نقدی بر برخی تئوریهای لزبینسم (همجنسگرایی زنانه)

در کشوری که همجنسگرایان را میکشند و همجنسگرایی در بین اکثریت مردم، نوعی جرم، انحراف اخلاقی و یا در "بهترین" حالت یک نوع بیماری روانی به شمار می آید، شاید موضوع بحث این نوشتار خیلی زودرس و یا حتی مسخره به نظر آید.
"لزبینهای سیاسی" لزبین به شمار نمی آیند، چون آنها کشش جنسی به همجنسان خود ندارند و تنها بخاطر گرایشات سیاسی خود لزبین شده اند. لزبینهای سیاسی فمینیستهای رادیکالی هستند که فکر میکنند رابطه جنسی زنان با مردان پایه های مردسالاری و فشار بر زنان را تحکیم میکند و...

در کشوری که همجنسگرایان را میکشند و همجنسگرایی در بین اکثریت مردم، نوعی جرم، انحراف اخلاقی و یا در "بهترین" حالت یک نوع بیماری روانی به شمار می آید، شاید موضوع بحث این نوشتار خیلی زودرس و یا حتی مسخره به نظر آید. اما من فکر میکنم که نگاه انتقادی به جنبشهای زنان و همجنسگرایان در سایر کشورها، بویژه کشورهای غربی که در این زمینه ها پیشگام و سرمشق هستند، راهگشای این جنبشها در ایران خواهد بود و میتواند مانع آن شود که جنبشهای زنان و همجنسگرایان ایرانی خطاهای جنبشهای غربی را تکرار کنند.

 در این نوشتار کلمه "لزبین" به خاطر اختصار آن در مقابل "همجنسگرای زن" به کار رفته است. در بین تئوریسینهای لزبین بر سر اینکه لزبین چیست و این کلمه به چه کسی باید اطلاق گردد، اتفاق نظر وجود ندارد. در دهه هشتاد میلادی "جنگ"های فراوانی بین گروههای مختلف لزبین بر سر تعریف کلمه "لزبین" درگرفته بود و هر گروه خود را "لزبین واقعی" می دانست. خیلی ها لزبین را زنی میدانند که با زنی دیگر رابطه جنسی داشته باشد. به نظر من ولی لزبین زنی ست که فقط به همجنسان خود گرایش جنسی دارد، حتی اگر با آنان رابطه جنسی نداشته باشد. طبق این تعریف زنی که به همجنسان خود گرایش جنسی دارد، ولی در یک رابطه جنسی با مرد قرار دارد (بوسیله ازدواج یا دوستی) دگرجنسگرا نیست، بلکه همجنسگرایی ست که بنا به دلایل گوناگون اجبارا در یک رابطه دگرجنسگرایانه قرار گرفته است. همچنین طبق این تعریف، "لزبینهای سیاسی" لزبین به شمار نمی آیند، چون آنها کشش جنسی به همجنسان خود ندارند و تنها بخاطر گرایشات سیاسی خود لزبین شده اند. لزبینهای سیاسی فمینیستهای رادیکالی هستند که فکر میکنند رابطه جنسی زنان با مردان پایه های مردسالاری و فشار بر زنان را تحکیم میکند و فکر میکنند همجنسگرایی زنان راهی ست برای مقابله با مردسالاری و همه فمینیستها باید همجنسگرا شوند. این پدیده بویژه در دهه هفتاد میلادی رواج داشت. طبق اعتقادات مدافعین این نظریه تعلقات سیاسی باید زندگی جنسی زنان را تعیین کند. آنها در واقع آزادی جنسی زنان، حق آنان در انتخاب نوع زندگی جنسی شان و حق برخورداری شان از یک زندگی جنسی لذت بخش را زیر سوال می برند. این زنان در واقع به جای مقابله و ستیز با نظام مردسالاری به مقابله با مردان می پردازند.

متاسفانه در برخی موارد دیگر نیز این نوع تفکر مردستیز در بین فمینیستهای غربی رایج است. برای نمونه خیلی از فمینیستهای غربی فکر میکنند که یک مرد نمیتواند فمینیست باشد، در صورتی که هستند بسیاری مردان که از بسیاری زنان فمینیست تر هستند. این مثل آن است که بگوییم فقط کارگران میتوانند مدافع حقوق طبقه کارگر باشند. مورد دیگر جداسازی جنسیتی ست که در بین فمینیستهای غربی رواج دارد. برای نمونه حدود ده دوازده سال پیش با یکی از دوستان مرد به یک کتابفروشی آلمانی زنان در شهر هامبورگ (آلمان) رفتیم و او را راه ندادند و گفتند که فقط زنان اجازه ورود به آنجا را دارند، که این خیلی تاثیر بدی روی من و دوست همراهم گذاشت. آیا این نوع جداسازی جنسیتی آن روی سکه جداسازی های مردانه نیست؟ آیا این نوع برخورد ناشی از احساس کمبود و عقده های تاریخی زنان نسبت به مردان و احساسات انتقام جویانه و تلافی جویانه نیست؟ چه دلیل منطقی و عقلانی برای این نوع جداسازی ها وجود دارد؟ متاسفانه برخی انجمنهای زنان ایرانی در اروپا نیز این نوع تفکر را سرمشق خود قرار داده اند و در برنامه های سخنرانی و یا حتی در مراسم هشت مارس مردان را راه نمی دهند. به نظر من هیچ دلیل منطقی برای این کار وجود ندارد و از نظر من مردان حتی میتوانند به عضویت انجمنهایی درآیند که در رابطه با حقوق زنان فعال هستند.

 طبق نظریه گروه "رادیکال لزبینز" (Radicalesbians) تقسیم بندی انسانها به دگرجنسگرا و همجنسگرا ریشه در تبعیض جنسیتی دارد و در جامعه ای که زنان از سوی مردان تحت فشار نباشند، این تقسیم بندی از بین خواهد رفت. به نظر من این تقسیم بندی به خودی خود اشکالی ندارد. مشکل از ارزش گذاری ما نسبت به این پدیده ها ناشی میشود، بطور مثال برتر دانستن دگرجنسگرایی یا منفی انگاشتن همجنسگرایی. در جامعه ای که تبعیض علیه همجنسگرایان وجود نداشته باشد، تقسیم بندی بر اساس گرایش جنسی میتواند حتی مفید واقع شود. برای نمونه اگر دور و بری های فردی همجنسگرا بدانند که او همجنسگراست، شانس او برای پیدا کردن دوست پسر یا دوست دختر بسیار بالاتر میرود تا اینکه گرایش جنسی اش را مخفی نگه دارد. همچنین اگر دگرجنسگرایان بدانند که فردی همجنسگراست، وقت خود را برای از سرگیری یک رابطه جنسی یا عشقی با او تلف نمیکنند. تقسیم بندی بر اساس گرایش جنسی میتواند هم برای همجنسگرایان و هم برای دگرجنسگرایان مفید باشد.

 یکی از نوشته هایی که خیلی سر و صدا کرد مقاله ای بود از آدرین ریچ تحت عنوان "دگرجنسگرایی اجباری و موجودیت لزبینها". ریچ در این مقاله دگرجنسگرایی زنان را پدیده ای اجباری در نظام مردسالاری میداند و دیدی منفی نسبت به آن دارد. مقاله او از این نظر مثبت است که به اجباری بودن دگرجنسگرایی اشاره میکند، ولی او فقط زنان را مد نظر دارد و نسبت به مردان همجنسگرا بی تفاوت است. اشتباه بزرگ او در آنجاست که سعی میکند دلیلی برای همجنسگرا بودن زنان ارائه دهد. او میگوید اگر زنان به عنوان مادر اولین منبع احساسات برای کودکان مونث و مذکر باشند، آیا منطقی نیست که هر دو جنس، هم مردان و هم زنان، در جستجوی عشق به جنس زن باشند؟ و این سوال را مطرح میکند که چرا زنان این جستجو را در زندگیشان به سمت مردان سوق میدهند. با طرح این نظر او نه تنها دگرجنسگرایی زنان، بلکه همجنسگرایی مردان را نیز زیر سوال میبرد، چون طبق نظریه او مردان نیز باید منطقا فقط به جنس زن کشش جنسی داشته باشند. این سطحی نگری ست که عامل دگرجنسگرایی یا همجنسگرایی را در رابطه اولیه کودک با مادر یا فردی با مسئولیتهای مادر (پدر یا افراد دیگر که جای مادر را در مسئولیت بزرگ کردن کودک به عهده گرفته اند) جستجو کنیم. عوامل شکل دهنده گرایش جنسی مانند بسیاری دیگر از مسائلی که به روح و روان انسان برمیگردد، آنچنان پیچیده هستند که نمیتوان به سادگی دلیلی برای آن ارائه داد. و همینطور خیلی ساده انگارانه است که نظام مردسالارانه را تنها عامل دگرجنسگرایی بدانیم.

 در پایان امیدوارم که جنبشهای زنان و همجنسگرایان ایرانی با استفاده از تجربیات جنبشهای غرب، دیدی مستقل داشته باشند و حاصل فعالیتشان بسیار پربار باشد. به امید روزی که در ایران شاهد برابری زن و مرد و آزادی همجنسگرایان باشیم.

 azadeh_sepehri@hotmail.com

  

منابع:

Gonda, C. (1998) Lesbian Theory. In Jackson, S. and Jones, J. Contemporary Feminist Theories. Edinburgh: Edinburgh University Press

 Radicalesbians (1997) The Woman Identified Woman. In Nicholson, L. The Second Wave. London: Routledge

 Rich, A. (1980) Compulsory Heterosexuality and Lesbian Existence. In Rich, A. (1987) Blood, Bread and Poetry. London: Virago

انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری