بر میهنم چه رفته است؟

در حالی که به نظر می‌رسید تمام این جریان و سیر پیوسته‌ی تحولات، واقعاً به یک تار موی بند باشد که هر لحظه می‌توانست در نقطه‌ای پاره شود و همه چیز متوقف گردد، ولی به هر تقدیر و با هر حکمتی که بود، این تار موی پاره نشد و من در شرایطی کاملاً استثنایی از آن جهنمی که آخوندها به نام بهشت آفریده بودند، نهایتاً جستم!

 

این روزها حال و احوال خاص و احساس متناقضی دارم. اکثر اوقات بی تاب و دل نگرانم... بیشتر از گذشته چهره یاران و همبندان دلبندم، در یاد و خاطره ام نقش می بندند. همانها که با نسیم «بهار آزادی» آمدند ولی با طوفان مهیب ارتجاع مذهبی بیرحمانه بر باد رفتند. البته درخشندگی آن چهره ها بیش از سه دهه است که برای اکثر ما بچه های زندان و معدود بازماندگان کشتارهای سیاسی دهه سیاه شصت همواره وجود داشته است. این روزها اما برخی خبرها و بعضی رویدادهای سیاسی و تحولات اجتماعی بیشتر از پیش من و ما را دچار دست انداز عاطفی و آشفتگی درونی میکند...

وقتی اخبار مربوط به محرومیتها و محدودیتهای مفرط در ورزش زنان و دختران میهنم را میشنوم و آپارتاید جنسیتی حاکم را در تمامی عرصه های ورزشی و حتی در کنار زمین های فوتبال و روی سکوی تماشگران در استادیوم ها میبینم، وقتی آثار سونامی پرپر شدن استعداد دخترکان دستفروش و گل فروش حاشیه خیابانها و نگون بختی زنان خیابانی و دختران کارتن خواب و قربانیان اعتیاد را می بینم، وقتی تصاویر جان کندن انسانها بر فراز چوبه های دار، صفحات رسانه ها در شبکه های اجتماعی و فضای مجازی را پر میکند، و وقتی این همه ظلم و ستم عریان و تداوم بیشرمانه تبعیض جنسیتی را در میهنم میبینم واقعآ طاقتم طاق میشود.

همزمان وقتی گوشه ی از فساد و تبهکاری فوق تصور مافیای ملاها و آقازاده ها از پرده برون میافتد، وقتی به تلخی شاهد شیادی آخوندهای هفت خطی که سابقه سی و چند ساله در خدعه و فریب و تظاهر و تحریف دارند و با انبوهی پرونده جنایی همچنان طیفی از جامعه را بدنبال سراب اصلاح و میانه روی و اعتدال به ناکجاآباد میبرند، و البته وقتی هویت سلب شده انسانی و تحقیر رقت انگیز مردم میهنم را در صف توزیع «سبد کالا» میبینم در حالیکه گاه جامه همدیگر را میدرند... به تلخی در خودم فرو میروم. براستی بر میهنم چه رفته است؟

در چنین هنگامه ی، وقتی که چند هزار رزمنده آزادی بعد از سه دهه رزم و رنج و جانفشانی، با بدنی مجروح و خون چکان، با توطئه دلالان «نفت و خون» در قتلگاهی بنام «لیبرتی» محصور شده اند و هر آن در معرض یک کشتار و نسل کشی خونین قرار دارند، و بطور حیرت انگیزی از سوی برخی نارفیقان و مدعیان اپوزیسیون، پیشاپیش و رسمآ مسئولیت قتل عام شدن احتمالی شان به گردن خودشان انداخته میشود! نیشخند «سردار قاسم سلیمانی» را میتوانم تصور کنم.

براستی تا این حد سقوط سیاسی و اخلاقی، واقعآ مایه تاسف نیست؟... اصلآ فرض بگیریم هر واقعه بد و زشت و خطایی که در صحنه سیاسی ایران طی این ۳۵ سال اتفاق افتاده و هر چه ناکامی در طیف اپوزیسیون بوده و بخصوص هر آنچه باعث گرفتار شدن این «گروهک» در چنین شرایط خطرناکی مابین «مرگ تدریجی و مرگ با تیرخلاص» گردیده است، همه و همه ناشی از عملکرد خود این «فرقه»  سراپا تقصیر بوده باشد... ولی بطور واقعی و صرفنظر از همه حرف و حدیث ها، تنها سوالی که روی هیچ میزی منتظر پاسخ نمیماند اینست که برای آخوندهای بیرحم و تشنه به خون مجاهدین، در این شرایط خطیر و حساس، چنین موضعگیریهای نفرت انگیزی علیه پناهندگان سیاسی دست بسته، آن هم با پوش خیرخواهی و بعنوان اپوزیسیون رژیم، واقعآ چه معنا و پیام دیگری دربردارد؟ آیا بوی خون مباح به مشام این قاتلین حرفه ایی نمیرساند؟

تلخی بیشتر این داستان برای من از آن جهت است که برخی از پاکبازترین و صادقترین یاران زندانم در آن جمع محاصره شده در زندان لیبرتی قرار دارند در حالیکه توسط دشمنان خونخوار و نفتخوار، عملآ و تا این لحظه برایشان انتخاب دیگری غیر از "ایستادن" تا پای مرگ و یا "تسلیم" باقی نگذاشته اند. بگذریم که پیشاپیش نیز توسط همان دایه های مهربان تر از مادر، بعنوان مسئول مرگ خودشان معرفی شده اند! همچنان که حتی مسئولیت قتل زندانی دلاور غلامرضا خسروی را نیز که سه روز پیش توسط جوخه مرگ زندان گوهردشت سر به دار شد، بنوعی به گردن راهبران و رهروان راهش میاندازند و با شرارت بی مانندی مرگ او را مایه سرمستی و سورچرانی دوستان داغدارش می انگارند...

در سوی دیگر اصلاح طلبان حکومتی در داخل و اپوزیسیون قلابی صادراتی در خارج، با هیاهوی بسیار کماکان راه حل معادله سیاسی ایران را در حیطه قدرت چند آخوند هفت خط و تبهکار همچون خامنه ی و هاشمی و روحانی و خاتمی ... تحلیل میکنند و همچون سالیان گذشته «کلید» این قفل ۳۵ ساله را بطور نوبه ای به دست یک ملّای شیاد دیگر میسپارند.

کار بجایی رسیده که بخش بزرگی از مردم مستاصل و مایوس و ستمزده میهن، بخصوص طیفی از دختران و زنان تحقیر شده و تهدید شده، سطح انتظاراتشان از آزادیهای واقعی و مدنی به محدوده ی از آزادی در فضای مجازی آن هم بصورت «یواشکی» تقلیل یافته است. در نقطه مقابل، حاکمان ظالم و طماع و پادوهای هرزه شان تا آنجا افسار گسیخته شده اند که رسمآ در رسانه های حکومتی، حق «تجاوز» به زنان و دختران را به صرف «بد حجابی» و بطور «فطری» برای «مردان» محفوظ و مجاز میدانند!

فاجعه به همین جا ختم نمیشود. بیاد میاورم اولین «روز زن» ۳۵ سال پیش را که هزاران زن شجاع و روشنفکر در خیابانهای مرکزی پایتخت به دفاع از حق آزادی و حرمت انسانی خود برخاستند و علیه «حجاب اجباری» خروشیدند در حالیکه بخشی از آنان بطور آزادانه دارای حجاب و پوشش انتخابی خود بودند... آنهم در ایامی که خمینی نابکار و خیل ملاهای تبهکار در اوج قدرت سیاسی و مقبولیت اجتماعی بودند و با یک اشاره، صدها چماقدار و چاقوکش حزب اللهی را برای سرکوب مخالفین و دگراندیشان جامعه و بخصوص دختران و زنان آزاده، روانه خیابانها میکردند... حالا بعد از گذشت سالیان، کاترین اشتون نماینده ارشد دولتهای متمدن و خیلی دمکراتیک اروپایی، درست در همان روز جهانی زن، با پذیرش تحقیرآمیز «حجاب اجباری» به ملاقات شاگردان و کارگزاران همان امام فرومایه میرود! واقعآ روزگار غریبی ست!

 فرار از جهنم و سالمرگ خمینی

گفتم که این روزها حال و هوای دیگری دارم... در چنین ایامی بود که بعد از هفت سال حبس، از در بزرگ آهنی اوین بیرون آمدم... بهمین خاطر ناخودآگاه دلم پرمیکشد سوی یاران عزیزی که سالها در سخت ترین دوران با هم بودیم و در کنار هم حبس کشیدیم و دست در دست هم مقاومت کردیم و مدت کوتاهی بعد از آن روز همگی سرفراز و سربدار رفتند و من ماندم.

٢٨ اردیبهشت ماه سال شصت و هفت و آخرین روز ماه رمضان و روز قبل از عید فطر بود. ظاهراً مراحل اداری قرار سپردن وثیقه و ضامن شخصی... تا عصر طول کشیده بود و پدرم بعد از ساعت‌ها انتظار در جلوی اوین، تا حدودی ناامید از به انجام رسیدن این امر در آن روز، قصد داشت که قبل از غروب آفتاب به خانه برگردد تا روز بعد از عید فطر برای تحویل گرفتن من مراجعه کند. ولی یکی از بستگان نزدیک که پدرم را آن روز همراهی می‌کرد و انسان دوراندیش، باتجربه و دنیا دیده ای هم بود، به پدرم سفارش می‌کند که «حتماً باید امروز این کار را تمام کنیم و این دختر را تحویل بگیریم؛ کسی چه می‌داند فردا چه می‌شود؟!».

وقتی به همراه پدرم و آن آشنای نزدیک با ماشین شخصی راهی خانه بودیم مادامی که اوین و دیوارها و ساختمان‌هایش از جلوی چشمانم محو نشده بود، تمام نگاه اشک آلود و هوش و حواسم به آن جا بود و با کسی حرفی نمی‌زدم. با خودم فکر می‌کردم آیا واقعاً مردم بیرون می‌دانند پشت این دیوارها چه خبر است و در آن جا چه گل‌هایی سال‌هاست که نشکفته پرپر می‌شوند؟ بی اختیار دلم شور می‌زد؛ احساس خوبی نبود. با شناخت عینی و عمیقی که از شقاوت رژیم داشتم، می‌دانستم آن‌ها چه بسا تا نابودی کامل بچه‌های زندانی پیش بروند. بارها لاجوردی و دیگر جلادان به صراحت و با تأکید به ما می‌گفتند که لحظه‌ای اگر احساس کنیم نظام در خطر سرنگونی است، مطمئن باشید قبل از آن همه‌ی شما را نابود خواهیم کرد و نمی‌گذاریم که شماها قهرمان و فاتح از این جا خارج شوید!

به هنگام گذشتن از خیابان‌های مرکزی تهران، غرق افکار خودم بودم. چقدر همه جا بدون بچه‌ها سرد و بی روح بود. به خانه رسیدیم. مادرم با اسپند و قران به استقبالم آمد. بعد از هفت سال دوباره دست‌های مهربان مادرم را لمس می‌کردم...

حدودآ دو هفته ی از خروج موقتم از زندان ‌گذشت و ظاهراً همه چیز به طور عادی پیش می‌رفت؛ هیچ کار خلافی هم انجام نگرفته بود. پدرم به سرعت مقدمات و الزامات کار را آماده کرد و بعد برای رسیدن به مرز ترکیه به سوی تبریز پرواز کردیم

آخرین قسمت عبور از مرز زمینی بازرگان را در یک نیمه شب بهاری، با اتوبوس طی کردیم و من در حالتی بین خواب و بیداری در اواخر شبانگاه سیزده خرداد به مرز رسیدم... وقتی بعد از انجام مراحل قانونی، در اولین ساعات بامداد روز چهارده خرداد ماه، از مرز زمینی بسلامت گذشتیم و قدم برخاک ترکیه گذاشتیم، در آن تاریکی شب ناگهان مادرم را دیدم که در قسمت بلوارمانند وسط خیابان و در روی زمین خاکی، نماز و سجده‌ی شکر به جا می‌آورد و اشک می‌ریزد. از پدرم پرسیدم این چه وقت نماز خواندن است؟! او در جواب همراه با بغض گفت: «هیچ وقت فکر نمی‌کردیم روزی بتوانیم تو را از چنگال آن گرگها، زنده به این جا بیاوریم!».

من هنوز گیج و منگ بودم و احساسی داشتم که هیچ وقت نتوانستم آنرا بازگو کنم. پشت سرم، وطنم و مردمم و عزیزترین یارانم در بند بودند؛ خودم در خاک غربت با آینده‌ای نامعلوم؛ و برادر بیمارم در آن سوی کره زمین، چشم انتظار...

 در آن دو هفته‌ای که  از زندان بیرون آمده بودم، آن قدر اتفاقات و تحولات مختلف و گوناگون و پی در پی برایم پیش آمده بود که نمی‌توانستم ذهنم را کاملاً متمرکز کنم. خروج ناگهانی از زندان و دوری از هم بندان، افتادن وسط یک شهر جنگ زده وغم زده؛ و بعد غوطه خوردن در میان امواج محبت صدها فامیل و دوست و آشنا، رفت و آمدها و دید و بازدیدهای فشرده و مستمر و روزانه، و بعد خروج سریع از کشور...

در حالی که به نظر می‌رسید تمام این جریان و سیر پیوسته‌ی تحولات، واقعاً به یک تار موی بند باشد و هر لحظه می‌توانست در نقطه‌ای پاره شود و همه چیز متوقف گردد. ولی به هر تقدیر و با هر حکمتی که بود، این تار موی پاره نشد و من در شرایطی کاملاً استثنایی از آن جهنمی که آخوندها به نام بهشت آفریده بودند، نهایتاً جستم!  

بعدها شنیدم درست روز بعد از این که ما خانه را ترک و به سوی مرز ترکیه حرکت کردیم و در زمانی که هنوز در خاک ایران بودیم، یک ماشین از طرف دادستانی، ظاهراً با حکم لغو مرخصی من، برای برگرداندنم به زندان، به منزل ما مراجعه کرده بود. یکی از همسایگان شریف که متوجه قضیه و نیت افراد مذکور شده بود، با هوشیاری آن‌ها را دست به سر کرده و گفته بود این خانواده هفته‌ی قبل عازم خارج کشور شده و احتمالاً حالا باید در آمریکا باشند! به این ترتیب، در آخرین لحظه نیز آن تار موی پاره نشد!

هنوز بعد از سالیان، صدای حداد، دادیار وقت اوین (قاضی حداد کنونی) در گوشم زنگ می‌زند که روز قبل از خروجم از زندان سرم داد می‌زد و می‌گفت: «من این حکم را امضاء نمی‌کنم و نمی‌گذارم این منافق پدرسوخته‌ که هفت سال این جا جلوی ما ایستاده، همین جوری قِسِر دربره!».

یکسال بعد، درست در همان روز و ساعاتی که من موفق به فرار از جهنم خمینی شدم، خمینی آن روح پلید شیطان مُرد و رهسپار همان جهنمی شد که طی یک دهه، دجالانه با لهیب آتش گدازان آن، بناحق و بنام خدا، مردم ستمزده ایران و بخصوص نسل ستم ستیز ما را عذاب داد و سوزاند و مرتکب بسیاری جنایتها شد که چه بسا فراتر از حافظه تاریخی بشریت معاصر باشد ... لعنت ابدی بر او و بر دودمان جنایتکارش باد!

 

مینا انتظاری

۱۴ خرداد ۹۳

Mina.entezari@yahoo.com

www.mina-entezari.blogspot.com

 

------------------------------------------

پانویس

  • منبع: ماهنامه شماره پنج دیدگاه
  • حق تجاوز مردان!

http://www.tasnimnews.com/Home/Single/375897

 

انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
توکلی جان، اتوئی نکنده ری! تی اشنه فرصت بکودی هرچه خواهی بگفتی، تی مرا زبان مه بند ده ری.
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
تهادري جان، كامنتي كه ربطي به موضوع مقاله نداشته بأشد، بطور أوتومات به 'صفحه شما ، پر تاب مي شود. بنابراین طوری بنویسید که پرتاب نشوید.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
دوستان سردبیر ایران گلوبال، چرا کامنتر ارسالی مرا در پاسخ جناب تبریزی عزیز، در زیر مطلب " بر میهنم چه رفته است؟"، خانم مینا انتظاری، قرار نمی دهید؟، آیا نباید برای همه حقوق برابر قائل شد؟
تصویر تبریزی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
دوستان گرامی، تاریخ به فراوانی نشان داده است که هنگامی که مردم سرزمینی می خواهند خود را از فرمانروائی ستمگران برهانند کسانی پیدا می شوند که نه تنها مردم ستمدیده را یاری نمی کنند بلکه در راه نابودی ستمگران سنگ اندازی نیز می کنند! برای نمونه هنگام انقلاب مشروطیت، ستارخان و یاران او در تبریز از یک سو با نیروهای محمدعلی شاه قاجار می جنگیدند و از سوی دیگر با کسانی که تبریزی بودند و می گفتند: (مشروطه خلاف شرع دین مبین اسلام است) می جنگیدند! دوستان گرامی، هم اکنون و در زمان کنونی کسانی که در راه نابودی رژیم آخوندی سنگ اندازی می کنند ناسیونالیست ها هستند! گروهی از ناسیونالیست ها جوانان کم سن و سال و ساده دلی هستند که باید آنها را آگاه کرد اما برخی دیگر فسیل هائی هستند که سخن گفتن با آنها سودی ندارد و سخن گفتن با کسانی که در سده بیست و یکم بزرگترین آرزویشان دیوارکشی های هیتلری میان مردم یک سرزمین
تصویر تبریزی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سرکار خانم مینا انتظاری، من نگرانم! نگرانم از این که شاید شما پس از خواندن هرزنامه هائی که نمونه هائی از آنها در همین صفحه دیده می شوند باورمندی های همه ترک های ایرانی را برابر با پرت و پلاهای هرزنامه نویسانی بدانید که هم با لحن توهین آمیز با شما سخن می گویند و هم می خواهند خودشان را نماینده همه ترک های ایران جا بزنند! چون این سه – چهار تن هرزنامه نویس که کامپیوتر مفت به دستشان افتاده است همواره واژه (ما) را به کار می برند و روشن نیست که این (ما) را از کجا می آورند؟ و روشن نیست که کی و کجا میلیون ها ترک ایرانی این چرندنامه نویسان را نماینده خودشان کرده اند که سخنگوی آنها شده و پیاپی واژه (ما) را به کار می برند؟ آرزوی من و همه ایرانیان حق پرست شادکامی و کامیابی و شادروزی و نیکبختی برای شما و خانواده بزرگوارتان در همه زندگی است، پیروز و سرافراز باشید.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خانم ها وآقايان گرداننده سايت، سلام ميكنم به شما ،
اين سومين بار است كه من نظريه خودم رامي فرستم.
بار دوم گفتم شايد نظريه به دستتان نرسيده است ويادرشلوغي كارهايتان ازدست دررفته است، ضمن اينكه نظريه ، مطابق قانون سايت بوده است ،نه اسمي ازكسي آورده شده ونه به كسي توهين شده است و.... . ولي وقتي ديدم براي بار دوم هم منتشر نشده وبجايش نظريه هاي جديدي زير همين مقاله درمورد بحث يك زنداني ، گذاشته شده كه باز هم موضوع بحث فارس و... ترك است ، يقين كردم كه اين بحث به عمد دراين سايت دامن زده مي شود.البته باز اميدوارم كه اشتباه كرده باشم ولي اگرنظريك فرد را به حساب بياوريد، يك نفرميگويد اين بحث اشتباه وانحرافي است و دمكراسي حكم ميكند كه نظربنده راهم منتشر كنيد تا بقيه خود قضاوت كنند . براي سومين بارنظريه خودم رامي فرستم واگر چاپ نشد ، خودم ودوستانم هم كه اساسا ازترك هاي ايران هستند ،

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب تبریزی، باز هم با شعار دادن مشغول است. جناب تبریزی به بهانه کلمه "پان ترک" تمام عقده های 2500 ساله کوروش کویری را، میخواهد بر سر مردم آذربایجان که خود، حدود یکقرن در زیر چکمه های فاشیسم، و نژادپرستان جامعه فارس له و لورده میشوند، بریزد. کسی نیست از این شخص بپرسد شما که بظاهر اینهمه از زندانیان و دستگیرشده گان صحبت میکنی، جز اینکه علیه همان مردمان دریند، جوک بسازی، و توهین و تحقیر بکنی چه چیز مثبتی را برای همان مردمان دربند انجام داده ای؟ شما که بعنوان مبلغ جامعه فارس خودت را تحت پوشش نام "تبریز" مستتر میسازی، مگر از چه چیزی نگرانی که در پناه شهر تبریز، مردم آذربایجان را بارها و بار ها تحقیر میکنید؟! جناب! دیگر تمام شد آن دوران که نویسندگان آذربایجان برایتان رمان مینوشتند. دیگر تمام شد آن دوران که زبان تحمیلی تان را بزور سرنیزه به بیش
تصویر تبریزی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
..... تمام اتاق ها و سالن ها مملو از دختران و پسران جوانی بود که طی همان چند روز دستگیر شده بودند. تا آخرین ساعات شب ما را مورد ضرب و شتم و ناسزا قرار دادند و نهایتا به دلیل کثرت دستگیر شدگان و کمبود جا و عدم توانایی در کنترل آن همه جوان پرشور ظاهرا تصمیم گرفتند تعدادی از ما را همان شب رها کنند البته نه به این راحتی! نیمه های شب حدودا ساعت ٢- ٣ بامداد بود که ما را با اتوبوس به خیابان های شرق تهران بردند. در فاصله هر چند صد متر با یک نیش ترمز یکی از افراد را به پائین پرت می کردند. در همان دقایق نخست با بچه ها قراری گذاشتیم که با توجه به شرایط نا امن شهر در آن وقت شب، به محض این که پاسدارها یک نفر را از اتوبوس بیرون می انداختند نزدیکترین فرد نیز به دنبال او پائین بپرد که حداقل دو نفری باهم باشیم. به همین ترتیب من هم به دنبال نفر جلویی خودم که به بیرون پرت شد پائین پریدم. به همراه آن دختر

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
با سلام ؛ آقای تبریزی که مدام از گرسنگی مردم ایران سحن میگوید، و بقول خودش دلش به مردمان فقیر میسوزد، و در مقاله های تکراریش، از گران شدن قیمت لواش گزارش میدهد، آیا تابحال چه کمکی بمردم گرسنه کرده است که مدام از فقر و نداری دیگران شعار میدهد؟ آیا ایشان که از دست مردمان متمول و بقول خودش زرسالار هوار میکشد و گرد و خاک راه میندازد، آیا از نظر وی باید اشخاص متمول نیز مثل فقرا زندگی بکنند، آنوقت وضع فقرا و گرسنه گان که از طرف رژیم سفاک اسلامی سرکوب میشوند، رو به بهبود میرود. آقای تبریزی عوض اینکه مخالف اعمال رژیم اسلامی باشد، مثل آخوندهای اسلامی بند کرده به مشروبات الکلی که کدام ایرانی چه نوشابه و یا چه نوع مواد خوراکی صرف میکند. ایشان بجای مبارزه علیه رژیم اسلامی، بند کرده به مردمان مرفه، و چنان به مردمان متمول بچشم حقارت و حسرت مینگرد، که گویائی خود در فقر کامل، و یا در قحطی و گرسنگی
تصویر تبریزی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
..... فشار شدید جسمی و روانی روی بند ادامه داشت و هر از گاهی به ساده ترین بهانه به بند یورش برده می شد و برای تنبیه و کتک به بیرون بند کشیده می شدیم، یکی ازهمین شب ها حاجی رحمانی رئیس لمپن زندان قزلحصار در حالی که به همراه پاسدارهایش به داخل بند ریخته بودند فرمان داد: "همگی تشریف فرما شوید بیرون!" ساعت حدود هشت و نه شب بود، تمام افراد بند (بیش از دویست نفر) در دو طرف راهروی واحد ۳ رو به دیوار به صف شدیم، در این هنگام به طور بی رحمانه ای از سر صف تا آخر شروع به زدن مشت و لگد به ما کردند و این کار را تا جائی که حاجی و باندش نفس داشتند ادامه دادند! بعد از آن باید تا صبح بیرون از بند سرپا می ایستادیم، دلیل خاصی برای این کار لازم نبود، بند ۸ بود و به قول حاجی "همه منافق و سرموضع" پس سزاوار هر گونه زجر و آزار و اذیتی بودیم، تا صبح بیرون ماندیم و سپس اجازه دادند به داخل بند برگردیم. شب بعد هم به
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ناظرعزیز، لطفاً بر اساس تحلیلی که کرده اید راحل خودتان را بنویسید. راحل شما برای رفع «ستم ملی یا تبعیض در آذربایجان و رفع دیکتاتوری حاکم بر ایران چیست؟». اگر این بحث سازنده باشد میتواند به صفحه اول سایت منتقل شود که بیشتر مورد توجه خوانندگان قرار گیرد. من در رساله ایکه تدوین نموده ام ، تحت عنوان «مبارزۀ برابر حقوقی مسالمت آمیز هم استراتژی هم تاکتیک جنبش آذربایجان» http://www.iranglobal.info/node/11857 به این قضیه پاسخ داده ام. لطف کنید کوتاه و مختصر بگویید چطور در کشتی ایران از دست حکومت و ستم ملی خلاص شویم؟ در حالیکه اتحاد نیست. جریانها هم همدیگر را قبول ندارند. و علیه یکدیگر کار میکنند. یعنی شرایط «عدم اتحاد و تفرقه و دشمنی ست . و هرکه به فکر خویشه» و کوسه هم به فکر ریشه.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب ائلیار، اگر دقت کرده باشید، پیام کامنتر من این سئوال را مطرح میکند،که چه نیروئی باعث تشتت، نیروهای اپوزیسون گردیده است. و چرا گردانندگان قوم فارس از قبول حقوق زبانی، فرهنگی، مدنی، و سیاسی ملل غیر فارس سر باز میزنند!، و به آن وقعی نمی نهند؟ همانطور که جنابعالی مستحضرید، چنین پدید شوم، باعث گسست نیروی انقلابی از یکدیگر گردیده است، چون گردانندگان، و یا بهتر بگوئیم اغلب سردمداران قوم فارس، حقوق ملل غیر فارس ایرانی را به رسمیت نمی شناسند، و حاضر نیستند، برای تحقق حقوق انسانی مردمان غیر فارس، با آنان بر سر یک میز بنشینند، و تن به مذاکره و مشارکت و حل آن بدهند. چون اینان عادت کرده اند، که جهنم ایران با نام قوم فارس شناخته شود. چطور که فرش های دست باف و گرانقیمت آذربایجان در اروپا و آمریکا، بنام قوم فارس عرضه میشود. در صورتیکه قوم فارس تقریبا یک چهارم جمعیت ایران را تشکیل میدهد، و از نظر
تصویر تبریزی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سرکار خانم مینا انتظاری، پرسش شما این است که: "بر میهنم چه رفته است؟" برای پاسخ به پرسش شما نیازی نیست که نوشتاری دور و دراز با واژه های پیچاپیچ فرنگی و با پسوندهای: (ایسم، ایست، لوژی، کراسی و .....) نوشته شود! پاسخ پرسش شما این است که پس از دیوانه بازی های محمدرضا پهلوی و رسیدن ایران به وضعیت انفجاری، مردم ایران به جای انقلاب دست به انتحار زدند! و در سایه انتحار اسلامی از زندان آریامهری دوزخی بی همتا در جهان به نام جمهوری اسلامی ایران ساخته شد! سازمان های سیاسی گوناگون نیز توان نابودی رژیم آخوندی را نداشتند و این رژیم تا کنون پا بر جا مانده است! اما اگر ما بخواهیم رژیم دوزخی ولایت فقیه نیست و نابود شده و لاشه پلشت آن به زباله دان تاریخ پرتاب شود بدون دیدن (آن چه که هست) نمی توانیم به (آن چه که می خواهیم) برسیم! بدبختانه هم اکنون حتی یک سازمان سیاسی که توان نابودی رژیم آخوندی و برنامه ای
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ناظر گرامی، کسی یا جریانی میتواند به حقوق خود برسد که در «مبارزه مشترک» شرکت کند، و با به عهده گرفتن بخشی از کار «مبارزه مشترک» ، انجام شایسته کار خود، حقوق اش را به انقلاب «تحمیل» کند. مثل تحمیل « اصل ایالتی-ولایتی» درانقلاب مشروطیت، که توسط «شرکت در مبارزه مشترک علیه دیکتاتوری قاجار» توسط ملیتها اعمال شد. بدون اینکه «مبارزه را مشترک حساب کنی، و وظیفه خود را در کار مشترک به شایستگی انجام بدهی، و حقوق خود را به انقلاب تحمیل کنی»؛ مطمئن با « صد سال سیاه» هم حقوق ترا کسی نمی پذیرد؛ اصلاً کسی ترا به حساب نمیاورد، و حق هم دارد که به حساب نیاورد. کسی که در کار مشترک شرکت نمیکند، به دنبال رویاهای فردی میدود، سهمی هم از انقلاب به او نمیدهند. مگر دیوانه اند که بدهند. در انقلاب «نیروهای سهیم در مبارزه مشترک به علت رقابتها، کنارزده میشوند و حقوق شان ندیده گرفته میشود»؛

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خانم مینا انتظاری عزیز!، بر طبق مثلی :" دیر به نتیجه صحیح رسیدن، بهتر از هرگز به نتیجه صحیح نرسیدن است." ملیتهای ساکن جغرافیای ایران نه از زمان آخوند خمینی بلکه از زمان رضاخان معدوم و پسر شیرین عقلش، محمد رضا، علیه ظلم و ستم مبارزه میکنند، در انقلاب 1357 سر مردم با تبلیغ کلمه "وحدت" کلاه گذاشته شد. در ایران هیچ ملتی نمی خواهد برده و نوکر ملت دیگر باشد. بنابر این هر ملتی میخواهد بزبان خود درس بخواند و دانشگاه برود. و در کنار آن از همان کودکستان به آموزش زبان انگلیس نیز بپردازد. تا فردا بتواند درمحیط دانشگاه با دیگر ملیتها رقابت بکند. زبان فارسی یکی از عامل اصلی باز دارنگی، ملیتهای جغرافیای ایران محسوب میشود، و مدت یکقرن است که با زور چماق بمردم و ملیتهای غیر فارس ایران تحمیل میشود. و قوم فارس که در هیچ زمینه ای صاحب علم و صنعت، تکنولوژی، و دانش مدرن، و اختراعات و اکتشافات نیست،