شراره های شصت و هفت

آن تابستان داغ و سوزان فصل سیاه درو کردن یاس ها و غارت گل ها شد! من دیگر در جمع عزیزانم در زندان نبودم و آنها که بودند همگی رفتند با دنیائی از ناگفته ها، همه آن عزیزان به حکم پیر کفتار خون آشام جماران سر به دار شدند، این کشتار را هرگز نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم و تا ابد تکرار می کنیم: خمینی ای غارتگر باغ گل ها، ننگ و نفرین ابدی بر تو و همدستان تو باد!

 

بخش یکم - خواهر و برادر بر دار

توی جا به جائی های اواسط سال ۱۳۶۱ بود که برای اولین بار با مریم محمدی بهمن آبادی در بند تنبیهی ۸ زندان قزلحصار هم سلول می شدم. او در رابطه با تظاهرات معروف ۵ مهر سال ۶۰ در تهران دستگیر شده و پس از ماه ها تحمل شکنجه های طاقت فرسا و بالا و پائین های بسیار، در یک قدمی مرگ، به اصطلاح با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شده بود! برادر بزرگترش رضا نیز چند ماه زودتر از او دستگیر و محکوم به زندان شده بود. به دلیل کاراکتر و شخصیت شاد و صمیمی که مریم داشت به زودی از دوستان خیلی نزدیک هم شدیم. از چهره های شاخص و فراموش نشدنی زندان بود، گوئی انواع شکنجه ها و فشارهای زندان هیچ تأثیر منفی در روحیات او نداشتند و همچنان صدای خنده های از ته دل و دلنشین او در هر بند و سلولی که بود توجه همه را جلب می کرد. یکی از ویژگی های رفتاری او این بود که همیشه انرژی مثبت و شادی و شادابی در هاله روابط بیرونی و محیط پیرامونش منتشر می کرد، گاهی اوقات بیشتر از حالات چهره او که تماما شوخ طبعی و شیطنت بود خنده ام می گرفت تا موضوعی که راجع بهش صحبت می کردیم!

او که به همراه برادرش رضا از هواداران فعال بخش اجتماعی مجاهدین در بیرون زندان بود در داخل زندان نیز از بچه های مقاوم بند بود. در حالی که مدت ها بدون حکم و در بلاتکلیفی و شرایط زیر اعدام بود ولی همواره با مسائل زندان برخورد فعال می کرد و در شکل گیری روابط و مناسبات درونی زندانیان نقش مؤثر و کیفی داشت، ضمن این که عوامل رژیم و آنتن ها (جاسوس های رژیم) نیز حساسیت خاصی روی او داشتند! مریم تبحر خاصی در تراشیدن سنگ و خلق اشیاء مینیاتوری و ظریف سنگی داشت که بعضی وقت ها هفته ها روی یک قطعۀ سنگی کوچک کار می کرد. یکی از شاهکارهایش حک کردن تصویر گلی زیبا، سر برافراشته از پشت سیم های خاردار بود که با مهارت خاصی و تنها با یک سوزن روی تکه سنگی مشکی و کوچک با ظرافت تراشیده و پرداخت کرده بود و با استفاده از یک نخ پلاستیکی که از پتوهای زندان کنده بود گردنبندی زیبا و منحصر به فرد با آن ساخته بود. وقتی اواخر سال ۶۱ این گردنبند زیبا را با یک دنیا صمیمیت و مهربانی به من هدیه کرد آن را به عنوان یکی از با ارزشترین و دوست داشتنی ترین یادگاری های زندگیم تا آخرین روز و ساعت زندان تحت هر شرایطی بر گردن داشتم ولی افسوس .....

اواخر سال ۶۲ یک روز حاج داود رحمانی رئیس نابکار و بی رحم قزلحصار اسامی تعدادی از بچه ها من جمله: مریم محمدی، سپیده زرگر، مریم گلزاده غفوری و من را برای خارج شدن از بند خواند. با توجه به شرایط آن دورۀ زندان و ترکیب اسم ها اولین حدسمان این بود که نوبتمان رسیده و راهی شکنجه گاه "قبر" یا "قیامت" هستیم! البته کمی بعد متوجه شدیم که داستان چیز دیگری است! ظاهرا در یک تجدید نظر کلی از طرف دادستانی و همزمان با دهه زجر! برخی احکام سنگین زندانیان شکسته شده بود و مثلا حبس ابد به ۱۵ سال تقلیل یافته بود و حالا حاج رحمانی قرار بود که احکام جدید را ابلاغ کند. این وسط حکم آزادی مشروط من هم به واسطه پیگیری ها و اعمال نفوذ خاصی که از بیرون زندان شده بود صادر گردیده بود ولی همه اینها منوط به یک شرط ساده و لازم الاجرا بود آن هم ابراز انزجار از گروهک تروریستی منافقین! وقتی حاجی همه ما را بیرون از بند به خط کرده بود قیافه اش واقعا دیدنی بود! او در حالی که با ناباوری برگه های احکام دادستانی را در دستش بُر می زد با غیض به تک تک ما نگاه می کرد و با غرولند می گفت: "مسئولین باید دیوانه شده باشند! شاید هم نمی دانند شماها در چه بندی هستید!" حتی حاضر نشد که احکام جدید را به بچه ها ابلاغ کند! به من که رسید با حالتی که انگار جواب سؤالش را پیشاپیش می داند پرسید: "حاضری مصاحبه کنی؟" و من ساده و صریح گفتم: "نه!" و به این ترتیب ما را با نثار فحش و ناسزا راهی بندمان کرد و برگه های احکام جدید بچه ها وبرگه آزادی مرا هم به اوین پس فرستاد!

البته چند روز بعد همان طور که حدس زده بودیم مریم و سپیده و تعداد دیگری از بچه های بند را به شکنجه گاه معروف "قبر" فرستادند، جائی که پیش و پس از آنها نیز خیل بچه های مقاوم زندان را ماه ها در میان تخته های چوبی قبرمانند، با چشمبند در سکوت مطلق و به طور مستمر در زیر فشارهای طاقت فرسای فیزیکی و روانی قرار می دادند تا شاید بشکنند! شیوه بدیعی از شکنجه که سبعیت و سفلگی سیستم سرکوب آخوندی را در عمق بیشتری به نمایش می گذاشت. در همان ایام رضا محمدی بهمن آبادی برادر بزرگتر مریم نیز با خیل زندانیان مقاوم از بندهای مردان به "قبرها" منتقل شده بود. سرانجام بعد از ماه ها مقاومت و در پی تغییراتی که در کادر سرپرستی زندان های مرکز رخ داد (خروج باند لاجوردی و استقرار نمایندگان منتظری) در پائیز ۶۳ بچه های "قبرها" هرچند تکیده و خمیده ولی سربلند و پرغرور به بندهای عمومی برگشتند، من و مریم هم دوباره در بند ۴ قزلحصار به هم پیوستیم.

مریم که به خاطر شکنجه و فشارهای دوران بازجوئی و شرایط تحلیل برنده بندهای تنبیهی مشکلات فیزیکی خاصی را یدک می کشید به خصوص بعد از ماه ها در "قبر" ماندن وقتی به بند عمومی برگشت دچار بیماری های متعددی از جمله کمردردهای شدید و آرتروز حاد مفصلی شده بود به طوری که با دست زدن به آب تمامی مفاصل دست و پای او دچار ورم و درد شدید می شد. به همین دلیل در هر فرصتی با جان و دل لباس ها و وسائل شخصی او را علیرغم اعتراض همیشگی او دزدکی برمی داشتم و می شستم، حتی وقتی نوبت کارگری او در سلول خودمان و یا سلول دیگری در بند بود با اشتیاق به جای او کارهای روزانه را انجام می دادم. علیرغم همۀ این آلام و بالا و پائین شدن ها مریم همچنان مثل گذشته شاد و با روحیه بود، آن قدر سر به سر بچه ها می گذاشت و شلوغی راه می انداخت که به شوخی "زلزله" خطابش می کردیم. با توجه به برنامه مطالعاتی که در زندان داشتیم چند بار با شیطنت گفت: "بیا با هم کتابی بخونیم" گفتم: "با تو نمی تونم تمرکز داشته باشم!" گفت: "پس باهم روزنامه بخونیم" گفتم: "به شرطی که ساکت باشی و گوش کنی!" با لحن معصومانه ای گفت: "باشه قول می دم!" موقع خواندن مطالب روزنامه های موجود در بند به خصوص نطق های پیش از دستور مجلس ارتجاع و افاضات آخوندهای به اصطلاح نماینده، به قدری با شیرین زبانی طنز ردیف می کرد که از ادامه مطالب باز می ماندیم و خنده مجالمان نمی داد!

اوایل تابستان ۶۴ بود که با خوشحالی خبر آزادی برادر دلبندش رضا را بعد از چهار سال تحمل حبس از خانواده اش شنید، اتفاقا در یکی از روزهای ملاقات همان سال نام من و مریم در یک سری خوانده شد، ملاقات ها معمولا ۲۰ نفره و به وسیله تلفن و از پشت شیشه بود و هر فرد در کابینی با شماره مشخص قرار می گرفت، بعد از ده دقیقه که گوشی تلفن کابین ها قطع و ملاقات ها تمام شده بود ناگهان جوانی متین و موقر را در کنار مادرم در کابینم دیدم که با لبخند و اشاره سلام می کرد، من نیز با سر سلامی کردم، حدس زدم از خانواده بچه هائی است که می شناسم هر چند که همه آن خانواده ها برایمان مثل خانواده خودمان بودند و انگار که سال هاست آنها را از نزدیک می شناختیم، به فاصله چند ثانیه مریم مثل زلزله پرید توی کابینم و با شور و شوق خاصی گفت: "ببین، ببین این رضاست! برادرم، ببین چقدر ماهه و دوست داشتنی، الهی قربونش برم!" و همین جور شلوغ می کرد و قربون صدقه رضا می رفت طوری که هر سه نفر ما نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم! من که محو ابراز احساسات و عواطف پاک این خواهر و برادر باهم شده بودم دلم می خواست که این ثانیه ها تبدیل به ساعت ها می شدند، در این لحظه رضا با حالت تعظیم سر فرود آورد طوری که باعث شرمندگی ما شد.

پاسدارهای نگهبان سالن ملاقات با داد و فریاد از آن طرف خانواده ها را از سالن بیرون می فرستادند و از این طرف زندانیان را، در این حال رضا دستهایش را بر شانه های دردمند مادرم گذاشت و با او راهی شد، نگاهی به مریم و من کرد و به ما اطمینان داد همان گونه که ما دست در دست هم در مقابل رژیم در زندان ها ایستادگی می کنیم خانواده ها نیز دوشادوش هم یاور و پشتیبان فرزندان و عزیزانشان می باشند، روز خاطره انگیزی بود، مریم تمام مدت از رضا و خصوصیات انسانیش می گفت و از این که عاشقانه او را دوست می داشت، آخر آنها تنها خواهر و برادر نبودند که همفکر و همراه و همرزم نیز بودند، رضا در زندگی فردی و خانوادگی نیز فردی موفق و محبوب بود، با این که فارغ التحصیل رشته مهندسی راه و ساختمان بود و امکانات شغلی بسیاری هم داشت ولی تمام همّ و غمّ او آزادی مردم و میهنش از چنگال ارتجاع خونخوار بود، ماه های بعد نیز در روزهای ملاقات، رضا که بسیار مورد احترام خانواده ها بود همواره یار و یاور مادرم بود و برای آمدن از تهران به زندان قزلحصار کرج و برگشت به خانه او را همراهی می کرد.

اواخر سال ۶۴ که دور جدید تنبیه ها شروع شد مریم طبق معمول در اولین سری تنبیه ها برای انتقال به اوین قرار داشت. جرم او طبعا شاد بودن و روحیه بالا داشتن و روحیه بخشیدن به بچه ها بود، چیزی که اساسا خوشایند پاسداران شب و گزمه های خفقان و خاموشی نبود! به هر حال باز هم در بند تنبیهی با مریم بودم که البته این بار در اوین پذیرائی بیشتری از ما می شد! درگیری و حمله و هجوم مستمر به بندها و ضرب و شتم و آزار و اذیت زندانیان توسط پاسداران پلید زندان. بعد از مدتی گروهی از بچه ها که مریم نیز در بین آنان بود برای تنبیه بیشتر از اوین به انفرادی های زندان گوهردشت فرستاده شدند و نهایتا در پائیز سال ۶۶ که همه زنان زندانی سیاسی در تهران بزرگ را به  یک ساختمان سه طبقه در زندان اوین منتقل کردند مریم نیز به سالن یک (طبقه اول) که بندی بود با اتاق های دربسته فرستاده شد و من هم به سالن سه که در طبقه سوم همان ساختمان واقع بود منتقل شدم.

واقعیت این بود که بعد از سال ها اسارت در چنگ دشمن، همه زندانیان سیاسی دربند به طور عام و زندانیان مجاهد به طور خاص، فارغ از شرایط متحول بیرون از زندان و تغییرات داخل زندان عمدتا متحد و پشتیبان هم بودیم و علیرغم این که در تمام آن سال ها فاصله های فیزیکی و جدائی های ناخواسته و مکرر بخشی از زندگیمان شده بود و خیلی هم پوست کلفت شده بودیم ولی اتفاقا به خاطر عمق روابط سیاسی و عاطفی و دوستی های صمیمانه هر چه بیشتری که نسبت به هم پیدا کرده بودیم در این جور مواقع خیلی هم دل نازکتر و حساستر شده بودیم، به همین دلیل از هر طریق و به هر شکل به هر دری می زدیم و به هر سوراخی سر می کشیدیم تا از حال همدیگر خبر بگیریم و در صورت امکان تماس برقرار کنیم، بنابر این در شرایط جدید اوین هم با شیوه خاصی که به تجربه درآورده بودیم در زمان محدود و نوبتی هواخوری که داشتیم به دور از چشم پاسدارها و نگهبانان زندان از لابلای دیواره های یونولیت (عایق های ضخیم پلاستیکی) حائل با پنجره های طبقه همکف با بچه های سالن یک به سختی تماس می گرفتیم و اخبار بیرون زندان و اتفاقات داخل بند را رد و بدل می کردیم، در یکی از تماس هائی که به همین طریق با مریم داشتم خبر دستگیری مجدد برادرش رضا را داد، وقتی علت دستگیریش را پرسیدم او با شیطنت همیشگی گفت: "می خواسته بره کربلا زیارت!" اشاره او به قصد رضا برای پیوستن به ارتش آزادیبخش ملی در نوار مرزی بود! متعاقبا رضا به ۶ سال حبس محکوم و مجددا در اوین در بندهای تنبیهی مردان قرار گرفت، خواهر و برادر بار دیگر در این سوی دیوارهای زندان در کنار هم قرار می گرفتند.

بهار ۶۷ نیز از راه رسید در حالی که مریم ماه ها بود که در بند تنبیهی و اتاق های دربسته سالن یک اوین با کمترین امکانات زیستی بدون هواخوری و هوای آزاد و نه حتی امکانی برای چند قدم راه رفتن در فضای باز به همراه بسیاری دیگر از یارانش به سر می برد، مجاهدین سر به داری همچون: فریبا دشتی - سوسن صالحی - تهمینه ستوده - فروزان عبدی - ناهید تحصیلی - رقیه اکبری - پروین حائری - مهدخت محمدی زاده اعظم عطاری - اشرف فدائی - فرنگیس کیوانی - شکر محمدزاده - صنوبر قربانی و .....  

اواخر اردیبهشت ۶۷ وقتی به طور غیر منتظره ای به دفتر زندان احضار شدم و فهمیدم که بعد از هفت سال حبس نهایتا اجازه خروج موقت من از زندان صادر شده بدون این که حتی فرصتی به من داده شود در جا مورد بازرسی بدنی قرار گرفتم که در اولین حرکت پاسدار زن مسئول این کار گردنبند سنگی یادگار مریم را که سال ها در هر شرایطی همراه داشتم با خشونت از گردنم کشید و کند و مرا حسرت زده بر جای گذاشت! با این حال به هر کلکی بود و به بهانه تعویض لباس به همراه یک پاسدار برای دقایقی به بند برگشتم و فرصت کوتاهی برای خداحافظی با بچه ها و عزیزان همبندم پیدا کردم، تمام بدنم می لرزید و اشک مجالم نمی داد، فقط یادمه بچه هائی را که کنارم بودند می بوسیدم و آرزوی دیدارشان را در بیرون زندان می کردم، مژگان سربی، مادرمهین قریشی، زهرا فلاحتی، فرح ..... بچه ها با عقب راندن پاسدار بند کمکم کردند که خودم را به هواخوری برسانم، حالا بچه های سالن یک هم متوجه موضوع شده بودند و هر کدام از لابلای کرکرۀ پنجره های بند با صدائی سرشار از محبت و هیجان فریاد می زدند و خداحافظی می کردند، مریم، ناهید، اعظم، صداهائی که بعد از سال ها همچنان در گوشم طنین اندازند.

مدت کوتاهی بعد از آن روز در مردادماه مریم و رضا این دو خواهر و برادر باوفا در آخرین پرواز نیز همسفر شدند و در حالی که عاشقانه یکدیگر را دوست می داشتند در راه آرمان والایشان که آزادی مردم دربندشان بود همراه با هزاران زندانی سیاسی بی دفاع دیگر سر به دار شدند، در آن تابستان داغ و سوزان آنها شراره هائی بودند از آتشفشان خروش یک خلق در زنجیر که دیر یا زود گریبان همه جلادان و جنایتکاران حاکم بر میهنمان ایران را خواهد گرفت.

  ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★ 

 

بخش دوم - اولین نام در شبانگاه قتل عام: مریم گل!

 وقتی هر از چند گاهی در بند معروف ۸ زندان قزلحصار باز می شد و یک سری جدید زندانی، به اصطلاح برای تنبیه بیشتر به این بند منتقل می شدند حاج داود رحمانی رئیس لومپن قزلحصار دم در می ایستاد و با لات بازی و لودگی خاص خودش به صف بچه های تازه وارد تیکه می انداخت و می گفت: "نیروهای بالنده به پیش! اینجا منطقۀ آزاد شدس! همه منافق و سر موضعند! برید بپیوندین به تاریخ!" بچه های تنبیهی معمولا از بندهای دیگر زنان در قزلحصار و یا مستقیما از اوین راهی این بند می شدند، مریم گلزاده غفوری جزو یکی از همین سری ها بود که اوایل سال ۶۲ به جمع ما در بند ۸ پیوست، او در سال ۶۱ به همراه همسرش علیرضا حاج صمدی در ارتباط با مجاهدین خلق دستگیر شده و به حبس سنگین محکوم گردیده بود، در همان اولین برخورد توجهم را جلب کرد، شاید به خاطر نام خانوادگیش بود چون همه ما می دانستیم که دو برادر دلیرش صادق و کاظم در سال ۶۰ به فاصله دو هفته تیرباران شده بودند! مریم همچنین فرزند دکتر علی گلزاده غفوری دارای دکترای حقوق قضائی از دانشگاه سوربن فرانسه، از روحانیون مترقی بود که در اولین انتخابات نمایندگی بعد از انقلاب علیرغم تقلبات گسترده دزدان انقلاب بعد از پدرطالقانی بالاترین رأی تهران را آورده بود ولی خیلی زود در اعتراض به سیاست های ارتجاعی باند حاکم از آنان تبری جست و خانه نشین و منزوی گردید!

مریم جوانی آرام و متین با لبخندی دوست داشتنی بود، از آنجائی که هم در سلول و هم در بند چند تا مریم داشتیم برای آن که بتوانیم بچه ها را راحت تر صدا کنیم و مشکل مشترک بودن نام آنان را حل کرده باشیم در این جور موارد فی البداهه با اضافه کردن یک پسوند اسامی آنان را از هم تفکیک می کردیم، بنابر این وقتی مریم گلزاده وارد سلول شد بی اختیار با بچه های سلولمان مثل مهین قربانی، فریده رازبان، زهرا شب زنده دار گفتیم: مریم گل! که او هم با لبخند زیبایش به علامت رضایت سر فرود آورد و از آن پس مریم گل صدایش می کردیم، همچنان که در اوین مریم توانائیان فرد را مریم توانا صدا می کردیم، همین طور مریم - ش از دیگر بچه های بند ۸  را هم مریم شین صدا می زدیم، گاهی اوقات هم که سر به سرش می گذاشتیم شین جون خطابش می کردیم! در ضمن مریم شین دانشجوی سال های آخر دندانپزشکی هم بود، به همین دلیل گاهی اوقات برامون چک آپ مجانی دندان هم راه می انداخت! ابزار کارش هم فقط یک سنجاق قفلی بود که از وسط بازش کرده بود و با آن دندانهامون را چک می کرد به اضافه رهنمودهای لازم برای سلامتی دهان و دندان! چون در آن دوران دکتر بردن بچه های بند خودش مکافاتی بود و تا به حال مرگ نمی افتادیم خبری از بهداری زندان نبود!

بندی داشتیم با حداقل امکانات، دائم تنبیه و زیر فشار مداوم، تازه اگر خوش شانس بودیم و به مکان و شرایط بدتری منتقل نمی شدیم! همان طور که مدتی بعد مریم شین به همراه تعداد زیادی دیگر از بچه ها مثل مهدخت محمدی زاده - شهین جلغازی - دکتر شورانگیز کریمیان - ناهید تحصیلی اعظم حاج حیدری - فریده صدقی - مریم(سارا) پاکباز - مریم محمدی - سپیده زرگر - مادرمنصوره و ..... به شکنجه گاه "قبر و قیامت" منتقل شدند و ماه ها در جائی به اندازه قبر در بین تخته های چوبی با چشمبند و در سکوت مطلق مثل میخ به زمین چسبیده شده بودند! سرانجام بعد از تغییراتی که در چهارچوب تضادهای درونی رژیم و در کادر سرپرستی زندان های مرکزی ایجاد شد (رفتن باند لاجوردی و استقرار نمایندگان منتظری در زندان) از اواسط سال ۶۳ به تدریج تمامی بچه ها از "قبرها" و بندهای تنبیهی و همین طور انفرادی های گوهردشت به بندهای عمومی منتقل شدند و به دنبال آن رفرم و اصلاحات محدود و کوتاه مدتی در فضای عمومی زندان ها شکل گرفت، مثلا تعدادی از کتب علمی، تاریخی، فلسفی و ..... همین طور کتاب های درسی و تحصیلی دوره دبیرستان اجازه ورود به زندان گرفتند، بچه ها هم که تشنه خواندن و تحصیل و مطالعه بودند.

از آنجائی که تعداد زیادی محصل توی هر بندی داشتیم و طفلکی ها امید داشتند که روزی در بیرون زندان شاید بتوانند ادامه تحصیل بدهند برنامه فشرده درسی - آموزشی به وسیله خود بچه ها در دستور کار روزانه بند قرار گرفت و کلاس های مربوطه نیز به ابتکار بچه ها در اتاق ها، راهروها و هواخوری بندها به راه افتادند، هر کس هر چه می دانست به دیگران آموزش می داد، مریم گل دانشجوی رشته ریاضی بود، به همین دلیل روزانه چندین کلاس آموزش جبر و مثلثات و هندسه و ریاضیات جدید داشت، او علیرغم گردن درد و کمردرد شدید ناشی از آرتروز حاد گردن  که حاصل فشار و آزارهای مستمر دوران بازجوئی و شرایط تنبیهی بود با بستن گردنبند طبی و گذاشتن یک تخته چوبی در پشت کمرش روزانه چندین کلاس کنار دیوار هواخوری و یا در سلول برای بچه های دانش آموز برگزار می کرد، وقتی می دیدم با آن سختی نشسته و داره برای شاگردان کلاسش با حوصله و با جدیت تدریس می کنه توی حیاط بند ۴ که از جلوش رد می شدم برای این که بخندانمش سر به سرش می گذاشتم و بهش می گفتم: "آخه تو با اون گردن شکسته ات روزی چند تا قضیه هندسه و فرمول جبر باید ثابت کنی؟" می خندید و می گفت: "بچه برو کلاس رو بهم نریز!"

کلاس های مختلفی توی بند دائر شده بودند و هر کدام از یک نفر تا چند نفر شاگرد داشتند، ناهید زرگانی که دانشجوی شیمی و شیرین حیدری که دانشجوی داروسازی بودند هر دو شیمی درس می دادند، زهرا شب زنده دار که دانشجوی پزشکی بود زیست شناسی درس می داد و فرح که دانشجوی مهندسی مکانیک بود فیزیک تدریس می کرد، فریده رازبان که فوق لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی بود زبان انگلیسی آموزش می داد و شهرنوش پارسی پور نویسنده مترقی و ژینوس که هر دو تحصیل کرده کشور فرانسه بودند زبان فرانسه تدریس می کردند و الی آخر ..... خلاصه همگی هم درس می دادیم و هم درس می گرفتیم، همه هم معلم بودیم و هم شاگرد، روزانه ۱۰ - ۱۲ ساعت برنامه مطالعاتی داشتیم چون می دانستیم که این فرصت و فرجه کوتاه خواهد بود و البته غنیمت، پس باید سریعا تجدید قوا می کردیم!

آقای گلزاده غفوری پدر مریم به عنوان اعتراض به شرایط موجود هیچ گاه به پشت در زندان برای ملاقات فرزندانش نیامد و تنها مادر آنان می آمد، به همین دلیل در همان ایام به اصطلاح رفرم پاسدارها یک بار مریم و برادر بزرگترش را که در بند مردان بود برای دیدن پدر، تحت الحفظ به یک مرخصی یکی دو ساعته بردند، وقتی مریم بازگشت به دورش حلقه زدیم و حال خانواده را پرسیدیم، در جواب گفت: "پدرش غمگینانه در اتاق خود در کنار طاقچه ای نشسته بود که روی آن عکس های دو فرزندش که درسال ۶۰ اعدام شده بودند قرار داشت" حال سال ۶۴ بود، مریم و همسرش علیرضا حاج صمدی که محکوم به حبس ابد بود و برادر بزرگتر مریم هر سه در زندان بودند، ای کاش داغ و فراق این خانواده به همین جا ختم می شد!

حدس ما درست بود و رفرم محدود زندان بسیار کوتاه! از اواخر سال ۶۴ سری به سری برای تنبیه مجدد روانه اوین شدیم، در آنجا نیز بارها و بارها در بندهای مختلف تنبیهی جا به جا می شدیم و مریم گل هم طبق معمول در صف و سری اول تنبیه! از بدو ورود به اوین ضرب و شتم بچه ها آغاز شد، یا به وسیله پاسدارهای هار و یا به وسیله خائنین تواب زندان، این بار در داخل بند نیز امنیت نداشتیم! مسئولین رذل زندان خائنین خودفروش را که انگشت شمار هم بودند این بار علاوه بر جاسوسی دستشان را برای هر گونه توهین و تهاجم به ما باز گذاشته بودند تا از طریق آنان به عنوان آلت فعل دژخیمان در داخل بند از زندانیان مقاوم به اصطلاح زهر چشم بگیرند! توی آن شرایط به طور خاص در رابطه با بچه هائی مثل مریم گلزاده و منیره رجوی به دلیل موقعیت خانوادگیشان حساسیت بیشتری بود و فشار مضاعفی هم اِعمال می شد! به هر روی جمع ما نیز ضمن مرزبندی قاطع با توابین به دفاع از خود و ایستادگی در مقابل آنان پرداخت، حتی تا مدت ها از گرفتن داروهایمان و وسائل ضروری فروشگاه و ..... که سردمداران زندان مسئولیتش را در آن مقطع به همین توابین آدم فروش داخل بند سپرده بودند به عنوان اعتراض خودداری می کردیم.

سال ۶۵ شرایط زندان بسیار کاهنده و تحلیل برنده بود و وضعیت تأمینی بچه ها روز به روز بدتر می شد، به همین دلیل جمع مجاهدین بند که منسجم تر بودیم تصمیم گرفتیم برای اعتراض به شرایط نا امن بند و انعکاس آن به بیرون زندان دست به اعتصاب بزنیم و به ملاقات خانواده هایمان نرویم، برای اعلام این موضوع چند نفر از بچه ها را به نمایندگی از طرف جمع برای ملاقات فرستادیم که مریم گل، فرزانه (ضیاء میرزائی)، محبوبه صفائی و ..... در ملاقات این موضع بچه ها و علت اعتصاب را برای خانوادها توضیح دادند، خانواده ها نیز هر چند نگران و پریشان ولی مثل همیشه با جان و دل خودشان را به آب و آتش می زدند و به هر دری می کوبیدند و تا به آخر پیگیر این مسأله می شدند که معمولا به دستگیری تعداد زیادی از آنان نیز منجر می شد!

بالاخره پس از چند ماه و بعد از مدت ها کش و قوس با جا به جائی های بعدی دیگر توابی در بند باقی نماند و برای مدتی در داخل بند به حال خودمان گذاشته شدیم، تابستان سال ۶۶ در بند ۳۲۵ دوباره برنامه ورزش جمعی و تمرین و مسابقه والیبال به طور روزانه برقرار کردیم، کاپیتان فروزان عبدی عضو تیم ملی والیبال زنان ایران پیشتاز تمرینات و مسابقات والیبال ما در بند بود، مریم گل که گردن درد و کمردرد شدید داشت معمولا به همراه منیره رجوی، مادراشرف احمدی، اعظم طاق دره که به خاطر شدت شکنجه های دوران بازجوئی بعد از سال ها هنوز آثار و دردهای مداومش را با خود داشت، مهین قربانی به دلیل کمر درد و ..... در زمره تماشاچیان و مشوقین بازی های ما بودند، حتی موقع ورزش جمعی در صبح زود او تنها در چند حرکت نشسته با ما همراهی می کرد آن هم برای این که در برنامه جمعی بچه ها حضور داشته باشد، البته خوب می دانستیم دیر یا زود بهای سنگینی را برای این گونه فعالیت های جمعی باید که بپردازیم!

پائیز ۶۶ به همراه مریم گل و بسیاری دیگر از یاران به سالن یا بند ۳ اوین منتقل شدیم ضمن این که بخش بزرگتری از مجاهدین دربند به سالن ۱ (بند تنبیهی با اتاق های دربسته) و سالن ۲ منتقل شده بودند، سالن ۳ بند تنبیهی بود با ترکیبی از بچه های مجاهد در یک جمع کاملا منسجم و منضبط و سرموضع و طیفی از بچه های مارکسیست با گرایش های سیاسی مختلف و گاها متضاد که در آن دوره نماز نمی خواندند و سرموضع محسوب می شدند و همین طور یک جمع ۲۰ - ۲۵ نفره از بانوان بهائی همبند که مورد احترام همه ما بودند، در بدو ورود به سالن ۳ به دنبال اعتراض به یک مسأله صنفی و فشار مسئولین زندان تقریبا تمام بند به جز همبندان بهائی که همواره یاور و حامی ما در بند بودند ولی لزوما موضع گیری سیاسی نمی کردند دست به اعتصاب غذای طولانی زدیم که بیشتر از دو هفته طول کشید، به هر حال در موضع گیری ها و حرکات اعتراضی خود گاه به خواسته هایمان در مقابل زندانبانان می رسیدیم و گاه مجبور به تغییر شیوه می شدیم، این رسم همیشگی زندانیان سیاسی بود که در نهایت برای مقابله و ایستادگی در این جنگ نابرابر از جان خویش باید مایه می گذاشتند.

در همان ایام اسامی تک تک بچه های مجاهد بند برای بازجوئی خوانده شد و از همه ما سؤالات مشخصی در مورد میزان حکم و نظراتمان در مورد سازمان پرسیده شد، بدون این که باهم از قبل مشورتی کرده باشیم تقریبا همگی اتهام و جرممان را مجاهد یا مجاهدین و یا سازمان گفته بودیم که در فضای زندان و سیستم قضائی رژیم در آن دوران به مثابه امضای حکم اعداممان تلقی می شد! سال ها بود که پا به پا و دوشادوش هم متحد و یک پارچه در مقابل رژیم غدار ایستادگی می کردیم و حالا همچون تن واحد یکدل و یک جان شده بودیم هر چند هیچکس نمی دانست که جلادان عمامه به سر چه خوابی برایمان دیده بودند!

