنوی ها و دیوان شمس ها از دل این عشق درآید.
خنده ام اما روی صورتم می ماسد وقتی ناگاه نگاهم به صورت ماتم زده وهاب می افتد ؛ هنوز سر به دعا دارد و با تسبیح دست سازش ذکر می گوید تا مبادا بازجوی بی رحم آسیبی به همسر و فرزندش برساند.
بعد از شام دوباره پشت ستون بسکتبال میروم و پیش سوآت مینشینم تا برایم از روزهای اول بعد از کودتای نافرجام تعریف کند.
میگوید همه لخت و از پشت دستبند زده روی زمین خوابانده می شدیم برای ساعات و حتی روزهای متمادی ؛ آنقدر اجازه استفاده از توالت را نمی دادند تا یکی خود را خراب کند ؛ بعد با کمربند و باتوم به جانش می افتادند!
سرم درد میکند ؛ از حجم خشونتی که می شنوم ؛ از حجم نفرتی که این جامعه بدان مبتلا شده است سرسام گرفته ام.
مگر می شود بازجو وهاب را صراحتا تهدید به تجاوز به همسرش کرده باشد؟
مگر می شود این بلاهایی که سوآت تعریف میکند واقعیت داشته باشد؟
یادم می افتد که در ایران خودمان چطور حسب تعریف رضا مکعیان مشهور به رضا ملک ؛ بازجو بهش میگوید طلاق زنت را می گیرم و خودم می گیرمش و پدر بچه هایت می شوم ؛ تو را هم تا آخر عمرت همینجا نگه می دارم!
آخر گناه ما چه بوده که باید در خاورمیانه چشم به جهان می گشودیم؟ آیا همه اینها جبر جغرافیاست؟ ما خاورمیانه ای های بخت برگشته را چه می شود؟
فردا دوشنبه است و روز اعزام به بازپرسی ها و دادگاه ها ؛ بجای ساعت 10 دیشب ، امشب ساعت 8.5 آمار می گیرند و 9 خاموشی می زنند.
وهاب همچنان ذکر میگوید و دعا می کند.
* kelebeğin rüyası فیلمی خوش ساخت محصول 2016 ترکیه است که لینکی از آن را در کامنت میگذارم.
پینوشت: در تایید ادعاهای سرهنگ سوآت مبنی بر شکنجه بدنی زندانیان پس از کودتا نیز در هفته گذشته گزارشی از دیدبان حقوق بشر منتشر شد که لینک آن را نیز در کامنت میگذارم.

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
پیمان گرامی
از خواندن مطلب پر آب و چشم شما بسیار دلم شکست که چطور در ایران تحت ضرب شلاق رژیم اسلامی بودید و در ترکیه نیز اینطور. دل قوی دار که این عاقبت انسانهای آزادیخواه و لیبرال است. اما دنیا اینطور نمی ماند!

با آرزوی نیک بختی برای ایرانیان

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری