نیچه و "روشنفکران ایرانی": گذشته گرائی و سوگ گذشته

هرچند که من پیشتر در همین صفحات نیز طی مقالاتی از زوایای مختلف از یکسو به غیر فلسفی بودن و ادبی بودن اندیشه نیچه و از سوی دیگر به تساهل "روشنفکران ایرانی" در کار روشنفکری که ناشی از شعر زدگی فرهنگ ایرانی است پرداخته ام (1). اما از آنجائیکه ادای مطلب در مورد تاّثر "روشنفکران ایرانی" از نیچه بجهت تساهل ادبی نیچه از یکسو و روشنفکران ایرانی از سوی دیگر نیازمند توضیحات بیشتری است...

یکی از علل این دقت و پالایش فلسفه از ادبیاتی که باسم فلسفه در ایران رایج شده است ترویج "فلسفه تحلیل منطقی" خاصه بعد از تحقیقات اساسی راسل در مورد تحلیل منطقی احکام فلسفی در قرن بیستم بوده است که البته در غرب نیز به پالایش فلسفه از ادبیات میان متخصصین موفق شد. چه بنظر من همچنانکه راسل مثلا با تحلیل منطقی حکم صحیح (!) "دایره مربع وجود ندارد" بر طبق "نظریه وصفی" (3) نشان داده است، برخلاف نظر بعضی فلاسفه تا قرن بیستم حتی وجود "موضوع" احکام (چه صحیح و چه غلط) میتواند ممتنع باشد. همچنانکه علت بحث و همّ من در همه نوشته هایم این بوده است که تحلیل، تشکیک و اندیشه منطقی را که از علوم ریاضی و فیزیک یاد گرفته ام، در حدّ امکان، دستکم میان اهل فرهنگ علاقمند به علم و فلسفه رایج کنم. و چون این مبحث نه تنها بجهت تحقیقات "کارناپ" و "ویتگنشتین" ( 4) در تصحیح منطقی زبان فلسفه و پالایش فلسفه از ادبیات بلکه اساسا نیز با مسئله زبان مرتبط است، این تذکر را لازم میدانم که همچنانکه در بخش پیشین در رابطه با مرض فارسی نویسی و تغییر اطلاحات فلسفی متداول بزبان فارسی اشاره کردم: نوشتن مطالب فلسفی در فارسی باید مطابق ترمینولوژی متداول فلسفی باشد. چون واضعین این اصطلاحات فلسفی (معمولا عربی) به علل تحلیل دقیق و منطقی مباحث مطابق محتوی آن مباحث چنان نوشته اند تا میان اهل فلسفه چنین رایج شده است. همچنانکه تعابیر جدید مثلا فارسی گویای آن محتوی مرتبط با زمینه مباحثی که اصطلاحات مذکور در متن آنها پرورده شده اند نیستند.

کمااینکه خواننده علاقمند در صورت عدم آشنائی به بعضی از اصطلاحات میتواند برای فهم آنها به کتب و منابع فلسفی رجوع کند و همین رجوع به منابع و تکرار خواندن مطالب فلسفی و تعمق در آنهاست که مارا قادر به فهم فلسفه خواهد کرد. پس در این ترمینولوژی ضرورتی کیفی نهفته است که با کنارنهادن آن راه ما از فلسفه و دقت منطقی دور و همچنانکه متاسفانه شاهد هستیم به ادبیات سطحی خواهد کشید (5). از سوی دیگر نقل قول نظرات فلاسفه ای نظیر راسل یا سانتیانا و فرهنگشناسان و مورخینی چون دورانت داخل گیومه "..." در مورد نیچه طبعا در تایید عینیت (!) نظرات من در باره نیچه (بدون گیومه) است تا غیر استثنائی بودن نظرات مرا که بظاهر شاید استثنائی بنظر رسند، برساند. با توجه به این مقدمات می خواهم درین ملخص نشان دهم که در جوار تساهل یاد شده هم در نیچه (بواسطه علاقه شخصی و تحصیلاتش) و هم در روشنفکران ایرانی (بجهت ادب زدگی فرهنگ ایرانی شان)، علت دلبستگی روشنفکران ایرانی به نیچه در گذشته گرائی آنان و نیچه میتواند نهفته باشد.     

در ابتدای این بخش لازم به تکرار است که ارزیابی نیچه و اثرات وی بر دیگران نه بعنوان فیلسوف و اهمیت مثلا مثبت وی بلکه بعنوان کسی که نوشته هایش متاسفانه در جهنم ناسیونالیسم، فاشیسم و نازیسم اروپائی قرن پیش موثر بوده و از آنرو باید مانع تاثیرش بر جهنم ناسیونالیسم ایرانی شد، ضروری است! همچنانکه متاسفانه اهمیت منفی بعضی کسان ما را موظف به دقت بیشتری میکند تا اهمیت مثبت معدودی اندک.

و در این مسیر برای من چون ضروری بیان فلسفی منطقی بودن محتوی است، نظر راسل بعنوان فیلسوفِ متخصص منطق در مورد نیچه در درسهای "فیلادلفیا" ی او ("تاریخ فلسفه غرب") یکی از بهترین ارزیابی منطقی اندیشه های نیچه محسوب میشود: هرچند که بجهت گذشت زمان و تکمیل منابع تاریخی در باره حیات نیچه (تهیه شده وسیله همسر راسل) حتی نظر کلا صائبانه راسل نیز مشمول تکمیل و تصحیح است (6). و سوای آن من در مباحث منطقی معینی نظیر "حَملی بودن احکام منطقی عمومی" برطبق نظر "لایب نیتز" نیز نظری غیر از نظر راسل دارم که توضیحش البته در جای دیگری آمده است. اما همچنانکه یاد کردم راسل تنها کسی است که به تحلیل منطقی جملات نیچه مخصوصا در باب اخلاق پرداخته و با توضیح و تکمیل منطقی آنها برطبق روش یاد شده (3) تنها محتوی معقول ممکن آنها را به دست داده است. بدون اینکه به تفسیر های آنچنانی معمول میان مفسرین ایرانی نیچه دست بزند. البته من نمیدانم این مفسرین چگونه میتوانند با تفسیر این جمله نیچه در "چنین گفت زرتشت" به آن ظاهر معقولی بدهند که (بنقل از راسل (2)): "زنان هنوز قابلیت دوستی پیدا نکرده اند؛ هنوز گربه و مرغند، یا حد اعلی گاوند. "مرد باید برای جنگ تربیت شود و زن برای تفریح مرد جنگی. مابقی همه حماقت است."". و مفسرین نمی توانند با گفتن اینکه اینگونه عقاید در قدیم میان همه مرسوم بود، از زیر بار این حماقت ضد انسانی نیچه در بروند: چون اولا بحث بر سر همه نیست بلکه بر سر "فلسفه" یک "فیلسوف" ! و ثانیا باید به این اشخاص متلون المزاج گوشزد کرد که مارکس پیش از نیچه بود اما مرتکب اینگونه "فلسفه" نشده است! 

به این جهات است که راسل "نیچه را علامت یک بیماری عصر جدید" میدانست: و این بیماری بنظر من تا جائیکه مربوط به واقعیات اجتماعی باشد، همان فاشیسم و نازیسم باید باشد که دستکم از دید "مکتب فرانکفورت" ادامه سرمایه داری نیز محسوب میشوند. اما اگر که در پی تعابیر ذهنی واقعیت مذکور باشیم به تعبیری (!) "نیهیلیسم" را هم میتوان از علائم ذهنی همان بیماری تلقی کرد. بااین تفاوت که متاسفانه سرمایه داری هرگز مبتلا به نیهیلیسم نشده است بلکه این تنها مفسرین نیچه هستند که خود و دیگران و مخصوصا فقرا و زحمتکشان را بعنوان قطب مخالف سرمایه داری مبتلا به نیهیلیسم میشمارند! لذا برای من مثلا این نظر نیچه که بقول راسل "بدبختی تمام یک ملت کمتر از رنج کشیدن یک فرد بزرگ اهمیت دارد" نه تنها حماقت بلکه ناشی از بیماری روانی است. مخصوصا وقتی که نیچه در ذّم مردم اصرار میکند و مینویسد: "بدبختیهای همه این مردم حقیر روی هم رفته حاصلجمعی را تشکیل نمی دهند، مگر در احساس مردان بزرگ". این نظر نه تنها ضد انسانی است بلکه از لحاظ دقت منطقی هم نظری عامیانه و مقهور عبودیت بوده و محصول اندیشه فلسفی (!) بنظر نمیرسد. اشتباه کسانی که "سرکشی" نیچه را میستایند در اینست که آنها تشخیص نمی دهند که چون نوشته های نیچه از یکسو فاقد تحلیل منطقی مسائلی نظیر فقر و ضعف و یا ثروت و قدرت اند و از سوی دیگر متکی بر احساسات روانی بیمار اند لذا سرکشی آنان نه بر علیه ضعف و فقر ( و علی الصول علیه علل آنها) بلکه مستقیما علیه ضعفا و فقرای جامعه و در عبادت اشراف و حکام جبار است که حاکم ضعف اند. در غیر اینصورت تکلیف ما با این نوشته نیچه معلوم نخواهد بود که در آن او طالب: " یک اشرافیت جدید وسیع، مبتنی بر ضبط نفس شدید، که در آن اراده حکمای قدرتمند و هنرمندان جبار بر هزاران سال نقش شود"، است (2). شاید تصادف باشد (!) که هیتلر که نیچه را خوب خوانده بود نیز از ابتدای دیوانگیش سالها قبل از تسخیر قدرت در آلمان زمانی که نظیر نیچه اندیشه های روان مریضش را برروی کاغذ می آورد خودرا بخاطر کارت پستال هائی که در جوانی نقاشی کرده بود هم "هنرمند" میدانست و هم "حاکم" آینده خیال میکرد و آینده "رایش سوم" را هم دستکم هزارساله میدید. اما من رابطه ای در ترادف دیوانگیهای ایندو می بینم. و اینهمه نه به صرف مجامع دستی راستی اشرافی گرای اواخر قرن نوزده ـ اوایل قرن بیستم در جنوب آلمان که پرورنده ذهنی و حامیان کاری و مالی نیچه و هیتلر هردو بودند. و نه حتی به صرف "الیزابت" خواهر نیچه که همدم هیتلر بود و یا به صرف "وینیفرد" عروس واگنر (موثر بر نیچه) که گشاینده پای هیتلر به مجامع بانفوذ سطح بالای سرمایه داری و اشراف آلمان بود: که بدون نفوذ در این مجامع امکان بقدرت رسیدن بعدی هیتلر بسیار کمتر میبود. کسی که بخواهد نیچه را درست تر بفهمد باید بجهت توافق اساسی اندیشه و عمل او با نیات و اعمال مجامع دست راستی مذکور، زمینه های فاشیستی این مجامع اشرافی گرا را بررسی کند تا کلید بیان مؤدبانه (!) و ادیبانه (!) نیچه در مورد اشراف پرستی و نژاد پرستی را در یابد: یک مؤلفه اساسی این مجامع وحشتناک نظیر خود نیچه، شعر زدگی و حماسه گرائی آنها تا حد "اِزوتریک" و اسرارگرائی بود. و مؤلفه اساسی دیگرشان ادب تا حد مرگ بود و آدمکشی مودبانه با دستکشهای سفید! و یا سربریدن آنها با پنبه بود. 

بدون تحلیل زمینه این مجامع اشرافی گرای آلمانِ قرون اخیر فهم محتوی اندیشه نیچه که مشخصا اشراف زده محسوب میشود و نیز علت رایج بودن اندیشه های جنون آمیز مشابه نظریات او در آنعصر میسر نیست. نیچه برخلاف کسانی که خارج از منطق می اندیشند نه استثناء است و نه از آسمان نازل شده است: نیچه محصول بسیار زمینی و پیش پا افتاده این مجامع ظاهرا معقول و باطنا دیوانه آلمانی است که برای تحکیم منافع مالی و روانِِ خویش در پی احیای آلمان بزرگ بوده و هنوز هم هستند. شبیه آن مالیخولیای ایران بزرگی که پان ایرانیست ها دربارۀ عصر هخامنشی و ساسانی داشته اند و دارند. چون در هردو مورد واقعیت تاریخی قدیم در مقابل خیالاتی که معاصرین به قدیم نسبت میدهند بی رنگ است: چون ما با خیالات صرف ناموافق با حقایق و واقعیت های تاریخی روبرو هستیم که امکان جولان اندیشه بدون منطق را فراهم کرده است. 

و باز به همین جهات است که راسل در مورد نیچه باید بنویسد: " معهذا مطالب زیادی در نظرات اوهست که باید بعنوان جنون (!) بزرگ پنداری خویش طرد شوند". از این میان مثلا اینکه "نیچه طالب انسان شریف به جای قدیس مسیحی است ... و منظورش از انسان شریف اشرافی حاکم است که قادر به اعمال چیزی است که نزد عوام جنایت نامیده میشود". پس ویل دورانت حق داشت که بنویسد: "نیچه پس از دیدن سواره نظام آلمانی در فرانکفورت بود که به ایده انسان شریف و ابر مرد دست یافت" (2). و به این ترتیب است که راسل در اواخر این قسمت از ارزیابی هایش نتیجه میگیرد: "مرد شریف نیچه به کلی عاری از همدردی و بیرحم و حیله گر و سنگدل و علاقمند به قدرت خویش است." تا جنون نیچه را با جنون شاه لیر مقایسه کند: "شاه لیر در آستانه جنون می گوید: کارها خواهم کرد ـ چه کارهائی، هنوز نمی دانم ـ اما کارهائی که جهان را به وحشت خواهد افکند. اینست جان کلام و چکیده فلسفه نیچه". و من اضافه می کنم: نیچه این کارها گفت و هیتلر این کارها کرد!  

در ادامه راسل پس از تحلیل منطقی دقیق (!) اندیشه نیچه در مورد "برتری اشراف" براساس "نظریه وصفی" فلسفه تحلیل منطقی به دو نتیجه میرسد: اولا اینکه این برتری اشراف به نظر نیچه احتمالاً متکی بر "برتری نژاد اشراف" بعنوان "افراد نژاد برتر و اعقاب آنها" است!

ثانیاً اینکه چون بنظر راسل مطلوب نیچه در صادقانه ترین بیان او اینست که: "آرزو می کنم ای کاش در آتن عصر پریکلس یا در فلورانس عصر مدیچی زندگی میکردم". پس سرانجام راسل نتیجه ای را میگیرد که من در همان بخش پیشین مقاله و پیشتر در مقالات دیگری بدلایلی غیر از دلایل راسل گرفته ام. او مینویسد: "اما این فلسفه نشد"!

به این ترتیب راسل پس از تحلیل منطقی انشای نیچه به این نتیجه میرسد که این انشاء فلسفه نیست!  

و یعنی اگر که راسل یا دورانت و سانتیانا و اکنون من نوشته های نیچه را تحلیل میکنیم در واقع به این دلیل نیست که آنها و من به انشای نیچه اهمیت میدهیم. نه، بنظر من به این دلیل است که هرکدام در حد خود نشان می دهیم که برخلاف تصور عامیانه قدیم محتوای انشای نیچه فلسفه نیست و هرکدام میخواهیم زمینه اندیشه های او را ارائه دهیم که مثلا از کجا آمده و به کجا رفته اند. و من میخواهم مخصوصا به افسانه "فلسفه اخلاق" نیچه پایان دهم و نشان دهم که اندیشه نیچه نه اخلاقی به مفهوم انسانی آن بلکه ضد اخلاقی و ضد انسانی است. و در حد اعلی آنچه که او و مریدانش باسم اخلاق تبلیغ میکنند "اخلاق اشراف و عبادت اشراف" است که خدایانش همان "الکبیادس، فردریک دوم و ناپلئون" محسوب میشوند که معبود نیچه بوده اند. نیچه ای که از فرط عبادت تراژدی یونانی در همان "لابیرنت" یونانی گیر افتاد و چنان راه عقل گم کرد تا دیوانه شد و تا آخر عمر چون "رشته آریادنه" منطق را بدست نداشت، مجنونانه مجبور به گشت در همان "لابیرنت" بود.

و باز سهم من در انتقاد از نیچه پایان دادن به افسانه "ضد یهود نبودن" نیچه است که مریدانش بابت حفظ ظاهر هم که شده است، در پی رواجش بوده اند. و اگر نمونه هائی که از "بهداشت اخلاقی" ضد یهودی نیچه در بخش اول مقاله آوردم هنور کافی نیستند، شاید نقل نظر "هنری آیکن" در "عصر ایدئولوژی" کمک کند که معتقد است: "نیچه از "اخلاق بردگی" که جهودان را مبدء آن میدانست، نفرت داشت!" (7). و این یعنی نفرت از یهودان، نه کم و نه بیش! همچنانکه نظریات نیچه زمینه و آبشخور باصطلاح معقول نظریات ضد خارجی در آلمان کنونی نیز محسوب میشوند که خارجیان مقیم آلمان ( و کلا اروپا) در همه سطوح کم و بیش با آن مواجه اند. باین معنی بدون تخم اندیشه های ضد انسانی نیچه وسعت و شدت جریان ضد خارجی در آلمان که در سی سال اخیر منجر به مرگ صدها خارجی شده است، بسیار کمتر میشد: چون حداقل حامیان با نفوذ این جریان مخبط در حوزه سیاست و سرمایه همواره مستقیم و غیر مستقیم به اندیشه های نیچه تکیه کرده و از آنها بهره می گیرند. پس عجبی نباید باشد که ایرانی ناشر اندیشه های نیچه از فرط شووینیسم تیشه بر ریشه خود بزند.  ایرانیانی که مبلغ و ناشر افکار نیچه در داخل و خارج اند، کافی است کمی در آینه خود را بنگرند تا متوجه بشوند که این پیغمبر مخبط تا چه اندازه آدم هایی نظیر آنان را خوار و حقیر می شمرده است. زرتشتی هم که او آفریده همه می دانند که نه تنها ربطی به زرتشت ایرانی ندارد بلکه نفی کنندۀ اوست.

باری، آنها و من می نویسیم تا دیگران دچار خبطی که پیش از این بعضی ها کرده اند، نشوند و عقلشان به اندیشه ضد انسانی نیچه آلوده نشود. تا همفکران نیچه خیال نکنند که: " مردم ناچیز رنجشان هم ناچیز است و مردان بزرگ رنجشان هم بزرگ است. و نظیر او بابت عبادت امپراطورانی ـ اینبار مثلا هخامنشی و ساسانی ـ که برای هوا و هوس خود زندگی هزاران انسان را قربانی کرده اند، قصایدی از این قبیل بسرایند که نیچه مرتکب شده است: " من الکبیادس و امپراطور فردریک دوم و ناپلئون را می پسندم، بخاطر چنین مردانی هر فلاکتی (!) مقرون به صرفه است". و اگر کسی در این مورد شک بکند باید به اشعاری رجوع کند که آقای دوستدار در ستایش عدل انوشیروان ساسانی که یک قلم چندین هزار مزدکی را بفرمانش زنده بگور کرده اند، سروده است: عدلی نه معطوف به "رعایای" شاه بلکه بفرض محال متوجه خری شده است که برطبق آن داستان جعلی تن به "زنجیر عدل نوشیروان" سائیده بوده است.

نوشتم: کسی که در دام کلام نیچه بیفتد، سردرگم خواهد ماند و مالیخولیای ذهنی خویش را نظیر نیچه واقعیت پنداشته و به دیگران تعمیم خواهد داد. هرچند حماقت آلمان عصر نیچه در مورد رواج میالیخولیای عظمت ملت به تبع این مثل ایرانی که "ما یکی دوقرن از غرب عقبیم"، لابد پس از همان یکی دوقرن به ما هم خواهد رسید. و اینبار به یمن کسانی که در دام نیچه افتاده اند و از شدت سردرگمی در تاریخ، مالیخولیای "عربزدگی" و شبح ایران غیر اسلامی به بهانه "امتناع تفکر" در ایران اسلامی، رایج خواهد شد. بیخبر از آنکه همچنانکه پیشتر نشان داده ام (1) اتفاقا تنها اوج تفکر ایران در بهترین نماد آن که علوم دقیقه باشد در همین دوره ایران اسلامی در نمونه هائی چون تکوین "نظریه پتانسیل" در فیزیک وسیله ابن سینا و "رد هندسه اقلیدسی" در ریاضیات وسیله خیام و خواجه نصیر روی داده است: که غرب تازه یک هزاره پس از آن توفیق درکشان را یافته است. باین ترتیب ما صرفا با "امتناع تفکر" مریدان ایرانی نیچه روبرو هستیم که از فرط سردرگمی آنرا به ایران نسبت داده اند. یا آن مترجم ساده اندیش که فرو رفته در خواب نیچه می خواهد تاریخ روشنفکری ایران را با مفهوم «کینه توزی» توضیح دهد چنان که آل احمد با «غرب زدگی» می خواست حساب روشنفکری ایران را از آغاز تا کنون یکسره کند.

اما همچنانکه اشاره کردم روشنفکران ایرانی چه بجهت فرهنگ ادب زده و سهل انگاری ادب حماسی و فقدان منطق با نیچه احساس همگرایی کنند و چه بجهت افکار گذشته گرای نیچه متمایل به او شده باشند، چون متاسفانه آثار اورا که آکنده از ضدیت با انسان است، بدقت نخوانده و درست نفهمیده اند، در این دام افتاده اند. نیچه به مصداق نظر "هنری آیکن" که این کشیش زاده را در تمامی آثارش همچون یک واعظ دیده است (7)، ضد تفکر تحلیلی و اتفاقاً مصداق آدم خشکه مقدسی است که فقط کلمات قصار صادر می کند. کدام تحلیل یا مطالعۀ دقیق علمی مبتنی بر داده‌های عینی از او دیده شده است؟

زمینه این تفاهم را باید در همان خیالات نسبت به قدیم و ایده آلی کردن گذشته دید. چراکه محور مرکزی اندیشه نیچه را بنظر من باید در سوگواری او نسبت به گذشته انسان اروپائی (!) جست و جو کرد، گذشته ای که او در ذهن بیمار خویش از آن ایده آلی مطلقا دور از واقعیات و حقایق تاریخی ساخته است که حتی پیش از عصر نیچه هم برای اندیشمندان برخوردار از دقت علمی روشن بود. و گرنه بدون فرار از واقعیات بی رحم و  سبعانۀ جنگ به رویاهای روزانه، چگونه کسی چون نیچه که از فرط ضعف "مثل دوشیزه ها در پشت جبهه به پرستاری زخمیها گماشته شده بود" (دورانت (2)) میتوانست ستاینده جنگ باشد. همین است، همچنانکه پیشتر نوشته ام: چون خودش نمیتوانست "بجنگد" فکر میکرد جنگ کار شایسته و بایسته ای است. و اگر نگاه کنیم مریدانش ازجمله مریدان ایرانی اش نیز پهلوان پنبه هایی هستند که کاری جز رجزخوانی بلد نیستند و می خواهند رجز خوانی هاشان را به جای فکر به ساده اندیشان و آسان طلبان قالب کنند. اما نیچه نه تنها سوگوار گذشته است بلکه هرچه گذشته، گذشته تر باشد آنرا بیشتر می پسندد. تا برسد به "بهترین" گذشته ای که یک بیمار رنجور اروپائی قادر به تصور آنست: عصر ماقبل سقراط، عصر تراژدی یونان! هرچند تصور اینکه یک اروپائی قرن نوزده قصه های خرافی تراژدی یونانی را بپذیرد، غریب است. اما گذشته هرچه وحشی تر بیشتر مناسب مزاج نیچه است. چون کسی که روزهایش را با رویا سر کند احتیاج به قصه های هرچه غریبتر دارد تا حوصله اش در رویا سر نرود.

تفاهم روشنفکران ایرانی با نیچه بنابراین در اینست که آنها هم گذشته گرا هستند چون به جهت ایده آلی کردن گذشته تصور میکنند، ایرانی قبل از اسلام منزلتی داشته است که بعد از اسلام از دست داده است. گناه آنهم نه اینکه بگردن توسعه طلبی امپراطوریهای ایران و تصرف و سرکوبی همسایگان ایران بلکه بگردن اعراب و ترکان و مغولان بوده است که حد اکثر جرئت کرد اند بابت آنچه که امپراطوری ایرانی با آنها کرده بود مقابله به مثل کنند. چون روشنفکر ایرانی به عمق وقایع تاریخی کاری ندارد بلکه مشغولیتش تفرج در سطح تاریخ است. اینست که او هم از گذشته ایران ایده آلی ساخته است که صرفا از ذهن او تراویده است و در ذهن او می گنجد. و برای اینکار شاعر و حماسه سرا بقدر کافی داریم که گذشته خونین مردم ایران را به پرده های رنگین و حماسی خیالات شاعرانه جعل کنند. و این جریان بسته گذشته گرائی منعکس در تاریخنگاری عصر پهلوی که من قریب چهل سال پیش در ذم آن در "هفته نامه فردوسی" نوشته بودم، گذشته باز آمده در نوشته های بعدی کسانی چون "مسکوب" و "دوستدار" و "باقر پرهام"، همانست که میخواهد نه تنها تاریخ انسان معاصر ما را به واسطه شاهنامه فردوسی (آکنده از روایات شاهی و پهلوانی) به تاریخ تخیلی عصر ساسانی پیوند دهد، بلکه میخواهد طرز فکر انسان ایرانی کنونی را با اندیشه های نابهنگام نسبت داده شده به "پهلوانان" همان عصر را شکل بدهد و بپروراند. بیخبر از اینکه نمونه تجسم معاصر انتقال و پرورش افکار حماسی و پهلوانی قدیم کسانی چون "شعبان بی مخ" بوده اند.

"روشنفکر" ایرانی در متن چنین فرهنگ گذشته گرائی است که تصور میکند کوروش و انوشیروان در کنارش ایستاده و منتظر است او به قدرت قلم دمار از روزگار دشمنان ایران در بیاورد. و چون وضع مزاجیش (!) اجازه قدرت نمائی در جنگ را نمیدهد دستکم باید بابت غلبه فکری بر "شکست قادسیه" هم که شده است، درست مثل "رامبو" که برروی پرده سینما عقده شکست ویتنام آمریکا را می گشاید، دمار از روزگار لغات عربی متداول در زبان فارسی را در بیاورد تا مبادا آیندگان طرف فلسفه ابن سینا و ملا صدرا بروند، بلکه حداکثر توانایی شان به تلاوت "شاهنامه فردوسی" برسد. باین ترتیب است که سوگواری گذشته و گذشته گرائی آینده ساز محور تفاهم روشنفکران ایرانی با نیچه می شود، نیچه ای که جنگ آوران اسپارت را بر فلاسفه آتن ترجیح میداد. بنابراین، عجیب نیست که "فرهنگمندان" ایرانی مقیم لندن اسم مدرسه ایرانی را نه ابن سینا یا دستکم "پورسینا" بلکه "رستم" گذاشته اند. و چون تمامی ساختار این گونه گذشته دور از حقیقتِ تصفیه شده در ذهن آنان تخیل صرف است، مانعی هم برای وسعت آن نیست. پلی است خیالی که بر روی آن میتوان مانند آقای دوستدار از نیچه به فردوسی جهید و از شاهنامه به "چنین گفت زرتشت" پرید، تا بتوان مهمترین فیلسوف غربی را نیچه و مهمترین فیلسوف ایرانی را فردوسی (!!) دانست.

اما سویه دیگر جریان بسته گذشته گرائی همان بود که میخواست طرز فکر انسان معاصر ایرانی را بواسطه نوشته های آل احمد و شریعتی به اندیشه "صدر اسلام" پیوند دهد. جریانی که بجهت اشباع شدنش از همان فرهنگ ادب زده حماسی ایران و نیز از فرط همان تساهل و سطحی نگری مانند جریان اول در پی تبعید عقل علمی ابن سینا و فلسفه ملا صدرا از اندیشه معاصر ایرانی بود تا به صرف سیاسی کردن مذهب، هم حماسه ای در برابر حماسه ملی جریان اول علم کند و هم به سیاست رژیم قبلی بتازد. در حالیکه استقلال فکری ضروری استقلال سیاسی را از استقلال رای ابن سینا و ملاصدرا میتوان یاد گرفت و نه ترجمه های آنچنانی آل احمد از سارتر! لذا عجبی نیست که آبشخور این جریان هم مثلا انتقاد از غربزدگی احمد فردیدی باشد که مرید "هایدگر" بود. همان هایدگری که بازی با کلام را در مکتب نیچه آموخته بود و نیچه را "آخرین اندیشمند متافیزیکی غرب" میدانست. شاید همین متافیزیکی اندیشیدن نیچه بوده است که سبب فرار او از انسانیت و انحراف او از عقل شده بود. و چون این هایدگر همانست که منطقدان برجسته "کارناپ" نوشته های اورا چون "متافیزیک چیست" حد اعلی بی معنی دانسته است؛ پس در مورد هایدگر هم نظیر مورد نیچه با فقدان منطق روبرو هستیم.

خلاصه ما با جریانی بسته از اندیشه های بی منطق و بی در و پیکر سرو کار داریم که روشنفکران ایرانی ادب زده و کلام زده و لفاظ را به اندیشمندان بیماری چون نیچه و هایدگر پیوند میدهد که هردو چون ادب و کلام زده و پرورده فاشیسم اروپائی بودند، لذا برخلاف ظاهر "کلام فلسفی" شان سرانجام "فلاسفه ای" سیاسی از آب در آمدند که عملا در دوام اندیشه دست راستی ارتجاعی اندیشیدند. اینست که روشنفکری ایرانی نیچه زده و هایدگر زده هم نتوانست در فقدان منطق از حد کلام مثلا سیاسی فراتر رود و به عقل علمی بر بنیاد واقعیت های اجتماعی برسد.

 -----------------------------

منابع و توضیحات:

(1) مثلا در منابع زیر و مقالات دیگر من در همین منابع: 

asre-nou.net/1386/esfand/17/m-ghabousi-1.html

www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10581

asre-nou.net/php/view_print_version.php?objnr=5824

asre-nou.net/php/view.php?objnr=2562

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=32913

(2) در این مورد رجوع کنید به بخش اول مقاله در همین منبع. مطالب داخل پرانتز در داخل "نقل قولها" از من است.

(3)       Theory of description.

(4)       R. Carnap, „Der logische Aufbau der Welt“, (Ulstein Materialien, 1974/1979);

L. Wittgenstein, „Philosophische Untersuchungen“, (Surkamp, 1977);   „Tractatus logico-Philosophicus“, (Surkamp, 1979).

(5) مثلا اگر که به ترجمه درست جمله هگل مذکور در بخش پیشین مقاله که میبایستی چنین باشد: "حیات اتصّال تضاد و رابطه است"، دقت کنیم اگر هم حیات را به زندگی تبدیل کنیم باز سه اصطلاح از پنج لغت اساسی این جمله عربی اند و نه تنها هیچ اهمیت و ضرورتی ندارد که آنها را مثلا بفارسی ای در آوریم که در نوشته های فلسفی متداول نیستند، بلکه اینکار دستکم بجهت عدم رواج اصطلاحات فارسی ممکن و عدم امکان تفهیم معانی بواسطه معانی اصطلاحات مجاور محتوی در جمله، سبب خدشه دار شدن معانی اصلی و سوء تعبیر از معانی اصطلاحات فارسی مذکور خواهد گشت. مسئله اصلی و مشکل اساسی ما همچنانکه بارها نوشته ام طرز فکر منطقی است نه دلنشینی زبان!    

جمله مذکور از هگل:

„Es ist die Verbindung der Entgegensetzung und Beziehung“.

و منبعش:

G. W. F. Hegel; Bd. 1, „Frühe Schriften“, S. 422, (Surkamp Verlag 1971).

اما اینکه من در بخش پیشین در نادرستی ترجمه آقای دوستدار از این جمله که "تضاد" را به "تناقض" ترجمه کرده بود اصرار کرده ام، باین خاطر بود که اگر ایشان اهل دقت و نه پز روشنفکری بابت فلسفه دانی میبود، میدید که هگل صرفا بخاطر عدم دقت مدعیان فلسفه است که در نوشته خود دو سطر پائینتر این تذکر را ضروری می بیند که بنویسد "من می بایستی نظر خودرا چنین بیان کنم که "حیات اتصالِ اتصال و انفصال است". و کسی که نوشته هگل را نه به نقل قول بلکه با خواندن خود هگل آنهم دستکم دوسطر ادامه میداد، متوجه میشد که به هیچ وجه صحبتی از "تناقض " نمیتواند در میان باشد. و این اشتباه اساسی ناشی است از فلسفه خوانی آنچنانی تحصیلکردگان فلسفه ما که بدون توجه به "فلسفه اسلامی" ایران در حین فلسفه خواندن در پی ایرانی بازی میروند. چه، کسی که اندکی به فلسفه اسلامی آشنا باشد میداند که در آن در تفاوت "تناقض" و "تضاد" این جمله گویا متداول است که: "النقیضان لایجتمعان و لا یرتفعان. الضدان لایجتمعان و قد یرتفعان". و من عمد دارم در تذکر این "ایرانی بازی" آقای دوستدار که سبب خوش آمد او میان عوام ایرانی شده است: چون میدانم کسی که مثل آقای دوستدار به فردوسی شاعر علاقمند باشد و اورا فیلسوف تلقی کند، اما بنادرستی ابن سینا را که علمی ترین و برجسته ترین فلاسفه شرق محسوب میشود (!) فیلسوف نشمارد: مشخصا بهمین دلیل علاقه به ظاهر زبان شعری (در مقابل باطن زبان فلسفی) که محتوی ابیاتی چون "دریدو برید و شکست و ببست   یلان را سرو سینه و پا و دست" است، امکان فهم هگل را نخواهد داشت. چه همه آنچه که فردوسی از دیگران بابت "حکمت" نقل می کند در حد همین تظاهر "زبانی" به حکمت است و نه تفهیم حکمت! و چه حداقل از دو هزار سال پیش که بعد از عصر "لوکرس" رومیان نیز بالاخره قادر به آموختن زبان فلسفه شدند دیگر ضرورتی به بیان فلسفه به شعر حتی میان رومیان متمایل به "کلام" نیز نبوده است. و کسی که چنین میکرد، نه اینکه خدمتی به فلسفه و "حقیقت" کرده باشد بلکه به ادبیات و شعر خدمت میکرد که بجهت عدم اتکاء صرف به منطق (و تجربه) غیر از فلسفه است! با فارسی سره هم نمیتوان فلسفه یاد گرفت، همچنان که می بینیم همه فارسی سره نویسان ما اشتباهات ابتدائی در فهم فلسفه دارند! و فلسفه را عرصۀ سبکسری های خود می دانند.

و همچنانکه پیشتر اشاره کرده ام متاسفانه از سر ادب زدگی فرهنگ ایرانی و فقدان نقش مرکزی علم و فلسفه در این فرهنگ مترجمین آثار فلسفی جدید در ایران نه اینکه مثلا بدنبال ترجمه "وایتهد" بروند بلکه به ترجمه اشعار «فلسفی» نیچه بسنده کرده اند. و اگر همت فرزانه ای چون منوچهر بزرگمهر نمی بود شاید چیزی در مورد کارناپ در آنسالها بزبان فارسی بدست ما نمی رسید. چه ترجمه های صحیحی از این نوع بسیار مهمند: چون فهم فلسفه بزبان اصلی طالب تسلط کافی به آن زبان است که دستکم ده تا بیست سال تحصیل و تکلم دائم به آنرا ضروری میدارد. و باین معنی متاسفانه آشنائی ایرانی به فلسفه غربی نیز آلوده به همان ادب زدگی فرهنگی ایرانی است که مانع منطقی شدن اندیشه و گرایش روشنفکران ایرانی بسوی علم شده است. 

(6) دومورد از اشارات راسل در باره زندگانی نیچه به تکمیل و تصحیح نیاز دارند: اول اینکه برخلاف نظر راسل و علل الصول همسرش که منابع تاریخی را برای او جمع آوری کرده است، نه اینکه پست استادی زبانشناسی دانشگاه بال (بازل) سویس به نیچه پیشنهاد شده باشد بلکه بر طبق منابع جدید در آنجا ابتدا احتمالا پست استادیاری به نیچه پیشنهاد شد:چون نیچه ابتدا به تدریس در دببرستان (!) و نه دانشگاه گماشته شد! دوم اینکه باز برخلاف اشاره راسل در همان سالها (حوالی سال 1869 و بعد ) نه اینکه "وضع جسمانی نیچه هرگز خوب نبود" بلکه بر طبق همان منابع جدید وضع دماغی نیچه هم خوب نبوده است: چون کسی که در طول همین دهه (1879 ـ 1870 ) تحت درمان روانی باشد و "چند بار به مناسبت بیماری از کار (بسیار راحت دانشگاهی) معاف شود و سرانجام در ( 1879) مجبور به کناره گیری از کار (بسیار راحت دانشگاهی) شود" و متعاقب آن در حوالی سال (1983) قصد خودکشی بکند (!) یکشبه مریض روانی نشده است، بلکه همچنانکه در بخش اول مقاله اشاره کردم این دیوانگی را از همان سالهای پیشین داشته است همچنانکه در همان دهه (1879 ـ 1870 ) نیز تحت درمان روانی بود و این مرض سرانجام مانع کار بسیار راحت دانشگاهیش شده است. علت دقت من در این زمینه دیوانگی به این جهت است که فقط به این صورت میتوان محتوای جنون آمیز نوشته های او را مخصوصا در ذم و تحقیر فقرا و ضعفا در آنسالها که نمونه هائی از آنرا در بخش پیش آوردم، بطور مستدل و منطقی بواسطه مرض روانی او فهمید. و گرنه برای ذهن متساهل این احتمال خواهد بود که نوشته های جنون آمیز او را بوسیله تفسیر شعر به تعبیری بظاهر معقول بیاراید. در حالیکه در صورت دقت در زمینه جنون وی احتیاجی به تفسیر نوشته ها و اشعار نیچه نخواهیم داشت.

(7) H. D. Aiken, „The age of ideology“, (The new American library of world literature, Inc., 1856).

 

انتشار از: