روزی که من به مهمانی اوین رفتم!

ناگهان از پشت سر مورد هجوم پاسداری قرار گرفتم که با جفت پا روی سرم هوار شد! ضربات بود که به ناحیه سر و گوشم فرود می آمدند، در همین حین احساس کردم که مایع گرمی از کنار صورتم داره پائین میاد و وقتی که ضربات تمام شدند و دستم را زیر روسری نصفه، نیمه شده ام بردم و نگاه کردم خون بود که از گوشم سرازیر شده بود! .....

 

 

زمان: شنبه بیست و سوم آبان سال ۱۳۶۰ - ساعت حدود سه بعد از ظهر

مکان: خیابان تاج - خیابان شادمان

بعد از آخرین دیدار با مسئولم که روز پنجشنبه بود قرار بود که گزارش کارهای هفته را روز شنبه به او تحویل بدهم، قبل از آن هم قراری با یکی از بچه ها داشتم که متأسفانه او را ندیدم، به محل قرار رفتم، بعد از چک محل وارد یک مغازه میوه فروشی شدم و بعد از پرسیدن آدرسی بیرون آمدم، به کوچه ای که محل قرار بود وارد شدم و در حالی که به دنبال این بودم که مسئولم را ببینم از پشت سر صدای مردی که به من اخطار می داد را شنیدم! اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم، تقریبا مطمئن بودم که در تور افتادم، سعی کردم که راه فراری پیدا کنم که در همین حین یکی از آنها با کشیدن لباس و روسریم مانع حرکتم شد! در دو طرف من مجیدی و محمودی دو بازجوی اوین قرار داشتند! (البته نام آنها را من بعدا فهمیدم) و روبریم دو نفر دختر با چادر مشکی که قیافه آنها خیلی برایم آشنا بود، (آنها هم دو نفری بودند که تن به همکاری با رژیم داده بودند!) باری، با احاطه کردن من و گرفتن یک کلت به طرفم به سمت تویوتای آلبالوئی رنگی رفتند.

مردمی را هم که جمع شده بودند با خشونت تهدید کرده دستور پراکنده شدن آنها را می دادند! (جالب بود که چندی قبل در تشکیلات به ما راجع به این تویوتا اخطار داده بودند اما عجیب بود که من هنگام چک خیابان اونو ندیده بودم!) من هم با صدای بلند به دستگیری خودم اعتراض می کردم و تکرار می کردم: "مگر من چه کار کردم؟!" و تلاش می کردم که سوار ماشین نشوم اما خب، هم زور و هم تعدادشان بیشتر بود و یکی از آنها در حالی که مرا هل می داد و به داخل ماشین پرت کرد خطاب به من گفت: "حالا بیا چند روز مهمان ما باش!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ماشین به سمت پایان خیابان شادمان حرکت کرد اما کمی پائینتر به داخل کوچه ای پیچیدند و کمی جلوتر ایستاده و دو بازجو از ماشین پیاده شده و به سمت پشت ماشین حرکت کردند، من هم سرم را برگرداندم تا ببینم کجا می روند که ناگهان یکی از بچه ها (طاهره) را دیدم که با دختر دیگری در حال آمدن به سمت ما بود، تلاش کردم که حرکتی کرده و با اشاره اون را متوجه کنم اما طاهره داخل ماشین را نمی دید و در همین حین هم این دو تا هم که دو طرف من نشسته بودند به من نهیب زدند که حرکتی نکنم و مرا به سمت پائین ماشین فشار دادند! بله، بازجوها با گرفتن آنها یعنی طاهره و خواهر همراهش که بعدها فهمیدم که خواهر خودش بوده و از سمنان به تهران اومده بوده با خوشحالی مرتب تکرار می کردند که ما در آسمان ها دنبالت می گشتیم طاهره خانم اما ببین که روی زمین پیدات کردیم! برای من کمی عجیب بود که اینها چطوری درست داخل کوچه های فرعی می شدند که محل قرار بود؟

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

به هر حال ما را به کمیته ای که سر خیابان نواب، تقاطع خیابان آزادی بود بردند و بعد از جستجوی بدنی و زدن چشمبند به داخل زیرزمین برده و من و طاهره را در سلولی انداختند، در حین رفتن به سلول متوجه سلول دیگری شدم که تعداد زیادی دختر جوان در آن بودند، بعد از رفتن پاسدارها من سریع چشمبندم را برداشتم و در حین بررسی اطراف از روزنه روی در، سلول روبرو را دیدم و در بین آنها متوجه یکی دیگه از بچه ها شدم که باهم کار می کردیم، طاهره هم جریان ملاقات خودش و خواهرش را برام گفت که با شنیدن صدای پا چشمبندم را که حالا یک لایه کرده بودم به چشم زدم! (چشمبند من یک تکه پارچه گلدار بود که من راحت تونستم اونو پاره کنم!) همه کسانی را که در سلول ها بودند خارج کرده و به حیاط کمیته آوردند تا سوار ماشین بزرگتری کرده و انتقال بدهند، ما را سوار یک ماشین بزرگتر کرده و در حالی که می خواستند سرها را پائین بگیریم حرکت کردند، من در همین حین متوجه شدم به سمت پارک وی در حال حرکت هستیم و وقتی به دوراهی که به اوین می رفت رسیدیم کف دست نفر بغل دستم نوشتم که داریم میریم اوین!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

وقتی به دروازه اوین رسیدیم هوا تاریک شده بود و نورافکن بالای در، بیرون را که کاملا تاریک بود کمی روشن کرده بود، فضا کمی ترسناک شده بود، ما را از ماشین پیاده کرده و به داخل ساختمانی که بعدها فهمیدم دادستانی اوین بود بردند، ما دوازده نفر بودیم، به ما گفتند که رو به دیوار بایستیم و ما هم پشت به آنها کرده رو به دیوار ایستادیم، در همین حین یکی از آنها با صدای بلند فرمان داد که خب، اسلحه ها آماده! ..... گلنگدن ها کشیده! ..... هدف! ..... آماده! ..... جالب این بود که من در همین فاصله به نفر کناریم که می شناختمش گفتم: "اِ ، می خواهند همین طوری اعدام کنند؟ چه جالب!" ما که منتظر شلیک گلوله بودیم با شلیک خنده آنها فهمیدیم که دارند ما را دست می اندازند! بعد از کلی مسخره بازی ما را در کنار دیوار با فاصله نشاندند و این وضیعت طی روزهای بعدی در طبقه دوم همان ساختمان ادامه داشت، با نمایش های دیگر، برای مثال با سر و صدا نزدیک می شدند و بعد از زدن چند چک و لگد می خواستند که چشم ها را بسته و چشمبند را پائین بکشیم تا نفری مثلا ما را شناسائی کند! یا نفری کنار ما قرار می گرفت و وانمود می کرد که دستگیری جدید هست و می خواست که حرف بزنه که البته من چون میتونستم تقریبا ببینم متوجه کلک آنها می شدم و سکوت می کردم! تا روز آخری که من در راهرو شعبه های دادستانی بودم (تقریبا یک هفته) کسی متوجه نشد من میتونم تقریبا همه چیزی را که پیرامونم می گذشت ببینم تا روز آخر که .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در این یک هفته عذاب آور شعبه ها از ساعت هفت صبح شروع به کار می کردند تا ساعت پنج صبح روز بعد و طی دو ساعتی که کارشون تعطیل بود سکوت مطلق بر کل ساختمان حاکم بود، بازجوها خسته از شکنجه کردن و بازجوئی کردن و دستگیر شدگان خسته از شکنجه شدن و بازجوئی شدن با پاهای زخمی و بدنی کوبیده شده در گوشه ای آرام گرفته بودند و منتظر نوبت بعدی بازجوئی! من در شعبه دوم بازجوئی شدم و بازجوی من اصرار داشت که من حتما پشت در اتاق بازجوئی بشینم! گاهی که برای دستشوئی و گرفتن وضو می رفتیم در هنگام بازگشت چند باری سعی کردم در اتاق انتظاری که بود قرار بگیرم اما بعد از ساعتی صدای بازجو را می شنیدم که دنبال من می گشت و به در اتاق آمده و در حالی که به نفرات مراقب تذکر می داد مرا به پشت در اتاق می برد و من با شنیدن فریادها و صفیر شلاق ها با درد آن عزیزان می مردم و زنده می شدم! در حین همین جا به جائی ها متوجه شدم که تعداد بسیار بالائی از نفرات انجمن ما (انجمن محلات غرب تهران - هواداران مجاهدین خلق) دستگیر شده اند و اکثرا هم در شعبه چهارم بازجوئی می شوند، (علیرغم این که اکثر بچه های انجمن در شعبه چهارم بازجوئی می شدند من و یکی دیگه از نفرات انجمن در شعبه دوم بازجوئی شدیم)

در یکی از جا به جا شدن ها از اتاق انتظار به جلوی در شعبه چون جا نبود کمی دورتر قرارم دادند، درست روبروی شعبه چهارم، با باز و بسته شدن در اتاق صحنه ای دیدم که تا مدت ها کابوس شب و روزم شد! نفری که مسئول من (ربابه) بود در حالی که روی یک پتوی سربازی با چشمانی باز، بدون چشمبند و در حالی که محمودی کنارش روی آرنجش تکیه داده بود به حالت نیمه دراز در حال خوش و بش با او بود که در حال نوشتن بود و دسته ای برگه در کنارش قرار داشت! نمیتونستم باور کنم که این ربابه که داره مینویسه! فکر کردم داره رد گم میکنه! (چه ساده بودم من!) اما روز بعد وقتی اونو دیدم که به همراه یک دختر دیگری که تن به همکاری داده بود به بچه ها مراجعه می کرده و لباس و یا کفش و یا روسری آنها را برای ربابه می گرفت شکم به یقین تبدیل شد! چرا که درست ساعتی بعد طیبه را وقتی از دستشوئی برمی گشتم دیدم که دستگیر شده بود و من که تا آن لحظه خوشحال بودم که اونو میون دستگیر شدگان ندیده بودم آه از نهادم برآمد و در یک لحظه که از کنار طیبه رد می شدم آهسته گفتم: "ربابه آوردت، ربابه!"

بیشتر نفرات انجمن که دستگیر شده بودند در اتاق انتظار بودند و من شاید یکی، دو بار موفق شدم ساعتی در آنجا باشم و این پیام را به آنها هم دادم که البته باور نمی کردند اما بعدها به روشنی این مسأله ثابت شد و خیل دستگیری ها که بسیاری از آنها سربدار شدند خیانت او را ثابت کرد! ربابه که دانشجوی فیزیک دانشگاه تهران و اهل قائمشهر بود ابتدا در بخش دانشجوئی فعالیت می کرد اما بعدا در بخش دانش آموزی محلات خزانه و بعد هم به بخش ما منتقل شد و به دلیل این که در واحدهای مختلف کار کرده بود در گشت های خیابانی توانست بسیاری را شناسائی کند و شمار زیادی از آن مجاهدین دلیر نیز اعدام شدند! از جمله:

طیبه (صدیقه بهبهانی)

شهین سلمان زاده

حوریه اکبرنژاد

ترانه

زهره تبریزی

مژگان (ژاله آشنا)

طاهره سماوی

فریبا عمومی (خواهر دیگر فریبا در شهر اصفهان اعدام شد، خانواده او فقط همین دو فرزند را داشتند!)

اشرف، منصوره و مژگان زندی ( مژگان در زمان فاز سیاسی با ما کار می کرد اما بعد از سی خرداد به واحدهای عملیاتی منتقل شده بود و در خیابان مورد شناسائی توسط ربابه قرار گرفت و علیرغم استفاده از سیانور زنده ماند، من او را در اتاق انتظار دیدم، وقتی که غذا آوردند دیدم که چیزی نمیخوره، با اشاره بهش گفتم: "بخور، به انرژی احتیاج داری!" دهنشو باز کرد و نشونم داد، زبونش پاره، پاره بود! تازه اون موقع خون را کنار لبش دیدم، مژگان دختر زیبائی که با وجود داشتن یک زندگی مرفه و خانواده ای که بسیار دوستش داشتند به مقاومت مردمی پیوست در تاریخ پانزدهم آذر ۱۳۶۰ اعدام شد!)

ربابه علاوه بر این که در گشت خیابانی به شناسائی هواداران و کادرهای سازمان مجاهدین پرداخت در زندان هم با شناسائی کسانی که مشکوک دستگیرشده بودند موجب اعدام تعدادی از آنها و زندان های طویل المدت بعضی دیگر شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بازجوئی های من با کمی شلاق و کمی قپونی شدن در روز پنجشنبه پایان یافتند و در راهرو نشسته بودم که روبرویم هادی غفاری در حالی که آستین هایش را بالا زده بود به همراه لاجوردی از در شعبه بیرون آمده و کنار در مشغول حرف زدن بودند، من هم یک لحظه فراموش کردم که کجا هستم، برای این که بهتر ببینم و احیانا بشنوم که چه می گویند سرم را بالا کردم که ناگهان از پشت سر مورد هجوم پاسداری (دایی جلیل) قرار گرفتم که با جفت پا روی سرم هوار شد و بعد هم با خشونت هر چه تمامتر در حالی که فریاد می زد: "این بی شرف، این ..... داره میبینه!" و ضربات بود که به ناحیه سر و گوشم فرود می آمدند، در همین حین احساس کردم که مایع گرمی از کنار صورتم داره پائین میاد و وقتی که ضربات تمام شدند و دستم را زیر روسری نصفه، نیمه شده ام بردم و نگاه کردم خون بود که از گوشم سرازیر شده بود و طی مدتی که در زندان بودم با این مشکل و پارگی پرده گوش و عفونت شدید آن دست به گریبان بودم که در نهایت شنوائی آن را از دست دادم و بعدها پس از آزادی از زندان به خاطر بیماری دیگری که در ارتباط با همین عفونت مزمن ایجاد شده بود در سوئد دو بار به زیر تیغ جراحی رفتم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در تمام مدتی‌ که در راهروهای دادستانی بودم هم من و هم سایر بچه ها (تعداد دستگیری ها بسیار بالا بود و تمام راهرو پر بود از نفرات دستگیر شده!) دائما مورد هجوم و مشت و لگد پاسدارهائی که رد می شدند قرار می گرفتیم، روزی وقتی‌ یکی‌ از پاسدار‌ها همین طور لگد پرت می کرد و راه می رفت لگدی به طاهره که اون روز کنار من نشسته بود زد، طاهره هم که معلوم بود صبرش تموم شده شروع کرد به پرخاش کردن و اعتراض که چرا می زنی بی شعور؟ که گفتن این حرف همانا و بردن اون به داخل شعبه همانا و بعد از ساعتی‌ که در شعبه باز شد طاهره را لای پتو به بیرون آوردند در حالی‌ که از شدت شکنجه به خونریزی افتاده و بالا آورده بود! آنها بی‌ توجه به وضعیتش همان طور او را رها کردند و رفتند! در هنگام رفتن به دستشوئی من و یکی‌ دیگه از بچه ها که نزدیک ما بود به طاهره سماوی کمک کرده و او را به دستشوئی بردیم تا کمی‌ وضعیتش را مرتب کنیم.

در تمامی مدت شبانه روز صدای شکنجه و نوحه های آهنگران آزار دهنده ترین صدا‌هائی‌ بودند که به گوش می رسیدند و فقط در همان دو ساعتی‌ که قبلاً ذکر کردم سکوت و تاریکی حکمفرما می شدند که البته ناله بی‌ صدای شکنجه شده ها که با پاها و تن های شرحه، شرحه شده و زخمی یاران غم دیگری بود که تو نمیتونستی کاری کنی‌ و در اون لحظه ها در صورتی‌ که امکان داشت دستی‌ را می گرفتیم و با نوازش سعی‌ می کردیم احساس تنهائی و بی‌ کسی‌ را از خودمون دور کنیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

به هر حال در پایان روز پنجشنبه، بعد از یک هفته پرتلاطم نام مرا برای رفتن به بند خواندند، جالب بود به قدری از این که نامم را خواندند خوشحال شده بودم که اگر کسی متوجه می شد فکر می کرد که برای آزادی صدایم کردند! به همراه تعداد زیادی از خواهران مجروح و زخمیم به بند یا در واقع آپارتمان ها رفتیم و من که فکر می کردم در آنجا می توانم با تمدد اعصاب روی بازجوئی های بعدی تمرکز کنم با صورت دیگری از آزار و اذیت زندانبانان روبرو شدم! آزارها و شکنجه های روحی و روانی و جسمی که چه در اوین و چه در قزلحصار ادامه داشتند، ادامه قصه غصه ها و بی قراری ها و فراز و نشیب ها باشد تا وقتی دیگر .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
https://www.facebook.com/Sima.Kamyar
برگرفته از: 
فیسبوک سیما کامیار
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: