آسیب شناسی یک کالبد شکافی روانی

نظری به نوشتار آقای داریوش برادری با عنوان: آسیب شناسی ساختارِ گُفتارِ ستم ملی «رضا براهنی»
آقای داریوش برادری در نوشتۀ کوتاهشان برای دمونتاژ تمام عیارِ شخصیت دکتر رضا براهنی 9 بار به مخاطب خود، که او را بخواهی نخواهی روی تخت روانکاوی نشانده اند، یا نسبت به خود ایشان و یا نظراتش، عنوان هیستری و هیستریک می دهند و 22 بار اتهام نارسیستی می زنند، اندیشه های پارانوئیدی نسبت می دهند و در آخرسر این همه عارضه های پاتولوژیک را به "نتایج پیری" ایشان نسبت می دهند

برای رواندرمانگران جهت آشنائی و برخورد با آلام شخصی خودشان و رویدادهای منفی انباشته شده در ذهن، و تأثیر آن بعدها در شرایط دشوار رواندرمانی با مراجعین خود در دوره های آموزشیِ آنان کلاسهای مخصوصی وجود دارد. این آموخته ها ، که در علم روانشناسی آنرا "خویشتن آگاهی" می نامند، کمک می کند که شخص شیوه ونمودار رفتاری مشخص خود را بهتر بشناسد و با طرحی نو آنرا در جهت بهبود کارِ رواندرمانی بازبینی و  بازسازی کند. شکل دیگری از کسب این آگاهی به خویشتنِ خویش این است که کاندید شغل رواندرمانی در گروه همکاران خود متدی را که در یک مورد خاص باید بکار برده شود، روی خود امتحان می کند تا با تأثیر و عملکرد آن روی روان و رفتار شخص مورد علاج و واکنشهای محتملِ متقابل در مکانیسمهای منفی و مثبت آشنا شود. نتیجه در اینجا کسب آگاهی فردی در مورد تجربیات خویش، بخصوص در دوران کودکی ونوع تکامل مربوط به آن در پروسۀ اجتماعی شدن(Sozialisation) و همچنین در رابطه با جنبه ها و ارزشهای فرهنگی است. در اصل هدف مشخص اینست که درمانگر اول به زخمها و جراحات روحی خود بپردازد. در کار درمانی اگر فقط رد پا و جای زخمِ خودی باقی مانده باشد می توان به رفع آلام دیگران پرداخت، اما اگر زخمِ مداوا کننده باز باشد و در حال خونریزی، دست خود او بند است و تداوی دیگران در آن صورت مقدور نیست. گاهی وقتها بعضی زخمهایِ عمیق به ظاهر التیام یافته بعد از سالها سر باز کرده وکار رواندرمانی را دچار مشکل می کنند. در چنین حالاتی می بینیم که یا درمانگر مثلاً خود را در جای مراجعش میگذارد و احساس همدلی شدید رفیقانه با او دارد و قادر نمیشود فاصله و مرز حرفه ای خود را با طرف مقابل حفظ کند و مثلاً یکباره شروع می کند به زار زار گریستن با او و یا با خشونت اورا می راند و بعضاً به باد ناسزا می گیرد. این دو حالت شخص مراجع را هاج و واج و پروسۀ کار را مختل می کند و اغلب به قطع درمان می انجامد. در چنین صورتی رواندرمانگران احتیاج به Supervision (نگاه از بالا وبرون) پیدا میکنند. این امر یک نوع راهنمائی و مشاوره برای شغلهای اجتماعی و رواندرمانگران است که در جریان آن افراد متخصصی به آنها یاری می رسانند. در این مشاوره توجه معطوف کیفیتِ متدهای بکار گرفته شده، جنبه های شخصیتی، افکار، احساسات، رفتارو تکامل فردی شخص درمان کننده، نقش های متقابل و کیفیت و نوع رابطه بین مراجع و درمانگر وبعضی وقتها بین اعضاء تیمی است، که در آن کار می کنند. من بعد از خواندن نوشتۀ همکار محترم جناب برادری این مقوله و معضل از ذهنم گذشت و نیاز ایشان را، به دلایلی که در زیر توضیح خواهم داد، به این نوع کمک احساس کردم .

  صرف نظر از اینکه آیا ما از نظر اصول و اخلاقِ شغلی مجازیم، نه پدیدۀ خاصی، بلکه کسی را در ملا عام با سلاح حرفه ای مختصِ خود  به تنگنایی بیندازیم، که میدانش نیست و مثلاً به عنوان روانشناس "روانیزه" کنیم( آقای برادری قبلاً خانم شادی صدر را هم به این چالش کشانده بودند)، شدت وحدت برخورد ایشان با آقای دکتر رضا براهنی جای تاَمل بسیار  دارد. آقای برادری 9 بار در نوشته کوتاهشان به مخاطب خود، که او را بخواهی نخواهی روی تخت روانکاوی نشانده اند، یا نسبت به خود ایشان و یا نظراتش، عنوان هیستری و هیستریک می دهند و 22 بار اتهام نارسیستی می زنند، اندیشه های پارانوئیدی نسبت می دهند و  در آخرسر این همه عارضه های  پاتولوژیک را به "نتایج پیری" ایشان نسبت می دهند، که می دانیم در اینجا منظور مشخصِ نویسنده آنروی سکۀ فرزانگیِ پیری است.[1] برای این عمل هیچ عنوانی نمیتوان داد به غیر از دمونتاژ تمام عیارِ شخصیت. پشت سر این همه همت و غیرت باید که انرژی و دل آزردگی بزرگی خوابیده باشد که در بین اهل فن، اگر به زبان نویسنده هم مطرح کنیم، به "رنجش نارسیستی" معروف است. حساسیتهای آقای برادری موضوع جدیدی نیست. هر جا و هر زمان ملتهای ساکن در ایران، اما به خصوص  آذربایجانیها، دهان خود را باز کرده و با احتیاط لازم از حق ابتداییِ انسانی خود در رابطه با استفاده از زبان مادری صحبت به میان آورده اند،  باعکس العملهای مشابه ای مواجه بوده اند. این مسئله بیشتر تقصیر شخصی آقای برادری و دیگران نیست. عامل موثر در اینجا سیستم اجتماعی، تاریخی و سیاسی و فرهنگی است، که روشنفکران فارسی زبان ما در آن پرورش یافته و سوسیالیزه شده اند. آنها میراث سنگینِ اپیدمیِ خوشیفتگیِ جمعی را بدوش می کشند. من در نوشته ای به چند و چون آن پرداخته ام. در زیر چکیده ای از آن:

  از نظر تاریخی ما با فرایند آسیب زایی روحی ملی در ایران مواجه ایم که خیلی از آسیب های روحی وروانی از جمله شکست هخامنشی از یونانیان و ساسانیان از اعراب را به ضمیر خودآگاه ملی خود راه نداده  و آنرا توسط مکانیسم های دفاعیِ روانی پس زده اند.  اگر  جایی  به شکست مقطعی هم احیاناً اذان شده، یا آنرا براثر «خدعه ونیرنگ دشمنان» و یا «خیانت وطن فروشان» دانسته اند.  اگر تکانه های آسیب زاد روانی، خاطرات، تصاویر ذهنی دردآور و اضطراب انگیز به هشیاری ذهنی فردی وتاریخی جمعی نفوذ نکنند، بدون پردازش روحی و اجتماعی لازم در ضمیر ناخودآگاه نهفته باقی می مانند. اینجاست که دیگران در جهت صیانت روحی خودی با یک فرافکنی روانی[2] برای ابد به وحشی و بربر و بیابانگرد وسوسمارخوار و نواده مغول وغیره تبدیل می شوند، یعنی باید نقش سوپاپ اطمینانی را برای آلام روحیِ روان رنجوران خودشیفته بعهده بگیرند.[3]

 حال تصور کنید چنین کسان "فرودستی" پا را از گلیم خود درازتر و جرئت کنند و این امر را زیر سئوال ببرند که چرا در ایران چند ملیتی و چند زبانه باید فقط زبان فارسی شما رسمی باشد. آیا این امر واقعاً چنانکه آقای برادری از موضع به اصطلاح مدرنیتۀ سلیقۀ شخصی خود به نقد می کشند، ارتجاعی و بقول ایشان "باز گشت به خویشتن" است؟ ایشان که در قلب اروپا زندگی می کنند، آیا آگاهی از این ندارند، که در کشورهای چند زبانه غربیِ مدرن زبانهای مختلف برابر حقوق و در کنار هم رسمی اند و آنهم نه تنها زبانهای معتبری مثل انگلیسی و فرانسوی.   

 "در کشور فنلاند مثلاً درصد کوچک سوئدی زبانان با اکثریت فنلاندی ها برابر حقوقند و به هر دو این  زبان ها در دانشگاه های فنلاند تدریس می شود. اقلیت خیلی کوچکتر لاپه (Lappe) و یا سامی(Saami) در این کشور که جمعیت آن حتی به پنج هزار نفر هم بالغ نمی شود و تنها تقریباً نصف این جمعیت به زبان مادری خود صحبت می کنند، باز جزو زبانهای «اداری» است."[4]

 یعنی اگر شما به یک نهاد دولتی رفتید، به زبان خودی هم در کنار زمان فنلاندی فرم و تقاضا نامه و غیره در اختیارتان قرار میدهند. ما باید متأسفانه در کنار معتقعدین به ولایت امر به آقای برادریِ روشنفکر و هم سلیقه های دیگرش هم یادآوری کنیم که قوانین حقوق بشر بین المللی که مربوط به عصر بوق وحجر هم نیستند، می گویند:

 "افرادی که به اقلیتهای قومی و ملی و مذهبی منسوبند، حق دارند با فرهنگ خودشان زندگی کنند؛ از حق اظهار عقاید مذهبی و عمل کردِ به آن و استفاده از زبان مادریشان برخوردار باشند، هم در حوزه شخصی هم در عرصۀ اجتماعی، به صورت آزاد و بدون هر گونه دخالت و تبعیض. آنها باید صاحب حق تام در رابطه با مشارکت در زندگی فرهنگی، مذهبی، اجتماعی، اقتصادی و دولتی باشند»[5]

 در کشور آلمان، که درآن آقای برادری هم زندگی میکنند، روانشناسان و متخصصین علم تربیتی معتقدند که برای آموزش صحیح گرامر زبان آلمانی فرزنان مهاجرین، از جمله ترکها، اول باید زبان مادری خود را یاد بگیرند. در اوائل تحصیلات دانشگاهی در آلمان، من در صحبت در رابطه با اولین امتحان کتبی به پروفسورمان که انسان جهان دیده ای بود و به مسائل ایران از جمله مشکلات اقلیتها هم آشنایی داشت گفتم: شما میدانید که من زبان آلمانی را تازه یاد گرفته ام و مسلماً در ورقه امتحان اشتباهات زبانی خواهم داشت. او در جوابم گفت: خوشحال باش که تو اصلاً زبان دیگری را یاد گرفتی. کسانی که زبان مادریشان مثله می شود از هر چه زبان خارجی است مادام العمر متنفر می شوند. اهمیت زبان مادری و بار عاطفی آنرا روانشناس ما باید بیشتر از دیگران بداند. تحقیقات جدید نشان میدهد که زبان مادری و ملودی آن حتی قبل از تولد در جنین مادر ملموس و به شیره جان آدم  تبدیل می شود. در این پژوهشها روشن شده است که شیوه و تُن گریۀ نوزادان تازه تولد یافتۀ آلمانی و فرانسوی متفاوت است[6].

 حال ممکن است بفرض حلاوتِ زبانِ"گفتمان مشترک" آقای برادری بیشتر باشد و زبان مادری من خشن وابتدایی و مغول گونه و غیره. اما آیا میشود به این دلیل مجبور به اشترک و آبونۀ اجباری زبان دیگر شد. اگر مادر کسی آبله روی و کریه المنظر باشد، میتواند به جای او تصویر زیبای مادر همسایه را به دیوار خانۀ خود بزند. آقای برادری به زبانی می گویند: مادر خوشگل و مدرن من برای همۀ ما کافی است! زبان مادری ارث رسیده از پدر و مادر که گوشۀ بزرگی از هویت مشترک و ریشۀ ما با آنان است، شخصیت انسانها را به صورت اساسی و پاک نشدنی فرم می دهد. آنها سکوی پرش ما به لایتناهی ها هستند. بی مورد نیست که در این رابطه از پارۀ تن صحبت میشود. اگر به آنها عشق نورزیم، هیچوقت قادر به دوست داشتن خود و بتبع آن دیگران نخواهیم بود. در اوائل کار روندرمانی با کودکانی که توسط پدران خود مورد سوء استفادۀ جنسی قرار گرفته بودند من گاهی در گفتگوی با آنها قادر به پوشاندان احساسات منفی خود نسبت به پدرانشان نمی شدم. در ادامۀ کار متوجه شدم، وقتی من با این پدران برخورد احترام آمیز ندارم، بچه های تحت درمان بلوکه میکنند و پروسۀ کار دچار مشکل اساسی می شود. خیلی از این بچه ها بعدِ چنین تجربیات دردناکی باز می خواهند به خانوادۀ خود برگردند.           

  آقای برادری در جای دیگری هم[7] کسانی را که فقط بخاطر عدم دستیابی به خواستهای برحق زبانی خود گله مندند(بدون اینکه از تجزیه و استقلال و فدرالیسم صحبت کنند)  گرفتار در حالات پارانویید و تئوری توطئه قلمداد میکنند و متقعدند: "آنکه مرتب از توطئه دیگران هراس دارد و تئوری توطئه مرتب می بافد، در واقع «توطئه گر اصلی» است و می خواهد حساب دیگران را برسد"[8] ایشان در کل اقلیتهای ملی را به خاطر خواسته هایشان دچار«فانتزی تجاوز به قوم خویش توسط قوم فارس» قلمداد میکنند.

 پیام روشن خیلی از برتری جویان "دموکرات" در ایران در بهترین حالت این است که شما در کنار زبان "شیرین" رسمیِ فارسیِ مشترک حداکثر  در پستوی خانه میتوانید به زبان مادریتان صحبت بکنید. رسمی و غالب بودن زبان فارسی آنقدر جا افتاده و بدیهی شده است که زیر سئوال بردن آن کفر و بدعت مطلقِ نا بخشودنی است، تا آنجا که جناب برادری فقط به خاطر این "جرمِ" دکتر براهنی به ایشان اتهام پان ترکیست بودن هم می زنند. آیا این متخصص تحصیل کرده خارج معنای این عبارت را نمیداند. راستی که عشق مفرطِ خودی انسانِ فرزانه را هم کور می کند. آنچه که چشمها را در چنین مواردی می بندد به تعبیر یوهان گالتونگ جامعه شناس  معاصر نروژی از جمله جبر و خشونت ساختاری و نهادینه شده است که در جامعه ایران هم در کنار شمشیرِ از رو بسته جاری و حاکم است. این زور و جبر در نگاه اول چهرۀ روشنی ندارد؛ پایه ای و بنیوی ولی مبهم است. در این راستا یعنی اینکه به طور مثال هم آقای برادری فارس زبان و هم من آذربایجانی زبان در روز اول مدرسه با این "واقعیت" طبیعی و بدیهی مواجه ایم که زبان تدریس باید فارسی باشد و باسوادی هم معادل کسب زبان فارسی است. طبیعی است بیشتر افراد روشنفکر تربیت شده در این فضا، که به بازنگری در تربیت و پرورش ناشی از این جو نپرداخته اند، هر نوع طرح نویی را که مغایر این پنداره هاست بر نمی تابند. در چنین مواردی امکان کسب "خویشتن آگاهی" ذکر شده حداقل برای روانشناسان فرصت مناسبی است که ظاهراً آقای برادری از آن زیاد استفاده نکرده و بهره مند نشده اند. و گرنه از دیگران نمی خواستند به این جبر و خشونت ساختاری تن در دهند و همرنگ وهمسوی خودیها شوند. از ما  هم آوایی، هم آمیزی، همآیندی و همانگویی طلب می شود. آقای برادری از آن بعنوان اصل "وحدت در کثرت" نام می برند و آنرا مشخصۀ بارز مدرنیته قلمداد می کنند، که انگار سر قفلی آن هم در اختیار ایشان است. بهمین خاطر " هرکه در این حلقه نیست، خارج از این ماجراست"؛ دچار توهم و پارانویا و "فانتازی تجاوز" است و از ایران می خواهد یوگسلاوی جدیدی بسازد. غافل از اینکه خود وامثال ایشان به عوض اینکه به وظیفه روشنفکری خود برای حل مسئله ملی در ایران واقف باشند وعمل کنند، با برخوردهای خشن و انکار حقوق ابتدایی اقلیتها آتش بیار معرکه هستند و به رادیکالیزه شدن جنبشهای ملی دامن می زنند. دود چنین خودشیفته گی های جمعی  و انکار هویت دیگران  ممکن است واقعاً به چشم همۀ ما برود و فاجعه بیافریند. ما هم تجربۀ یوگسلاوی سابق را پیش رو داریم هم نمونۀ چکسلاواکی را. در مورد دوم چک ها و اسلاواکها در یک روز از هم جدا شدند، بدون اینکه خون از دماغ یک نفر ریخته شود. البته آقای دکتر براهنیِ مورد تعارض ایشان منادی جدایی نیستند ولی این حق همه ملتهای ساکن ایران است ، که سرنوشت خود را خود تعیین کنند. یک روشنفکر و دموکرات واقعی فارس زبان باید که این حق را برای دیگران قائل باشد؛ حال اینکه اقلیتها تا چه حد از این حق استفاده می کنند و آنرا عملی می سازند یا نه واینکه این راه حلی عاقلانه هست یا نه مسئلۀ دیگری است. به این وظیفه در این میان  به عنوان نمونۀ قابل ارجگذاری خانم شادی صدر عمل و به صورت روشن از حق تعیین سرنوشت ملتها در ایران صحبت کرده اند، که البته بعد از  آن هزاران فحش و ناسزا از خیلی ها شنیدند، که بعضی از آنها خود را به اصطلاح لبیرال و دموکرات تمام عیار وهوادار سرسخت حقوق بشر می دانند.

  این دسته از روشنفکران به خواستاران حقوق ملی میگویند: " صدای خود را درنیاورید که دعوا به راه می افتد و خون به پا می شود" و ما  به آنها می گوییم: "  صدای خود را دربیاورید که دعوا به راه نیافتد و خون به پا نشود". از روشنفکران مترقی ترک یاد بگیریم که از حقوق کردها در ترکیه دفاع می کنند و برای همبستگی به اعتصاب غذای زندانیان کرد می پیوندند. دموکرات بودن دولا دولا نمی شود، یا در کلیتش جاری است، جهانشمول است و یا اصلاً نیست. روشنفکران فارسی زبان ما در این رابطه مسئولیت بزرگی بر عهده دارند. آنها لازم است صریحتر و شجاعانه تر موضع بگیرند و به اصطلاح چهره نشان بدهند.   

  نویسنده عنوان کرده اند: "آقای براهنی به معنای واقعی کلمه بر روی منبر می رود و ما را ارشاد می کند." آیا واقعاً این حق طلبان در بین اقلیتها هستند که به دیگران پند و اندرز می دهند و راه نشان می دهند، یا قیم های خود شیفتۀ ما هستند که به ما نسخه می دهند که چه چیزی به صلاح ماست و ما چه باید بکنیم و نکنیم. تئوری "کثرت در وحدت" آنها را که ختم کلام است باید بپذیریم تا عاق والدین و پارانوئید و نارسیست نشویم. ما تازه تازه یاد گرفته ایم آینه بدست بگیریم و در آن نظری به خود بیندازیم. تابحال در کرختی برق آینۀ نارسیستی در دست برتری جویانی بودیم، که مدتهاست عاشق و دیوانۀ خودند.  تازه یاد گرفته ایم با احتیاط انگشت خود را بلند کنیم و بگوییم:" آقا اجازه، ما کور و کچلها هم آدمیم."

  اگر در چهار چوب نظریه روانشناسی اجتماعیِ  تحلیل رفتار متقابل (transactional analysis)[9]، تئوریزه شده توسط اریک برن(1910-1970)  به رابطه مان نظری بیفکنیم،  تصویر چنین است: "من" و اگوِ "والد" شما در حالیکه پیشانیش را گره زده، یک دستش را به کمر دارد و انگشت اشاره را به سویمان نشانه رفته است وبه ما قاطعانه مشغول راه و چاه نشان دادن است. اگر در این چهارچوب پندهای پدرانۀ شما را به زبان ساده ترجمه بکنیم، چنین نصیحتهایی به گوشمان می رسد :

 " بچه جان تو را چه میشود. قانع باش به حقت. اگر دقت کنی سهم ارث تو از دیگر بچه ها بیشتر است. شاهان قاجار هم مال شماست. امروز هم که کاسه ات از دیگران پرتر است. آقا سید علی خامنه ای هم از شماست. تو سر ایرانی، فرزند ارشد خانواده ای."

 و یا:

 " بچه جان در کنار من بمان، دامنم را بگیر و از من جدا نشو. ببین اتحادیه اروپا چکار می کند. آنها دست بدست هم داده وقوی شده اند. تو می خواهی راهت را جدا کنی و بی سرپرست بمانی. خود را به خطر می اندازی. آن شعر مشهور علی و حوضش را نشنیده ای. ,بچه جان حرف مادرت بشنو!,"

  ویا بخشی از پدران چپ سنتی می گویند:

 " بچه جان ببین!  حق با توست. به تو تابحال نرسیده اند. سهمت را نگرفته ای، اما ناراحت نباش. صبر داشته باش. مرا همراهی کن. یک مشت آدمهای بد حسابی هستند ( همان کاپیتالیستها) که حق همۀ ما را خورده اند. بیا باهم یقۀ آنها را بگیریم، سهم تو هم بعد از غلبه محفوظ است. " همچنان که زنان خواهان آزادی و برابر حقوقی هم همین اندرزها را از این گروه می شنوند.

  با بچه های حرف نشنو، که سر به راه نمی شوند، آنوقت برخورد دیگری می شود: " تو اجازه نداری این خانودۀ بزرگ را از هم بپاشی. اگر پا از در بیرون بگذاری، قلمِ پایت را می شکنم."

 در زبان آلمانی اصطلاحی است  به عنوان Hassliebe . معنی تحت الفظی آن چیزی مثل "نفرت آمیختۀ به عشق" است. این عبارت در مورد افرادی بکار برده می شود، که احساس تملک نسبت به کسی دارند که در اصل ارزش و احترامی برای او قائل نیستند، اذیتش می کنند،  گاهی صدمۀ روحی به او میزنند، اما راحتش هم نمی گذارند و رهایش نمی کنند، تا جان بدر برد.  بااین اصطلاح می توان  در رابطه با برخوردِ برتری جویان با دیگران زاوایای مهمِ رابطه آنها را نسبت به ما توضیح داد. آنها از طرفی تحقیر مستقیم و غیر مستقیم می کنند، زبانت قفل می شود، از طرف دیگر دامنتت را رها نمی کنند و از تصور جدایی تو ناله سر می دهند. این پدیده تبلور روشنی ازبرخورد «شخصیت مرزی» است[10] که بیش از همه در بین مادران دچار این مشکلِ روانی با خواسته های  نارسی سیستی  مشهود است: " مادر دچارِ این مشکل روحی یا کودک خود را به طور کامل طرد می کند و از وصل مقابل جلوگیری می کند، چون خود از نزدیکی و آمیختگی واقعی می هراسد. و یا اینکه به اصطلاح تا حد خفه و محو کردن به او میچسبد."[11]  

  روشن است که این امر عشق و علاقه و همدلی و همراهی را نشان نمی دهد، بلکه تصاحب و تملک را،  وتبلوری است از ایدئولوژی پدرسالارانه. تضاد و تناقضی است که در مذاهب پدر سالاری نمادهای زیادی دارد. از امام علی شیعیان نقل می کنند، که گویا گفته است" زن مثل عقرب است ولی نیشش شیرین است!" روح چنین مطلبی بیانگر همان  Hassliebe است .  عشق خار ندارد و مثل پروانۀ ضریف بالی است که یا رها و آزاد پَر است و زنده، و یا   گرفتار در چنگِ تصاحب و خفه و مرده. ایدئولوژی های مختلف جاری در بستر پدرسالارانه حقی برای رهایی اقلیتهای ملی، قومی، جنسی  و برای زنان قائل نمی شوند و با هزار گونه دلیل و "خیر خواهی پدرانه" سد راه این حقوق انسانی هستند.    

 برای کسانی که مرتکب گناه کبیرۀ منجر به "عاق والدین" شده اند، دیگر امیدی به بازگشت به "بهشت گمشده ی مادری" که آقای برادری به آذربایجانیانِ صاحبِ "هذیانهای خیالی" نسبت داده اند نیست. کار ما از این کارها گذشته است. خیلی وقت است که آب پاکی را روی دست ما ریخته اند. گویا پیغمبر اسلام در روایتی، گناهش به گردن آیت الله دستغیب، که در کتاب گناهان کبیره خود آنرا آورده است، فرموده اند:  "...به درستي كه بوي بهشت از هزار سال راه استشمام مي شود ولي عاق والدين و قاطع رحم آن را نمي يابد."

 مسئله صورت دیگری دارد. آذربایجانیها و کردها و عربها و دیگران تازه دامن "مام میهن" قدرِ قدرت رامیخواهند رها کنند، که به آنها اجازۀ به کنار "حوض" رفتن را هم نمی دهد. آنها  در راه تکامل شخصیتی  فردی و رشدِ خود باوری و عزت نفس  خود تازه یاد می گیرند که فرهیخته و وارسته، بدون"ابر مادر" و "والد کنترل کننده" هم قادر به ادامۀ حیات هستند. این راه و این قصه سر دراز دارد. من فکر نمی کنم بر خلاف تصور جناب برادری کسی بخواهد در این راه به "عقب" نگاه کند. ایشان اگر در کنار همفکرانشان به جدیت و همت خود همچنان ادامه داده( در نوشتار جدیدی آقای برادری تئز هایشان را پی گرفته و یک لایه رنگِ بیشتر روانشناختی پارس بدان داده اند[12])  و شعلۀ آتش افروز را بدست "دزدان بی چراغ" بدهند، نه از تاک نشان خواهد ماند و نه از تاک نشان.

  حداقل از زمان گورباچف مردم عادی هم شنیده اند، که یک حقیقت واحد وجود ندارد.  بر اساسِ اصل محق بودن روایات متفاوت در کنار هم، اگر نویسندۀ محترم رخصت هم زیستی بدهد، "عقب" خیلی عقب و جلو دارد. در تئوری و تفکر "درمان سیستمی"( خانواده در مانی هم در اصل بر آن استوار است)، که ایشان از آن موضوع ناپایداری و مرزهای لغزان بین تجاوز گر و قربانی را عاریه گرفته اند، مقوله های عقب و جلو و پیشرفت و پسرفت هم مفاهیم نسبی به شمار می روند، که به اعتبار آنها اعتباری نیست. در آنجا فقط مبادله تصویر ها صورت می گیرد. روایت و دغدۀ ایشان بازگشت به خویشتن وعقبگرد به دامن مادری است، که من آنرا مادر متملک و نفس گیر نمیدانم. روایت من در مقابل مربوط به مشکلات حول وحوشِ "ابر مادری" است، که ذکرش رفت. ایشان اجازه دارند روایت دیگران را نپسندند و ارتجاعی هم تلقی کنند ، اما راویان آنرا  با هژمونی طلبی فکری و انحصار عقیدتی به مسلخ روانشناسانه نکشند و با عنوانهای پاتولژیکی  مثل پارانوئید و هیستریک "روانیزه" نکنند. ایشان از ما به اصرار می خواهند از "تکرار حماقتها" دست برداریم، بدون توجه به اینکه حماقت هم جزئی از حقوق بشر است.  

 مقاله داریوش برادری:  آسیب شناسی ساختارِ گُفتارِ ستم ملی «رضا براهنی»


1 نگاه کنید به سایت اینترنتی ایران گلوبال: آسیب شناسی ساختارِ گُفتارِ ستم ملی «رضا براهنی»

 http://www.iranglobal.info/node/14319

 2 فرافکنی  در روانکاوی یکی از ساز و کارهای دفاعی روانی به شمار می آید. توسط این مکانیسم روانی اغلب به صورت ناخودآگاه   تصویرها، آمال و آرزوها، اما بیش از همه نقصان ها، امیال ناپسند، احساسات و خواسته های ناخوشایند و غیر معقول به دیگران نسبت داده می شود. کار برد این مکانیسمِ پدافندی حفظ آرامش و تعادل روانی و عزت نفس و رهایی از گناه و تقصیرو عذاب وجدان است.        

[3]نگاه کنید: دکتر اکبر محمودی، عملکرد کنشها و واکنشهای اجتماعی – روانی در روابط بین آذربایجانیان و برتری جویان فارس دروبگاه انجمن قلم آذربایجان جنوبی (ایران)

http://pensouthazerbaijan.info/index.php?option=co...

4  نگاه کنید: دکتر اکبر محمودی، رابطه قدرت سیاسی و زبان و تاثیر آن بر روی خودباوریِ آذربایجانیان در ایران

 http://pensouthazerbaijan.info/index.php?option=co...

[5] ضمیمۀ اعلامیه در رابطه با حقوق اقلیتها، مصوبۀ مجمع عمومی سازمان ملل متحد 18 دسامبر 1992 ماده 1 و2. مواد دیگر در این آن رابطه در

Bundeszentrale für politische Bildung (Hsg.): Menschenrechte, Dokumente und Deklarationen, Bonn, 1995, S.63, 114ff und 169

[6]Prägung auf die Muttersprache schon vor der Geburt!

November 6, 2011 von jenschristianheuer http://ethologiepsychologie.wordpress.com/2011/11/...

[7] از: روانکاوی یک فانتزی جمعی ایرانیان: فانتزی «تجاوز»

http://tazeyab.com/Site/Page/4202265

[8] همانجا

9  بر اساس نظریهٔ تحلیل رفتار متقابل شخصیت انسان از سه حالت "من" و اگوی "خودآگاه" تشکیل شده: من والد و بالغ و کودک. در ارتباطات کلامی و رابط متقابل بین انسانها  درشرایط و حالت های متفاوت یکی از صورتهای این  "خودآگاه"  با یک مجموعۀ مشخص از احساسات و فکرها و رفتار ها واکنش نشان می دهد. در این فعل و انفعالات "من" والد خود را در قالب صاحب اتوریته و قدرت و کنترل کننده عرضه می کند و با دیگران از این منظر مراوده بر قرار می کند. "من کودک" در اینجا یا اطاعت کننده و یا شورشی و بازیگوش است و "من بالغ" منطقی است و با دیگران بدون پندو اندرز پدرانه و نارسایی های کودکانه مکالمه می کند.

 10 «شخصیت مرزی» (Borderline)  یکنوع اختلال رفتاری و نهادی است که در آن فرد به اصطلاح خیلی دمدمی مزاج و در روابط اجتماعی ناپایدار است  و بخصوص تعادل عاطفی  ندارد. این افراد میتوانند در عین حال کسی را تا حد پرستش دوست داشنه باشند و به او بچسبند و خیلی سریع از همان  شخص اظهار نفرت کنند. آنها از طرفی وحشت از تنهایی دارند، از جانب دیگر نزدیکی را نمی توانند تحمل کنند، چون می ترسند ترکشان کنی. بهمین خاطر رابطه ها را غیر منتظرانه قطع می کنند و دوستیهای ثابت ندارند. در حالیکه خود خیلی رنجورند، هم حسی و همدردی با دیگران ندارند و کمترین ناهمخوانی را نمی پذیرند. آنها در مقابل انتقاد بر خورد و واکنش خیلی خشن دارند و عصبی مزاجند. در اصل خشونت مایه اصلی شخصیت آنهاست.                                                                                                            

[11] نگاه کنید: دکتر اکبر محمودی، عملکرد کنشها و واکنشهای اجتماعی – روانی در روابط بین آذربایجانیان و برتری جویان فارس

[12] مُعضل اورفه و «نگاه به عقب»http://www.iranglobal.dk/

 

انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
باز هم خود بزرگ بینی آقای برادری و نصیحت های پدرانه . واقعأ درست درک کرده ام که شما هر جا کم آوردید بلا فاصله شروع به کوچک شمردن رقیب می کنید. آقای محمودی با یک نوشته علمی و مستند و بر عکس شما، کاملأ با احترام ، حمله شما به براهنی را نقد کرده اند. اما شما به جای جواب (که ندارید) به انگ زنی پرداخته اید که گویا آقای محمودی با شما همطراز نیست و باید خودش و سطح بحث را "بالا" بیاورد. آقای برادری حتمأ می دانید که از کوزه همان برون تراود که در اوست. از شما انتظاری بیش نداریم.
تصویر داریوش برادری

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
همکار گرامی آقای محمودی، لااقل انتظار داشتم وقتی یک همکار به این مبحث می پردازد، هم نگاهش به بحث و هم سطح بحث را بالاتر ببرد که متاسفانه این انتظار را شما اندک براورده کرده اید. چند خطای ماهوی بحث شما: اول اینکه همانطور که تیتر بحثتان نشان می دهد و کل مطلب، باز هم شما به دادخواهی براهنی پرداخته اید و اینکه گویی من به براهنی حمله کرده ام. در حالیکه از همان تیتر متن و از همان ابتدای متن تا کل متن مشخص است که من فقط به یک حوزه نظریه براهنی و در بخش ستم ملی می پردازم و ساختار این گفتار را نقد می کنم و اگر هم چیزی را به چالش می کشم و دمونتاژ می کنم، دروغ و توهم نارسیستی و هیستریک درون این گفتار است نه براهنی. چیزی که وظیفه یک نقد چالشی یا ساختاری است.حتی انجا که از او به عنوان پیر نامبرده می شود، طنزی است درباره گفته های اخیرش درباره ی دوستان قدیمیش چون شاملو و غیره. دوم اینکه شما به همه آنچه