اواخر اردیبهشت ۶۷ وقتی نامم را از بلندگوی بند ۳ خواندند که با تمام وسائل آماده خروج از بند باشم برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم هر چند نمی دانستم به کجا می روم و قضیه از چه قرار است ولی چطور می شد از آن همه گل های در حصار و یاران باوفا جدا شد؟ در راهروی بند بچه ها با عجله به صف شدند، تک تک آنها را در آغوش می گرفتم و می بوسیدم، از کدامیک باید خداحافظی می کردم؟ از اعظم طاق دره یا فضیلت علامه که هنوز بعد از هفت سال آثار شکنجه با شلاق و کابل بر کف پاهای آنها بود یا با مهری و خواهرش شورانگیز کریمیان که بر اثر شکنجه های سالیان به سختی در بند راه می رفت؟

از آغوش تک تک بچه ها به سختی کنده می شدم، به مریم گل رسیدم، قدش بلندتر از من بود، به گردنش آویزان شدم، خواستم طبق معمول سر به سرش بگذارم و چیزی بگویم که بخندد اما بدجوری کم آوردم چون مثل ابر بهاری اشک می ریختم، همان جور که بهش چسبیده بودم و اشک هامو پاک می کرد گفت: "باز که بچه کلاس رو بهم ریختی!" به دوست خوبم مهین قربانی رسیدم، دانشجوی دانشگاه تربیت معلم، طبق معمول دو تا مشت آروم به شانه های همدیگه زدیم و روبوسی کردیم، همان جور که همیشه باهم روبرو می شدیم، مهین از خانواده ای زحمتکش و دختری مقاوم، فروتن و خودساخته بود، عادت نداشت احساساتش را به سادگی بروز بده، فقط با لبخندی همراه با حلقه ای اشک در چشمان درشتش گفت: " ۷ سال با هم بودیم و قرار بود تا آخر باهم باشیم، پس ما رو فراموش نکن" در جوابش گفتم: "مطمئن باش هر جای دنیا هم که باشم در کنار شماها هستم" به منیره رجوی رسیدم، با همان متانت همیشگی، با صورتی خیس بوسیدمش، زیر گوشم زمزمه کرد: "امیدوارم هر چه زودتر بتونی برادرت را ببینی و سلام من را هم به "مسعود" برسون و بگو که همیشه در قلب منی و خیلی مشتاق دیدنش هستم." با بغض گفتم: "خودت به زودی می آیی و شخصا این کارو می کنی" اشاره من به اتمام حکمش در ۳ - ۴ ماه بعد یعنی آبان ۶۷ بود، با لبخند تلخی گفت: "فکر نمی کنم با این نام فامیلی اینها دست از سر من بردارند!" منیر واقعا حق داشت، او یک گروگان مظلوم ولی سرفراز بود.

فریبا عمومی را که هر از گاهی ترنم نغمه های زیبایش مونس لحظات شادیمان بود در آغوش گرفتم و بوسیدم، او بعد از شهادت خواهر بزرگترش منصوره در زیر شکنجه تنها فرزند خانواده اش بود و پدر و مادر داغدارش هفت سال متوالی برای ملاقات او از اصفهان به تهران می آمدند، فردین (فاطمه) مدرسی هم که از کادرهای حزب توده بود طبق معمول ساده و فروتن با موهای سراسر خاکستری، توی صف بچه های بند برای خداحافظی ایستاده بود، او مدت ها بود که زیر حکم اعدام قرار داشت، بوسیدمش و برایش آرزوی سلامتی کردم، می دانست که چقدر نگرانش بودیم، در ورای همۀ اختلافات خطی و سیاسی آنجا همه ما رو در روی رژیم سر تا پا جنایت در یک صف و همبند بودیم. (۴)

صف بچه های بند همچنان ادامه داشت، می بوسیدمشان و با یک دنیا خاطره از تک تکشان عبور می کردم، میترا اسکندری، شهین پناهی، مهین حیدریان، محبوبه صفائی، سپیده (صدیقه) زرگر، ملیحه اقوامی، فهیمه جامع کلخوران، مهری قنات آبادی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزائی، فرنگیس(گلی) کلانتری، شهناز آقانور، مری دارش (۵)، سهیلا فتاحیان، سیمین بهبهانی دهکردی، مریم ساغری، مهناز یوسفی، مریم توانائیان فرد، هما رادمنش، مهناز فتحی، طیبه خسروآبادی، رفعت خلدی، آفاق دکنما و ..........

بعدها فهمیدم که وقتی نهایتا حکم اجازه خروج موقت من از طرف دادستانی صادر و به زندان می رسد حسین زاده مسئول اوین که همیشه تأکید می کرد هیچکس از سالن ۳ پایش به بیرون نخواهد رسید ظاهرا برای به کرسی نشاندن حرف خودش مرا ابتدا از سالن ۳ به مدت دو روز به انفرادی فرستاد و بعد هم ۴۸ ساعت به سالن ۲ منتقل کرد تا از آنجا حکم مرخصی من از زندان اجرا گردد! آن شب توی سلول انفرادی با همان لباس و مانتوئی که بوی عطر عزیزان همبندم را می داد تا صبح به دیوار تکیه دادم و بی صدا سوختم و اشک ریختم، نمی دانم چرا ولی خیلی نگرانشان بودم، شاید هم فکر می کردم دیگر آنها را نخواهم دید، هنوز هم آن مانتو را به یادگار دارم.

وقتی در مردادماه فرمان و فتوای قتل عام زندانیان سیاسی توسط جلاد جماران صادر شد زنان مجاهد خلق پیشقراولان آن کاروان پرشکوه شدند، آنها بر سر جوانی و جان خویش چانه نزدند و در مقابل فاشیسم مذهبی سر فرود نیاوردند، از آن جمع مجاهدین سالن ۳ اوین هیچکس زنده نماند تا جزئیات داستان آن نسل کشی را برای نسل فردا تعریف کند، آنان چون تنی واحد بودند و همه باهم رهسپار شدند، دوستان همبند مارکسیست به عنوان شاهدان آن جنایت در خاطرات خود از آن ایام نقل می کنند که شروع و آغاز آن قتل عام هولناک در شبانگاه ۴ مرداد و با احضار اولین دسته از زنان مجاهد خلق انجام گرفت و اولین نامی که خوانده شد مریم گلزاده غفوری بود! (۶) روزهای متوالی بچه های مجاهد را به تناوب و دسته دسته از بند خارج می کردند که دیگر هیچ وقت برنمی گشتند! تنها مجاهدی که در بند ۳ جا مانده بود مهین قربانی بود، او که سمبل بردباری و خویشتنداری انقلابی بود حالا در فراق یارانش سخت بی تاب و گریان و تنها آرزویش رفتن بود، وقتی بالاخره نامش را خواندند به سرعت آماده شد و دوان دوان به سوی یاران سر به دارش در کاروان عشق شتافت. (۷) شنیدم که پدر مریم گل هنوز بعد از سال ها رفتن گل مریمش را باور نکرده، شاید حق داشته باشد آخر ما هم هنوز بعد از این همه سال پرپر شدن مریم گل و هزاران گل زندانی دیگر را ظرف چند روز و چند هفته باور نکرده ایم، به همین دلیل: "نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم" و تا ابد تکرار می کنیم: "خمینی ای غارتگر باغ گل ها، ننگ و نفرین ابدی بر تو و همدستان تو باد."

پاورقی ها:

۱- بخش اول نوشتار "شراره های شصت و هفت" که به یاد مریم و رضا محمدی بهمن آبادی نگاشته شده در بسیاری از سایت های اینترنتی درج گردیده است.

۲- در قتل عام تابستان ۶۷ تمامی زنان مجاهد سالن ۳ اوین در مردادماه به دار آویخته شدند، دلاوران سر به داری همچون: مریم گلزاده غفوری، فضیلت علامه، اعظم طاق دره، منیره رجوی، مهری و شورانگیز کریمیان، مهین قربانی، فریبا عمومی، میترا اسکندری، شهین پناهی، مهین حیدریان، محبوبه صفائی، سپیده (صدیقه) زرگر، ملیحه اقوامی، فهیمه جامع کلخوران، مهری قنات آبادی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزائی، فرنگیس (گلی) کلانتری، شهناز آقانور، سهیلا فتاحیان، سیمین بهبهانی دهکردی، مریم ساغری، مهناز یوسفی، مریم توانائیان فرد، هما رادمنش، مهناز فتحی، طیبه خسروآبادی، آفاق دکنما.

۳- یکی از دوستان فدائی همبندم از قول مجاهد شهید مهین حیدریان نقل می کند که مهین در آخرین روز حضورش در بند و قبل از پیوستنش به کاروان قتل عام به او می گوید: "اگر روزی از شهر زادگاهم اراک گذر کردی پیغام مرا به خانواده ام برسان و بگو که این راه انتخاب خودم بود."

۴- فردین (فاطمه) مدرسی عضو هیأت تحریریه حزب توده که چند سال زیر حکم قرار داشت سرانجام در سال ۶۸ به کاروان شهدای خلق پیوست.

۵- مری دارش از اعضای حزب طوفان و از همبندان خوبمان در زندان بود که سال ها شرایط سخت زندان را تحمل کرد ولی چند سال بعد از آزادی در یک تصادف اتومبیل در ایران کشته شد.

۶-  کتاب: "یادهای زندان" نوشته: "فریبا ثابت" انتشارات خاوران سال ۱۳۸۳ در صفحه ۹۸ - ۹۹ چنین نقل می کند: "۴ مرداد است، هوا هنوز کاملا تاریک نشده، در آهنی بند به صدا درمی آید، کمی بعد باز می شود، سه - چهار پاسدار زن، چادر بر سر وارد می شوند ..... با یکدیگر پچ پچ می کنند و می خندند، محمدی نگاهی تمسخرآمیز به زندانیان می اندازد و در گوشی چیزی به جباری می گوید، جباری نیشخندی می زند ..... صدای محمدی سکوت مرگبار بند را می شکند: "مریم گلزاده غفوری، فضیلت .....  فریبا ..... فرزانه ..... با چادر و چشمبند زود آماده شوند!" هر چهار مجاهد محکوم به حبس ابد، از حکم سنگین ها شروع کرده اند، صدایی از کسی برنمی آید ..... محمدی دوباره فریاد می کشد: "مریم ..... فریبا ..... " به سوی اتاق ها چند قدم جلو می آیند، هر ۴ نفر حالا در راهروند، مریم مثل همیشه لبخند بر لب دارد، گوئی می خواهد خداحافظی کند، به کجا می برندش؟ چرا می خواهد خداحافظی کند؟"

۷- همان منبع صفحه ۱۰۳ - ۱۰۴ "تقریبا همه مجاهدین بند ما را برده اند، بعضی از اتاق ها که تعداد مجاهدین زیاد بود تقریبا خالی شده است اما هنوز مهین را صدا نزده اند، غمگین و افسرده است، گیسوانش بیش از گذشته سفید شده اند، بیشتر در حال قدم زدن است و با کسی حرف نمی زند و اغلب در اتاق می گرید ..... بچه ها سعی می کردند او را دلداری دهند اما مهین تنها یک آرزو داشت: "رفتن!" صدایی در بند می پیچد: "مهین!" چشمان آخرین مجاهد بند ما برق می زند، احساس آسودگی می کند، به سرعت به اتاقش می رود، چادرش را برمی دارد، حتی حوصله جمع کردن لباس هایش را ندارد، عجله دارد، می خواهد به آنهائی که رفته اند بپیوندد!"

۸- همسر باوفای مریم گلزاده، علیرضا حاج صمدی نیز در مردادماه ۶۷ سر به دار شد.

۹- آخرین حکم مریم در مقطع قتل عام دوازده سال حبس بود!

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★ 

 

بخش سوم - دختران آفتاب با گلوبندی از شبق

همزمان با راه انداختن شکنجه گاه مخوف "قبر" یا "قیامت" در سال ۱۳۶۲ در زندان قزلحصار یک روز ساعت ۷ صبح حاج داود رحمانی به همراه اکیپش سرزده به بند ۸ آمد و آمرانه فرمانش را صادر کرد: "اسامی که میخونم با همۀ وسایل بیاند بیرون بند ....." و  بعد در حالی که فاتحانه و مغرورانه بچه های بند را ورانداز می کرد زیر لب و با تمسخر ادامه داد: "منافق های پدرسوخته! جائی تشریف می برین که چند روزه آدم می شین و تواب و سر به زیر برمی گردین خدمت دوستان!" در لیست اسامی بچه های بند که می خواند نام شورانگیز نیز قرار داشت.

دکتر معصومه (شورانگیز) کریمیان که معمولا او را شوری صدا می کردیم پزشک متخصص در رشته فلج مغزی اطفال و تحصیل کرده یکی از دانشگاه های انگلستان بود که در سال ۶۰ در ارتباط با مجاهدین خلق دستگیر و متعاقبا به ۱۵ سال حبس محکوم شده بود، اولین بار که او را در سال ۶۱ در بند  تنبیهی ۸ قزلحصار دیدم در اثر شکنجه های وحشیانه دوران بازجوئی به خصوص آویزان کردن های طولانی به شیوه قپانی، اعصاب کتف و دست و پایش آسیب های جدی دیده بود و چند تاندون و مفصل حرکتیش نیز دچار پارگی و ضایعات شدید شده بودند به طوری که یک دستش از کار افتاده بود و حس نداشت و به خاطر صدمات ارتوپدیک پا به سختی می توانست راه برود ضمن این که بعد از هر چند قدمی که می رفت زانوی او ناخودآگاه خم می شد! با این حال سالار زنی بود با یک دنیا آرامش و متانت که همیشه لبخندی زیبا در گوشه لب  داشت و از جمله گل های سرسبد زندان به شمار می رفت.

در سوی دیگر اما شخصیت و کاراکتر اراذلی همچون حاج داود رحمانی و دیگر جلادان و دژخیمان رژیم واقعا دیدنی بود و نه فقط شنیدنی! چرا که ابعاد درندگی و سفلگی آنان در تصور هیچ تنابنده ای نمی گنجد الا این که آن را دیده و چشیده باشد! حاجی رحمانی همچون رئیس بالادستش لاجوردی جلاد به عنوان یکی از محصولات و مظاهر فاشیسم مذهبی تازه به قدرت رسیده در واقع امر ترکیب و معجونی بود از عقب افتادگی مفرط اجتماعی، کهنگی و پوسیدگی فکری و ذهنی و مجموعه ای از عقده های فردی، جنسی، طبقاتی و تاریخی که حالا در خمره ایدئولوژیک خمینی تبدیل شده بود به موجودی با ظرفیت تخریبی نامحدود و تهی از کمترین خصائل بازدارنده انسانی! برای چنین فردی که پذیرش اصل: "برابری زن و مرد" حتی در مخیله اش هم نمی گنجید و کفر محض محسوب می شد حالا در موضع رئیس یکی از بزرگترین زندان های سیاسی تاریخ ایران رو در روی زنانی قرار می گرفت که نه تنها خود او بلکه  کل نظام و امام پلیدش را قبول نداشتند و حاضر به تسلیم هم نبودند و اتفاقا بیشترشان هم مسلمان و موحد و مجاهد بودند!

زنانی از طیف های مختلف اجتماعی با گرایش های متنوع سیاسی و با ویژگی ها، ظرفیت ها، استعدادها و موقعیت های ممتاز در حیطه و هاله زندگی  فردی، خانوادگی و اجتماعی خود در حالی که متقابلا حاجی رحمانی صرف نظر از منصب بادآورده ای که به چنگ آورده بود در یک نگاه عادی فردی بود به لحاظ شخصی لمپن و بی سواد (تحصیلات در سطح ابتدائی!) و به لحاظ اجتماعی و سیاسی بی بته و بی پرنسیب. شاید مضحک و خنده دار به نظر بیاید ولی حاجی رحمانی به دلیل همان عقده های روانی که به آنها اشاره شد حساسیت خاصی روی زنان قدبلند، با چشمان رنگی، با عینک و تحصیلات بالا داشت و آنان را رهبران و خط دهندگان اصلی مقاومت در بند و زندان به حساب می آورد و زودتر و بیشتر از دیگران آنان را تحت فشار و تنبیه قرار می داد! یکی از دلائلی هم که شورانگیز معمولا در زمره اولین دسته تنبیهی ها قرار می گرفت همین امر بود!

به هر روی انتقال بچه ها به شکنجه گاه "قبر" از بندهای مختلف و به خصوص بند ۸ ادامه پیدا کرد در حالی که تا مدت ها هیچکس نمی دانست آنها را کجا می برند و تا ماه ها هیچ خبری از آنان نشد! طبعا ملاقات هایشان هم قطع شده بود و خانواده هایشان نیز نگران و پریشان و سرگردان به هر جائی مراجعه می کردند تا خبری از بچه هایشان به دست آورند ولی همه جواب سربالا می دادند! در مراجعه به قزلحصار می گفتند که آنها در اوین هستند و در اوین می گفتند: "ما چنین زندانی اینجا نداریم، بروید قزلحصار!" و این بخشی از ظلم و جوری بود که رژیم جبّار عمدا بر سر خانواده های داغدار و مصیبت زده ما می آورد. شاید لازم به توضیح نباشد که برای یک زندانی دربند، تحمل درد و رنج شکنجه خودش به مراتب سهلتر و آسانتر از تصور در به دری و پریشانحالی خانواده و عزیزانش در بیرون از زندان می باشد و رژیم پلید به تجربه این را دریافته بود، البته بر خلاف تصور و وعده حاجی رحمانی بچه های قبرها نه تنها  به سرعت نشکستند بلکه بسیاریشان ماه ها در آن شرایط طاقت فرسا و درهم شکننده مقاومت  کردند!

نهایتا در پی مراجعات، دوندگی ها و شکایات خانواده ها مبنی بر مفقود شدن تعداد زیادی از زندانیان و بی خبری از وضع جگرگوشه هایشان و همین طور در پی  تضادهای حاد داخل رژیم حدود تیرماه سال ۶۳ روزی هیأتی از دفتر منتظری (جانشین وقت خمینی) به طور سرزده به شکنجه گاه "قبر" می رود و با دیدن بچه های زندانی در آن  شرایط غریب مبهوت می شوند و گویا عکس هائی هم از آنها می گیرند! متعاقبا برای جلوگیری از تشدید تنش و انتشار خبر این بیدادگری بی سابقه قبرها را تعطیل و بچه ها را برای برگشت به بندهای عمومی موقتا در شرایط قرنطینه نگه می دارند! یکی از افراد هیأت منتظری، آخوند مجید انصاری که در آن دوران در جنگ و دعوای جناح های رژیم نقش میانه را بازی می کرد در یک فرصت به شورانگیز نزدیک می شود و با تعجب و کنجکاوی خاصی که برایش قابل کتمان هم نبوده در رابطه با قبرها به آرامی از او میپرسد: "شما چگونه این شرایط سخت را با چشمبند در سکوت و تنهائی مطلق برای ۷ ماه تحمل  کردید!؟ و "شوری" با همان آرامش همیشگی می گوید: "من تنها نبودم، در تمام این مدت  خدا با من بود!" که آخوند انصاری با سکوتی طولانی در خودش فرو می رود! بعد از جمع آوری قبرها روزی آخوند انصاری در حضور ما در بند ۸ اعتراف کرد که شکنجه های روانی به کار برده شده در قزلحصار (واحد مسکونی، قبر و قیامت و.....) مبتنی بر جدیدترین روش های شکنجه روانی بوده که عینا توسط موساد با کمترین آثار مشهود فیزیکی انجام می  گرفته است! بگذریم که این رژیم خود استاد تمام شکنجه گران دنیا می باشد.

به هر حال بچه های قبرها از جمله "شوری" سربلند و سرفراز به بندهای عمومی برگشتند، در لحظه دیدار دوباره خوشحالی ما غیر قابل وصف بود، نمی دانستیم به سمت کدام یک برویم، فورانی بود از عشق و عاطفه در میان اشک ها و لبخندها، البته چهره هایشان فوق العاده تکیده و رنجور شده بود ولی روحیه شان به ما درس مقاومت می داد. (۷) بعدها در بندهای تنبیهی اوین باز هم با "شوری" همراه بودیم ضمن این که  خواهر کوچکترش مهری (زهرا) که قبل از دستگیری از دانشجویان فعال به شمار می رفت نیز در کنارش بود، چقدر شخصیت و خصوصیات این دو خواهر شبیه هم بود، هر دو دنیائی از مهربانی و فروتنی بودند و آرامشی خاص در چهره شان موج می زد، از آن پس مهری پرستار خواهر دلبند و دردمندش بود و در همه حال همراه و همرازش.

در سال ۶۵ که در اوین به عنوان اعتراض به سپردن مسئولیت های داخلی بند از جمله دارو، فروشگاه و ..... به چند تواب خودفروش همگی از مراجعه به توابین مربوطه برای گرفتن داروهای خودمان و همین طور مواد و وسائل ضروری از فروشگاه زندان خوداری می کردیم بیشترین فشارها به بچه هائی مثل شورانگیز می آمد که می بایست از داروهای مختلفی برای دردهای مستمرشان استفاده می کردند ولی هرگز کوتاه نیامدند.

سال ۶۶ هر وقت در راهروی سالن ۳ اوین کنار دیوار می نشستم تا روزنامه بخوانم شوری را می دیدم که همچنان با آرامش و به آهستگی قدم می زد و هنوز با گذشت سال ها بعد از هر چند قدمی زانوی پایش بی اختیار خم می شد ولی خودش هیچ وقت در مقابل دشمن خم نشد، وقتی شورانگیز و خواهرش مهری را باهم در اوین می دیدم بی اختیار یاد دوست عزیز دیگرم مهری محمدرحیمی و خواهر شجاعش سهیلا می افتادم، فرنگیس (مهری) محمدرحیمی از بچه های مجاهدی  بود که در خرداد ۶۰ دستگیر و به همراه تعداد زیاد دیگری از جوانان پر شور تهران در آن ایام طوفانی روانه زندان اوین شده بودند، چند سری از میلیشیاهای دستگیری اواخر بهار سال ۶۰ تا مدت ها حتی از دادن اسمشان نیز خودداری کردند و برای صدا کردن همدیگر قرار گذاشته بودند که هر سلول یک نام خاص داشته باشد، مثلا بچه های یک سلول هر کدام  نام یک گل را بر خود نهاده بودند همچون پیچک، یاس و ..... سلول دیگر نام پرندگان را  انتخاب کرده بودند مثل گنجشک، پرستو، زاغی و ..... بچه های سلول دیگر نام شعرا را برگزیده بودند مثل حافظ، عطار، مولوی و ..... و یک سلول نام سبزیجات را انتخاب کرده بود. البته این اسامی سمبلیک تا آخر زندانشان و یا عمر کوتاهشان به عنوان نام دوم خاطره انگیزی بر روی آنها باقی ماند. یکی از آن بچه ها مهری بود که در اوان دستگیری در سلول شاعران نام مستعار "عطار" از شعرای نامدار ایران زمین را برگزیده بود و به همین دلیل در میان بچه های قدیمی به مهری عطار شهرت پیدا کرده  بود! او طبع بسیار زیبائی در شعر داشت، اشعار بسیاری را حفظ بود و بیشتر مواقع در محاوره ها و گفتگوهای صمیمی و خصوصی با بچه ها به زبان شعر و مشاعره صحبت می کرد که بسیار دلنشین و فرحبخش بود.

سهیلا خواهر کوچکتر مهری هم که دانش آموز دبیرستان بود در تیرماه سال ۶۰ دستگیر شده بود، با این دو خواهر مهربان، متواضع، دوست داشتنی، مبارز و پرشور سال ها در بندهای تنبیهی اوین و قزلحصار همراه بودم و چه لحظات تلخ و شیرینی را با آنها سپری کردم، سهیلا یک بار حول و حوش سال ۶۵ آزاد شد ولی در پی تلاش برای پیوستن به "ارتش آزادیبخش ملی ایران" در سال ۶۶ مجددا  دستگیر و بعد از پشت سر گذاشتن پروسه سخت بازجوئی دوباره در اوین به سالن ۲ انتقال  داده شد! بهار سال ۶۷ توانستم سهیلا را یک بار دیگر ببینم، همچنان روحیه بالا و شیطنت های خاص خودش را حفظ کرده بود در حالی که خواهر ارشدش مهری در سالن یک اوین (بند تنبیهی با اتاق های دربسته) به سر می برد.

آخرین ماه رمضان زندان را در سال ۶۷ با بچه ها در اوین بودم، دو سال بود که به دلیل ضعف جسمی و افت فشار خون قادر به گرفتن روزه نبودم اما هر شب هنگام سحر با آن انسان های پاک سرشت همراه می شدم و از بودن در کنار آنان احساس آرامش و سرشاری می کردم، در اواخر همان ماه از آن گل های بی همتا به سختی جدا شدم و یک روز قبل از عید فطر از زندان بیرون آمدم، مدت کوتاهی بعد از آن در مردادماه همان سال همه آن عزیزان بُرنا و دانا به حکم پیر کفتار خون آشام جماران حلق آویز و سر به دار شدند که در زمره آنان زنان جانفشانی بودند همچون دکتر شورانگیز کریمیان به همراه خواهر دلاورش مهری کریمیان، مهری محمد رحیمی و خواهر دلیرش سهیلا، چهره هائی تابناک و درخشان، اخترانی از تبار خورشید، دختران آفتاب با گلوبندی از شبق، در کبودی پر رنگ به جا مانده از طناب های دار بر گردن های افراشته شان!

گلوبندی از شبق (۸)

چکاوک و پوپک

چشمه و عشق

مداری به سپیدی سحرگهان

سهیل و مهر

سجاده و تسبیح

دو آینه رو به رنگین کمان

دو آینه همرنگ باران

و پنج خط در امتداد عاطفه تابستان

آی مردان دشنه ها و تشنگی

از میان شما کسی آیا

نام خواهران گمنام برکه ها را بر بوم ماه خواهد نوشت؟

آوای دختران سرو و صنوبر را

در جنگل بکر ستیزه ها خواهد  شنید؟

به شیران بیشه ها گفتم آیا شما

فریاد مادران بکر شهامت و شمشیر را شنیده اید؟

آنان بی زخم خفته اند

ماهیان آب ها

همیشه، همیشه بی زخم مرده اند

و بر پیکر بی جان بادها

در این سکون بیکران

هرگز کسی زخمی ندید

آی دختران آفتاب

خواهران ستیزه و مهتاب

مادران بکر زلالی آب

گلوبند شبق رنگتان

در این فروغ جاودان مبارک باد

پاورقی ها:

۱- در نسل کشی جنایتکارانه مقطع تابستان ۶۷ که به فتوای دیو جماران انجام گرفت در تمامی بندها و زندان های زنان سراسر کشور فقط زنان مجاهد خلق آماج این قتل عام قرار گرفتند و در بندهای مردان علاوه بر هزاران زندانی مجاهد خلق صدها زندانی مارکسیست نیز کشتار شدند.

۲- در قتل عام هولناک تابستان ۶۷ تمامی زنان زندانی مجاهد در سالن ۱ اوین در مردادماه به دار آویخته شدند، جاودانه فروغ هائی همچون: اشرف احمدی فروزان عبدی - فرح آقایان - مینا (قمر) ازكیا - مهناز اسماعیلی - حوریه اكبرنژاد حوریه بهشتی تبار - مریم (سارا) پاكباز - منیژه تاج اكبری - فاطمه (ناهید) تحصیلی - شهین جلغازی - ناهید جلیلی پروانه جمشیدی پروین حائری محبوبه حاجعلی لیلی حاجیان سهیلا (لیدا) حمیدی - فرشته حمیدی زهره حیدری شیرین حیدری مهری درخشانی نیا فریبا دشتی فریده رازبان سودابه (زهره) رضازاده ناهید زرگانی فرح شكری سهیلا شمس سودابه (شهپر) شهپری سوسن صالحی شهره عرفانیان اشرف (مریم) عزیزی زهره عین الیقین نیره فتحعلیان اشرف فدائی تبریزی مهتاب فیروزی شیرین فیض شندی صنوبر قربانی اردستانی مژگان كمالی آذر كوثری شهلا كوهستانی - فرنگیس كیوانی مینا لطفی مژگان لطیفی فریبا لهراسبی فرنگیس (مهری) محمدرحیمی مریم محمدی بهمن آبادی مهدخت محمدی زاده منظر مریدی سرور مشهدی استرآبادی فرحناز مصلی سودابه منصوری مریم مهاجر منصوره نانسا سیمین نانكلی پروانه نورمحمدنوری فاطمه زهرا نیكواقبال فرح وفائی زاده پریوش هاشمی صدیقه اِنسی منصوره خسروآبادی خیریه صفائی فاطمه حمزه ای شکر محمدزاده رقیه اکبری زهرا (شهلا) عسکری صالحه نورمحمدی قدسی هواکشیان گلی حامدی تهمینه ستوده رضیه آیت الله زاده شیرازی زهره حاج میراسماعیلی اکرم بهادری شهربانو (اعظم) عطاری آسیه احمدزاده طیبه حیاتی (انفرادی) و ..........

۳- در کشتار تابستان ۶۷ تمامی زنان مجاهد در سالن ۳ اوین در مردادماه سر به دار و جاودانه شدند، دلاورانی همچون: مریم گلزاده غفوری -  فضیلت علامه اعظم طاق دره منیره رجوی مهری و شورانگیز کریمیان مهین قربانی -  فریبا عمومی میترا اسکندری شهین پناهی مهین حیدریان محبوبه صفائی سپیده (صدیقه) زرگر ملیحه اقوامی فهیمه جامع کلخوران مهری قنات آبادی زهرا شب زنده دار -  فرزانه ضیاء میرزائی فرنگیس (گلی) کلانتری شهناز آقانور سهیلا فتاحیان سیمین بهبهانی دهکردی مریم ساغری مهناز یوسفی مریم توانائیان فرد هما رادمنش آسیه (مهناز) فتحی گوهردانه طیبه خسروآبادی آفاق دکنما فریده صدقی سیمین قدسی نیا اشرف موسوی و ..........

۴- در آن کشتار بی سابقه بخش زیادی از زنان در بند مجاهدین در سالن ۲ اوین نیز که بیشتر از بچه های "دستگیری مجدد" بودند بر دار شدند، زنان جانفشان و جاودانه ای همچون: سهیلا محمد رحیمی مژگان سربی مهری اقیانی زهرا بیژن یار لیلی حسینی آزاده طبیب منیره عابدینی زهرا فلاحتی حاج زارع مهین قریشی زهرا (محبوبه) كیائی سهیلا مجاور منصوره مصلحی فرحناز ظرفچی – همدم عظیمی و ..........

۵- علاوه بر اسامی بالا در جریان آن کشتار بزرگ تعداد دیگری از زنان مجاهد اسیر در تهران که در مقطع قتل عام یا تازه دستگیر شده و یا در انفرادی ها و یا در زندان گوهردشت بودند و یا شماره بندشان در اوین به طور دقیق در دست نیست نیز جاودانه شدند که اسامی آنان در کتاب: "قتل عام زندانیان سیاسی – انتشارات سازمان مجاهدین خلق" ذکر شده است، زنان پاکبازی همچون: نازی الفتی عفت اسدی بنفشه امین الدوله پروین باقری زهرا بهرامی محبوبه پژمانفر هما تهران تاشلیلی (مریم) تهوری میترا جلالی زهره جمشیدی سهیلا حاج اکبری زهره حاج محمدی زهرا حمیدی فرح حیدری شهین حیدری زهره حیدری طاهره داودی فاطمه رجائی پور فاطمه رضاسلطانی پری رحیمی سهیلا رحیمی شیرین رشنو مینا زکی حکیمه سلمان زاده فرح سخائی افسانه سینا سیما شریعتی پریوش صادق بیگی صنوبر صبوری آذر (صدیقه ) سلیمانی اشرف معزی نسرین کاکائی پروین امیری مینو محبیان لیلی مدائن مرضیه قبادیان کتایون غزنوی فرزانه غیومی پور مهناز نوری نیک اعظم السادات نسبی ناهید نامور زهرا سلیمی زهره سلیمی زهرا (رؤیا) خسروی فریده گوهرنیا مهوش ملایری نسرین نامور هاجر نامور فاطمه نجف آبادی فخری نسیم فریبا نیکو مریم (فخری) واحدی پروین هاشمی مهدخت هاشمی و ..........

۶- چند ماه بعد از اتمام پروسه دهشتناک قتل عام تابستان ۶۷ دو تن از زندانیان شریف در بند زنان اوین بنام رفعت خُلدی (مجاهد) و سهیلا درویش کهن (فدائیان اکثریت) در اثر تألمات جانکاه عاطفی و تبعات سنگین روانی از دست دادن عزیزان و همبندان و فشار زندان دست از جان خود شستند و خودکشی کردند، یادشان گرامی باد.

۷- استادان و دانشجویان هم دانشگاهی دکتر شورانگیز کریمیان در اروپا طی دوران اسارتش در حد توانشان برای نجات جان وی از طریق مجامع حقوق بشری و دیپلماتیک تلاش ها و پیگیری هائی کردند که به جائی نرسید چرا که ملایان حاکم از روز اول در رابطه با اپوزیسیون برانداز خود کوچکترین مسامحه و مماشاتی نمی کردند! دریغا که حتی یکی از محافل و مجامع فرهیخته و فرزانه علمی و فرهنگی و آکادمیک و دگراندیشان صلحدوست و انساندوست و فمنیست و نهادهای مستقل یا دولتی شیفته دموکراسی در داخل! و خارج کشور شورانگیز و یا هزاران سالارزن دیگر همچون شورانگیز را برای یکی از آن همه جوایز قلمی و رقمی و مالی و مدالی و نوبلی و ..... حتی به طور سمبلیک کاندید هم نکردند!

۸- از سروده های زندان برگرفته از کتاب "بر ساقۀ تابیده کنف" صفحات ۷۱ - ۷۲

۹- همان منبع صفحات ۲۷۴ - ۲۷۵ "گلوبندی از شبق" شعری است در رثای سهیلا و مهری محمدرحیمی (هر دو از کنار مادرصونا در اوین به قتلگاه رفتند) آنجا که شاعر می سراید: "پنج خط  در امتداد عاطفه تابستان" اشاره دارد به نامه پنج خطی (متداول در زندان) و پر مهر و انگیزاننده یکی از خواهران خطاب به برادرانش محمدابراهیم و هوشنگ، هوشنگ در سال هفتاد و یک توسط نیروهای رژیم دستگیر و اعدام شد، مقامات رژیم حتی مسئولیت دستگیری وی را نپذیرفتند حال آن که وی در دادستانی انقلاب خیابان معلم دیده شده بود!

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★ 

 

بخش چهارم - آخرین پرده نمایش در آمفی تئاتر زندان گوهردشت!

برای نسل انقلاب ۵۷ و همه آزادیخواهانی که بهاران دلپذیر و البته بسیار زودگذر آزادی را تجربه کردند شاید آن دوران زیباترین و خاطره انگیزترین ایام زندگیشان باشد، دورانی  که دانشگاه ها، مدارس، ادارات، کارخانجات، پارک ها، میادین شهرها و هر کوی و برزنی محل برخورد افکار و تبادل اندیشه ها و طبعا رشد و آگاهی فردی و اجتماعی شده بودند، بر خلاف امروز که بیشتر سمبل ها، ارزش ها، مفاهیم و مظاهر ترقی و تمدن و تکامل مورد سوء استفاده و دستبرد و تجاوز ارتجاع حاکم واقع شده، در آن ایام اما کلمات، واژه ها و ارزش های والای اجتماعی و سیاسی و انقلابی معنی و مفهوم تر و تازه خاص خود را داشتند و هنوز بی محتوی و مسخ و لجن مال نشده بودند، از همین روی برخی کلمات کلیدی با همان معنی و مفهوم اصیل و اصلیشان از همان ایام در ذهنمان نقش بسته و حک شده است، واژه هائی همچون: "دانشگاه = سنگر آزادی و آگاهی"، "دانشجو = عنصر آگاه اجتماعی"، "هنرمند = بیان کننده دردها و رنج ها و البته شادی های جامعه"، "انقلابی = آزادیخواهی تا پای جان" و "آزادی = روح، جان و ناموس زندگی، تاریخ و تکامل"

در آن دوره میعادگاه بسیاری از نوجوانان و جوانان ساکن شهرهای بزرگ عمدتا دانشگاه ها بودند ضمن این که برای پایتخت نشینان به ویژه قلب آزادی و انقلاب در دانشگاه تهران می تپید، بیشتر روزهای هفته بعد از تعطیلی مدرسه به شوق خرید کتابی جدید و مرور نشریات و اطلاعیه های مختلف جریانات سیاسی و همین طور شرکت در مناسبت ها ومیتینگ ها و یا حضور در بحث های داغ سیاسی و یا تماشای برنامه های هنری گروه های مترقی و روشنفکر دانشجوئی از آن سوی شهر به صحن دانشگاه تهران می رفتم و البته چرخی هم در فضای پر جوش و خروش پیاده روی خیابان انقلاب در جلوی دانشگاه می زدم، گوئی که مرکز تمام اخبار و تحولات عالم بود و نبض زمان در آنجا می زد! واقعیت این بود که در "بهار آزادی" نیاز شدیدی به تنفس رایحه روحبخش آزادی داشتیم و صد افسوس که چقدر زود گرفتار خفقان سیاه تاریک اندیشان سیاهدل و تبهکار شدیم!

در یکی از همان روزها که به دفتر انجمن دانشجویان هوادار مجاهدین دانشگاه تهران رفته بودم به همراه تعدادی از دوستان نزدیک و بچه های دانشجو برای تماشای یک برنامه تئاتر دانشجویی عازم دانشگاه اقتصاد شدیم، نمایشی که روی صحنه می رفت تئاتری بود کمدی - سیاسی با تشبیهی از رینگ بوکس که در آن دو حریف در قالب آمریکا و شوروی (سابق) در فضای جنگ سرد و قطب بندی های موجود آن دوران بر سر تقسیم جهان به مقابله برخاسته بودند، گزارشگر صحنه مسابقه که نقش اصلی را اجرا می کرد در واقع سمبل مردم عادی و فرودست جهان بود که معمولا نظاره گر و بعضا قربانی این زد و خوردها بودند، او که با هنرمندی و تسلط بالائی اجرای نقش می کرد ضمن گزارش و رپرتاژ لحظه به لحظه آن مسابقه مهیج به صورت فکاهی و با طنز گزنده ای که به شدت مورد استقبال تماشاگران قرار می گرفت مرتب از این طرف به آن طرف رینگ می پرید و هر از گاهی مشتی نیز از طرفین دعوا دریافت می کرد و نقش زمین می شد! اجرای ماهرانه نقش آن گزارشگر را قاسم سیفان به عهده داشت.

چندی بعد در بهار سال ۱۳۵۹ در تالار مولوی تئاتر کیفی دیگری توسط همان گروه هنری دانشجویان اقتصاد تهران به روی صحنه رفت که با استقبال بی سابقه نسل جوان و طیف های سیاسی گوناگون مواجه شد و طی چند شب متوالی اجرای نمایش تمامی بلیت های آن پیش فروش شدند، این تئاتر با نام "اتحاد شوراها " مشکلات و مصائب کارگران میهنمان را به تصویر می کشید و راه حل آن نابسامانی ها و ظلم و اجحافات را با رهنمود تشکیل اتحادیه شوراهای کارگری و به دست گرفتن مقدرات و مدیریت مراکز تولیدی به خوبی و متناسب با شرایط آن زمان مطرح می کرد، برای اجرای این  تئاتر، قاسم علاوه بر مشارکت در امر کارگردانی، نقش یک کارگر انقلابی را نیز به عهده داشت که در طول برنامه مورد تشویق ممتد تماشاگران قرار می گرفت.

قاسم سیفان دانشجوی دانشگاه اقتصاد دانشگاه تهران و از زندانیان سیاسی زمان شاه هنرمندی بود مردمی و متعهد که در زمینه بازیگری و کارگردانی تئاتر فعالیت می کرد و ضمنا طبع زیبائی نیز در سرودن شعر داشت و از خطاطان انجمن دانشجویان تهران بود، او به عنوان یک  انقلابی با هنر خود زبان گویای دردها و رنج های مردم محروم میهنش بود و همچون هنرمند و فدائی شهید سعید سلطانپور علاقه بسیاری به اجرای تئاترهای خیابانی در میان مردم داشت و بیشترین فعالیت سیاسی - هنری او در این زمینه شکل گرفت.

به طور مشخص در ایام اولین دوره انتخابات مجلس شورای ملی بعد از انقلاب و انتخابات ریاست  جمهوری و کاندیداتوری "مسعود" به عنوان کاندیدای نسل انقلاب بود که قاسم به همراه گروه هنریش با اجرای تئاترهای خیابانی با جسارت و در قالب طنز انحصارطلبی های دزدان انقلاب و مرتجعین دین فروش را در به توبره کشیدن حقوق خلق و لگدمال کردن دستاوردهای دموکراتیک انقلاب بهمن در حضور اقشار مختلف اجتماعی افشا می کردند و با اجراهای هنری در گوشه و کنار شهر و به خصوص بلوار اطراف دانشگاه تهران حزب چماق  به دستان و سرانش را رسوا می نمودند، از همین روی او و گروه هنریش بارها مورد حمله و هجوم چماقداران و باندهای سیاه رژیم هنرکُش و بی فرهنگ قرار می گرفتند.

در پائیز سال ۱۳۶۱ قاسم به جرم ارتباط با بخش اجتماعی مجاهدین خلق به همراه همسر و فرزند یک سال و نیمه اش دستگیر و روانه زندان اوین شد، او پس از تحمل فشار و شکنجه های بسیار به ده سال زندان محکوم گردید، در طی سال های زندان نیز او در زمرۀ زندانیان مقاوم زندان های اوین، قزلحصار و گوهردشت بود، همسر او زهرا نیز از  زندانیان مقاوم بندهای زنان در اوین و قزلحصار بود و دخترک خردسال آنها سارا هم سال ها پدر و مادر عزیزش را فقط در روزهای ملاقات و از پشت میله های سرد و بی روح  زندان می دید و حس می کرد.

سال ۶۴ که با دوست عزیزم زهرا (همسر قاسم) در بند چهار قزلحصار همبند بودم روزی که او بعد از مدت ها برای یک ملاقات داخلی به دیدار قاسم می رفت از طرف بچه های بند سلام هائی گرم برای وی و دیگر برادران همزنجیرمان داشتیم، پس از بازگشت او از ملاقات علاوه بر دریافت اخبار مقاومت و مواضع بچه ها در بندهای مردان در ضمن مطلع شدیم که قاسم در زندان نیز (البته به دور از چشم نامحرم  پاسداران ظلمت و تباهی) به همراه تعداد دیگری از بچه های خوش ذوق بند گروه هنری  تشکیل داده اند و در مناسبت های مختلف سیاسی، تاریخی، ملی و یا مذهبی با اجرای برنامه های جالب هنری به سبک تئاترهای خیابانی و یا پانتومیم روحیه بخش همبندان و فضای عمومی بند می شوند!

زندانیان سیاسی از بند رسته و دوستان همبند قاسم در آن دوران نقل می کنند که وی طی سالیان اسارت به خاطر مرزبندی تیز و مواضع و برخوردهای قاطعش در برابر پاسداران و خائنین خودفروش داخل بند در جمع بچه ها احترام خاصی داشت و به "آقا سیف" (سیف به معنی شمشیر) معروف بود و به همین دلیل بارها توسط  مسئولین زندان به صورت تنبیهی به سلول های انفرادی فرستاده شد و ممنوع الملاقات گردید! در عین حالی که به خاطر طبع لطیف، ذوق هنری و عواطف سرشار انسانیش معمولا بخش قابل توجهی از برنامه روزانه اش را اختصاص به مطالعه و کار کیفی روی اشعار و آثار ادبی بزرگانی همچون حافظ قرار می داد و ضمنا بخش اعظم آیات قران و اشعار حافظ را هم حفظ  بود، تقریبا تمامی دست نوشته های به جا مانده از وی و نامه های پنج خطی محدودی که نوشتنش مجاز بوده و از زندان برای خانواده اش فرستاده در قالب شعر و با نثری وزین و منظوم و بسیار موزون می باشند به خصوص وقتی از پشت دیوار زندان با کودک دلبندش به زبان ساده و محبت پدرانه سخن می گوید دریائی از عشق و امید و آرزو موج  می زند:

سارا سلام، سارا سلام، ای دختر زیبا سلام

دور از توام ای دخترم، یادت ولی در خاطرم

همچون گلی، جان دلی، از من تو را صدها سلام

سارا سلام، سارا سلام، ای دختر زیبا سلام

تا نامه ات بر من رسید، از شادیش قلبم تپید

خواندم در آن با خط خوش، بنوشته بود بابا سلام

سارا سلام، سارا سلام، ای دختر زیبا سلام

دیشب ترا دیدم بخواب، چون تشنه کو بیند سراب

رویت چو مه کردم نگاه، گفتم بر این سیما سلام

سارا سلام، سارا سلام، ای دختر زیبا سلام

مامان خود دوستش بدار، حرفش شنو بونه نیار!

از من رسان بر مادرت، اندازه دنیا سلام

سارا سلام، سارا سلام، ای دختر زیبا سلام

از رحمت پروردگار، پایان رسد این انتظار

فردا ز بند گردم رها، تا آید آن فردا سلام

سارا سلام، سارا سلام، ای دختر زیبا سلام

(شهریور ۶۵ – قزلحصار)

همبند خوبم زهرا علیرغم داشتن حکم رسمی دو سال زندان نهایتا بعد از تحمل چهار سال حبس در سال ۶۵ از زندان آزاد شد، از آن پس او باز هم یار و یاور همسرش بود و در سرما و گرما و از راه دور به همراه فرزند خردسالش به ملاقات قاسم می شتافت، این خانواده کوچک هر از چند گاهی این امکان را می یافتند که در دو طرف میله های زندان و از پشت شیشه کیوسک سالن ملاقات فقط برای  چند دقیقه دیداری داشته باشند، سارا کوچولو که حالا بعد از سال ها مادر فداکار و مهربانش را در کنار خود داشت روزشمار زمانی بود که پدر دلاور و پر مهرش نیز به آشیانه گرم خانواده بازگردد و برای یک بار هم که شده شبی را در کنار پدر و مادر عزیزش بدون اضطراب و غم و اندوه سر بر بالین بگذارد اما حاکمان جهل و جنایت و دودمان سنگدل آخوندی سرنوشت دیگری را برای نسل انقلاب و بالطبع برای بچه های معصومی همچون سارا تدارک دیده بودند!

سارای نازنینم، مینا و یاسمینم

عید آمده دوباره، بنفشه گل بیاره

پرنده در گلستان، شادی کند بهاران

به به چه خوش هوائی، هوای دلگشائی

پایان رسید زمستان، سرما و برف و بوران

فرخنده باد نوروز، باشی همیشه پیروز

افسوس کز تو دورم، با این همه صبورم

بادا دوباره یک روز، گیریم جشن نوروز

سارا کنار بابا، مامان کنار سارا

همراه با عزیزان، گردش کنیم در ایران

تا آن خجسته بهار، ما را خدا نگهدار

(بهار ۶۶ – گوهردشت)

قاسم که در طی سال های اسارت از مجاهدین مقاوم زندان بود در تیرماه سال ۶۷ در آخرین نامه خود از زندان به همسر و فرزند دلبندش با هوشیاری و در پوشش نوشتن یکی از سروده های عاطفیش ضمن بیان احساسات پاک انسانیش نسبت به عزیزان خانواده و به نمایش گذاشتن روحیه بالائی که در آن ایام داشته در عین حال به طور سمبلیک اشاراتی هم دارد به برخی اتفاقات مهم آن مقطع همچون عملیات بزرگ "آفتاب" و سیر تحولات پر شتاب و در چشم انداز آن سه ماه "خرداد و تیر و مرداد" و فصل "نشستن دانه به بار" و موسم "برداشت محصول و حاصل  پیکار"

به نام هستی بخش آفتاب آفرین

برای دلبرم، دل

فدای جانان، جان

بهر موران، تن

سارای نازنینم

مینا و یاسمینم

دارم برایت سلام

بوسه به رویت مدام

در پی ماه خرداد

رسیده تیر و مرداد

از پس آن  همه کار

دانه نشسته به بار

در باغ و در کشتزار

مدرسه کشتزار تو

دانش و علم بار تو

حاصل پیکار تو

می گویمت شادباش

از غم ها آزاد باش

دانشجوی مبارز، هنرمند مردمی و آزادیخواه، مجاهد خلق قاسم سیفان در سال ۶۷ در تب و تاب پر التهاب قتل عام هزاران زندانی سیاسی دربند، درست در نیمه آن تابستان سوزان، ۱۵ مردادماه یک بار دیگر برای ایفای نقش به روی سن نمایش می رود اما  این بار در سالن آمفی تئاتر زندان گوهردشت و با چشمبند و دستبند و البته باز هم برای پژواک دردها و رنج های خلق محبوب و دفاع از حقوق مردم اسیر میهنش! وقتی به سبک تئاترهای خیابانی روی چهارپایه (سکوی اعدام) می رود و دژخیم طناب دار را بر گردن افراشته اش حلقه می کند آخرین پرده نمایش زندگی مبارزاتی و هنریش را جانانه و عاشقانه به اجرا در می آورد و در قلوب یک خلق و بر پرچم پر افتخار تاریخ یک میهن جاودانه می شود!

دیرگاهی است کز یار خود دورم کنون

بسته در زنجیر و رنجورم کنون

در دل سلول و در تاریک شب

راهی فردای پر نورم  کنون

پاورقی ها:

۱- اشعار و قطعات منظوم در متن این مقاله تماما از معدود دست نوشته ها و نامه های به جا مانده از جاودانه فروغ آزادی قاسم سیفان می باشند.

۲- در یکی از سروده های عاطفی که قاسم در سال شصت و پنج از زندان برای دخترک دلبندش فرستاده و با ظرافت تکنیکی خاصی تنظیم شده حروف اول در ابتدا و انتهای هر بیت و مصرع آن به طور عمودی نام "سارا" را نمایان می کند:

سلام ای کودکم برگ گل یاس

سلام ای گونه ات همرنگ  گیلاس

اَلا دختر که هستی خوب و رعنا

از آن رویت بده بوسی به بابا

رسد گر لحظه شیرین دیدار

رها گردم من از غم های بسیار

از آفات جهان فرزند ما را

امان گردان تو همواره خدایا

۳- یکی از سروده های قاسم که توسط همبندش مخفیانه به بیرون از زندان انتقال یافت شعر گیرائی است که در رابطه با بنیانگزاران مجاهدین و برای تنظیم بر روی یک آهنگ زیبا و معروف کردی سروده شده و بخشی از آن چنین است:

شبی که بُد خفته همای سعادت

به روزگاری که نمانده رشادت

حنیف و محسن و اصغر شمائید

طلایه داران جهاد و شهادت

رسیده ماه خرداد، مه قیام و فریاد

خروشت ای مجاهد، نوید مرگ بیداد

۴- سالن آمفی تئاتر زندان گوهردشت همان محلی است که بعدا توسط مسئولین زندان "حسینیه" نامیده شد و در قتل عام هولناک تابستان شصت و هفت زندانیان گوهردشت را دسته دسته در آن سالن به طور مخفیانه به دار آویختند!

  ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★ 

 

بخش پنجم - به شکوفه ها، به باران

 مادر خیلی عزیزی سال هاست گردنبندی را به یادگار بر گردن دارد که در یک طرف آن عکس دو دختر دلبندش فهیمه و ناهید و در طرف دیگر آن عکس دو پسر نازنینش حسین و حمید نقش بسته است، ناهید (فاطمه) تحصیلیرا اولین بار در اواخر سال ۱۳۶۰ در زندان قزلحصار دیدم، غم خاصی توی نگاهش بود، توی فضای شلوغ و پر جوش و خروش بند خیلی زود از طریق بچه های دیگر در جریان وضعیتش قرار گرفتم، او که آخرین فرزند خانواده اش بود و حدود نوزده سال داشت در مردادماه سال ۶۰ به همراه خواهر بزرگترش فهیمه و دو برادرش حسین و حمید در ارتباط با مجاهدین خلق توسط پاسداران گشتاپوی خمینی دستگیر و روانه بند مخوف ۲۰۹ اوین شده بودند.

فهیمه تحصیلی پزشک انترن و ۲۴ ساله مدت کوتاهی بعد از دستگیری به جرم همکاری با "امداد پزشکی مجاهدین" در یکی از شب های اواخر شهریورماه ۶۰ به جوخه اعدام سپرده شد و تیرباران گردید! شیرزنی که از گل های سرسبد دانشجویان پزشکی دانشگاه تهران در آن دوران محسوب می شد، چند روز بعد از شهادت فهیمه برادر بزرگترشان حسین نیز در مهرماه اعدام شد و به خیل شهدای خلق پیوست، برادر دیگر ناهید یعنی حمید هم که دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی شریف بود بعدا به ده سال زندان محکوم گردید.

ناهید علاوه بر شخصیت دوست داشتنی و متواضعی که در جمع همبندانش داشت جسارت و قاطعیتش در مقابل زندانبانان و پاسداران بند او را تبدیل به یکی از چهره های خاص و پر جاذبه در بین بچه های زندان کرده بود که طبعا عوامل رژیم نیز حساسیت زیادی نسبت به او داشتند، زمانی که او را دیدم علیرغم گذشت مدت زیادی از دستگیریش هنوز آثار شکنجه بر بدن او کاملا پیدا بود، کف پاهایش در اثر ضربات کابل و شلاق در اوین آن چنان متلاشی شده بود که مسئولین بهداری زندان مجبور شده بودند برای ترمیم موضعی آن از پوست ران او به کف پاهایش پیوند بزنند! در نگاه اول روی پاهای ناهید عینا مثل حالت سوختگی جمع و چروک شده و تغییر شکل پیدا کرده بود!

از همه اینها گذشته مدتی طولانی بود که ناهید در زیر حکم قرار داشت و شرایطش برای همه ما به طور مضاعف نگران کننده بود با این حال علیرغم مجموعه شرایط فیزیکی سخت و فشارهای روانی حادی که رویش بود خیلی خونسرد و با روحیه به نظر می رسید و به لحاظ رفتاری از آرامش و متانت خاصی برخوردار بود، وقتی در اواسط سال ۶۱ برای تنبیه بیشتر به بند هشت قزلحصار منتقل شدم او پیشاپیش آنجا بود! فکر می کنم توی سلول ۱۰ همراه با مجاهدین شهید زهرا بیژن یار، مهدخت محمدی زاده، مژگان سربی، سپیده زرگر و چند نفر دیگر از بچه ها همسلول بود، مهدخت محمدی زاده اهل کرمان و دانشجوی فیزیوتراپی دانشگاه تهران بود و برادر کوچکترش که کمتر از پانزده سال سن داشت در سال ۶۰ به جرم هواداری از مجاهدین تیرباران شده بود! پدر و مادر داغدار مهدخت هر بار برای ده دقیقه ملاقات و دیدار با دختر عزیزشان در پشت میله های زندان باید در سرما و گرما از کرمان به تهران می آمدند، شدت شکنجه و ضربات کابل و شلاق در دوران بازجوئی جراحت های عمیقی بر پاهای مهدخت بر جای گذاشته بودند که آثار آن در تمام سال های زندان کاملا قابل رؤیت بود.

مژگان سربی هم که در ۳۰ خرداد ۶۰ دستگیر شده بود مانند زهرا بیژن یار ازهواداران فعال بخش اجتماعی سازمان بودند و همگی (مژگان و مهدخت و زهرا) حکم ده سال زندان داشتند، اواسط سال ۶۲ با ایجاد و راه اندازی شکنجه گاه مخوف "قبر" یا "قیامت" توسط حاج داود رحمانی در زندان قزلحصار ناهید نیز با یک گروه از بچه ها از جمله مهدخت، سپیده،شهین (جلغازی) و ..... روانه آنجا شدند، جائی که هر زندانی را در تابوتی به اندازه یک قبر محبوس می کردند و روزانه تا پانزده ساعت با چشمبند و چادر سیاه (پوشش اجباری زنان زندانی) و در سکوت و سیاهی کامل زندانیان باید بدون حرکت می نشستند تا مطابق نظر آخوندهای شیطان صفت با چشیدن زجر "شب اول قبر" و "عذاب قیامت" در مقابل رژیم جهنمی تسلیم شوند و توبه کنند! برای تکمیل رنج و عذاب زندانیان"قبر" که بدون ملاقات و بدون هواخوری و محروم از دیدن نور و فاقد کوچکترین تحرک جسمی بودند حاجی رحمانی و اوباش پاسدار همراهش و همین طور عناصر درهم شکسته و خودفروخته ای همچون: کیانوش، هما، سیبا و ..... مستمرا آنان را با انواع و اقسام شکنجه های فیزیکی و روانی زیر منگنه و فشارهای طاقت فرسا قرار می دادند!

ناهید و یارانش این شرایط خرد کننده و فوق طاقت انسانی را تا ۶ - ۷ ماه یعنی تا پایان پروژه تابوت ها تحمل کردند، در طی این مدت خانواده بچه های محبوس در قبرها در بی خبری مطلق به سر می بردند و برای یافتن یا گرفتن خبری از فرزندانشان به هر دری می زدند، حتی بارها به دلیل اعتراض به این وضعیت و عدم اطلاع از سرنوشت و شرایط جگرگوشه هایشان دستگیر و یا مورد ضرب و شتم واقع شدند! اوائل تابستان ۶۳ پس از برچیده شدن شکنجه گاه "قبر" یا "قیامت" که مجموعا ۸ - ۹ ماه به درازا کشید ناهید و تعداد زیادی از بچه های "قبر" به بند تنبیهی هشت قزلحصار برگردانده شدند، مدتی بعد به دنبال تغییرات مقطعی که در مدیریت زندان ها ایجاد شد (رفتن باند لاجوردی و استقرار عوامل متمایل به منتظری) همگی به بندهای عمومی منتقل شدیم، این بار در بند عمومی چهار قزلحصار همسلول ناهید شدم و شانس این را داشتم که با شخصیت انسانی او از نزدیک و بیشتر آشنا شوم.

دوره کوتاه مدت رفرم زندان بود و تا حدودی امکانات درسی و از جمله تعدادی کتاب علمی و غیر مکتبی! برای مطالعه در اختیار زندانیان قرار گرفته بودند، یکی از همین روزها پیش از ظهر توی حیاط هواخوری بند با ناهید کنار دیوار نشسته بودیم و کتاب "تاریخ فلسفه" را می خواندیم، بحث حسابی داغ شده بود که ناگهان پاسدار مسئول بند به حیاط آمد و اسم ناهید را صدا کرد و گفت: "با همه وسائل آماده برای انتفال به اوین!" برای لحظاتی نفس توی سینه مان حبس و سکوت سنگینی بین بچه ها حاکم شد، بیشتر از سه سال بود که او زیر حکم قرار داشت و همه نگرانش بودیم به همین دلیل صدا کردن او برای انتقال به اوین طبعا برایمان مضطرب کننده و دلشوره آور بود با این حال او با خونسردی به کمک ما شروع به جمع کردن وسایلش کرد، اثاث کشی! که مجموعا دو کیسه پلاستیکی یا ساک دستی می شد و معمولا چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید، به رسم بچه های مقاوم زندان همگی توی سالن بند برای خداحافظی با او ردیف شدیم، این وداع ها، جا به جائی ها و جدائی های ناخواسته همیشه برایمان سخت و ناخوشایند بودند چرا که هیچکدام نمی دانستیم چه فردائی خواهیم داشت؟ و جلادان چه خوابی برایمان دیده اند؟ و آیا باز هم امکان دیدار همدیگر را خواهیم داشت؟

بعد از سه روز ناهید همراه با تعدادی زندانی دیگر از اوین بازگشتند! چقدر از دیدن دوباره او شاد و مسرور شدیم، در واقع او را برای دادگاه برده بودند، به دلیل گذشت ایام و تا حدودی آرامتر شدن شدت ماشین کشتار رژیم و تغییر نسبی فضای زندان در اواسط سال ۶۳ حکمی به او تعلق گرفت که قاعدتا تابستان ۶۵ حبس او باید تمام می شد، چه ولوله و شادی توی بند شد، انگار که خبر آزادیش را می شنیدیم، هر چند همگی از ته دل می دانستیم که در این رژیم زندانیان مقاوم چه با حکم و چه زیر حکم نهایتا در صف اعدام قرار دارند!

از اواخر سال ۶۴ و اوایل ۶۵ تندباد سرکوب تازه که انتظارش می رفت شروع به وزیدن کرد و موج جدید تنبیه ها آغاز شد، دسته دسته اسامی بچه ها برای تنبیه و انتقال به اوین خوانده می شد، این بار نیز در یک گروه همراه با ناهید، زهره حاج میراسماعیلی (خواهرزاده مادرشادمانی)، تهمینه ستوده، فرشته حمیدی و ..... به یکی از بندهای اوین منتقل شدیم، از بند سه قزلحصار نیز بچه هائی همچون اشرف فدائی که به تازگی از انفرادی های طولانی مدت گوهردشت به قزلحصار بازگردانده شده بودند دستچین شده و برای تنبیه مجدد همزمان به اوین منتقل و همبند شدیم.

از همان ساعات اولیه ورود به اوین ضرب و شتم بچه ها توسط مجتبی حلوائی از مسئولین نابکار اوین و پاسدارهایش آغاز شد، در داخل بند نیز از حمله و هجوم پاسداران و تعداد انگشت شماری از توابین همچون اقدس، هاله و ..... در امان نبودیم، روزهای نخست برای پرهیز از درگیر شدن با این افراد خودفروش و هیستریک سعی می کردیم کمتر از اتاق خارج شویم! در مواقع ضروری همچون استفاده از دستشوئی وسرویس معمولا دو یا سه نفره از اتاق خارج می شدیم تا در صورت گستاخی آنان و ایجاد درگیری اگر لازم شد گوشمالی هم به آنها بدهیم! به همین دلیل من و ناهید در حالی که دست همدیگر را محکم می گرفتیم عموما دو نفره داخل بند تردد می کردیم، علیرغم فضای سنگین حاکم بر بند، گاه شب ها دور از چشم پاسداران و آنتن ها در اتاق آخر بند جمع می شدیم و در کنار هم خلأ بی پناهیمان را پر می کردیم، معمولا در این جور مواقع هر کس با هر هنری که داشت همزنجیرانش را مهمان می کرد، همبند عزیزم اشرف فدائی که به او "اشرف فدا" می گفتیم با صدای پر طنین و زیبایش برایمان می خواند: نازلی سخن نگفت، نازلی بنفشه بود، گل داد و مژده داد، زمستان شکست و رفت ..... صمیمانه محو صدای زیبا و چهره زیباترش می شدیم، دختری مجاهد و مقاوم، پاک و بی آلایش که حضورش در هر بند و سلولی روحیه بخش و نشاط انگیز بود غافل از این که دو سال بعد طناب به دستان تبهکار چه بر سر این "دختران آفتاب" و "کبوتران طوقی” خواهند آورد!

تابستان ۶۵ بود، ناهید را به همراه تعدادی دیگر از زندانیان برای بازجوئی صدا زدند، بچه هائی که نامشان را خواندند در واقع حکمشان تمام شده بود و به دفتر اجرای احکام احضار شده بودند، در بین آنان سپیده (صدیقه) زرگر، کاپیتان محبوبمان فروزان عبدی و ..... نیز قرار داشتند، از آنها برای آزادیشان مصاحبه تلویزیونی خواسته بودند که همگی آن را رد کرده و متعاقب آن به بند برگردانده شدند! مدتی بعد دوباره آنها را صدا کردند، این بار فقط از آنها انزجارنامه کتبی علیه سازمان خواسته شده بود که باز هم بچه ها امتناع کردند، برای بار آخر از آنها تنها یک تعهد مبنی بر عدم فعالیت سیاسی در بیرون از زندان درخواست کردند که باز هم ناهید و یارانش حاضر به دادن هیچ تعهدی نشدند و به بند باز گردانده شدند.

به طور فردی چه بسا آرزو می کردیم که بچه هائی مثل ناهید با استفاده از این امکان به بیرون از زندان بروند، شاید بیشتر به خاطر مادرش و داغ هائی که دیده بود و خصوصا آثار شکنجه بر بدنش که گواهی زنده از شقاوت و بی رحمی رژیم بود اما خود ناهید و همین طور بسیاری از ما معتقد بودیم که بالاخره رژیم در نقطه ای باید "هویت" زندانیان سیاسی را به رسمیت بشناسد و به همین دلیل نیز بچه ها تا به آخر پای حرف خویش ایستادگی کردند، در ادامه فشار و سرکوب ها مدتی بعد تعداد زیادی از بچه ها از جمله: ناهید تحصیلی، مژگان سربی، اشرف فدائی، سوسن صالحی، اعظم عطاری و ..... را به سلول های انفرادی و از آنجا به انفرادی های گوهردشت کرج منتقل کردند! سرانجام پس از ماه ها مرارت و محرومیت در پائیز ۶۶ همه زنان زندانی سیاسی موجود در زندان گوهردشت و بندهای اوین را به یک ساختمان بزرگ سه طبقه در اوین منتقل و متمرکز کردند.

ناهید و بیشتر از صد تن دیگر از بچه ها را به طبقه اول (سالن یک) آن ساختمان که بندی تنبیهی با اتاق های دربسته بود منتقل کردند، همزمان من نیز همراه با خیل دیگری از زندانیان به بند تنبیهی سه یا به عبارتی سالن سه که در طبقه سوم آن ساختمان قرار داشت منتقل شدیم، البته همچنان و به دور از چشم گزمه های زندان در مواقع هواخوری و با شیوه های ابتکاری از طریق پنجره سلول های طبقه همکف با یاران و عزیزانمان تماس می گرفتیم و از اخبار و حال یکدیگر جویا و مطلع می شدیم، اواخر اردیبهشت سال ۶۷ پس از حدود هفت سال حبس وقتی نهایتا حکم اجازه خروج موقتم از زندان صادر و به من ابلاغ شد با سماجت و به بهانه تعویض لباس خودم را از دفتر زندان به داخل بند رساندم تا بتوانم با همبندان دلبندم که هفت سال مونس و همدل و غمخوار هم بودیم آخرین وداع را داشته باشم، در همین فاصله کوتاه به کمک بچه ها از یک فرصت استفاده کردم و به طرف حیاط هواخوری بند دویدم تا شاید برای آخرین بار با یاران عزیزم در دیگر بندها و سلول های آن ساختمان ولو از پشت میله ها و پنجره ها دیدار کنم و صدایشان را بشنوم، در میان ولوله و پیام های بچه ها ناهید از لای کرکره فلزی پنجره سلولش فریاد می زد: "به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را" این آخرین طنین صدای گرم او بود که همچنان در گوش دارم.

مدت کوتاهی بعد از آن روز در تابستان ۶۷ ناهید به همراه برادرش حمید تحصیلی و همین طور اشرف و مهدخت و مژگان و زهرا و شهین و سپیده و فروزان و سوسن و اعظم و زهره و تهمینه و فرشته و هزاران زن و مرد دلاور و دربند دیگر به فرمان و فتوای دیو پلید جماران و توسط کمیسیون مرگ به جرم دفاع از هویت سیاسی و پایداری بر آرمان های انسانی - اعتقادیشان بر دار آویخته و در راه آزادی خلق محروم و محبوبشان جاودانه شدند! آتش ظلمی که دیو پلید دوران و غارتگر باغ گل ها به کین برافروخت و خرمن زندگی و گل های سرسبد یک خلق را سوزاند هرگز فراموش نخواهد شد و بی تردید بی پاسخ نخواهد ماند، شراره های خروش خلق دیر یا زود بنیان ستم و ستمکاران را زیر و رو خواهند کرد، مادر داغدار ناهید سال هاست که مانند هزاران هزار پدر و مادر داغدار دیگر گردنبندی به یادگار بر گردن دارد که چهار عکس بر آن نقش بسته است، تصاویری که در قلوب نسل ما و بر سینه تاریخ جاودانه گشته اند.

طوقیان کبود

هنوز بر دارهای جنگلی می رقصیدند

که دارکوبان به دارهاشان نیز دشنه می کوبیدند

پرهای ریخته شان در کارگاه جهان

بالشت موریانه هاست

هنوز هم بر بلند بالشان

جای پای تازیانه هاست

طوقی به گردنت ببند

مثل کبوتران حق

مست و ترانه خوان

بر ساقه تابیده کنف برقص

با آهنگ سحرگاهان

که چنین است رسم عاشقان 
 

پاورقی ها:

۱- "بندی با اتاق های در بسته" شرایط تنبیهی بود که زندانیان به طور طولانی مدت حتی در داخل بند نیز دائما در اتاق ها و سلول های در بسته خود محبوس بودند و از داشتن هواخوری محروم و فقط روزی سه بار نفرات هر اتاق به دستشوئی برده می شدند!

۲- "آنتن" اصطلاحی بود که زندانیان در مورد خائنین و جاسوسان رژیم در زندان به کار می بردند.

۳- قاطعیت زندانیانی همچون ناهید، فروزان، سپیده و خیلی دیگر از ملی کش های بند به عنوان خط مقدم مقاومت در زندان که این چنین و تا این حد حتی حاضر به کوچکترین انعطافی در برابر خواست رژیم جهت آزادی خودشان نبودند طبعا باعث عقب نشینی نسبی مسئولین زندان و ایجاد فضا و شرایط به مراتب سهلتری برای بسیاری از دیگر زندانیان مقاوم در موقع آزادیشان می شد.

۴- "طوقی" از سروده های زندان، برگرفته از کتاب: "بر ساقه تابیده کنف"

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 بخش ششم - همسلولی ها

 شهریور ۶۰ - بند یک اوین - انجمن مشکوکین

هر روز در ورودی بند باز می شد و تعدادی زندانی جدید به داخل بند منتقل می شدند، اغلب اوقات این در به زور باز می شد زیرا که تا پشت آن زندانیان به طور فشرده نشسته بودند! آن بند در واقع یک آپارتمان معمولی با یک سالن و دو اتاق کوچک و یک حمام و یک دستشوئی بود که در زمان شاه به عنوان بخش اداری اوین از آن استفاده می شد و حتی هنوز روی در ورودی آن نوشته شده بود: بایگانی! حالا حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ زندانی را درآن بند جا داده بودند! هیچ فضائی به بیرون نبود، ۲ - ۳ پنجره ای هم که مشرف به فضای باز بودند با کرکره فلزی ضخیم پوشانده شده و شیشه ها نیز رنگ شده بودند! شب ها به علت ازدحام جمعیت دستگیر شده نوبتی و آن هم به صورت کتابی یعنی روی یک کتف و بقول بچه ها "یه کتی" می خوابیدیم! غالب افراد این بند دستگیری های شهریورماه بودند.

وقتی برای اولین بار بعد از دستگیری و فشار چند روزه بازجوئی اولیه در شعبه و ساعت ها و روزهای متوالی نشستن در پشت در اتاق شکنجه به این بند منتقل شدم چشمبندم را که برداشتم دیدن بچه ها و لبخند گرم اعظم (شهربانو) برایم بسیار دلنشین بود، با ورود زندانیان جدید فضای بند تغییر می کرد، همه کنجکاو بودیم که بدانیم افراد جدید چه کسانی هستند و چطور دستگیر شده اند؟ البته در نگاه اول ناخودآگاه به پاها خیره می شدیم که ببینیم آیا فرد می تواند درست راه برود یا نه؟ و خلاصه در بدو ورود از او چگونه پذیرائی شده است؟ با کابل و شلاق؟ آویزان کردن با حالت قپانی؟ کتک به سبک توپ فوتبال؟

عصر یکی از آخرین روزهای شهریورماه در بند باز شد و تعدادی زندانی جدید به داخل بند منتقل شدند، در بین آنها دختری بود با کت و دامن زرشکی و بلوزی صورتی، سفید چهره با چشمانی آبی و چهره ای شبیه نقاشی های مینیاتور، با سری بالا و پاهای شلاق خورده، مغرور و بی اعتنا به پاسدار راحله وارد بند شد، فتبارک الله احسن الخالقین! چقدر این دختر زیبا بود، قدبلند و درشت اندام بود به همین دلیل در نگاه اول بیست و چند ساله به نظر می آمد اما در همان لحظات نخست از حالات و حرکات او متوجه شدیم که سن و سالش کمتر از اینهاست، در بدو ورود نیز شروع به بگومگو کردن با پاسدار بند کرد، به آرامی دستش را گرفتیم و توی شلوغی بند او را به کناری کشیدیم که با پاسداران درنیفتد زیرا در آن روزها با ساده ترین بهانه و به راحتی آب خوردن بچه ها راهی جوخه اعدام می شدند!

با چند سؤال و جواب دوستانه اولیه و به قول بچه ها بازجوئی های درون بندی! فهمیدیم که نام او سوسن صالحی ۱۶ ساله و محصل دبیرستان و تنها دختر خانواده است، پدرش دارای دکترای حقوق سیاسی و مادرش پرستار ارشد (سرپرستار) یکی از بیمارستان های تهران بود، پرسیدیم: "کجا و چرا دستگیر شدی؟" پاسخ داد: "توی خیابان و به عنوان مشکوک!" همگی زدیم زیر خنده، پرسید: "کجاش خنده داشت؟!" گفتیم: "هیچی، جدیدا یک انجمن تشکیل شده بنام انجمن مشکوکین! تعداد افرادش هم خیلی زیاده! از افراد این انجمن توی این بند هم زیادند! در ضمن این انجمن گویا ارتباطاتی هم با سازمان مجاهدین خلق داره!" خودش بیشتر از ما خندید و چه خنده زیبائی، اشاره ای کردیم به شهناز علیقلی که در آن زمان نام مستعار پروانه اردکانی را داده بود، گفتیم: "این خانم هم عضو همین انجمن هستش!"

شهناز علیقلی ۱۸ ساله و محصل سال آخر یکی از دبیرستان های شرق تهران بود که در ۱۲ شهریور ۶۰ مشکوک به شرکت درتظاهرات در خیابان گرگان تهران دستگیر شده و مدت ها زیر فشار شکنجه و اعدام های ضربتی آن ایام بود، در آن زمان کسی جز من نام واقعی او را در بند نمی دانست چون اطلاع داشتم خانواده اش اهل گلپایگان هستند بعضی مواقع سر به سرش می گذاشتم و به شوخی در گوشش می گفتم: "می شه بگی شما کی و کجا از اردکان رد شدی که شدی اردکانی؟!" به هر حال موضوع "انجمن مشکوکین" تبدیل به یکی از سوژه های شوخی و خنده محفل ما در آن بند متراکم و شرایط ملتهب گشته بود، همسلولی هائی که بعدها و در طی سال های سخت و طولانی زندان از بهترین و وفادارترین یاران و دوستان یکدیگر شدیم، افراد این بند را عمدتا دختران نوجوان و جوان از ۱۴ - ۱۵ ساله تا ۲۲ - ۲۳ ساله تشکیل می دادند که در واقع میانگین سنیشان ۱۸ - ۱۹ سال می شد، به این ترتیب من در رده میانگین قرار می گرفتم و شانس این را داشتم که حداقل دیپلم دبیرستانم را گرفته و سپس راهی دانشگاه اوین شده باشم! تعدادی از مادران مسن همچون مادرذاکری، مادرنعیمی و ..... نیز در این بند به سر می بردند.

همزمان با ورود ظرف بزرگ غذای شام روزنامه های عصر یعنی کیهان و اطلاعات نیز وارد بند می شدند و این تنها کانال ارتباطی ما با دنیای بیرون بود، از آنجائی که فقط یک نسخه روزنامه موجود بود معمولا یک نفر آن را با صدای بلند در اتاق بند برای جمع می خواند، داوطلبان ثابت آن هم شهربانو (اعظم) عطاری و فرح وفائی زاده بودند، طبعا اولین قسمت از روزنامه که خوانده می شد اسامی اعدام شدگان بود که در آن دوران رژیم عمدا برای ایجاد رعب و وحشت بیشتر در جامعه هر روز اسامی ده ها و یا صدها نفر از قربانیان جنایت خود را در روزنامه های حکومتی اعلام می کرد! دردناکتر از همه موقعی بود که نام همبندان خودمان را که تا شب قبل در کنارمان بودند در لیست اعدام شدگان می دیدیم، بچه هائی همچون: حوریه علاءالدینی (دانش آموز)، آزیتا یکتا (دانش آموز دبیرستان نوربخش)، افسانه شمس آبادی ۱۸ ساله و .....   

بازجوئی ها، فشار، شکنجه و ضرب و شتم بچه ها در شعبه های بازجوئی به طور مداوم ادامه داشتند، ماشین کشتار رژیم بی وقفه در کار بود، اعدام های عجولانه و گاه چند ساعت بعد از دستگیری و حتی در ابعاد ۱۵۰ - ۲۰۰ نفر در یک شب، داستان آن شب های اوین در شهریور و مهرماه بود، فضای بند نیز سنگین و پر اضطراب بود پس نباید می گذاشتیم این فضا بر ما غلبه کند و دچار یاس و نا امیدی شویم بلکه ما باید بر فضای فشار، رعب و وحشت و سرکوب حاکم غلبه می کردیم و روحیه مان را بالا نگه می داشتیم در غیر این صورت چیزی جز تزلزل، تسلیم و سقوط در انتظارمان نبود، این فلسفه مقاومت زندانی سیاسی و زندگی در زندان بود بنابر این هر سوژه ای را تبدیل به شوخی و خنده می کردیم، حتی گاه شکنجه ها نیز به تمسخرگرفته می شد و تعدادی از بچه ها برای حفظ روحیه جمع، جراحات و کبودی های بدن خود را پنهان می کردند. توی اتاقی که جمع بودیم اعظم (شهربانو) به شوخی روی هر کدام از بچه ها اسمی می گذاشت، به من که رسید نگاهی بهم کرد و بلافاصله گفت: "چطوری اِدنا"؟ خنده ام گرفت، پرسیدم: "اِدنا کیه؟!" با شیطنت گفت: "همون هنرپیشه زن فیلم های چارلی چاپلین دیگه! خیلی شبیه اون هستی ....." و از آن شب تا آخرین روزی که در زندان بودم او مرا با این نام صدا می کرد.

ملیحه - س یکی از بچه های بند که دانشجوی رشته فیزیک دانشگاه ملی بود سه روز قبل از مراسم عروسیش به جرم هواداری از مجاهدین خلق دستگیر شده بود، یکی از شب ها او سوژه ما شد! در اتاقمان مهمانی به افتخارش برگزار کردیم! از مهمانان نیز با صرف یک حبه قند که جیره روزانه زندانیان بود به عنوان شیرینی دعوت و پذیرائی کردیم! سوسن صالحی، اعظم عطاری و فرح وفائی زاده تئاتر و پانتومیم جالبی اجرا کردند، بچه ها حال و هوای تازه ای پیدا کرده بودند، فرشته نوربخش دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران که به شدت شکنجه شده بود به همراه شیدا بهزادی که کنارش نشسته بود با تکه های طنز بچه ها را همراهی می کردند، صدای خنده های شیرین و صمیمانه در این اتاق توجه بچه های بیرون اتاق را نیز جلب کرد، در این لحظه مادرذاکری خوشحال از دیدن شادی بچه ها کنار در اتاق ما ظاهر شد، به احترام او بلند شده و به بالای اتاق هدایتشان کردیم، گفتیم و خندیدم، مادر نیز در شادیمان سهیم شد، هیچکس از فردای خود خبر نداشت، همان گونه که به فاصله کوتاهی پس از آن شب تعدادی از همزنجیرانمان در آن بند، مجاهدین شهید فرشته نوربخش و شیدا بهزادی و مادرذاکری و ..... به جوخه اعدام سپرده شدند!

وقتی در زمستان آن سال به اصطلاح دادگاهی شدیم به دلیل کاسته شدن مقطعی از شدت کشتار دستگاه قضائیه رژیم اعظم و من به ۷ سال، شهناز به ۸ سال، و فرح و سوسن به ۱۰ و ۱۲سال زندان محکوم شدیم، در طی هفت سال جا به جائی های مداوم و تنبیهات مختلف در بندها و زندان های متفاوت بارها باز هم همبند و گاه همسلول شدیم.

 پائیز ۶۱ – بند تنبیهی ۸ قزلحصار – شب های بینهایت!

فشار شدید جسمی و روانی روی بند ادامه داشت و هر از گاهی به ساده ترین بهانه به بند یورش برده می شد و برای تنبیه و کتک به بیرون بند کشیده می شدیم، یکی ازهمین شب ها حاجی رحمانی رئیس لمپن زندان قزلحصار در حالی که به همراه پاسدارهایش به داخل بند ریخته بودند فرمان داد: "همگی تشریف فرما شوید بیرون!" ساعت حدود هشت و نه شب بود، تمام افراد بند (بیش از دویست نفر) در دو طرف راهروی واحد ۳ رو به دیوار به صف شدیم، در این هنگام به طور بی رحمانه ای از سر صف تا آخر شروع به زدن مشت و لگد به ما کردند و این کار را تا جائی که حاجی و باندش نفس داشتند ادامه دادند! بعد از آن باید تا صبح بیرون از بند سرپا می ایستادیم، دلیل خاصی برای این کار لازم نبود، بند ۸ بود و به قول حاجی "همه منافق و سرموضع" پس سزاوار هر گونه زجر و آزار و اذیتی بودیم، تا صبح بیرون ماندیم و سپس اجازه دادند به داخل بند برگردیم.

شب بعد هم به همین شکل حوالی هشت و نه شب حاجی آمد و با اشاره دست با تمسخر امر کرد: "بیائید بیرون پدرسوخته ها! نیروهای بالنده، بال، بال بزنید و بیائید بیرون!" از او دلیل تنبیه را پرسیدیم، با لودگی جواب داد: "هیچی، حاجی خوشش میاد سرویس بشید!" گفتیم: "تا چند شب این ادامه داره؟" با بلاهت پاسخ داد: "تا بینهایت شب ها!" هوا خیلی سرد بود، شب های بعد دو سه دست لباسی را که داشتیم روی هم می پوشیدیم که وقتی بیرون از بند تا صبح سر پا می ایستادیم حداقل کمتر بلرزیم به خصوص که تا حدودی ضد ضربه هم می شدیم! به تجربه دریافته بودیم که برای بالا بردن توان و تحمل بیشتر در آن شرایط فشار چه کار باید کرد، از جمله کمی خوراکی از اجناس فروشگاه زندان که خودمان قبلا خریده بودیم مثل انجیر خشک، خرما و ..... در جیب می گذاشتیم، موقعی که در راهروی بیرون از بند به طور تنبیهی مجبور بودیم ساعت ها به ردیف و رو به دیوار سرپا بایستیم در لحظاتی که پاسدارها غفلت می کردند یا حواسشان نبود آن ملات ها را دست به دست رد می کردیم و به همدیگر می رساندیم و تجدید قوا می کردیم، هم تنوع بود و هم انرژی زا و هم مایه شوخی و خنده می شد که البته یکدلی و دلگرمی بیشتری را نیز در جمع همدرد ما همبندیان به دنبال داشت.

یکی ازهمین شب ها که دیگر چیزی و ذخیره ای برای بیرون بردن با خودمان نداشتیم بعد از کتکی مفصل همین طور که رو به دیوار بودیم اعظم در کنارم به آرامی به دستم زد و آهسته گفت: "هی اِدنا، اینو رد کن به نفر بعدی!" وقتی سفارشی رو تحویل گرفتم با تعجب متوجه شدم یک لقمه گوشت کوبیده از شام آبگوشت همان شب را گذاشته کف دستم! خنده ام گرفت، بلافاصله ردش کردم به نفر بغلی، دوباره زد به دستم، این بار یک تکه پیاز گذاشت کف دستم و با شیطنت گفت: "رد کن! اول فکر کردم شاید تعدادی از بچه ها برای شوخی این کار را می کنند، پیاز را که رد کردم همین طور به ترتیب گوشت کوبیده و پشت سر آن پیاز بود که می رسید و باید به نفر بعدی رد می کردیم! آن شب با این ابتکار بچه ها برای مدتی سرما و کتک را فراموش کردیم و خاطره ای خلق شد که تا سال ها بعد در هر شرایطی با یادآوری آن از ته دل می خندیدیم.

به هر حال ماجرا ادامه داشت و حاجی هم ول کن نبود! از آنجا که هوا خیلی سرد بود و طبعا بچه ها هم به لحاظ جسمی خسته تر و ضعیفتر می شدند بنابر این دو سه دست لباس روی هم پوشیدن نیز چندان کفایت نمی کرد، چند تا از بچه ها هنگام بیرون رفتن از بند پتوی سربازی زندان را دور خودشان می پیچیدند و برای این که حاجی و پاسدارانش متوجه نشوند موقع خروج از در بند که معمولا خود حاجی آنجا مستقر می شد چادر را به حالت ُشلتر می گرفتند و عبور می کردند، یک شب که حاجی متوجه کلک بچه ها شده بود با حالت خنده داری گفت: "خیلی عجیبه، اینها دیشب لاغرتر بودند، مثل این که هر چی کتک می خورند چاقتر می شند!" سرانجام بعد از حدود ده شب کتک و بی خوابی حاجی موقتا دست از سرمان برداشت و از آن پس در بین بچه ها و در خاطرات زندان، آن شب ها به "شبهای بی نهایت" معروف شدند!

به هر حال بعد از گذراندن دو سال در بند ۸ به همراه بقیه زندانیان از آن بند به بندهای عمومی منتقل شدیم، عزیزانی همچون: اعظم عطاری مژگان سربی رقیه اکبری تهمینه ستوده - فرشته حمیدی فرحناز ظرفچی سیما صفوی پریوش هاشمی فریده رازبان - مریم (سارا) پاکباز و ..... تهمینه ستوده (در زمان دستگیری در سال شصت ۱۸ ساله بود) در به اصطلاح دادگاه های چند دقیقه ای اوین و بدون حق دفاع به یک سال حبس محکوم شده بود که بعد از خاتمه حکم به جرم نپذیرفتن مصاحبه ویدئویی به عنوان پیش شرط آزادی، از آزادی او خودداری کردند و به قول زندانیان "ملی کش" شد! تهمینه نیز همچون طاهره خسروآبادی از یک پا فلج مادرزاد بود با این حال پاسداران و مسئولین سنگدل زندان کمترین ملاحظه یا مراعاتی را در مورد او قائل نمی شدند و او همپای دیگر زندانیان مقاوم متناوبا در بندهای تنبیهی و تحت فشارها و محرومیت های مضاعف قرار داشت!

رقیه اکبری مادر بسیار جوانی بود که یک دختر خردسال داشت و به خاطر هواداری از مجاهدین محکوم به ده سال زندان شده بود، برای مادرانی همچون رقیه یا مهناز یوسفی و مهین قریشی که در عنفوان جوانی و آغاز زندگی خانوادگی خود به خاطر ظلم نظام پلید آخوندی از کودک خردسال و طفل معصومشان دور افتاده و در بند بودند به واقع فشار و شدت زندان مضاعف بود به خصوص که مسئولین رذل زندان سعی می کردند از عواطف بی پایان این مادران دلاور که هر لحظه در تب دیدار و به آغوش کشیدن جگرگوشه هایشان می سوختند به عنوان اهرم فشار استفاده کنند ولی این مادران جوان و "دختران آفتاب" همواره آرمان رهائی مردم و میهن اسیرشان را بر عواطف بیکران مادریشان مقدم می داشتند و تسلیم خواست جلاد دوران نمی شدند، آنها تنها به این بسنده می کردند که در روزهای ملاقات از طریق یک کاردستی ساده که در زندان ساخته بودند یک دنیا عاطفه و مهر مادریشان را به کودک خردسالشان هدیه کنند.

 سال ۶۴ - ۶۵ - تجدید دیدارها - اوج درگیری ها

تجدید دیدار با دوستان و هم سلولی های سابق پس از پشت سر گذاشتن سال های سخت فشار و تنبیه چقدر شیرین و دلنشین بود، بعد از مدت ها دوباره سوسن صالحی و شهناز علیقلی را می دیدم، این بار مهری علیقلی خواهر کوچکتر شهناز نیز او را همراهی می کرد! دختری خوشرو، متواضع و مهربان که زمان دستگیری ۱۶ سال بیشتر نداشت! به دنبال تغییرات مقطعی و موسمی که طی یکی دو سال قبل از ۶۵ در سطح مدیریت زندان و مناسبات قضائی رژیم به وجود آمده بود متعاقبا حکم اولیه تعداد نسبتا زیادی از زندانیان شکسته شده بود و در همین دوره تعدادی از زندانیان نیز آزاد گردیده بودند، اتفاقا حکم شهناز هم به ۵ / ۴ سال تقلیل پیدا کرده بود که اوایل سال ۶۵ از زندان آزاد شد و البته مدتی بعد به همراه خواهرش مهری به "ارتش آزادیبخش ملی" پیوستند.

سال ۶۵ به همراه بسیاری دیگر از بچه ها برای تنبیه و تحمل فشار بیشتر دوباره راهی زندان اوین شدیم، در آن ایام درگیری در همه بندهای زندان، چه زنان و چه مردان در اوج خود بود، حمله و هجوم پاسداران زندان به بندها بی وقفه ادامه داشت و زندانیان سیاسی در ابعاد چند هزار نفری هر چند محکوم و بی پناه ولی مصمم و فداکار حاضر به دست شستن از افکار و آرمان های انسانی و اعتقادی خود نبودند و در برابر زور و ستم تسلیم نمی شدند و به طور یکپارچه مقاومت می کردند، آنجا با بچه هائی که در تمام مدت دستگیری در اوین به سر برده بودند همبند و همسلول شدیم، یکی از آن چهره های خاص فریبا دشتی بود که همیشه باعث شادی و نشاط همرنجیرانش می شد، هر گاه نفرات اتاق ها را تعیین می کردند خیلی دوست داشتیم در اتاقی باشیم که فریبا در آن بود چون در اوج فشار و سرکوب نیز طنزهای فی البداهه او در مورد پاسداران و چند توّاب انگشت شمار و آلت دست رژیم آن قدر کمیک و خنده دار بود که باعث تغییر فضای اتاق می شد و با صدای خنده ما سکوت و غم در محیط اطراف از میان می رفتند، حالا باز با سوسن و فریبا و ..... هم اتاق بودم.

به دنبال درگیری های مداوم، بچه های مجاهد بند ما تصمیم گرفتند به عنوان اعتراض به شرایط نا امن بند و مخالفت با سپردن مسئولیت های داخلی بند به چند تواب خودفروش همچون اقدس، هاله، عفت و ..... از گرفتن دارو و همین طور اقلام ضروری از فروشگاه زندان و هر آنچه که در دست آن آدم فروشان بود خوداری کنند به همین خاطر ذخیره خیلی محدود غذائی بند به سرعت ته کشید و طبعا روز به روز وضعیت جسمی بچه ها نیز تحلیل می رفت، یکی از همین روزها که با مریم گلزاده غفوری در راهرو بند قدم می زدیم و غرق صحبت بودیم ناگهان چیزی نفهمیدم و از شدت ضعف نقش زمین شدم! فقط یادم می آید وقتی چشمهایم را باز کردم در حالی که فوق العاده سردم بود کنار سلول خوابیده و چند پتو رویم بود، بچه ها نگران کنارم نشسته بودند، فریبا طبق معمول بر فضا غالب شد و در حالی که یک لیوان پلاستیکی همراه با آب قند ( تنها دارائی سلول!) را مثل پاندول بالای سرم حرکت می داد گفت: "پاشو اینو بخور که ازش این قدر انرژی می گیری که می تونی بری فضا!" وقتی بیشتر متوجه اوضاع اطراف و نگرانی بچه ها شدم سعی کردم بنشینم و آنها را از نگرانی در بیاورم، سوسن در حالی که هم نگران بود و هم از کارهای فریبا نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت: "بابا داره می میره ولش کن!" فریبا ادامه داد: "الان قوم وحوش می ریزند توی بند به کتک کاری و ما وقت مرده کشی نداریم، آب قند رو بخور و آماده شو!"

تعدادی از بچه ها که در طی سال ها فشار و شکنجه شرایط جسمی حادتری پیدا کرده بودند از نگرفتن دارو زجر مضاعف می کشیدند، یکی از آنها مژگان سربی بود که از کمردردی مزمن رنج می برد ولی حاضر نبود برای گرفتن داروی بیماریش که توسط دکتر متخصص تجویز شده بود به توابی که عامل دشمن و زندانبان شده بود مراجعه کند، بچه ها مرتب به دفتر بند اعتراض می کردند که پاسخ آنها نیز جز ضرب و شتم و ناسزا چیز دیگری نبود، حتی گاه پاسداران از فرصت استفاده کرده و زندانیان معترض را از جلوی در دفتر بند که در واقع ورودی بند نیز بود با زور به داخل دفتر می کشیدند و از آنجا راهی انفرادی می کردند، بنا به همین تجربه به همدیگر سفارش کرده بودیم که موقع مراجعه به دفتر بند مراقب هم باشیم، فضای بند فوق العاده ملتهب بود و ما نیز حالت آماده باش! یکی از همین روزها مژگان که درد شدید کمر رمقش را گرفته بود قصد مراجعه به دفتر بند برای گرفتن قرص مسکنی را داشت، من با ناهید تحصیلی روی تخت طبقه سوم اتاقمان کتابی می خواندیم، مژگان که با درد به سمت دفتر بند می رفت از جلوی اتاقمان که رد می شد با اشاره به ما رساند که "حواستون بهم باشه دارم می رم!"

به فاصله چند لحظه صدای فریاد از سمت دفتر بند بلند شد، پاسدار فاطمه جباری (مسئول بندهای زنان) که در بین ما به "فاطمه عَرّه" معروف بود با غربتی بازی جیغ می زد! کتاب روی دستمان به پرواز درآمد و از روی تخت طبقه سوم پریدیم وسط اتاق و همگی دوان دوان به سمت دفتر بند رفتیم، فاطمه جباری و یک پاسدار دیگر از آن طرف مژگان را به سمت دفتر می کشیدند و ما از این طرف او را گرفته بودیم و به سمت داخل بند می کشیدیم! ما بکش، آنها بکش! بیچاره مژگان عین گوشت قربانی به این طرف و آن طرف کشیده می شد! پاسدار جباری داد می زد: "منافقای آمریکائی، برادرهای ما در جبهه دارند از بی داروئی شهید می شند و شماها اینجا دارو می خواهید؟!" مژگان هم با فریاد جواب می داد: "شماها کیک رو خوردید و کلتش رو بستید اون وقت به ما می گید آمریکائی؟!" اشاره او به داستان "کیک و کلت" و ماجرای "ایران گیت" و مک فارلین و فروش اسلحه برای ادامه جنگ رژیم بود، دراین لحظه "فاطمه عَرّه" هوار کشید: "مجتبی بدادم برس، از دست این منافقا نجاتم بده!"

لحظاتی بعد مجتبی حلوائی یکی از دژخیمان اوین و گروه ضربتش وسط بند بودند، در حالی که سر شلاقش را به علامت تهدید کف دستش می زد و آماده برای یورش می شد کرکری می خواند: "پدرسوخته های منافق، حالا دیگه به خواهران ما حمله و توهین می کنید؟!" با این جمله دستور حمله داده شد و تا توانستند همگی ما را زدند! وقتی به جمع زندانیان حمله می کردند زودتر دست برمی داشتند تا این که یک زندانی را به تنهائی گیر می انداختند، به تجربه دریافته بودیم که به این شکل فشار روی جمع تقسیم و خُرد می شود، به دنبال حمله و هجوم های بعدی و مقاومت زندانیان، تعداد زیادی از بچه ها از جمله: سوسن، فریبا، مژگان، فرح، اعظم، ناهید، اشرف و ..... به منظور تنبیه بیشتر به بندهای انفرادی زندان گوهردشت منتقل شدند.

در انفرادی های گوهردشت، بچه ها برای برقراری ارتباط و تماس با یکدیگر و گیج کردن پاسداران از اسامی مستعار استفاده می کردند، در همین رابطه سوسن را به خاطر رنگ چشم هایش "آبی" صدا می زدند، یک بار یکی از مسئولین زندان که تا حدودی متوجه آن ارتباطات شده بود تعدادی از بچه ها را از سلول ها بیرون کشیده و ضمن بازجوئی از جمله با اصرار پرسیده بود: "آبی کیه؟" هیچکس جواب نداده بود! پاسدار مربوطه که نتوانسته بود چیزی به دست بیاورد با عصبانیت شروع به خط و نشان کشیدن و فحاشی می کند و در ادامه چند ناسزا هم نثار "مسعود" می کند، بچه ها که تا آن موقع بی اعتنا سرهایشان را پائین گرفته و عکس العملی نشان نمی دادند به اینجا که می رسد ناگهان سوسن سرش را بلند می کند و با غضب به آن فرد خیره می شود، آن پاسدار به محض مشاهده حالت نگاه و رنگ چشم های سوسن انگار که کشف بزرگی کرده باشد با غیض می گوید: "پس آبی تو هستی، پدرسوخته! هر چی ازتون می پرسم لال هستید اما به محض این که اسم رهبرتون میاد برق از چشماتون می پره!"

  تابستان ۶۷ – داستان یاس ها و داس ها و بسا ناگفته ها – قتل عام گل ها

به سرعت به بند برگشتم، پاسدار رحیمی مسئول بند زنان در آن ایام پاسدار مقنعه به سر دیگری را همراهم فرستاد، به سمت اتاقم که در آخر بند بود رفتم و بچه ها که فهمیده بودند در شرف خروج از زندان هستم در یک چشم به هم زدن توی اتاقمان جمع شدند، برای این که پاسدار همراه نتواند وارد اتاق بشود مژگان سربی جلوی در ایستاد و مانع ورود او به اتاق می شد، بچه ها به بهانه کمک در گوشم پیغام می دادند و سلام می رساندند، می لرزیدم و اشک می ریختم و می بوسیدمشان: مهین قریشی، فرحناز ظرفچی، منصوره مصلحی، زهرا فلاحتی زارع و ..... پاسدار مؤنث همچنان هُل می داد و داد می زد که زود باش بیا بیرون، مژگان هم به عقب می زدش و می گفت: "مگه نمی بینی داره لباس عوض می کنه؟ به تو می گم وایسا بیرون!" زن پاسدار با بلاهت خاصی جواب داد: "چطور این همه آدم محرم هستند و من نامحرم؟" مژگان با قیافه بانمک و چشم و ابروی قشنگش نگاه عاقل اندر سفیهی به پاسدار کرد و گفت: "تازه فهمیدی که تو نامحرمی؟! به تو گفتم وایسا بیرون و شلوغ نکن!" همه اتاق زدند زیر خنده، در حالت اشک هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم! آخه مژگان از بچه های جسور دستگیری ۳۰ خرداد ۶۰ بود و شخصیتش همین بود.

آن تابستان داغ و سوزان فصل سیاه درو کردن یاس ها و غارت گل ها شد! من دیگر در جمع عزیزانم در بند نبودم و آنها که بودند همگی رفتند با دنیائی از ناگفته ها، مجاهدین دلاوری همچون: اعظم عطاری سوسن صالحی فریبا دشتی مژگان سربی فرح وفائی زاده رقیه اکبری تهمینه ستوده فرشته حمیدی فرحناز ظرفچی سیما صفوی پریوش هاشمی فریده رازبان مریم (سارا) پاکباز ناهید تحصیلی مریم گلزاده غفوری اشرف فدائی مهین قریشی طاهره خسروآبادی مهناز یوسفی منصوره مصلحی زهرا فلاحتی زارع و هزاران دلاور زن و مرد دیگر که بی رحمانه بر دار شدند، در همان مرداد خونبار صدها رزمنده دیگر آزادی و از جمله همبند عزیزم شهناز علیقلی نیز در حماسه "فروغ جاویدان" بر خاک افتادند و با یاران سر به دارشان جاودانه شدند و حالا همگام با "رویش ناگزیر جوانه ها" و جوشش میلیونی دانش آموزان و دانشجویان "نسل سوم" در فصل دانش و خیزش، پرونده آن کشتار سیاه و "جنایت علیه بشریت" باید که در پیشگاه جهانیان و در محضر مجامع حقوقی بین المللی گشوده شود، بی تردید پژواک گدازان شراره های شصت و هفت دیر یا زود دودمان جهل و جنایت آخوندی را خواهد سوزاند.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

این نوشتار از بخش های گوناگون تارنگاربرسان سلام یاران  برگرفته شده است. مینا انتظاری نویسنده این نوشتار هفت سال از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۷ در زندان های گوناگون رژیم ولایت فقیه زندانی بود و اندک زمانی پیش از کشتار تابستان ۱۳۶۷ با سختی های فراوان از زندان آزاد شد و بی درنگ هست و نیستش را در ایران رها کرده و از دوزخ رژیم دژخیمان دوزخی به فرامرز گریخت.  

 

ایمیل نویسنده: 
منبع: 
www.mina-entezari.blogspot.com
انتشار از: