مطهرى، شعبده ى استعمار شرقى زير پوشش اسلام ايرانى


سلسله نوشتارهايى در نقد " خدمات متقابل اسلام و ايران " نوشته ى مرتضى مطهرى - بخش نخست -

اين سلسله از نوشتارهاى بنده به كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران مرتضى مطهرى مى پردازد. اين سلسله نوشتارها را با در نظر گرفتن روحيه ى دنياى مجازى با قسمت هايى خلاصه شده و كوتاه منتشر مى كنم. در آينده و پس از تكميل نوشتارها به صورت كتاب چاپ خواهد شد.

و اما در صفحات اوليه ى كتاب، مطهرى از ميهن ايرانى و از ملى گرايى ايرانى سخنان آشفته و درهم و برهمى ارائه مى دهد. مطهرى هم مثل اكثر نويسندگان راسيست ايرانى در ايران زبانى به جز زبان فارسى نمى شناسد. او با صراحت و وقاحت خاصى زبان ها و فرهنگ هاى عربى و توركى و ... محروسه در ايران را ناديده مى گيرد. در اين سلسله از نوشتارها عريانى قلم مرا ببخشيد. براى امثال كسانى چون مطهرى كه دم از انسان و الوهيت و عشق و انديشه ورزى مى زنند سانسور و حذف انسان و زبان و فرهنگ ديگرى در شرايطى كه اكثريت جمعيت زندان ايرانيت را تشكيل مى دهند نه تنها يك حماقت محض بلكه تعصب و عصبيت و عناد به شمار مى رود.

مطهرى در صفحه ى ٣٢ مى نويسد: " اين مردمی كه در اطراف و اكناف عالم ارتباطات قلبی و آرمانی با يكديگر پيدا ميكنند ، چه چيز مشتركی دارند كه آنان را به هم پيوند ميدهد ، و در مقابل ، آنان را از همسايه ها و هموطنهای خود ميبرد ؟ اين عامل درد مشتركی است كه آنها دارند : درد از ظلم و تجاوز و استعمار . "

مطهرى استعمار را در جغرافياهاى اطراف به خوبى مى بيند. از اشغال الجزاير توسط فرانسه دردناك است. از ويتنام و فلسطين مى گويد و مى نالد اما در خصوص ممالك محروسه همچنان كور و كر و صم و بكم است. مطهرى، زبان و فرهنگ تحت ستم عرب ها و ترك ها در ممالك محروسه را نمى بيند. او فراموش كرده است كه خودش از جايگاه استعمار سخنرانى مى كند. او هم ذوب در ولايت و سلطنت اشغال و استحاله است. فلسفيدن ظالم و متجاوز  از ظلم و تجاوز و استعمار قسمت كُميك داستان مطهرى است. داستانى كه راستان او فقط برآمده از متن ايدئولوژيكى و راديكال ذهن مطهرى انتخاب مى شوند. مطهرى در كتاب داستان راستانش هم دارد شيوه ى قهرمانى و نجاتبخشى را از لابلاى اسطوره ها و بزرگنمايى هاى شيعه ى شعوبى به ذهن مخاطب تلقين مى كند.

او در صفحه ى ٣٣ مى نويسد: "وقتی به تمام دردهايی كه تا اين زمان موجب و موجد ملتها گرديده است رسيدگی و آنها را با هم مقايسه كنيم عامل مشتركی در آنها مييابيم : آن زمان كه فيخته فيلسوف با حرارت و شدت ناسيوناليسم آلمانی را اعلام ميكرد ، يا گاندی و گاريبالدی برای استقلال هند و ايتاليا مبارزه ميكردند ، يا مردم ويتنام و فلسطين برای درمان دردشان آزادی و استقلال را طلب ميكنند و آن زمان كه طبقه و جماعتی از يك ملت قيام و انقلاب ميكنند ، دو عنصر مشترك در همه آنان وجود دارد و آن درد از ظلم و سيطره انسانها و مؤسسات انسانی و طلب نفی اين سيطره است . فيخته از سيطره و نفوذ سياسی و فرهنگی فرانسه ميخواست ملت آلمان را رها كند و گاندی از سيطره سياسی و فرهنگی و اقتصادی انگلستان ، و الجزاير ، از تجاوز فرانسه . پس عامل مشترك در همه دردها و آرمانهای ملی كه موجد ملتهای جهان شده همين احساس و اراده نفی ظلم و طلب عدالت است . چرا در روزگار محروميتها و چشيدن طعم ظلم و تجاوز و استثمار و استعمار ، مليت به وجود ميآيد ؟ زيرا به روزگار گرفتاريها و محروميتها و ايام فقد عواطف و رحمتها ، و تلاش و مبارزه برای رهايی از اين وضع است كه آدمی خود و فطرت و حقيقت خود را كشف ميكند و ارزشها و فضايل انسانی برای او مطرح ميگردد . آدمی وقتی در برابر ظلم و جنايت و كفر و فساد قرار گرفت ، و از آنها رنج برد شوق عدالت و حقيقت در او بيدار ميشود ."

به نظر مى رسد مطهرى فقط مى خواهد دنبال ظلم و ستم و سيطره در آلمان و هند و الجزاير و دو سه كشور ديگر باشد. مثال هاى او نمونه هاى خارج از ممالك محروسه اند. او در برابر يك عرب خوزستانى و يك تورك آزربايجانىِ خسته از ظلم و ستم و آسيميلاسيون و سيطره ى زبان و نژاد پارسى كه براى رهايى از وضعيت ناسالم انسانى در ايران به مبارزه برخاسته اند كاملاً سكوت كرده است. مطهرى عليرغم مخالفت با شاهنشاهى هرگز به كتابسوزان دوره ى رضاخان اشاره نمى كند. او هم مثل ديگر توجيه كنندگان فاشيسم دينى، در و ديوار را به هم مى زند تا مخاطبش تمثال مذهبى انسان آنهم از نوع شيعه ى شعوبى را به تماشا بنشيند. خود و فطرت و حقيقت مطهرى در برابر ظلم و ستم و جنايت فاشيست هاى هم دور و برش كاملاً سكوت كرده است. مطهرى از برابر شوق عدالت و حقيقت تورك ها و عرب هاى محروسه روى بر مى گرداند و خود را مى زند به كوچه ى على چپ. بعضى از منتقدين من در مورد مقاله اى كه سالها قبل در مورد مطهرى نوشته بودم ايراد مى گرفتند كه زمان مطهرى اين قدرها هم مسئله ى تورك ها و عرب ها و مليت هاى محروسه ى ديگر در ممالك محروسه به روز نبود. آنها به نوعى داشتند تفكرات راسيستى مطهرى را ماستمالى مى كردند. اتفاقاً از نظر من مطهرى و امثال مطهرى ها به خاطر دور زدن انسان محروس و محبوس در زندان ايرانيت از حقيقت و واقعيت هويتى خويش، و گرفتار كردن آن انسان در پيچ و تاب جنگ قبيله اى و مذهبى از بدترين نوع انديشه ورزان دربارى به حساب مى آيند.

مطهرى در صفحه ى ٣٠ مى نويسد: " تجربه تاريخی و شواهدی كه از مبارزات و تحولات اجتماعی كسب شده ، نشان ميدهد كه به هر حال ، در عالم انسانها ، اصناف و شعبی وجود دارند ، اصنافی كه از يكديگر متمايزند و راههای مشخصی از يكديگر دارند و امكان ادغام و اضمحلالشان در يكديگر طبيعة وجود ندارد . تحولات اجتماعی و سياسی و فرهنگی جهان معاصر روز به روز ، وحدت و تفاهم جهان غرب با دنيای سوم را دورتر و ناممكن تر ميسازد . هر قدر دم از همزيستی و صلح و وحدت جهانی زده شود باز هم عمل يا واقعيت ، تحولات آن را دورتر و غير عمليتر ميسازد . تا زمانی كه گرگ و گوسفندی در عالم هست ، وحدت بين آنها غير ممكن است . همينكه جماعتی به هر عنوان اجتماعی سازمان يافته تشكيل دادند ، بر هر اساس كه باشد ، اگر مطمح نظرها شود و يا در معرض تجاوز و دست درازی هايی قرار گيرد ، ناچار است مرزهای جغرافيايی و سياسی و اقتصادی و يا فرهنگی و عقيدتی خود را حفظ كند ."
ذهنيت كور غرب ستيزى مطهرى كه برآمده از متن تعصب و تحجر دينى است او را فقط در كانون ستيز با غرب متمركز كرده و مثل آن پادشاه لخت، لختى خويش را نمى بيند. مطهرى از يكسو، سخنگوى فاشيسمى است كه مرزهاى سياسى و اقتصادى و فرهنگى ديگرى ها را در داخل ممالك محروسه و در منطقه مورد تجاوز و دست درازى قرار مى دهد و از سويى دارد از تجاوز و دست درازى غرب مى نالد. مطهرى در برابر تجربه هاى تاريخى و اجتماعى دور و برش سكوت كرده است. او قتل و عام مردم آزربايجان توسط فاشيسم سلطنتى را نمى بيند. او سانسور و حذف و قتل عام فرهنگى بسط يافته در نهادهاى زبان فارسى و ايران ملى - مذهبى خويش را نمى بيند. براى مطهرى غرب ستيزى آنقدر مهم است كه عرب ستيزى و تورك ستيزى در زير عباى دينى و تاج كيانى را ناديده مى گيرد. و درست از اين منظر است كه بنده تمايزى بين توجيهات مطهرى و باستانگراهاى دو آتشه ى آريايى نمى بينم. هر دويشان در ستيز با انسان ها و زبان ها و فرهنگ هاى اشغالى ممالك محروسه همنظرند.

مطهرى علاقه ى شديدى به جنبش هاى ضد استعمارى نشان مى دهد. به طرفداران مطهرى كه اين روزها با تشكيل كنفرانس هاى مختلف در ممالك محروسه، قصد توجيه حكومت دينى بر ملت ها را دارند بايد گوشزد كرد جنبش ضد استعمارى تورك ها و عرب ها در ممالك محروسه را دقيق بررسى كنند و آنوقت به دورويى مطهرى در برخورد با دوگانه ى استعمار غربى و استعمار شرقى پى ببرند.
مطهرى در صفحه ى ٣٥ كتاب اعتراف مى كند: " اتفاقا در متن جنبشهای ناسيوناليستی و مبارزات طبقاتی كه عامل درد و طلب مشترك و عصيان عليه سيطره غير را يافتيم ، نكته و عنصر ديگری هم مشاهده ميكنيم كه همان عشق و شوق به عدالت و حق و آزادی وجدان است . دو عامل و عنصر فوق هستند كه مشتركا معيار حقانيت و مشروعيت يك نهضت توانند شد ، مليت خواهی آلمانی چون داعيه نژاد پرستی و كشورگشايی داشت ، هرگز برای ساير مردم روی زمين غير از خود آلمانيها سائقه و فروغی نداشته و ندارد . "

حقانيت و مشروعيت تورك ها و عرب ها و بلوچ ها و ... و شوقشان به عدالت و حق و آزادى وجدان سعى دارد امثال مطهرى ها را به دليل سكوت و سانسورشان در برابر خواسته هاى آنها سر ميز محكمه ى جهانى بنشاند. بينش مطهرى يك بينش جهان ستيز و انسان ستيز است و براى ايدئولوژى خويش آدم كشتن و قتل و غارت را مباح مى داند. او با غرب سر ايدئولوژى و محتواى فكرى زبان فارسى خويش شاخ به شاخ مى شود. تاريخ او تاريخى دربارى است. تاريخ براى مطهرى خارج از تاريخ اسلام پشيزى ارزش ندارد. سمبل ها و قهرمان ها براى مطهرى وقتى ارزش دارند كه ايرانى و غرب ستيز باشند. مى توان گفت مطهرى، شعبده ى روح استعمارى شرقى است كه با پرداختن به استعمار غربى دارد مسير نگاهها را از سمت و سوى تاراج و چپاول و سلطه و سركوب خويش به مسيرى ديگر هدايت مى كند.

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: